دست ودلبازی نهاد کتابخانهها و ...
فرهاد جعفری با بیان اینکه متوجه شده نهاد کتابخانه های عمومی کشور 2هزار نسخه از «کافه پیانو» را خریداری کرده، میگوید: «ایکاش چنین نمیکردید. اولاً زبانم دیگر بسته است سر رقبا و ثانیاً زبانِ خیلیها سرم بلند میشود»! و البته نهاد کتابخانهها 500هزار تومان بن کتاب هم هدیه دادهاند به آقای نویسنده برای گردش در نمایشگاه کتاب...
به گزارش خبرآنلاین، نویسنده رمان «کافه پیانو» که در جریان انتخابات سال گذشته به یکی از مشهور ترین نویسندگان سیاسی کشور تبدیل شد، در آخرین یادداشتش در سایت خود نکات جالب و تازهای را اشاره کرده است. وی با بیان اینکه دوستان نهاد کتابخانههای عمومی کشور با رویی خوش و مهربانی مضاعف، انگاره «خودی ـ غیرخودی» را نادیده گرفتند از همه افراد این نهاد تشکر میکند و می نویسد: در نشستی با دوستان در این نهاد بود که «برای نخستینبار» متوجه شدم که «بعد از انتخابات»، دوهزار نسخه کافهپیانو توسط این نهاد خریداری و برای کتابخانههای کشور فرستاده شده است. که از لطف و بزرگواریشان تشکر کردم. اما خندیدم و این را هم گفتم: «ایکاش چنین نمیکردید. اولاً زبانم دیگر بسته است سر رقبا و ثانیاً زبانِ خیلیها سرم بلند میشود»!
افرهاد جعفری ادامه می دهد: اولش با خودم فکر کردم اگر بهجای ناشر محترم این کتاب بودم؛ با نویسندهای که مایل نبود کتابش در چنین موقعیتی قرار گیرد (که توسط نهادی دولتی خریداری شود) تماس میگرفتم و از او در اینباره صلاحدید میکردم. اما بیشتر که فکر کردم؛ دیدم اینکه همچنان مُصر میبودم که کافهپیانو خرید دولتی نداشته باشد، در تناقض با راهبردِ «مضمحلکردنِ انگارهی خودی ـ غیرخودی»ست. درحقیقت؛ چرا باید دستی که به دوستی بلند شده بود، پس زده میشد؟!
جعفری این نکته را هم اضافه میکند: در کورانِ ماجراهای انتخابات (دو ماه بعدش به گمانم) یکی از همین دوستان (که در همین نهاد کار میکنند و من در سفر اخیرم متوجه این ماجرا شدم) پیامکی زدند برایم به این مضمون که «احتمالاً یکیدوهزارنسخه کافهپیانو، توسط یک نهاد فرهنگی خریداری خواهد شد». که البته ایشان را به شهادت میگیرم که آن هنگام؛ ازشان خواستم اگر میتوانند مانع این کار شوند. چون نمیخواهم اینگونه تلقی و فرصتی فراهم شود که گوئی بهخاطر موضع سیاسییی که گرفتهام پاداشی دریافت کردهام.
نویسنده کافه پیانو درباره حضور در نمایشگاه کتاب هم میگوید: روز اول که رفتم نمایشگاه؛ بسکه خستهی راه بودم، انگیزه و حسوحالِ گشتن نداشتم. فقط رفتم به غرفهی نهادِ کتابخانهها و با دوستان آشنا شدم. اما روز دوم؛ از این نهاد، مبلغ «پانصدهزارتومان» بن کتاب هدیه گرفتم. این بود که برای روزهای بعد «انگیزه» پیدا کردم!
وی البته توضیح میدهد: یکوقت فکر نکنید همهاش را برای خودم کتاب خریدم ها!... نع!.. پنجاه هزارتومان دادم به دوستی که بدهد به دوستش که دانشجوست. پنجاه هزارتومان هم دادم به برادرزادهی آن دوست که او هم دانشجوست. پنجاه هزارتومان دادم به یکی از دوستانِ دیگر که در این چندروز، خیلی خیلی مزاحم ایشان بودم و مرد فوقالعاده پاک و دوستداشتنییی بود. 26هزارتومان دادم به دوستِ دیگری که در ساعاتِ آخر از روز آخری که به نمایشگاه رفتم؛ همانجا بهطور اتفاقی دیدمش و بعدش هم رفتیم باهم کنج و جایتان خالی، دلی از «عزای قهوهترکِ خاچیک» در آوردیم.
و البته؛ همینطور نشمرده و تخمینی (چیزی حدوده سیچهل هزارتومان) هم دادم به یک خانم مسنی که توی یک غرفه داشت پول کتابهاش را حساب میکرد و همینکه یکدسته بن کتاب دستم دید؛ با تعجب پرسید: «شما مگه چیکارهاین که اینهمه بن کتاب دارین؟!... از کجا اینهمه بن آوردین؟!». گفتم: بهخدا ندزدیدهامشان!... قابل شما را هم ندارد.... یکعالمهسال، «اهل قلم» حسابم نمیکردند. حالا لابد با خودشان گفتهاند بگذار «به اندازهی 4 سال» اهل قلم حسابش کنیم این بندهی خدا را! (نه خیلی سفت و سخت، اما نمیپذیرفت بنها را. بهاصرار گذاشتم لای صفحاتِ بازشدهی کتابی که دستشان بود و سریع توی جمعیت گم و گور شدم!).


