«مسعود را بیشتر بشناسید»
بیا سوته دلان گرد هم آییم / سخن وا هم کریم، غم وانماییم
ترازو آورید غمها بسنجیم / هر آن غمگینتریم، سنگینتر آییم
مسعود را پیش و بیش از شما میشناسم؛ آن قدر که کمتر روزی بود که به گونهای از انحا با هم ارتباط نداشته باشیم. رنگ او را می شناسم و او هم رنگ من را نیک میداند، ولی اکنون چه؟!
مسعود از میان همه رنگها، رنگ سرخ شهادت را برگزید. او عالمانه برگزید. مسعود بر بلندایی نشست که جز دشمن بزرگ، ملت سرافراز ایران و بزرگترین قدرت ظاهری دنیا را شایستگی مبارزه و انتقامجویی از او نبود و اثبات این مطلب بر هر عاقل صادقی ساده است که شهادت مسعود، سرچشمه خارجی دارد.
آنان که مسعود را با همه زیر و بمهایش میشناسند، میدانند که قلب سپید او که به سرخی گرایید، برای اعتلای کشور میتپد و بس. او اعتلا را صرفا در انتشار مقالات «آیاسآی» نمیدید، هرچند آن را هم به خوبی انجام داد. مسعود از همه توانش بهره میبرد که مسألهای از مسایل کشور حل شود. فیزیکدان نظری بود که برای حل مسائل کشور، عملی میاندیشید.
همین بس که دانشمند بزرگی چون مسعود را بسان همه هابلیان به مسلخ بکشانند...
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر / من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
و یا به قول خواجه شیراز:
سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی / که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نورزوی
مسعود در هنگامی شهید شد که ندا سر داده میشود که:
در باغ شهادت را که بستند / کلیدش را چرا دیگر شکستند
جناب شیرزاد عزیز، تشییع پیکر مسعود دست این و آن نبود؛ مسعود بر دوش مردم رفت که زیبنده او بود.
در آن مراسم باشکوه، خانمی را دیدم که با هزار زحمت، خود را از دولتآباد (جنوبیترین منطقه تهران بزرگ) به منزل مسعود (در شمالیترین نقطه تهران) رسانده بود و زارزار میگریست. دیگری از کرج آمده بود، دانشجویان از همه تفکرها چون شمع برافروخته بودند و چون لاله داغدار، چرا که مسعود، بیرق سرخ حسین را در دست گرفت و چون حسین از هر محدوده تنگی رهید.
... مسعود خود را به همه ملت ایران تقدیم کرد و همه ملت ایران او را دوست میدارند... زهی سعادت بلند و زهی عاقبت به خیری!
مسعود بزرگ بود، بزرگ زیست و بزرگ مرد...
آنان که مرا میشناسند، میدانند که همواره مسعود را بزرگ میدانستم، بزرگش میداشتم و به بزرگی یادش میکردم و خواهم کرد. او شهید شد و ما بازماندیم، چنان که حسین رفت و زینب ماند.
رسالت چیست؟
برادرم شیرزاد، پیش از دست بردن به قلم، سعی کن، مسعود را بشناسی و بدانی خون سرخ و عزیز مسعود برای این رنگ و آن رنگ ریخته نشد... به یاد داشته باشید که مسعود در بسیاری از مقاطع اول شد؛ یکی از اولین فارغالتحصیلان دکترای فیزیک ذرات بنیادی ایران بود. حتما یادت هست همیشه در تکالیف درسی از همه جلوتر بود؛ آنچنان که دیگران را در پاسخ به اساتید با زحمت روبهرو میکرد...
هماکنون نخستین شهید دانشگاهی در این سطح و با شکل شد...
...باید بدانیم که مسعود نخستین شهید با این مرتبه است، ولی در برنامه دشمن آخرین نیست و صد افسوس که دشمن ما را به خود مشغول کرده است و خود میراند. میکشد و سکوت میکند و نظاره میکند که ما ذهنها را از او بچرخانیم و به خود مشغول کنیم تا او در فرصت پدید آمده از کمین بیرون آید و گل دیگری بچیند.
مگر در رخدادهای اول انقلاب چنین نکرد؟ آیا به شهید کردن مطهری بسنده کرد؟ آیا ...
اکنون تکرار تاریخ است، اگر غفلت کنیم و ذهنها را از دشمن اصلی ـ که شک نیست صهیونیستم بینالمللی است ـ بچرخانیم مسعودها را از ما خواهند گرفت.
...پس هشیار باشیم و رسالت زینبی خود را عمل کنیم...
پیام مسعود چنان که در فعالیتهای اخیر او مشهود است، وحدت است و دیگر پیام او اعتلای علمی کشور.
و سخن آخر:
برادرم جناب آقای دکتر شیرزاد، نوشتم که فقط بگویم چیزهای دیگری هم جز علم ما هست که خدا نکند، قصدم بحث رسانهای با دوستان مسعود باشد...پس با عنوان دوست مسعود، میخواهم پیش از دست بردن دوباره به قلم بیندیشی...
گر مرد رهی میان خون باید رفت / از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به ره نه و دگر هیچ نپرس / خود راه بگویدت که چون باید رفت
همکلاسی سابق استاد مسعود علی محمدی


