همسرت را بيرون كن
وطن امروز؛ به عنوان یکی از روزنامهنگاراني که برای سالها دوستي صميمانهاي با سر بابی رابسون داشت، به روزهای مربیگریاش در ایپسویچ تاون باز میگردم و بعد روزگارش در تیم ملی انگلستان، دورانی که با او دنیا را در نوردیدم و از این رهگذر خیلی خوب شناختمش. گاهی با هم اختلافهای خودمان را داشتم آن هم در دورانی که مطبوعات به اندازه امروز آسانگیر نبودند.
اما در خلال روزگار خوبمان و بعضی روزهای شکرآب، هرگز احترام و باورم نسبت به سربابی را از دست ندادم. در تمام آن سالها من داستان های دست اول قابل توجهی درباره سربابی کشف کردم. هرکس سلیقه خودش را دارد و بسیاری از خاطراتی که در مراسم یادبود دوشنبه گذشته در کلیسای دورهام نقل شدند چیزی جز این نبود ولی مشکل اینجا بود که باید بهترین داستان را نقل میکردم.
برای من بهترین خاطرهام وقتی بود که روی یک تخت آفتابگیر کنار استخری در یک هتل مرکز شهر مکزیکوسیتی لمیده بودم، جایی که تیم ملی و رسانههای انگلیسی برای جام جهانی 1986 مکزیک اقامت داشتند. پس از ارسال مقالهام برای دیلی میرور خیالم راحت شده بود (آن زمان هنوز خبری از لپتاپ نبود و باید مقالهام را پای تلفن میخواندم).
وقتی بابی همه بچههای تیم ملی را به محوطه استخر آورد هرکدامشان تختی برای آفتاب گرفتن گیرآوردند به جز بابی که نزدیک من با یک ساعت خوابیده نشست. همه بازیکنان مشغول مالیدن کرم ضدآفتاب شدند. بعد شاهد یک اتفاق جالب بودم. هر 15 دقیقه رابسون در سوتش میدمید و همه بازیکنان همانطور درازکش پشت به پهلو میشدند.
دوباره 15 دقیقه بعدی بابی سوت میزد و دوباره بازیکنان به طور هماهنگ روی تخت غلت میزدند. بابی بارها درباره تاثیرات مخرب «اشعههای ماورای بنفش» صحبت کرده بود اما به خاطر لایه ازن ضعیف شهر مکزیکوسیتی او میخواست اطمینان یابد که در همان روزهای بدو ورود بازیکنانش به جای اینکه پوستشان را آفتاب سوخته کنند با هوای آفتابی آنجا تطابق یابند.
همچنان که به جام جهانی نزدیک میشدیم، رسانههای جهان شروع به سر و صدا پیرامون هر یک از کشورهای بزرگ حاضر در مکزیک 86 میکردند و کمپ انگلستان شاهد حضور تعداد وسیعی از گزارشگران مطبوعاتی، تلویزیونی و رادیویی خارجی بود.
ولی قبل از هر کنفرانس مطبوعاتی رابسون صرفا مطبوعات انگلیسی را به رختکن تیم ملی انگلستان دعوت میکرد تا یک جلسه خصوصی با آنها داشته باشد. یک بار که تازه باران گرفته بود، «مایک لنگلی» (که بعدها رئیس بخش فوتبال روزنامه ساندی پیپل شد) همسرش را هم که برای تعطیلات آمده بود داخل رختکن آورد، جایی که 20 روزنامهنگار جمع شده بودند.
رابسون تازه صحبتش را در این باره شروع کرده بود که قصدش از گردآوردن نویسندهها این است که از همه روزنامههای کشور یک انتظار بزرگ وجود دارد كه ناگهان متوجه مایک و همسرش شد. این باعث شد او پیش از یکی از معروفترین حملاتش به اصحاب رسانه لحظهای مکث کند و بعد شروع به بازجویی مایک کرد: «مایک، اینکه با توست همسرته؟» رابسون این را در حالی پرسید که بخوبی همسر لنگلی را میشناخت. مایک جواب داد: «آره همینطوره بابی!»
- چرا اون اینجاست مایک؟
- خب بابی راستش بیرون داره بارون مییاد. (این توجیه خبرنگار نگون بخت بود که انگار از ترس اینکه کار اشتباهی کرده باشد به لکنت افتاده بود.)
- اون چتر لعنتیاش رو بهش بده و از اینجا ببرش بیرون مایک. من باید چند تا چیز بگم و فکر نکنم یک خانم بایست اینجا باشه و اونها رو بشنوه و خب بابت طرز حرف زدنم هم معذرت میخوام!


