جنگ در خرمشهر هنوز ادامه دارد
خونين شهر ايران 27 سال پس از آزادي
کد خبر: ۶۶۱۲۸
| | 4793 بازدید
شايد اگر در شرجي 100 درصد و دماي 50 و چند درجه سانتيگراد، مسافر خرمشهر نميشدم، اگر در ويرانهاي بيدر و پنجره كه از جنگ باقي مانده بود زير سقف پر ترك خانه مريم نمينشستم و پسربچهاش نشانم نداده بود كه چطور موشها لب بالايش را در خواب جويدهاند، اگر با زنهاي سبزهرويي كه سيلندرهاي گاز را روي سرگرفته بودند و عرقريزان روي شانه خاكي جاده راه ميرفتند همقدم نميشدم، اگر تن تركشخورده نخلهاي خاكستري سلما را نميديدم و آب تلخ كارون را مزهمزه نميكردم، اگر آن آب لجن مانند را از شير آب نمينوشيدم و مسموم نميشدم، اگر در طوفان گرد و غبار مثل ديگر اهالي شهر بدون ماسك نفس نميكشيدم، اگر قصه تلخ بيخريدار ماندن خوشههاي عسل رنگ خرما را نميشنيدم، اگر بر غروب سوت و كور كارون و كشتيهاي به گل نشستهاش نميگريستم، اگر لاشه ماهيهاي لهيده با شكمهاي نرم ورم كرده در حاشيههاي اروند به چشمم نميآمد، اگر كنار آبراهههاي فاضلاب، زير آفتابي كه تن را ميگزيد در هجوم مگسها از بوي تعفن بدحال نميشدم، اگر بچههاي پابرهنه را نديده بودم كه دور و بر تلهاي انباشته زباله پي هم ميدويدند و تنهاي سياه و استخوانيشان را با فاضلابي كه در كوچهها جاري بود، خنك ميكردند، اگر.... شايد اگر در شرجي 100 درصد و دماي 50 درجه سانتيگراد، مسافر خرمشهر نميشدم و اوضاعش را نميديدم، باور نميكردم كه با گذشت 27 سال از آتش بس با عراق، آنجا هنوز جنگ نفس ميكشد؛ جنگي ميان مرگ و زندگي، در سرزمين زنان و مرداني كه «حق» را از ته حلقشان ميگويند و «عيني» را از ته دلشان.روز اول، از بهشت تا جهنم: «عيني! ببين»! سلما صدايم ميكند. جاي تركشها را روي تنه نخلش نشانم ميدهد. مهمان غريبهاي هستم كه در روستاي شنه به هواي ديدن نخلستانهاي مرده، پرسه ميزنم و بيآن كه سلما بشناسدم، نور چشمش شدهام.
طوري روي تن نخلش دست ميكشد كه انگار ميترسد، جاي زخمها پس از 27 سال هنوز درد داشته باشد و درخت را برنجاند. از عمر نخل زياد نمانده است، پاجوش كمجاني كه كنارش ريشه در خاك دارد، اگر قد بكشد آن وقت سلما و پسر 14 سالهاش علي، نخل زخمخورده و بيبر را كه سايهبانمان شده است، مياندازند.
زن از مهاجراني است كه پس از جنگ دوباره دلتنگ شهر خرمشان شدهاند و به خانه بازگشتهاند: «حالا را نگاه نكن! وقتي آمديم بجز مسجد، همه چيز تل خاك شده بود.»
به برگهاي خاكستري شده نخل اشاره ميكند: « اين ديگر خرما نميدهد. خيلي از نخلهاي اينجا، بيبر شدهاند. ما زمان جنگ، 300 تا نخل داشتيم، حالا همين 10 تاست. پيش از جنگ اين شهر پر از نخلستان بود. صدام همه را سوزاند. نخلهاي سوخته را ديدي؟»
نخلهاي سربريده را نرسيده به شنه ديده بودم و از شنه كه گذشتيم بيشتر شدند، نخلهايي بيبرگ، با تنههاي سوخته و سياه كه هنوز سر پا بودند.
خرمشهر پيش از آن كه خونين شهر شود، خرم بود با نخلهايي سبز، خرماهايي شيرين و جويبارهايي خنك، سرزميني كه توصيفش آدم را ياد بهشت ميانداخت.
نيامده به شنه، آملازاده فرماندار شهر برايم از شهرشان گفته بود كه پيش از جنگ 2 ميليون اصله نخل داشت اما آتش جنگ همه را سوزاند جز 150 هزار اصله را كه بيشترشان تركشخورده و زخمي بودند، تب جنگ كه به عرق نشست، خرمشهريها برگشتند سراغ زمينهايشان، خاك را انگار كه پي گنج باشند زيرورو كردند، شخم زدند و پاجوشها را در نخلستانهاي سوخته كاشتند، به اين اميد كه زمين دوباره رامشان شود اما 27 سال كه گذشت، تعداد اصلهها رسيد به 400 هزار تا كه فقط 250 هزارتايشان خرما ميدهند.
فرماندار گفته بود خرمشهر 160 هزار هكتار زمين مستعد كشاورزي دارد كه امروز فقط در20 هزار هكتارش كشت ميشود.
كارون، ديگر مهربان نيست
خرمشهريها حتي خيالش را هم نميكردند كه روزي آب هم با نخلهايشان سر ناسازگاري بگذارد، اما روزها كه پي هم دويدند و تقويمها را كهنه كردند، بهرهبرداري از سرشاخههاي كارون و انتقال آبش به ايران مركزي كه ادامه پيدا كرد، طرحهاي جديد براي رساندن آب از كارون به استانهاي دوردست كه اجرايي شدند، فشار آب رودخانه كه كم شد، اروند كه آب شورش را به كارون فرستاد، فاضلاب اهواز كه بيامان به رود ريخت، برداشت آب از رودخانه براي مصرف كارخانههاي نيشكر اهواز كه بيشتر شد، كارون قهر كرد، شور شد، تلخ شد، زهر شد به كام نخلها و مثل آتش ريشههايشان را سوزاند.
فكر ميكني چند نفر از آن زنها بدانند زميني كه با سيلندر گاز رويش ايستادهاند پر از سفرههاي نفت و گاز است. تقريبا همان وقت بود كه مسوولان ياد «طرح جزيره آبادان» افتادند كه از سال 1370 براي رساندن آب شيرين به خرمشهر و آبادان در حال اجرا بود ، پس وعده دادند كه طرح را نهايي ميكنند، خرمشهريها هم به انتظار نشستند يك سال،2 سال، 3 سال، 10 سال... و انتظار ادامه پيدا كرد تا 18 سال بعد، يعني همين حالا كه طرح هنوز به سرانجام نرسيده است و فقط يك بخش كوچكش اجرايي شده كه در آن با احداث سدي غير مهندسي، ناپايدار و پر خطر، اتصال كارون با آب شور اروند قطع شده است تا كانال مارد آب را از كارون مستقيما به رودخانه بهمنشير برساند و با آب اروند كه نمك را از دريا سوغات ميآورد، نياميزد اما كم شدن حجم آب كارون كه علاوه بر خشكسالي، مديريت نادرست سد كارون 3 هم در آن نقش داشته، باعث شده آب شيريني كه انتظار ميرفت دستكم با احداث كانال مارد به كشاورزان برسد، اندك و ناكافي باشد و حتي كفاف سيراب شدن آدمهاي خرمشهر را هم ندهد تا چه رسد به نخلهاي تشنهشان.
گنجشكها زودتر از جهاد كشاورزي به نخلها رسيدند
در شنه، در نخلستان منصورآسف روي چهارپايهاي رو به خوشههاي پر بار خرماهاي سعمران نشستهام. حتي بوي خرما هم شيرين است. نخلها معجزه ميكنند وگرنه چطور ممكن است از آن آب تلخ و شور شده كارون، با آن همه پسماند و فاضلاب كه از كارخانههاي نيشكر اهواز سوغات ميآورد، خرماهايي با مزه عسل بدهند؟ «به گمانم امسال محصولتان پر بركت بوده.» پاسخ آسف پير، كشاورز نمونه خرمشهري، به ابراز نظرم، نگاهي نااميدانه است. از روي چهار پايه بلند ميشود، دو سه تا خرما را از خوشه جدا ميكند، به جاي تك گنجشكها روي آنها اشاره ميكند و از اداره جهاد كشاورزي ميگويد كه امسال حتي كيسههاي مخصوص در امان ماندن خوشههاي خرما از حمله گنجشكها را هم از كشاورزان دريغ كرده است و زير لب نجوا ميكند:« اداره جهاد كشاورزي، همين محصول ناچيز را هم از ما نميخرد، خرماهايمان بيخريدار ماندهاند.»
روز دوم، زني با سيلندر گاز روي سرش
محله سرهانيه از دفتر فرماندار كه در آن وصف سازندگي در خرمشهر را شنيدهام، كمتر از 10 دقيقه فاصله دارد. باور نميكنم كه فرماندار، اين بخش را نديده باشد! گرما، بوي زبالههايي را كه هر چند 10 متر روي هم تلمبار شدهاند و شيرابهشان روي زمين راه افتاده، بيشتر كرده است. تصوير پسر بچههاي آفتاب سوختهاي كه با پاهاي برهنه روي آسفالت داغ ميدوند، در هرم گرما جلوي چشمم ميلرزد.
از ماشين كه پياده ميشويم، بوي زبالهها توي دماغم ميخورد. دما به بيش از 50 درجه سانتيگراد رسيده است. از زمين و آسمان انگار آتش ميبارد. گرما گيجم كرده است كه حسن را ميبينم، سرخ و عرق كرده با دشتاشه خاكستري از يكي از خانهها بيرون ميآيد. فرياد ميزند و هي به عربي رو به ما چيزهايي ميگويد كه نميفهمم. فرصت نميدهد خودم را معرفي كنم. همين كه ديده عكاس عكس ميگيرد، فهميده كه آمدهايم از حال و روزشان با خبر شويم. تا لجنزار بدبويي كه كنار خانهاش دهان باز كرده و از زباله پر شده است، همراهش ميرويم. با لهجه عربي فرياد ميكشد: «اين آب فاضلابه، اين آشغالها هم 14 ساله كه اينجا روي هم جمع شده. ميگويند سرهانيه نه جزو شهر است، نه روستا، نه منطقه آزاد.»
حسن، كارگر بندر بوده اما بعد از جنگ كه بنادر نزديكتر به درياهاي آزاد شلوغ شدهاند و بندر خرمشهر سوت و كور شده، او هم بيكار شده است. چشمم به تن بچههايي است كه روي زمين نشستهاند و تيلهبازي ميكنند. زخمها و لكههاي پوستي تنهاي نحيف بچهها، احتمالا از آب آلودهاي است كه به اسم آب غيرقابل شرب، براي استحمام و ديگر مصارف در اختيار خرمشهريها قرار گرفته است.
تشنه شدهام، اما آب نميخواهم. در خرمشهر مردم حتي اگر مثل حسن بيكار شده باشند بايد هر دبه 20ليتري آب را 300 تومان بخرند. سه تا اسكناس 100 توماني كه براي تهرانيها كمتر از پول خريد يك ساندويچ است اما براي مردمي كه خيلي وقتها، غذايشان، دو سه تا خرماي خارك ميشود، لابد جور كردنش دشوار است و گاهي ترجيح ميدهند با تشنگي سر كنند.
بچهها دور گودال دست روي شانه هم انداختهاند و عكس يادگاري مياندازند. سعيد شريف از اهالي خرمشهر است كه همراهمان شده، ميگويد: «باورتان ميشود مردم توي اين گرما برق ندارند؟» تيرهاي چراغ برق را كه مثل علف هرز همه جا سبز شدهاند نشان ميدهم: «پس اينها چيه؟» لبخند تلخي ميزند: «افت فشار منطقه در حدي زياد است كه كسي نميتواند از برق استفاده كند.» يادم ميافتد كه فرماندار گفته بود:
«برق خرمشهر فقط گاهي وقتها و بندرت قطع ميشود...» و نگفته بود فايده برقي كه افت فشار دارد ،چيست؟!
مثل محلههاي ديگر شهر، سرهانيه گاز هم ندارد. حتما سرهانيهايها هم، شبيه به همان زنها كه صبح آنها را در راه، با چادرهاي عربي و سيلندرهاي گاز روي سرشان ديدهام، ناچارند خودشان را به جاده برسانند تا سيلندرهاي گاز را به قيمت دولتي 800 تومان يا غير دولتي 1500 تومان بخرند و به خانه ببرند.
همراهمان تعريف ميكند: «بار اولي كه رئيسجمهور آمد خرمشهر گفت يك زن عرب را ديده كه سيلندر گاز روي سرش بوده، اين شد كه قول داد هر طور شده گاز را به خرمشهر برساند ، اما گاز نيامد. زنها هم هنوز اينجا هستند با همان سيلندرها روي سرشان.» ميپرسد:«فكر ميكني چند نفر از اين زنها بدانند زميني كه با سيلندر گاز رويش ايستادهاند، پر از سفرههاي نفت و گازي است كه نياز همه مردم ايران را بجز خوزستانيها و چند استان محروم ديگر تامين ميكند؟»
شبكه فاضلاب، شايد 25 سال ديگر
وجه تشابه محله زهيريها و كوي عباره و معين با سرهانيه بيآبي و بيگازي است و جويهاي كف آلود و قهوهاي رنگ فاضلاب كه مثل رودخانه در كوچه پس كوچهها جارياند و بوي ناخوششان نفس را ميبرد و عجيب است كه هنوز وبا باوجود اين همه فاضلاب خانگي جاري در كوچهها، آنجا همهگير نشده است.
خرمشهر هنوز حتي تصفيه خانه فاضلاب هم ندارد و اعتباري كه براي تكميل شبكه فاضلابش تخمين زده شده، به گفته محمد مطورزاده، نماينده مردم خرمشهر، 70 ميليارد تومان است كه دولت سالي 3 ميليارد تومان از آن را ميدهد و اگر همين روند ادامه پيدا كند خرمشهريها بايد دست كم تا 20 سال ديگر بدون در نظر گرفتن تورم صبر كنند تا شهرشان صاحب شبكه فاضلاب شود.
گذشته از تشابهها، وجه تمايزي هم بين زهيريها و سرهانيه هست. گرچه زهيريها هم گاز ندارد، علمكهاي گاز در آنجا تا در خانهها رسيده و اين گواهي بر گفتههاي نماينده است كه اصرار دارد شركت گاز از معدود بخشهايي است كه به تعهداتش در قبال خرمشهريها تا حدودي عمل كرده و گاز را تا خيلي از نقاط خرمشهر رسانده است و اگر هنوز خانهها بيگاز مانده دليلش اين است كه اهالي، پولي براي گازكشي داخلي ندارند.
طرح غدير، هياهويي كه به هيچ رسيد
نماينده مردم خرمشهر مساله نبود آب شرب را از گاز هم مهمتر ميداند و به طرح غدير اميدوار است كه قرار شده آب شرب را به جاي كارون از كرخه بگيرند و تا خرمشهر و آبادان بياورند. مطورزاده هم مثل مردمي كه به او راي دادهاند، باور دارد كه طرح، علمي و ممكن است، اما به اعتقاد حميدرضا خدا بخشي، رئيس هيات مديره انجمن صنفي مهندسان صنعت آب استان خوزستان، خشكسالي در 2سال گذشته، آب كرخه را كم و حتي بيكيفيتتر از آب كارون كرده است و اگر قرار باشد طرح غدير اجرايي شود، بايد سالانه 6 ميليارد و 500 متر مكعب آب از كرخه برداشت شود، اما واقعيت نگرانكننده اين است كه ظرفيت بهرهبرداري از كرخه با توجه به حجم آبش 4 ميليارد و 750 ميليون متر مكعب آب در سال است و اين نشان ميدهد كه طرح غدير در شرايط كنوني نشدني است يا به قول خدابخشي قولي است بياعتبار.
غمانگيزتر از كمآبي كرخه، ادعاي خدابخشي است كه ميگويد طرح غدير از مرحله شناخت به اجرا رفته و حتي مرحله توجيهپذيري را طي نكرده است و گرچه دولت ظاهرا، 1350 ميليارد تومان اعتبار ظرف 3 سال به آن اختصاص داده، اعتبار بخشي پرداخت شدهاش در 2 سال گذشته فقط 15 ميليارد تومان بوده است.
خرابهنشينان شهر خرم
در خيابان فردوسي، رو به روي مخابرات، خرابههاي جنگ را برانداز ميكنم كه از 27 تير 1367 تا امروز، هنوز از حافظه شهر پاك نشدهاند، ساختمانهايي نيمه فروريخته و لخت و دودزده، با ديوارهاي سوراخ سوراخ از تركش و قابهاي خالي در و پنجره كه به گفته مطورزاده 30 درصد بافت شهري خرمشهر را تشكيل ميدهند.
كنار ساختمانهايي سست و ناپايدار ايستادهام. دو دلم كه جلوتر بروم يا نه. در تهران اين جور خرابهها معمولا پر از معتادان نشئه و خمار است، اما بند رختي كه لباسهاي بچهگانه آبچكان سنگينش كرده است و به تيرهاي آهني كج و كوله يكي از ساختمانها گره خورده، مطمئنم ميكند كه خرابهنشينهاي خيابان فردوسي كمسن و سالتر از آن هستند كه با دود عجين شده باشند. شريف ميگويد: «اين خانهها تصرفياند، بعضي از آوارههاي جنگ اينجا زندگي ميكنند.»
پردهاي كه جاي قاب در را گرفته است پس ميزند. «ياالله» ميگويد. دخمه تاريك و بيپنجرهاي كه واردش شدهايم بوي نا ميدهد، مريم، سياهپوش و خسته ميآيد كه خوشامد بگويد. تعارفمان ميكند روي موكت پارهكف اتاق بنشينيم. نميدانم خيال ميكند از كدام ارگان آمدهام كه هي اصرار ميكند در دفترم از وامش بنويسم. ميگويد قرار شده دولت به خانواده شان 500 هزار تومان وام بدهد، اما دو ضامن معتبر خواستهاند. ضامن از كجا بياورم؟ او، شوهر، 3 دختر و پسركش امين، 15 سال است كه در خرابههاي خيابان فردوسي زندگي كردهاند. ميگويد عادت كردهاند كه گاهي تكهاي از سقف مرطوب و شكم داده بالاي سرشان كنده شود و پايين بيفتد، عادت كردهاند به موشها و مارهايي كه شبها از قاب خالي در تو ميآيند و بچهها را گاز ميگيرند، به گرسنگي، به گرما، حتي به بوي نا كه در تاريكي خانه ماندگار شده است هم عادت كردهاند.
امين مينشيند كنارم و لب بالايش را نشان ميدهد: خواب بودم موش گازم گرفت! زخم جوش خورده بالاي لبش، دلم را بههم ميزند.
وسط دخمه پردهاي ديگر آويخته شده است كه وقتي آن را پس ميزنم آمنه را ميبينم، ايستاده گوشه اتاق، سرخ شده و سرش را پايين انداخته است، روي ديوار برگه انتخاب واحد دانشگاه با چسب چسبانده شده. «شما دانشجويي؟» سرش را پايين مياندازد و بله را آهسته و لرزان ميگويد. مريم زل ميزند به برگه: «پيام نور درس ميخواند، ترم اولش را تمام كرد، اما ديگه نداريم شهريهاش را بدهيم.»
زن دستهايش را با خشم در هوا تكان ميدهد: «هي نامه ميفرستند كه بايد از اينجا بلند شويم! كجا برويم؟ چطور 5 ميليون تومان پول پيش جور كنيم؟ 100 هزار تومان كرايه در ماه از كجا بياوريم؟» از خانه مريم كه بيرون ميآيم نور چشمم را ميزند، امين ذوقزده صدايم ميكند: «موش رو ديدي؟ »نگاهم پي انگشت اشارهاش را ميگيرد و ميرسد به موشي چاق و قهوهاي خاكستري كه ميان زبالهها گم ميشود. به خيابان نرسيدهام كه زن جواني دنبالم راه ميافتد و التماسم ميكند: «ما هم تو خرابههاي آن طرف زندگي ميكنيم، بيا وضع ما را هم ببين! حتي اسباب خانه هم نداريم! بيا.»!
نماينده خرمشهر: دليل لايروبي نشدن كارون كم كاري وزارت نيرو و راه و ترابري و پرداخت نشدن اعتبارات اختصاص يافته به آن است
عذر خواهي ميكنم كه فرصت ندارم، جا ميگذارمش و قدم تند ميكنم، چه فرقي ميكند يك خرابه بيشتر ديده باشم يا كمتر؟ چارديواري كه سرپناه او شده است هم لابد ويرانهاي است شبيه آن كه چند دقيقه پيش مهمانش بودهام، شبيه همه خانه خرابههايي كه در راه ديدهام و ساكنان شان با ديدن غريبهاي كه ميان آوارها ميگشت، وحشت زده پنهان ميشدند.
روز سوم، رود و خاطرههاي فلزياش
دم غروب، روي پل نوي كارون ايستادهام، كوچك شدن خورشيد را تماشا ميكنم و پي كشتي غرق شدهاي از زمان جنگ ميگردم كه صبح رو به روي بازار ماهي فروشها تا كمر از آب بيرونش كشيده بودند.
پلي را كه روي آن ايستادهام پيشتر در عكسها ديدهام و هرگز گمان نميكردم آنقدر كوتاه باشد كه راه كشتيهاي بزرگ دكل دار را به رودخانه ببندد و رفت و آمد را مختل كند، اما خلوتي كارون، فقط از كوتاهي پل رويش نيست. كارون هم مثل اروند، پر از خاطرات فلزي جنگ است، پر از كشتيهايي كه سالهاست زير آب آرميدهاند.
كارون هم مثل اروند لايروبي نشده است و لاشههاي فلزي كشتيهاي غرق شده از زمان جنگ و رسوبات سالانه طوري كفاش را پر كردهاند كه ديگر ممكن نيست كشتيهاي باري بزرگ با تنا ژ بالاي 5000 از آن بگذرند و به همين خاطر بندر خرمشهر، رونق پيش از جنگ را ندارد تا آنجا كه فرماندار هم با وجود نگاه مثبتش به مسائل، تاييد ميكند كه 70تا80 درصد مشاغل مردم پيش از جنگ وابسته به بندر بوده است و بيشتر خرمشهريهايي كه روزگاري در بندر كار ميكردهاند، حالا بيكارند تا جايي كه نرخ بيكاري در شهرشان را به بيش از 20 درصد رساندهاند. ... اما حتي اگر بشود لايروبي نشدن اروند را گردن مشترك بودن پروژه ميان ايران و عراق و سهلانگاري طرف عراقي انداخت، دليل لايروبي نشدن كارون و بهمنشيربه گفته نماينده خرمشهر فقط كم كاري وزارت نيرو و راه و ترابري و پرداخت نشدن اعتبارات اختصاص يافته به لايروبي است.
خداحافظ خرمشهر
ايستگاه آخر در خرمشهر، شلمچه است؛ شلمچه و قايق موتوريهاي خاك گرفتهاش وسط كانالهاي خشك و وسيع كه روي تن بيابان سوزان راه كشيدهاند، شلمچه و سكوتي كه دلم را ميلرزاند، شلمچه و گرماي بيش از 60درجهاش و تشنگي بيحدي كه خاطره كربلا را زنده ميكند، شلمچه و خاكي كه روزگاري تنش را نخلها پوشانده بودند و حالا عريان است، شلمچه و خاكي كه حالا ثمرش به جاي خرما، استخوانهاي خاك گرفته است، شلمچه و آغوش گرم و باز مادرانهاش براي تن سوخته مردان بيپلاك، شلمچه و تانكها و نفربرهايي كه زيارتكنندههاي آن سرزمين روي آنها التماس دعا نوشتهاند، شلمچه و همه مينهاي خنثي نشدهاش، شلمچه و تابلوهاي زرد رنگش با تصوير جمجمههايي كه هشدار ميدهند جلوتر نرويم، شلمچه و بغضي دردناك و عميق كه گريه نميشود، شلمچه و يك دنيا خاطره از شهيداني كه ايرانمان را آزاد كردند و آباد كردنش را سپردند به ما، شلمچه و هوس دراز كشيدن روي خاك داغش تا ابد، شلمچه و شرم از روي شهيداني كه شاهدند و چشم انتظار خرم شدن شهري كه دوستش داشتهاند، شلمچه و... .
دلكندن ازخرمشهر سخت است، به قصد فرودگاه آبادان كه تركش ميكنم خودم را با نوشتن ورودي گزارشم سرگرم ميكنم: «اينجا خرمشهر است، شهري كه رئيس جمهور وقت كشورمان در نخستين سفر استانياش به خوزستان، قول داد آبادش كند و حتي اعلام كرد خودش فرماندار آن ميشود...» هنوز به فرودگاه نرسيدهايم، نوشتههايم را خط ميزنم، باز دلتنگ شلمچه شدهام، بغض راه گلويم را ميبندد، بايد ورودي گزارشم را عوض كنم: «شايد اگر مسافر خرمشهر نميشدم، شايد اگر خرمشهر را نديده بودم، باور نميكردم كه با گذشت 27 سال از آتشبس با عراق، آنجا هنوز جنگ نفس ميكشد....»
تهیه و تنظیم: مریم یوشی زاده
منبع: جام جم
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟



