عقلانيت و توسعه علمي
عبدالحسين خسروپناه
کد خبر: ۴۵۱۳
| | 3109 بازدید
يکي از بحثهاي جدي روزگار ما، بحث از توليد علم است و شوراي عالي انقلاب فرهنگي هم تلاش ميکند تا در اين زمينه به تدوين نقشه جامع علمي کشور بپردازد، ولي به نظر نگارنده، پيش از تدوين نقشه جامع علمي کشور بايد به مهمترين مانع توليد علم در جهان اسلام اشاره کرد و با رفع حاکميت آن به توليد علم دست يافت. بنده مانع اصلي توليد علم در کشور را مدل عقلانيت حاکم بر کشور ميدانم و اين مطلب را با روش تاريخي به دست آوردهام. توضيح آن كه مدلهاي گوناگون عقلانيت در جهان اسلام پديد آمده و منشأ تحولات مثبت و منفي شده است.مهمترين مدلهاي عقلانيت حاکم در جهان اسلام، عبارتند از عقلانيت حديثي، عقلانيت معتزلي، عقلانيت اشعري، عقلانيت سينوي و مشايي، عقلانيت صوفيانه، عقلانيت اشراقي و عقلانيت صدرايي. اين مدلهاي عقلانيت، کارکردهاي گوناگوني در تاريخ اسلام داشتهاند. عقلانيت سينوي و تا حدودي عقلانيت معتزلي هم کارکرد طبيعتشناختي و مطالعه جزءنگرانه را ميدهد و هم توان دفاع از الهيات و مباحث کلامي را داشته است، ولي پنج مدل عقلانيت حديثي و عقلانيت اشعري به لحاظ رويکرد جبرگرايانه و عقلانيت صوفيانه و عقلانيت اشراقي و عقلانيت صدرايي به لحاظ رويکرد کلنگرانه نسبت به علوم جزييه بيمهري ميورزند و حتا ملاصدرا به ابن سينا خرده ميگيرد که چرا وقت خود را صرف آزمايش ادرار ميکند و آن را اتلاف وقت ميشمارد.
البته امتيازي در مدل عقلانيت اشراقي و صدرايي است که به سمت دفاع عقلاني از آموزههاي ديني رفته و آن هدف مهم را دغدغه اصلي خود ميدانند و آنقدر حکمت و عقلانيت صدرايي قابليت دارد که با توسعه آن توسط علامه طباطبايي و شاگردانش در برابر شبهات مارکسيستها و روشنفکران ديني معاصر ميايستد و آنها را با عقلانيت خود پاسخ ميدهد و حتا عقلانيت صدرايي را در دفاع از آموزههاي فقهي نيز به کار ميگيرد و از اين جهت، حکمت صدرايي علاوه بر عقايد به فقه و اخلاق هم مدد ميرساند.
کتاب «نظام حقوق زن در اسلام» استاد مطهري و «زن در آينه جلال و جمال» استاد جوادي و نيز ديگر کتابهاي ايشان و استاد مصباح در باب حقوق بشر و غيره، شاهد بر اين مدعاست، ولي اين کارکرد از عقلانيت صوفيانه هم برنميخيزد و به همين دليل، علوم پايه و دقيقه در غرب رشد ميکند، ولي در جهان اسلام رو به افول ميگرايد، زيرا با رشد و حاکميت فرقههاي صوفيانه، عقلانيت کلنگرانه غير استدلالي پيش ميرود و نه تنها به حقايق مادي و جزيي وقعي نمينهد و آن را نازلترين مرتبه هستي مييابد، بلکه حتا عقلانيت شخص محورانه او نميتواند به دفاع قابل انتقال نسبت به آموزههاي ديني بپردازد. متأسفانه با طرح شبهات غزالي به فلسفه در کتاب تهافت الفلاسفه و اصالت دادن به عرفان و تصوف، فلسفه سينوي با دو کارکردش به حاشيه رفت؛ هرچند شيخ اشراق و ميرداماد و ملاصدرا با ارايه فلسفه و مدل عقلاني خود، توانستند تنها يکي از کارکردهاي فلسفه سينوي، يعني دفاع از الهيات اسلامي را زنده کنند. به همين خاطر، بنده بر اين باورم که عقلانيت تصوف از مهمترين عوامل رکود علوم تجربي در جهان اسلام بوده است و به صورت کلاسيک اين آسيب جدي توسط غزالي زده شد.
خوانندگان عزيز کافي است به مطالعه تاريخ فلسفه غرب بپردازند دقيقا تحقق همين ماجرا را اما به صورت معکوس در غرب ميبينند. در غرب قرون وسطايي، فلسفه افلاطوني و نوافلاطوني حاکميت مييابد و چنين فلسفهاي با رويکرد و عقلانيت اشراقي به تبيين هستي ميپردازد. اين نوع از عقلانيت هرچند مانند عقلانيت دوره هلنيزم و مکاتب کلبيون نيست و به همين جهت در معقولسازي آموزههاي مسيحيت تا حدودي با توفيق جامعه شناختي ـ نه منطقي ـ همراه ميشود، ولي اجازه ورود به مطالعه جهان بيارزش ماده را نميدهد، زيرا رويکرد کلنگرانه بيتوجه به جزييات هستي دارد، اما وقتي در قرن دوازدهم و سيزدهم ميلادي، فلسفه سينوي به غرب پا ميگذارد، تازه غربيان با فلسفه ابن سينا با ارسطو آشنا ميشوند و زمينه رشد علوم جزييه ظهور مييابد.
عقلانيت ارسطو و بوعلي اين ويژگي را دارد که نه تنها کارکرد دفاعي از آموزههاي ديني را داشت، بلکه با بها دادن به استقرا و دفاع عقلاني و معرفت شناختي از آن و تبديل استقرا ناقص به تجربه پاي علوم تجربي را هم باز ميکند، البته «توماس آکويناس» به جهت ارايه تفسير افلاطوني از ارسطو و ابن سينا، چندان وارد علوم جزييه نميشود تا اينکه به طور اساسي حاکميت فلسفه افلاطون و نوافلاطونيان رخت برميبندد، ولي چون غرب با شکاکيت اُکامي روبهرو ميشود، کم کم دوره جديد به عقلانيت مدرنيته دست مييابد و جهان مدرن را به وجود ميآورد، ولي اين عقلانيت مدرن نه تنها کارکرد دفاعي از دين و الهيات ندارد، بلکه با آموزههاي دين هم در تعارض است و مسائل جديد براي الهيات پديد ميآورد.
پس حاکميت عقلانيت صوفيانه، باعث عقب افتادگي علمي جهان اسلام و جهان غرب شده و جالب اينجاست، دکتر نصر که از مدافعان عقلانيت صوفيانه است و با بهرهگيري از مباني حکمت خالده و سنتگرايي در معقولسازي چنين عقلانيتي تلاش ميکند بر اين باور است که فلسفه دکارت که متأثر از فلسفه ارسطوست، باعث رشد علمي در جهان غرب شد، ولي حکمت صدرايي اين توفيق را نيافت و البته به زعم او بايد سپاسگزار ملاصدرا هم بود که فلسفهاش به مدرنيته نينجاميد، غافل از اينکه آنچه منشأ مدرنيته شد، عقلانيت مدرنيته بود، نه عقلانيت ارسطويي و سينوي که اگر اين عقلانيت رشد ميکرد، بيشک آسيبهاي دينپژوهي و پيامدهاي منفي مدرنيته پديد نميآمد. البته بايد به اين نکته هم اشاره کنم که مسيحيت غرب و آموزههاي آن، به خاطر تعارضهاي شديد با عقلانيت منطقي، اجازه رشد عقلانيت ارسطويي و سينوي را هم نميداد. آن مقطعي هم که اين عقلانيت وارد شد، با تفسير افلاطوني پذيرفته شد، ولي به مرور زمان، متوجه تعارضهاي شديد بين عقلانيت سينوي و مسيحيت شدند و براي توجيه مسيحيت با طرح الهيات ليبرال و تجربهگرا به عقلانيت مدرنيته روي آوردند. حال متوجه ميشويد که چرا سياستمداران غربي تلاش ميکنند در ايرانِ رو به توسعه، جريانهاي عرفانهاي سکولار و فرقههاي صوفيانه رشد کند و چرا شخصيتهايي مانند نصر، دوباره جان تازه ميگيرند. به نظر بنده، جريان نصر و سروش، دو لبه يک قيچي هستند که نتيجه هر دو مدل عقلانيت، پلوراليسم ديني و جلوگيري از توسعه علمي با رويکرد عقلانيت اسلامي است.
بنابراين، بر مسئولان فرهنگي و امنيتي نظام، لازم است که به اين يادآوري مهم که حاصل سال ها مطالعه و پژوهش نگارنده است، توجه داشته باشند و با وجود لزوم آزادي بنا بر قانون اساسي براي جريانهاي گوناگون، اجازه حاکميت عقلانيت تصوف توسط فرقههاي صوفيه و عقلانيت مدرنيته توسط روشنفکري سکولار را درکشور ندهند که در اين صورت، با تکرار فاجعه افول علم در قرون وسطي مسيحيت و قرن ششم به بعد در جهان اسلام روبهرو خواهيم شد.
البته در پايان بايد جلوي يک نتيجهگيري قهري از بحثم را بگيرم و آن اين كه خوانندگان عزيز، گمان نبرند که نگارنده بر عقلانيت سينوي و احياي مطلق آن تأکيد دارد؛ نه چنين مدعايي ندارم و تنها در اينجا خواستم هفت مدل عقلانيت در جهان اسلام را در باب توليد علوم جزييه مقايسه کنم، ولي آسيبهاي ديگري هم در عقلانيت سينوي هست که با مطالعه قانون بوعلي و برخي آثار ديگر وي به دست ميآيد که در مقام بيان آن نيستم، ولي همين آسيبهاي عقلانيت سينوي در کنار آموزههاي غيرعقلاني مسيحيت، سبب شد که عقلانيت مدرن و پيامدهاي منفي آن تحقق يابد.
بنده معتقد به عقلانيت اسلامي هستم که از مديريت تفکر در قرآن و سنت به دست ميآيد و حاصل آن حکمت است که هم بدون تأويلگرايي در دفاع از الهيات توانمند است و هم به علوم جزييه توجه ميکند و هم پيامدهاي عقلانيت مدرنيته را ندارد و به اعتراف تاريخ اهلبيت هم در برابر جريانهاي گوناگون ميتواند مقاومت کند.
همچنين به اين نکته هم اشاره کنم که هدف نگارنده در اين نوشتار، تنها هشدار به نويسندگان نقشه جامع علمي و توسعه کشور است تا دريابند که نميتوانند بدون تدوين عقلانيت اسلامي و آسيبشناسي مدلهاي ديگر عقلانيت، به توسعه علمي آگاهانه دست يابند.
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


