صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

بود و نبودم را گم كرده‌ام

کد خبر: ۵۵۲۲۴۱
| |
3155 بازدید

ظهر يكي از آخرين روزهاي شهريورماه ٩٤ ليلا پشت ميز آشپزخانه، سيب زميني‌هاي پخته شده را براي ناهار بچه‌هايش رنده مي‌كرد. سحر ١٥‌ساله در اتاقش خوابيده بود و سپهر هشت ساله روي صندلي ولو شده بود و كلش بازي مي‌كرد.

به گزارش اعتماد، آن روز مثل هميشه ليلا نااميدانه سپهر را براي خريد نان مامور كرد و اين‌بار برخلاف هميشه سپهر بي حرف و منت پول را لاي مشتش گذاشت و پريد بيرون. ١٠ دقيقه از رفتن سپهر نگذشته بود كه يكي از همسايه‌ها زنگ خانه را زد و پشت آيفون گفت: «ليلا خانوم! بيا ببين اين پسر شماست؟» ليلا روسري پوشيد و پله‌ها را يكي دوتا كرد و تا سركوچه را يك نفس دويد. ديد مردم ايستاده‌اند و با چشم‌هاي وحشت زده جسد بي‌جان پسري را ميان غرقابه خون تماشا مي‌كنند. تيزي چاقوي اشكان، گلوي پسربچه را دريده بود و آخرين قطره‌هاي خون روي چاك گردنش لخته شده بود. كسي جرات نزديك شدن را نداشت.

 ليلا بود و نبودش را گم كرد؛ با خودش گفت: «اين كيه؟ اين پسر منه؟ صورتش كه شبيه سپهره!» گيج و مبهوت صورت سپهر را تماشا كرد و چشمش كه به نان‌هاي لواش پخش شده روي زمين افتاد زمين و زمان ميان چشم‌هايش گم شد. اشكان پسر ٣٥ساله معتاد به شيشه صورت سپهر را در روياهايش ديده بود و او را با چاقو كشته بود و فرار كرده بود. حالا چيزي نزديك به سه ماه از حادثه مي‌گذرد، اشكان را در امين‌آباد نگه داشته‌اند و مادر سپهر به دنبال گرفتن راي دادگاه براي كشته شدن اشكان است.
 
كوچه‌اي كه اهالي آن را به نام سپهر سرداري مي‌شناسند

شايد اهالي و كسبه خيابان شاپور در منطقه بازار تهران آدرس دقيق كوچه مقدم را ندانند اما همين كه بگويي كوچه‌اي كه سپهر سرداري در آن كشته شد دستت را مي‌گيرند و يك راست تو را به كوچه‌اي مي‌برند كه اشكان مرد معتاد به شيشه سر سپهر را بريد و با چاقوي خوني فرار كرد. كوچه‌هاي تنگ و باريك خيابان شاپور را كه رد كني سر يكي از پيچ‌ها، تصوير بزرگ صورت سپهر روي بنر ديوار خانه‌اش نقش بسته است. لبخند مهربانش يكسره داستان معصوميتش را مي‌گويد. در خانه باز مي‌شود و ليلا بي‌رمق و كم جان در آستانه در مي‌ايستد. نه ناراحت است و نه بي‌قرار... هنوز شوك از دست رفتن سپهر بر چهره‌اش است. آثار رنج و بي غذايي از چروك‌هاي نورسيده چهره‌اش پيداست. بوي برنج آبكش شده‌اي كه از راهرو وارد خانه مي‌شود به تن آشپزخانه ساكت و بي‌روح ليلا سنگيني مي‌كند. آشپزي كردن در اين آشپزخانه طاقت مي‌خواهد، ليلا پلك مي‌زند و دست‌هاي كوچك سپهر را بر قاشق و چنگال‌هاي روي ميز مي‌بيند، صداي شاد و مهربانش را مي‌شنود وقتي پشت سر هم مامان مامان مي‌گويد و پاي اجاق گاز به دامنش آويزان مي‌شود. زندگي ليلا جايي ميان قاب يك تصوير باقي مانده است؛ هنوز كاسه پوره سيب‌زميني روي ميز آشپزخانه است و گوش‌هاي ليلا در انتظار زنگ آيفون تا در را براي پسرش باز كند. سپهر رفته است بي آنكه فرصتي داشته باشد تا پشت سرش را نگاه كند و تصوير چشم‌هاي نگران مادر را براي هميشه به خاطر بسپارد.

صورت سپهر را ميان غرقابه خون نشناختم

«پنجشنبه‌ها بهشت زهرا شلوغه، جمعه‌ها مي‌ريم ديدنش...» ليلا اين را مي‌گويد و چشم‌هايش پر از اشك مي‌شود. تصوير حكاكي شده سپهر بر روي سنگ قبر در ذهنش است. مادرها وقتي مي‌خواهند از بچه‌شان تعريف كنند، مي‌گويند چه بچه خوبي... «سپهر خيلي بچه خوبي بود.» ليلا ته دلش خالي شده. بغض‌ها را يكي پس از ديگري قورت مي‌دهد و اسم سپهر را همچون بادبادكي كه به هوا بفرستد و اميد برگشتش را نداشته باشد به زبان مي‌آورد. قطره‌هاي اشك دوان دوان شيارهاي نورس صورت ليلا را پيدا مي‌كنند و به دامنش فرو مي‌ريزند. خدا خدا مي‌كند چشم هايش را ببندد و وقتي باز مي‌كند همه‌چيز خواب و خيال باشد. سپهرش را ببيند كه روي صندلي كنار آشپزخانه ولو شده و براي خريد نان بازي درمي‌آورد. آن‌وقت، دست و پاي بي‌حسش جان بگيرد، از جا بپرد و او را تنگ در آغوش بفشارد؛ يك دل سير هق هق بزند و اشك شوق بريزد و از دلتنگي‌هايش بگويد... چشم‌هاي ملتهبش را باز مي‌كند و عكس سپهر در كنار تكه پارچه‌هاي سياه روي ديوار براي بار هزارم حقيقت تلخ رفتن هميشگي‌اش را تكرار مي‌كنند. تيزي چاقوي اشكان و ذهن متوهمش، سپهر را براي هميشه با خودش برده و حقيقت چيزي جز اين نيست: «اون روز ظهر سپهر اونجا، رو اون صندلي تكي نشسته بود و داشت كلش بازي مي‌كرد... بهش گفتم سپهرجون مي‌ري نون بخري؟ بدون اينكه بگه نمي‌رم بلند شد رفت... هميشه وقتي ازش مي‌خواستم بره خريد، مي‌گفت نمي‌رم و بارها تكرار مي‌كرد كه نمي‌رم، نمي‌رم، نمي‌رم. اما اون دفعه خيلي زود پول رو گرفت و رفت. ١٠ دقيقه بعد از رفتنش زنگ در رو زدن... بدون اينكه تو آيفون چيزي بگم در رو باز كردم اما ديدم كسي بالا نيومد. بعد يكي از همسايه‌ها تو آيفون گفت ليلا خانوم مياي پايين؟ بيا ببين اين پسرته؟ مانتو پوشيدم رفتم بيرون، خيابون و كوچه و همه‌چيز مثل هميشه بود. يه نيسان جلوي در پارك كرده بودن كه نمي‌ذاشت جمعيت رو ببينم... گفت بيا جلوتر... رفتم ديدم سپهر غرقابه خون رو زمين افتاده. شوكه شدم، حتي نتوانستم بهش دست بزنم. ولي ديدم كه چاقو گلويش را پاره كرده. اومدم تو خونه فرياد ‌زدم، سحر از خواب بيدار شد. خودم را گم كرده بودم، نمي‌دانستم بايد به كي و كجا پناه ببرم؟ بايد چه كار كنم؟ سحر تلفن را برداشت و با كلانتري تماس گرفت و خبر داد. ماشين آگاهي خيلي دير آمد. بچه تا ساعت شش عصر تو كوچه افتاده بود. من غير از همون بار اول طاقت نداشتم ببينمش... اصلا فكر كردم كه سپهر بين موتور و ماشين مانده و تصادف كرده، تنها چيزي كه به نظرم نمي‌آمد قتل بود. برايم عجيب بود و از من خيلي دور بود. كلمه قتل را فقط در روزنامه‌ها ديده بودم. حالا آمدند سر بچه‌ام را بريدند و رفتند.

اشكان سالم است يا مجنون؟

اشكان در پزشكي قانوني و در مراحل مختلف بازجويي كشتن سپهر را به ياد نياورده اما شاهدان آن روز مي‌گويند كه اشكان بعد از كشتن سپهر، چاقوي خوني را به ناصرخسرو برده و فروخته تا مواد بخرد. روز حادثه نه ليلا، نه مادربزرگ ونه پدر سپهر نتوانسته بودند اشكان را شناسايي كنند، اما مغازه‌دار پير سركوچه «مقدم» اشكان را شناسايي مي‌كند و همان لحظه تمام اهالي كوچه مقدم و محله شاپور با چوب و چماق براي گرفتن انتقام خون سپهر جلوي خانه‌اش صف مي‌كشند. آن شب پنج مامور در خانه مادر اشكان مي‌خوابند اما او نمي‌آيد. دي ان‌اي خون روي لباس اشكان و سپهر با هم يكي است و همين كافي است جرم او را به عنوان قاتل تاييد كند. ليلا مي‌گويد: «اشكان پرونده‌اي از ضرب و شتم در سال ٩٣ داشته.

مدتي را هم در زندان گذرانده است اما چرا آن زمان كسي بيماري رواني او را نفهميد؟ در گواهي فوت سپهر علت قتل را نامعلوم نوشته‌اند.» دوباره به هم مي‌ريزد و بغض‌ها يكي بعد از ديگري مي‌شكند: «سپهر قوت قلبم بود. با تپش قلبش جان مي‌گرفتم، خيلي به من نزديك بود خواب و بيداريش تو بغل خودم بود. تو مسافرت و ماشين و همه جا با من بود. هميشه بهم مي‌گفت با تو بودن خوبه، بدون تو مي‌ميرم.»

عصباني مي‌شود، بغض‌ها راه گلويش را مي‌بندند: «من به بازپرس پرونده هم گفته‌ام كه از پيگيري دست برنمي دارم و هر جا لازم باشد مي‌آيم و اگر نيازي به گرفتن وكيل باشد اين كار را مي‌كنم. گفته هنوز جواب پزشكي قانوني نيامده تا وقتي كه اين جواب بيايد هيچ كار ديگري نمي‌شود كرد. پليس گفته ما خيلي دقيق و موشكافانه پيگير اين پرونده هستيم به خاطر همين آنقدر طولاني شده...»

ليلا وقتي از اشكان حرف مي‌زند او را ايشان خطاب مي‌كند، شايد او هم پس ذهنش دلش براي اشكان مي‌سوزد و تنها مي‌خواهد كاري كند تا ديگر چنين اتفاقي نيفتد: «من از بازپرس پرونده هم پرسيدم كه به نظر شما اشكان سالم است يا مشكل رواني دارد؟ گفته كه به نظر او اشكان سالم است. اما منتظر جواب پزشكي قانوني باشيم. به نظر من آن‌طور كه بايد و شايد پيگير باشند اين كار را نمي‌كنند، چون ما وقتي به آگاهي مراجعه مي‌كنيم مي‌گويد وظيفه ما گرفتن اشكان بوده بايد سراغ بازپرس پرونده برويد. آنجا كه مي‌رويم مي‌گويند پرونده نيامده بعد از كمي جست‌وجو باز مي‌گويند كه پرونده آمده اما هنوز جواب پزشكي قانوني نيامده... ما سه ماه است كه درگيررفت و آمد هستيم. چطور اشكان به ياد دارد كجا كارتن‌خواب بوده؟ كجا مواد خريده و چاقو را كجا فروخته؟ همه اينها را مي‌داند فقط همان لحظه‌اي كه سپهر را سربريده به ياد نمي‌آورد؟ ولي به من گفته‌اند تعداد پزشكاني كه راي بر سلامت عقل اشكان مي‌دهند بيشتر است.»

پيدا شدن فيلمي كه داستان كشته شدن سپهر را روايت مي‌كند

به خوابي پريشان مي‌ماند. آدم‌ها بيايند و بروند و كودكي را ببينند كه سرش بريده مي‌شود و همگي مدهوش، فقط تماشا كنند و چيزي نگويند. دوربين يكي از ساختمان‌هاي اطراف منطقه به طور اتفاقي تصوير اشكان را ضبط كرده است.

 در اين فيلم اشكان با چاقو وارد كوچه مي‌شود و بعد از مدتي با چاقوي خوني كوچه را ترك مي‌كند. در كنار اشكان عابرين پياده هم ديده مي‌شوند كه وارد كوچه مي‌شوند و برمي‌گردند اما هيچ كدام از آنها چاقوي اشكان را نديده يا وقت سربريدن سپهر نبوده‌‌اند. م

ادربزرگ سپهر مات و مبهوت عكس نوه‌اش را تماشا مي‌كند: «معلوم نيست چه جوري كشتنش؟ بچم نون و خوراكي هاشو گرفته گذاشته كنار ديوار بعد گردنشو زدن.» ليلا و مادرش گهگاه كه از سپهر حرف مي‌زنند فعل جمله‌هاي‌شان زمان حال دارد انگار كه سپهر شوخي يا جدي همان اطراف چشم گذاشته باشد و منتظر اشاره‌اي باشد تا برگردد و داستان را تمام كند.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟