دردِ «چه کنم، چه کنم» اصولگرايان
يكي از بينندگان «تابناك» در پيامي نوشت: انتخابات دهم رياست جمهوري شايد يکي از تلخ ترين شرايط براي اصولگرايان سياسي يا سياستمداران اصولگرا باشد. اين انتخابات سنگ محک خوبي شد براي بهتر شناخته تر شدن سياستمداراني که نام اصولگرايي را به همراه داشتند. براي مشخصتر شدن و شفافتر شدن تعريف اصول و گروه اصولگرايي، براي تمييز دادن تعريف «اصولگرايي» با «اصول تراشي». براي آنهايي که زماني با نام «محافظهکار» شناخته ميشدند و به دليل مناسب ندانستن اين عنوان، لقب اصولگرا را براي خود برگزيده بودند.
اصولگرايان در حال حاظر در دو جبهه انتخاباتي به سر ميبرند. بخشي از اصولگراياني با بيان دلايلي نظير «خير الموجودين»، «در شرايط انتخاب بين يک چهره اصولگرا و اصلاحطلب هميشه اصولگرا بهتر است»، «انشالله اصولگرايي ضربه نميبيند» و... دست به انتخاب و حمايت از جناب احمدي نژاد در دوره دهم زدند. بخشي از اين گروه البته به بيان خود، نه مثل دوره قبل با خواست و «ميل باطني» که بيشتر از روي «اضطرار» و نبود شخص مقبول اصولگراي ديگري دست به اين انتخاب زدند.
دسته ديگر، اما، اصولگرايانياند که همانند گروه اول نميانديشند. اين گروه که در حال حاظر در مجلس شوراي اسلامي حضور چشم گيري دارند و با کسب تجربه در عرصههاي مختلف دريافتهاند که قاعده بهتر بودن يک چهره مقبول اصولگرا (در لفظ) بهتر از غير اصولگرا هميشه صادق نيست و ميبايست رفتار و سابقه كانديدا را جهت موضعگيري مورد بررسي قرار داد.
در حال حاظر دسته دوم از حربه هميشه موفق يعني «سياست سکوت» استفاده نمودهاند. براي اين گروه حضور يک چهره که شان مجلس را در جايگاه خود حفظ نموده و بتواند همکاري خوبي را پديد آورد بسيار مطلوبتر از انتخاب مجدد شخصي است که يكي از چالشيترين عمر دورههاي 8 گانه مجلس در مدتب چهار ساله وي بود. گرچه عدم اجماع اصولگرايان به مانند انتخابات پيشين را بايد در «ديدگاه احزاب اصولگرا» و يا «نسبي بودن اصول از ديدگاه بخشي از بدنه اصولگرا!» جست و جو نمود.


