امیرخانی: نيستان نقدفرهنگي قدرت می کرد
رضا امیرخانی در پنجره نوشت:
دلمان ميخواهد نيستانِ سيدمهدي شجاعي را نوستالژيكتر ببينيم و در ذهن، نويسنده پيشكسوتي را ببينيم كه نگيني است در ميان حلقهاي از نويسندگان جوان و هفتهاي يكي دو روز اصول نويسندگي را به ايشان شرح ميدهد و مرده، در پايانِ جلسه، دست مراد را ميبوسند و نصايحش را آويزه گوش ميكنند و چنان كه افتد و داني متون را براي تصحيح، هفته آتي، ميدهند خدمت استاد و...
شايد خوشايندتر باشد اينگونه نوشتن براي امروزيان... اما، كذب محض است چنين تصويري از نيستان... تصوير بالا هيچ فضلي به فضائل سيد نميافزايد. سيدمهدي شجاعي، نويسندهاي است مخاطبمحور، نه مريدپرور... در صنفِ ما كسي پي مريد ميگردد كه مخاطب نداشته باشد.
پايان كارم را در نيستان، نيك به خاطر دارم؛ نوشتن در شماره پاياني. شروع كار را درست به خاطر ندارم. يادم هست مجموعهداستاني داشتم به اسمِ «ناصر ارمني» كه قرار بود انتشاراتي آن را منتشر كند و ارشاد آن زمان، جملهاي را نپسنديده بود... جوان بوديم و جاهل. به عشق همان يك جمله، كتاب را منتشر نكرديم و همانگونه شكسته بسته، سپرديمش به منشي مجله كه اگر به كارآمد، در نيستان كار كنيد... بعدتر با جنابِ شجاعي تماسي داشتم و ايشان محبت فرمودند و از كار تعريف كردند و داستانهاي كمحجمترش كار شد در نيستان. داستانها كه تمام شد، شايد يكي - دو داستان و مقاله هم، اضافه، داده باشم به نيستان. شايد يكي-دو باري هم جستهگريخته خدمت ايشان رسيده باشم در اين مدت و همين...
اين دأب يك آدم فرهنگي جاافتاده است با منِ تازهكار. بهدرستي و شيريني. نه بيشتر و نه كمتر.
نيستان، نشريهاي سياسي نبود. فرهنگ را بالاتر ميديد از سياست و كار سيدمهدي شجاعي در آن نشريه، نقدِ فرهنگي قدرت بود... همان وظيفه اوليه آدم فرهنگي. سياستزدگان، آن روزگار نشريه را راست ميديدند و مثلا امروز از نامه پيش از انتخابات دهم وي گلايه ميكنند و آن را چرخشي سياسي ميبينند... حال آن كه دأب سيد، در اين نامه هم، همان دأب وي در زمان سردبيري نيستان بود؛ نقدِ فرهنگي قدرت.
بگذريم... بگذار كمي هم نامربوط بگوييم. سه سفر، در طي 10 سال، در اردوگاههاي صبرا و شتيلا و برجالبراجنه گشتهام تا از جنايت رژيم اشغالگر قدس در كشتار آوارگان فلسطيني، مقالهاي دربياورم. مستندات زيادي دارم امروز... شگفتترينِ مستندات، كه بعدتر در بسياري از فجايع انساني نظایرش را ديدهام، اين تك جمله است:
آنها كه در فاجعه كشتار آوارگان بيدفاع، تير خلاص ميزدند، به زبان عبري با هم صحبت نميكردند... زبانشان عربي بود... يعني عاقبت، عامل، عرب بود. فالانژ بود، مزدور اسراييل بود، فرماندهش كنار نيروي ساحلي اسراييل ايستاده بود، پشت سرش و در دفاع از او، گاردِ اسراييلي صف كشيده بود... اما عاملِ نهايي، همزبان بود با كشتگان...
بريدههاي جرايد و مورخان آينده و تحليلگرانِ سياسي، عاقبت خواهند نوشت، كه عزيزترين نويسنده انقلاب اسلامي، براي نوشتهاي در دفاع از حقانيت انقلاب اسلامي، به شكايت مسئولان انقلاب اسلامي و قضاوت قاضيان انقلاب اسلامي، دادگاهي شد و... شد آن چه شد...
اما بگذار سربسته بگويم... سيدمهدي شجاعي را بولتنسازاني گرفتار كردند كه با صنفِ ما همزبان بودند... همانها كه مريد داشتند، نه مخاطب، شاگرد داشتند، نه خواننده... باشد كه اين شكايتِ سربسته به حضرت باري رسد، من شر حاسد اذا حسد...


