صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

در زندان زنان چه مي‌گذرد؟

گزارش ويژه تابناك
کد خبر: ۴۶۲۵۸
| |
39840 بازدید

وقتي جلوي در طوسي زنگ از ماشين پياده مي‌شوي، باد گرم همچون هرم آتش به صورتت هجوم مي‌برد.
تک‌ درخت‌هاي نارون پيرامون در طوسي رنگ، تنها سايه‌اي است براي جمعيت پراکنده اطراف آن.
هيچ کس از ديدنت پشت در طوسي رنگ تعجب نمي‌کند؛ اينجا همه به ديدن چهره‌هاي غريبه عادت دارند.

در طوسي رنگ را که مي‌زني، سرباز با اخم، پنجره کوچکي را که در سمت چپ در است، با ابرو نشان مي‌دهد و مي‌گويد: «آنجا»

اعتنايي نمي‌کني و براي فرار از گرماي آفتاب که همچون تيغ بر سر فرو مي‌ريزد، خودت را به سايه باريکي که در طوسي ايجاد کرده مي‌کشاني، چند تماس کافي بود که سرباز جلوي در به دنبالت بيايد و تا ورودي در طوسي رنگ بدرقه‌ات کند. بر سر در طوسي رنگ نوشته شده: «ندامتگاه خورين».
وارد که مي‌شوي، کنجکاوانه دنبالت مي‌کنند؛ چشمان سرباز جلوي در‍!
به هر چيزي شباهت دارد جز زندان! حياط پر دار و درخت زندان برايت خيابان‌هاي شهر را تداعي مي‌کند.

اول از همه ساختمان‌هاي اداري به چشمت مي‌خورد که پشت سر هم قطار شده‌اند. زن و مردي در حصار سيم‌هاي در هم تنيده شده به يکديگر زل زده‌اند. اين بچه‌ها اينجا چه مي‌کنند؟ اين را من مي‌گويم.
زن اينجا زنداني است، همسرش براي ملاقات با وي آمده است؛ اين را سربازي مي‌گويد که قرار است ما را تا اتاق رئيس زندان برساند.

بايد تا ته خيابان بروي؛ ديوارهاي بلند، سيم‌هاي خارداري که تا دو متر روي ديوارها بالا رفته است؛ حتما اينها را گذاشته‌اند تا هيچ زنداني جرأت فرار کردن نداشته باشد؛ اين را با خودم گفتم.
مجوز حضور براي بازديد را که مي‌گيري، تازه بايد دوباره چند متري را براي رسيدن به جايي که به نظر آخر جاده خيابان است، پشت سر گذاري، اما راه ديگري در سمت راست ديوار هست که تو را به سمت زندان زنان مي‌رساند.

روبه‌روي نماي سه طبقه‌اي که لوله‌هاي رو کار آب آن را از ريخت انداخته‌اند؛ مي‌ايستم. سه بار زنگ پياپي. زني مسن را در پشت در جاي مي‌دهد. چهره تکيده و صورت چروک شده‌اش، سنش را بالا نشان مي‌دهد. کليد در دست اوست، اما چادر گلدارش نشان مي‌دهد که او هم زنداني است.
درخت چنار بزرگي در وسط حياط سايه انداخته است و هيچ گياه و سبزه ديگري آنجا نيست.

با چادرهاي رنگي گلدارشان، دايره‌وار ميان حياط نشسته‌اند. نگاهم مي‌کنند؛ نگاه‌هايي که حتي لحظه‌اي بر نقطه‌اي ثابت نمي‌ماند. از چشم‌ برخي اضطراب مي‌بارد؛ اضطرابي با کورسويي از اميد. نگاه سنگينشان دنبالم مي‌کند. جوانترها سعي مي‌کنند بي‌اعتنا شوند، توپ دستشان مي‌گيرند و شروع مي‌کنند به واليبال بازي کردن، اما مسن‌ها دور تا دور هم نشسته‌اند و سيگار دود مي‌کنند؛ خسته و تکيده به ديوارهاي سرخ رنگي تکيه داده‌اند که حالا تنها در سايه آن مي‌آسايند.

دفتر رئيس زندان چندان بزرگ نيست. (خبرنگارند، با رئيس زندان هماهنگ شده است)؛ اين را مددکاري مي‌گويد که پشت سر ما وارد اتاق مسئول بند زنان مي‌شود.
روبه‌رو مي‌نشيني تا از در توري اتاق مسئول رفت‌وآمد زنداني‌ها از چشمت دور نباشد. پنجره کوچکي پشت سرت دقيقا روبه‌روي در توري است که از همانجا ملحفه‌اي سفيد با گل‌هاي آبي، تخت‌ها نمايان است.

اگر بخواهي بيشتر کنجکاوي کني و داخل بندها را ببيني، مجبوري وقتي مسئول براي ريختن چاي به بيرون از بند مي‌رود، سرت را نود درجه بچرخاني.
در بند زنان اين زندان، پنجاه زنداني هستند که گاهي برخي از آنها به مرخصي مي‌روند و تعداد آنها هميشه متغير است؛ اين را مسئول بخش زنان مي‌گويد که زن مسني است و 25 سال است که سابقه مديريت در زندان را دارد.

• وضعيت نقل و انتقال زنان زنداني چگونه است؛ اين را من مي‌پرسم.
ـ بسته به ميزان درخواست زندانيان و موافقت مسئولان زندان دارد.

خودش بدون آن که من پرسشي بپرسم، مي‌گويد: زنداني‌ها در روز، دو ساعت صبح و دو ساعت بعد‌ازظهر استراحت دارند. البته در هفته هم مي‌توانند ملاقات حضوري، تلفني يا ويژه داشته باشند.
خودش مي‌گويد: اينجا زن‌ها بيکار نيستند؛ براي جوانترها، کلاس هنري گل‌سازي، سوزن دوزي، قاليبافي داريم و مسن‌ترها در کلاس نهضت سواد آموزي شرکت مي‌کنند.

• زنداني‌ها اصولا در چه سن و سالي هستند؟
ـ و او در پاسخ مي‌گويد: اصلا مشخص نمي‌کند؛ از 58 ساله اينجا هستند تا دختر جوان هفده ساله.
گفت‌وگو با وي که پايان مي‌يابد، با مددکار به حياط مي‌رويم. چند زن پشت کيوسک تلفن نصب شده ايستاده‌اند. مددکار خودش کنجکاوي‌ام را مي‌فهمد و مي‌گويد: ساعت هواخوري است. هر زنداني وقت دارد ده دقيقه مکالمه تلفني داشته باشد. همه نگاه‌هاي خسته دوباره به سمتت هجوم مي‌آورد و هر چقدر سعي مي‌کني از زير بار نگاه‌ سنگينشان فرار کني، گريزي نيست. به ناچار خودت را به روي صندلي گوشه حياط مي‌کشاني تا شايد راهي براي گريز از چشمان آنها پيدا کني.

زني با موهاي جوگندمي روي پله‌هاي گوشه حياط نشسته، سيگارش را با آتش سيگاري که حالا رو به تمام شدن است، دود مي‌کند؛ دودي حلقه‌اي جلوي صورتش ديوار مي‌کشد.
چند صندوق بالاي سر وي قرار گرفته شده که پل ارتباطي زندانيان با مسئول زندان، رئيس زندان و رئيس کل زندان‌هاست.

براي آن که از تيررس نگاه‌ها در امان باشي، مجبور مي‌شوي به اصرار زن جواني که مي‌خواهد هم‌صحبتش باشي، تن در دهي.
چند ماهي است در زندانم. جرمم معاونت در قتل فرد مورد علاقه‌ام است. چهارده سالم بود که ازدواج کردم اما همسرم معتاد بود و با آنکه يک پسر داشتم، مجبور شدم جدا شوم. آن موقع همدان بوديم، مجبور شدم به تهران بيايم و در خانه‌ها کار کنم. همان موقع بود که با عباس آشنا شدم. خرجم را مي‌داد و دوستم داشت. يک بار عباس به من گفت، با پدرم تماس بگير و وي را به گاوداري در ورامين بکشان. آنجا قتل پدر عباس را طراحي کردند. اين را حميرا مي‌گفت، اما مدام هم تذکر مي‌داد، نمي‌دانستم قصد کشتن پدرش را دارد و همه چيز اتفاقي بود.

پريسا زنداني ديگري است؛ با روسري گلدار نزديک مي‌شود و مي‌خواهد کمکش کنيم. سابقه اولش است، به شيشه و کراک معتاد است. طلاها را از دوستش براي خريد مواد دزديده است. او دوست صميمي نرگس است. با آنکه نرگس بيست سال از وي بزرگتر است، اما در اين مدت با هم حسابي رفيق شده‌اند؛ سه تا بچه دارم و به جرم خريد و فروش مواد مخدر دستگير شدم. هفده گرم کراک داشتم و به يازده سال زندان محکوم شدم. خودم يازده سال به ترياک معتاد بودم، اما حالا ترک کرده‌ام. از سرنوشت پسر کوچکم اطلاعي ندارم، او را براي چوپاني به بيابان فرستاده‌ام.

با صداي زنگ از جا مي‌پري؛ وقت هواخوري تمام شد، به سلول‌هايتان برويد؛ اين را مددکاري مي‌گويد که همراهيت مي‌کند.
حالا به سمت دري مي‌روند که قرار است تا چند دقيقه ديگر به روي آنها قفل شود. چند نفري غر مي‌زنند، اما چاره‌اي نيست، بايد به درون سلول بروند.
زن مسني که موهاي سفيد شده‌اش از زير روسري بيرون زده و تيپ مردانه‌اي دارد، داد مي‌زند: خانم‌ها داخل. او حبس ابدي است، وکيل بند است، کمي جدي و بد اخلاق است، اما حضورش براي زنداني‌ها بد نيست.

ديگ بزرگ سبزي پلو به داخل بند برده مي‌شود. همه با کاسه‌هاي در دست دور آن جمع مي‌شوند و براي کم و زيادي برنج چانه مي‌زنند.
«خود کرده را تدبير نيست، خودمان کرديم به جاي آزادي بايد در اين چهار ديواري زندان منتظر غذا باشيم». بعضي از زنداني‌ها که کسي را ندارند برايشان غذا بفرستد، اگر همين را هم نخورند از گرسنگي مي‌ميرند؛ اينها را پريسا مي‌گويد؛ دختر جواني که سارق منزل است.

هر کس غذايش را مي‌گيرد و به سمت تختش مي‌رود. همه جا تميز و شسته و رفته است و همه مشغول غذا خوردن هستند و هيچ کس تعارف نمي‌زند. بعضي‌ها دور هم نشسته‌اند و تازه‌واردها با بي‌ميلي کنار تخت‌هايشان به تنهايي غذا مي‌خورند.
سکوت معنادار، ديوارهاي سرد و طوسي رنگ و راهروهاي کوچک و دلگير، دايم اين نکته را برايت يادآوري مي‌کند که اينجا زندان است؛ زندان زنان.

حالا فرصت پيدا مي‌کني که به همه سلول‌ها سرکي بکشي؛ ابتدا بند قرنطينه است. همه زندانيان تازه وارد سه روز مهمان اين اتاقند. اگر معتاد باشند، مشخص مي‌شود و ترکشان مي‌دهند و اگر موادي بلعيده باشند، دفع مي‌شود.

سرويس بهداشتي کنار آنجاست و تقريبا تميز، با کف سراميک. دو اتاق با ديوارهاي طوسي رنگ با سه رديف تخت در چهار گوشه آن براي با سابقه‌هاست و تازه‌واردها.
مهمان اجباري سالن بزرگي هستند که بيش از پانزده رديف تخت سه طبقه دارد. سهم هر اتاق يک تلويزيون و يک يخچال است. ملحفه‌هاي آبي گلدار روي تخت‌ها تميز به نظر مي‌آيد و نگهبان بند مي‌گويد هر دو روز يک بار به وسيله خود زنداني‌ها شسته مي‌شود.

در يکي از اتاق‌ها، آيينه کوچکي آويزان شده و جز مهتابي‌هايي که پرک مي‌زنند، چيز چشمگيري نيست.
عروسک‌‌هاي بافتني نشان مي‌دهد که صاحب تخت انتهايي سالن، فرزند کوچکي دارد و چادري که به ميله‌هاي صندلي بسته تا براي بچه‌‌اش گهواره درست کند، حدست را به يقين بدل مي‌کند. تنها غذا مي‌خورد و روسري‌اش را از پشت زير موهايش گره زده است. نامش نرگس است و مي‌گويد: شش ماه است در زندانم، اما کودکم چهل روزه‌ است و در زندان بچه‌ام را به دنيا آوردم.
از نگاهش ناراحتي موج مي‌زند. با يک دست چادر ننوي کودکش را نشان مي‌دهد و با قاشقي که در دست ديگر داشت، مدام با غذايش بازي مي‌کرد.

سه نفري دور پارچه‌اي که حالا سفره شده است، نشسته‌اند؛ دو دختر هفده، هجده ساله و يک زن که بعدا فهميدم مادرشان است. دست‌هاي دختر نگاهت را ميخکوب مي‌کند؛ ‌تيغ‌زني‌ها جاي سالم روي آن باقي نگذاشته‌ است. مادر کيف‌قاپ است و دو دختر را آموزش داده است.

زيور مشکل اخلاقي داشته و ثريا قرعه‌کشي خانگي راه انداخته است و خودش مي‌گويد، کلاهبرداري نکرده است، اما پنجاه شاکي دارد.
نگهبان از پرسش‌هاي ما خسته شده است و با نگاه‌هايش ما را به رفتن ترغيب مي‌کند.
نگاهم روي تسبيحي که روي دست دخترک جوان مي‌چرخد، ميخکوب مي‌‌شود. شايد براي آزادي‌اش نذر کرده باشد؛ اين را با خودم مي‌گويم.
او مي‌گويد: از زندان بدم مي‌آيد و اين را آنقد تکرار مي‌کند که آهنگ صدايش تا مدت‌ها در گوشم باقي است.

جاي تيغ و چاقو روي دست خيرالنسا باقي است، شش بار به زندان افتاده است؛ نه دلي براي او مي‌تپد و نه چشمي در انتظار اوست. از وضعش زياد هم ناراحت نيست. يک سال و نيم را براي حمل چهار گرم کراک بايد در زندان بگذراند؛ تازه شش ماه از حبسش گذشته است.

مسئول کلاس احکام مي‌آيد. او هم مي‌گويد ما به مناسبت‌هاي گوناگون اينجا برنامه داريم؛ در اعياد جشن مولودي داريم و خيلي‌ها اينجا نذر مي‌کنند. بيشتر زن‌ها اينجا با خدا خلوت مي‌کنند و نماز مي‌خوانند.

دور تا دور اتاق چهار زانو با چادرهاي گلدار که حالا روي پاهايشان انداخته‌اند، نشسته‌اند، با چشم‌هاي منتظر نگاهمان مي‌کنند. نگاه‌هايشان از غم و اندوه پر مي‌شود. وقتي از در طوسي رنگ زندان بيرون مي‌روي و نگاهت مي‌کنند.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۸
انتشار یافته: ۰
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۰۱ - ۱۳۸۸/۰۲/۱۴
تاسف مي‌خورم از اين همه بداخلاقي آدمها و يه تبريك براي نويسنده اين مطلب كه به راستي تونست اون فضا رو به خوبي براي خواننده ترسيم كنه فقط موندم تكليف آن بچه‌اي كه توي زندان به دنيا آمده چي مي‌شه شايد اون هم داره تاوان اشتباه فرد ديگه‌اي و مي‌ده
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۶:۳۹ - ۱۳۸۸/۰۲/۱۴
چرا مجرم به مرخصی چند هفته ای برود و شاکیش را تهدید برای دادن رضایت بکند و بگوید زندان پشمه!!اگه ندادی رضایت دفعه بعد تو مرخصی فلان میکنم. واقعا دادن مرخصی بلند مدت به مجرمین بنفع جامعه بوده است یا باعث لوث شدن مجازات و حبس و زندان نزد مردم وریختن حالت رعب و وحشت زندان شده است؟ایا حاضر به کارشناسی بی طرفانه هستند؟
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۲۳ - ۱۳۸۸/۰۲/۱۵
اين گرمائي كه گزارشگر شما مي گويد مربوط به كدام فصل است؟ما كه اخيرا"گرماي طاقت فرسائي نديديم
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۴۷ - ۱۳۸۸/۰۲/۱۶
واقعاً نمی دانم که آیا حکم داشتن 17 گرم کراک 11 سال زندان است؟ لطفاًاگر کسی از دوستان مطلع اطلاع رسانی کند.(پس اونهائی که چند ده کیلو ار آنها کشف می شود چی؟
ناشناس
|
United States
|
۲۲:۵۰ - ۱۳۸۸/۰۲/۱۶
باید در جواب دوست عزیزی که گفتند چرا به زندانیان مرخصی داده میشود بگویم که متاسفانه همیشه همه آنهایی که در زندان هستند گناهکار و همه آنهایی که آزاد هستند بیگناه نیستند. بنابراین با یک اتفاق ساده و ناخواسته شاید من و شما هم به وضعیت آنها دچار شویم. لطفا انصاف داشته باشید.
ناشناس
|
-
|
۱۴:۱۱ - ۱۳۸۸/۰۲/۱۷
باز هم خوبه که لااقل همه چیز تمیز است و ... که لااقل تویی هستی ک گزارشی بگیری و بنویسی، و منی هستم که بخوانم و آهی بکشم که روزی شعله می کشد......
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۵:۴۳ - ۱۳۸۸/۰۲/۱۹
چرا افعال را اول شخص ننوشتي مثلا " جلوي در طوسي رنگ از ماشين پياده شدم، باد گرم همچون هرم آتش به صورتم هجوم ‌برد."اينجوري ملموس‌تره. يك كم بايد قوي‌تر بنويسي. موضوع خيلي بكره اما متاسفانه روان نيست.
ناشناس
|
-
|
۰۱:۴۴ - ۱۳۸۸/۰۲/۲۰
زندان چرا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟