از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
به بهانه سال جهاني مولانا
کد خبر: ۷۹۷
| | 20812 بازدید

جان فشاناي آفتاب معنوي مر جهان كهنه را بنما نُوي
از بزرگ مرد شوريدهاي چون مولانا، با تمام وجوه آشكار و نهان و شخصيت شكوهمند و افكار ژرف و وسيعش سخن گفتن، چونان دل بستن به شنا در اقيانوسي است به همنفسي جاني خسته و دست و پايي بسته، اما بيشك ميتوان از درياي زلال سخن و انديشهاش آبي به صورت زد و نوميد نبايد بود:
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد
در روزگار ما كه گشتن در پي انسان كامل و جستن دياري كه كاملان در آن نفس ميكشند، در لابلاي هياهوي ماشين و سياست گم شده، بيش از هر زمان ديگري، جاي بزرگانديشاني چون جلال الدين محمد بلخي خالي است. از روزي كه استاد گرانسنگي اين حكايت را تعريف كرد تاكنون، هرگاه نام اين شاعر بزرگ را ميشنوم، بيدرنگ اين حكايت يادآور ميشود كه: از رينولد نيكلسون، دانشمند، خاورشناس، اديب انگليسي و شارح ابيات مولوي و غواص درياي پرگهر افكار وي، ميپرسند كه به كدام دليل اين همه با مولوي انس گرفتي و اشعارش را بركاوي و ترجمه كردي؟ وي در پاسخ گفت: من حيفم آمد مردم انگلستان (مغرب زمين) از انديشه اين مرد بزرگ محروم باشند!
اينجاست كه از خود ميپرسيم پس مغربزمينيها در شرقشناسي و شرقكاوي خويش، تنها در پي طلا و نفت و ... نبوده و نيستند كه در حوزه دانش و معنا هم اگر جنس درخشاني يافتند، آن را براي هموطنان خويش سوغات ميبرند و بايد پاسخ اين پرسش را كه به راستي، چرا در دنياي مدرن و پسامدرن امروزي، روزبه روز جاي خالي مولانا بيشتر احساس ميشود هم از اين گذرگاه رديابي كرد و نيز دريافت.
مولوي، آن متفكر بزرگ ايراني و انديشمند بلندآوازه كه شوريدگي را بر تعصب و خشك مغزي شورانده و گهرهاي فراواني را از معرفت و دانش و دانايي در پيمانه داستان و شعر و سخن نغز پيمانده و به فراخور تمناي هر مخاطبي، عشق را پيشكش ميكند، بر بلنداي كلمه ايستاده و عالميان را از بدحال و خوشحال خطاب ميكند و بي آن كه در قيد اين بماند كه چه برداشتي از او ميكنند و هر كسي به چه ظني بر ساحل درياي انديشهاش مينشيند، خود و آبروي خود را (!) بر جانان عرضه ميكند.
من به هر جمعيتي نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر كسي از ظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من
و البته مولوي با خويشتن خويش هم همين سودا و پرسش را دارد و مدام با آن كه در درونش به فغان و غوغا ايستاده، در گفتوگوست:
چه تدبير اي مسلمانان؟ كه من خود را نميدانم
نيلبك عرفان بر آتشكده حنجرهاش مينهد؛ اين ني جدايي سرا، خود تحت تأثير عشق، سخنها ميگويد و قصهها فاش ميكند:
آتش عشق است كاندر ني فتاد!
و چنگ غريب معرفت را به آهنگي عاشقانه كوك ميكند و جنون را بر تارهاي شعر و داستان مينوازد و بدين رخداد، مرزهاي شرق و غرب را درنورديده و با بيرق كلام و كلمه، بر بلنداي جهان دانش و انديشه، براي هميشه تاريخ رخ مينمايد و نور ميتاباند. توجه بينظير جهاني به اشعار مولوي كه دربردارنده هزاران نكته نغز و اشارات لطيف است، نشان از اين دارد كه جهان امروز، عطشناك بهرهگيري از سخنان فراتر از ماده و ماشين شده است. و هنوز جاي اين پرسش باقي است كه به راستي، مردمان زمانه از سست عنصران دلشان نگرفته است و مولويوار اين نميخواهند؟
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
... اما مهمترين رخدادي كه در انقلاب مولوي نقش دارد، طلوع شمس در قونيه است و آتشي كه اين مرد شگفت بر جان مولانا بر ميافروزد، يا بهتر بگوييم در آتش نهفته در دل دردمند مولانا به دمِ آشنا و غريب خود ميدمد و به ناگاه، آتشفشان خفته در كوچههاي قونيه، شعله ميكشد و يخناي فسرده مدرسه و قيل و قالش از هم ميگشايد. درست در روز دوشنبه، بيست و ششم جماديالثاني سال 642ه ـ مرد غريبهاي با اين جهان و مردمان اين جهاني و آگاه از علوم شرعي و رياضي و حكمت كه دنبال «آدمي» ميگشت، گمشده خود را مييابد و اتفاقاتي ميافتد و آن دو شوريده، ماهها دور از جماعت مردمان و مريدان، خلوت ميكنند و لابد شمس تبريز پرسشهاي معطل مانده جلالالدين را پاسخ ميگفت... . از آن پس مولوي، ردا و كتاب و مدرسه را به ديگر سو مينهد و خاموشانه (خاموش تخلص مولاناست)، بلندترين آوازها را فرياد ميكند.
ملاي بلخ در حالي كه «پله پله»، «ملاقات خدا» را براي سينههاي شرحه شرحه تشريح ميكند و گذرگاه اندك دنيا را جز دستمايهاي براي لابههاي عاجزانه و نالههاي عاشقانه نميبيند، شعر و قصه و پيمان و پيمانه را در آب و لعاب عرفان شرقي شسته و در مكتبي كه شمس تبريز و حسامالدين و ديگران حضور دارند و محيالدينها بدان گوشه نظر ميكنند، به تعليم همگان دست ميزند تا براي هميشه، هرگاه انسان و انسانيت به غبار غريوهاي ناخوش زمانه گرفتار آمده، خورشيد درستي و رستگاري را نشانه كند و نقش سعادت و آرامش زند.
هرچند شرحهاي بسياري بر ابيات حضرتش رقم زده شده، انس با كلام او چه با آشنايي شروح، چه بي آن، در روزگار دردآلود بشر، ميتواند آرامبخشي با معنا و تكسين دهندهاي لطيف باشد.
آري، اين خامه خميده، از آن خمنده كمان عاشقي به اشاره چيزي ميگويد و قلم برميزند، اما خود چشم بر آوازهاي مولوي شناساني دارد كه بلبلانه اين ترانههاي روحبخش را تكرار ميكنند و بسا، ميترسم صوت نازيباي اين شكسته ناي و خسته ني، حق مطلب را ادا نكرده و قار قار قلمش، شيفتگان آهنگهاي شيرين را دلزده كند. پس بهتر است جلوتر نروم و تنها به يادآوري و معرفي شناسنامهاي گذرا و نيز روزشمار رخدادهاي مهم زندگي آن بزرگ بسنده كنم و همگان را به قدم زدن در كوچه باغهاي دلرباي آن ملاي ملاحت آفرين و سايههاي فرحبخش باغ مثنوي دعوت كنم.
همگان را بچشاند، بچشاند، بچشاند
هله خاموش که شمسالحق تبريز از اين مي
به كه ماند؟ به كه ماند؟ به كه ماند؟ به كه ماند؟
دل من گرد جهان گشت و نيابيد مثالي
اما
نام: جلالالدين محمد بلخي رومي
تخلص: خاموش، خموش، خامش، خمش
تولد: 6 ربيع الاول 604، بلخ (سيام سپتامبر 1207 ميلادي)
هجرت: سال 616هـ. يا 617هـ. آغاز مسافرتهاي طولاني بهاءولد، پدر مولانا به همراه خانواده، همزمان با گسترش يورشهاي مغولان.
مرگ پدر: هجدهم ربيع الثاني 628هـ . (1231 ميلادي)
ملاقات با شمس تبريزي: روز شنبه 26 جماديالثاني628 هـ.ق كه پس از شانزده ماه همنشيني با مولوي در بيستويكم 643 هـ.ق، قونيه را ترك ميكند.
وفات صلاحالدين: اول محرم 657 هـ.ق يكي ديگر از معلمان مولوي چشم از جهان ميبندد.
آغاز مثنوي: اواخر سال 657 يا اوايل 658 هـ.ق
عزم تماشا!: غروب روز 5 جماديالآخر672 هـ.ق درسن 68 سالگي، دسامبر1273 ميلادي، به قول دكتر محمد استعلامي، دو آفتاب در افق قونيه فرو نشست.
معروفترين کتابهاي مولانا: مثنوي معنوي، ديوان شمس، فيه ما فيه
آثار به جاي مانده ديگر: مجالس سبعه و مکتوبات
منابع:
1ـ تصحيح و شرح دكتر محمد استعلامي، انتشارات سخن، چاپ ششم 1379.
2ـ گزيده مثنوي، به انتخاب استاد فروزانفر، انتشارات جامي، 1373.
3ـ جان جان، منتخبي از ديوان شمس، رينولد نيكلسون، انتشارت نامك،1381.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱
انتشار یافته: ۰
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟



