صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
آی علی هاشمی!

خرابم کن ای غم که بارانی‎ام

احمد سوداگر
کد خبر: ۹۸۹۰۶
| |
8052 بازدید

آی علی هاشمی!
هم‎قبیله نو رسیده، چقدر دنیا کوچک است، چقدر زمانه زود سپری می‌شود و چقدر به قول قیصر، زود دیر می‎شود.

انگار همین دیروز بود که در قرارگاه کربلا همه حرف تو را می‎زدند. علی هاشمی در قرارگاه جزیره مانده و عقب نمی‎آید. بی‎تابی‎‎های فرماندهی کل، دلشوره‎‎های علی شمخانی و بی‎حوصلگی احمد غلامپور که چرا علی عقب نمی‎آید.

عاقبت در یک روز گرم تابستانی بیسیم با کد، خبر سقوط قرارگاه را داد. من با شنیدن خبر، مثل آدم بهت‎زده تنها قدم می‎زدم و باورم نمی‎شد.

شب پس از نماز مغرب و عشاء، همه فرماندهان در قرارگاه جمع شدند. وضعیت جبهه‎‎های جنوب ناامید کننده بود. کسی اصلا متوجه عقب‎نشینی‎‎ها نبود، تنها و تنها می‎گفتند پس علی هاشمی چه شد؟

آقا محسن مثل کوه ایستاده بود و دم نمی‎زد. من از شدت علاقه او به تو خوب خبر داشتم. چهره‎اش لبریز از غم و اندوه بود. به تمام فرماندهان دستورات لازم را داد. جلسه تمام شد و هر کس سراغ کارش رفت. من ماندم از دور آقا محسن را رصد می‎کردم که امشب با نبودن تو فرمانده سپاه ششم امام جعفر صادق(ع) خوزستان چه می‎کند؟ چقدر قدم زد و چه حرف‎هایی را که زیر لب می‎زد و من نمی‎فهمیدم.

چه می‎دانم شاید داشت با تو حرف می‎زد.

محافظ‎‎های آقا محسن گفتند كه آن شب آقا محسن تا صبح بیدار مانده بود و خیره خیره دوردست‎‎ها و آسمان‎‎ها و ستاره‎‎ها را نگاه می‎کرد.

یادم است پس از عملیات بیت‎المقدس، آقا محسن به من دستور داد محور اطراف حلفائیه را شناسایی کنم. مدتی بعد در سپاه هفتم که احمد کاظمی فرمانده‎اش بود، به من این مسئولیت را واگذار کرد. قرار بود احدی بویی نبرد.

مدت‎ها بعد که کار من تمام شد، آقا محسن تو را وارد صحنه می‎کند. غلامپور می‎گفت: نمی‎دانم آقا محسن چه‎کار دارد با علی هاشمی ولی به من گفته سریع او را پیدا کن و بیاور پیش من.
جلسه اول تو و آقا محسن چه بین شما گذشت، نمی‎دانم ولی مطمئن هستم که از اول راه عاقبت خود را دیدی و عازم هور شدی.

آقا محسن تو را به فرماندهی یک قرارگاه سرّی منصوب کرد و قرار شد مستقیما و تنها با او ارتباط داشته باشی و احدی از کار باخبر نشود.

من یادم است که خيلی اوقات آقا محسن در قرارگاه غیبش می‎زد و حتی تنها با یک محافظ و یک وانت به‎سراغ تو می‎آمد تا کسی از کار مطلع نشود.

من بچه‎‎های همراه تو را خوب می‎شناختم. حمید رمضانی، علی ناصری، صرامی، خزاعلی، عباس هواشمی و...

شهادت می‎دهم که در اوج گمنامی و غربت در دل هور شب و روز کار می‎کردی. روز 4/4/67 روز ماتم و عزای قرارگاه کربلا بود. دیگر احمد غلامپور و شمخانی و آقا محسن که خیلی با تو ایاق بودند، باورشان شد که تو دیگر قدم به فرماندهی قرارگاه نخواهی گذاشت.

برای خبردار کردن خانواده وقتی آقا محسن گفت کسی برود، همه فراری شدیم. کسی جرأت روبه‎رو شدن با مادر، همسر و فرزندانت را نداشت. آن روز همه گریه می‎کردیم. چه روزی بود.
شب هنگام در واحد اطلاعات تنهای تنها نشسته بودم و در گوشه سالنامه در روز 4/4/67 نوشتم:

در این شهر و شیون کسی گم شده
و در سینه من کسی گم شده
دریغا ستون‎‎های این سینه سوخت
و یک شهر در سوگ آئینه سوخت
خرابم کن ‎ای غم که بارانی‎ام
سزاوار آوار ویرانیم

وقتی غلام محرابی وارد اتاقم شد و مرا در حال خودم دید، سعی کرد سالنامه‎ام را ببرد، ولی اجازه ندادم کسی از احساس من نسبت به تو مطلع شود. از آن روز تا به امروز حدود 21 سال می‎گذرد. وقتی تو رفتی، چون از سرنوشت تو خبری نداشتیم، اصلا نتوانستیم در هیچ کنگره‎ای از تو یادی کنیم. این بزرگترین درد بود.

یادم است در کنگره خوزستان وقتی آقا محسن آمد، پس از مدت‎ها به‎خاطر تو لباس سبز سپاهی‌اش را با درجه سرلشکری‌اش پوشیده بود و آرام آرام وارد صحن دانشگاه چمران شد.

وقتی شروع کرد و از تو گفت دیدم، آقا محسنی که اهل بغض و گریه در حضور افراد نبود، با چه دل‎ گرفتگی از فقدان تو می‌گفت. او می‎گفت و احمد کاظمی، قاسم سلیمانی، و همه فرماندهان حاضر در جلسه همراه مردم بلند بلند گریه می‌کردند. آقا محسن می‎گفت علی هاشمی در نیزار‎های تنهایی هور است.

چقدر آن روز آقا محسن غصه خورد، ولی تو نیامدی. پس از 19 سال، در دو سال پیش، وقتی قرار شد مجموعه قرارگاه سری توسط حجت‎الاسلام دکتر بهداروند تدوین شود، فهمیدم محوریت کار شخصیت توست. با من هم قراری گذاشت و از من خواست از تو بگویم، با او دو جلسه در مورد تو ریز به ریز حرف زدم. هم من گریه می‎کردم هم او.

باورم نمی‎شد این‎قدر به تو وابستگی داشته باشم.

جلسه سوم همراه او پیش علی شمخانی رفتیم تا از زبان و چشم او تو را واکاوی کند ولی دريغ از یک کلمه حرف از زبان علی شنیدن. هر چه بود گذشت، ولی خدا می‎داند بر من و ما این خاطرات با تو بودن چه‎‎ها که نکرد. مرثیه شهادت تو تا ابد خوانده خواهد شد و ما همراه باغ و صحرا و بهار، همراه دل سنگ و شقایق، برای حدیث هجر تو اشک عزا خواهیم فشاند.

من به سهم خودم می‎گویم که گرچه بر دل‎مان تهاجم پاییز اثر کرده و از خود و غیرخود هراسناکیم، ولی کاش می‌شد باز در مشهد خاطرات‎مان در قرارگاه خاتم 4، قرارگاه کربلا، جاده خندق، جاده سیدالشهداء، یک‎بار دیگر با هم خلوتی کنیم. بازگشت تو به وطن و اهواز، بازگشت شهد زیبای حیات و انسانیت است.

مگر کی از یادم می‎رود که در قرارگاه کربلا با تمام وجودت به من می‎گفتی احمد! جزیره مجنون و هور ناموس جنگ است. جزیره آشیانه امید است.

همین حرف‎ها را می‎زدی که آقا محسن دیوانه‎وار‎ تو را دوست داشت و من از این همه احساس و ارادت آقا محسن به تو غبطه می‎خوردم.

آقا محسن راست می‎گفت؛ در جزیره مجنون، صبح و سحر و غروب تو یک دنیا جلوه داشت؛ جلوه‎ای که دل هر صاحب‎دلی را می‌ربود.

او راست می‎گفت که من هر صبح و شام می‎دیدم زمین از حضور سرفرازانه علی هاشمی در دل هور‎الهویزه که عاشقانه کار می‎کرد، طنازی می‎کرد.

سرلشکر علی هاشمی! اگر الفاظ کلامم عاجز از رساندن معانی هستند، مرا ببخش. ما تا ابد وامدار رشادت و صلابت و غیرت شما هستیم.

منبع: هفته نامه پنجره

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
احمد
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۳۶ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۶
باسمه تعالی
پیشترها زمین چه زیبا بود
بلبل از شاخه اش نمی ترسید
غنچه سرخ تازه روییده
زیر یخ ها بخود نمی لرزید

پیشترها کبوتر دل من
زیر این ابرها صفا می کرد
بچه گنجشک آب می نوشید
بعد سوی خدا دعا می مکرد

گل لاله چه احترامی داشت
سخنش نقل جمع یاران بود
آه و افسوس کاین خیال قشنگ
رفت از دیدگان خاب آلود

دیر گاهیست عشق غمگین است
بوی باروت را نمی شنوم
جار آوای شوق و صحبت یار
اینطرفها ترانه می شنوم

قیمت خون چدر ارزان بود
قیمت یک گلوله یک سنگر
دست ها خالی و جهان در پیش
سینه ام حفظ کرد حرمت در

باید اکنون به خویشتن برگشت
روی آلاله را نوازش کرد
تا رسیدن به باغ بی پاییز
بارها از نسیم خواهش کرد

در باغ نجات بسته شده
ما و این ناله های پی در پی
همه یاران به عرش کوچیدند
ما و این چاله های پی در پی

ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۱۴ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۶
این دل نوشته جگرم را سوخت .خدا می داند که این مردان باغیرت چه کردند و بس ...
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۳۲ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۶
سرلشکر علی هاشمی!الفاظ کلام عاجز از رساندن معانی هستند، مرا ببخش. ما تا ابد وامدار رشادت و صلابت و غیرت شما هستیم.lمنظور از کلمه شما آیا آقا محسن هم هست اگر هست ای بی وفایان چرا در انتخابات او را چنین ضایع کردید .وای بر ما که تکرار خاطرات ماهیت کوفی ما را نمایان میکند
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۵:۵۳ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۶
مدتها بود از حاج احمد مطلب به این قشنگی نخوانده بودم
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۵۵ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۶
سلام حاج احمد افرين به غيرت وفايت كه دوستانت را فراموش نكردي كاش ديگران از ياد بگيرند
ناشناس
|
-
|
۱۱:۴۵ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۷
آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک نهادی ای تشنه لب صورت خود روی خاک
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۴۳ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۷
سردار دعا کن پدر منم بیاد
دعا کن
منم گم کرده ای در هور دارم.از خیبر که خیبری شد منتظرشم
برا آمدن شهید محسن امانی هم دعا کنید
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۷:۴۹ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۷
یادش جاویدباد.خداشماسرداران ورزمندگان رابرای ماوسرزمین ماحفظ کند ان شاالله
بیطرف
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۳۲ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۸
متن زیبایی بود چه گوهرهای گرانبهایی در دل این خاک هست! فقط ایکاش یکنفر این متن را قبل از انتشار ویرایش میکردو بسامد زیاد کلمه "آقا محسن" را کاهش میداد تا شائبه وسوء برداشتی در دل خواننده نمی افتاد ، 19 بار دریک مطلب دو صفحه ای .
حسین گله دار ابوذر
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۰۶ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۸
(مثل بقیه نظراتی که نوشتم و تأیید نشد و نشان داده نشد، این نظرم هم نمایش داده نمیشه) اما با همه احترامی که تمام قد برای سردار سوداگر قائل هستم، نفهمیدم این نوشته در مدح سردار جلیل القدر شهید علی هاشمی بود یا در مدح آقای دکتر فرمانده محسن رضایی.
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟