ماهي كوچولورا در آتش بينداز!
گل؛ 1-نقطه. سر خط! همه چيز از نو. روز از نو و البته روزي هم از نو. پيشنهاد ميكنيم يك تكه كشك بگذاريد گوشه لپ خود و به شوي مضحك پيش رو نگاه كنيد. همگي دور هم جمع شدهايم و مشغول تماشاي نمايشي كمدي هستيم كه راستش را بخواهيد آخر آن گريهدار است،نه خندهدار. ولي چه كنيم؟ مجبوريم بخنديم. نخنديم چه كنيم؟ كم حرص خورديم؟
كم آدم سالم را تبديل به نمادي از انفاركتوس كرديم و فرستاديم گوشه بيمارستان!؟ كم گوشه ناخنهايمان را جويديم و قورت داديم و بعدش فكر كرديم سير شدهايم؟ پس ميخنديم. به نمايش اخير پيرامون تيم ملي و حاشيههاي جديد آن از ته دل ميخنديم و در خلوتي، دور از چشم ديگران يك دل سير گريه ميكنيم. شايد ما بازيچههاي خوشيمني باشيم و خودمان خبر نداريم. اگر نه اينطور برايمان ساز ناكوك نميزدند و نميرقصاندنمان. اصلا گور باباي برده رقصان.
2 - تاج استعفا ميكند. چرا؟ جوابهاي فراواني وجود دارد. ميگويند چون بدون هماهنگي فدراسيون با فاتح تريم مذاكره داشته و ديگر طاقت كفاشيان طاق شده و به نوعي زمينه استعفاي او را فراهم كردهاند؛«بهش بگو با زبان خوش بره وگرنه...»
شايعات ديگري هم هست. اما هر چه هست و هر چه باشد باز دود اين غائله در چشم ماست و بس. تيم ملي به جامجهاني نرفت. ناكام بوديم و تنها توانستيم افسوس بخوريم. هيچكس آن طوق تقصير لعنتي را به گردن نينداخت. انگار عار بود. انگار ننگ بود و توپ را هر لحظه بايد در زمين يكي ميديدي. بعد دوره ديگري رسيد. فراموش كه نه ولي داشتيم اداي فراموشكاري را برابر اين حذف در ميآورديم كه حرف و حديثها در خصوص قطبي شروع شد. باور نداشتيم ولي مدارك زيادي در رسانهها عليه سرمربي تيم مليمان ديديم. باز هم افسوس خورديم ولي چون صحبت از تيم ملي و عرق ميهني بود باز اداي فراموشكاران را در آوردهايم. چاره ديگري نبود. بود؟
3 -حالا تاج گفته اريكسون و فاتح تريم حاضر هستند به ايران بيايند. گفته قطبي ميپذيرد كنار مربي خارجي بزرگ كار كند. قطبي هم در نامهاي كتبي پاسخ داده؛«نه!من با هيچ مربي خارجياي كار نميكنم.» ميبينيد همه چيز به همان شوي خندهداري كه گفتيم برميگردد.
يك جوك تمام عيار. ما ماندهايم و هزاران سوال در مورد تيمي كه ميخواهد بخشي از غرور شكسته شدهمان را بازسازي كند. اما همه چيز پا در هوا است. مطمئن نيستيم قطبي بماند و البته مطمئن نيستيم اگر بماند تيم ملي در جام ملتهاي آسيا افتضاح به بار نياورد. نميدانيم چنانچه مربي خارجي بزرگ بيايد بتواند گليم خود را از آب بيرون بكشد. همانطور كه اصلا نميدانيم تكليف ما با اين شايعات «اعصاب خراب كن» چيست.
4 -حالا چي؟ توقع داريد بخنديم يا گريه كنيم. دوباره قصه تكراري بي ثباتي دارد روايت ميشود. دوباره ما ماندهايم و اين حوض خالي و آن ماهي كوچولو كه دارد براي يك جرعه آب، لهله ميزند. چارهاي نيست. بيندازش توي آتش. حداقل زودتر خلاص ميشود.


