نگاه شما: داستان یک روز زندگی در تهران
محمود صباغــی در مطلب ارسالی برای «نگاه شما» نوشت:
در خانه را که باز میکنم جلوی در ماشینرو یک اتوموبیل آخرین مدل پارک کرده. بیرون میآیم و دور و بر را وارسی میکنم. نشانی از راننده نمیبینم، صبر میکنم. دو دقیقه و ده دقیقه و سپس بیست دقیقه میگذرد و خبری نیست. خیابان کوچک جلوی منزل را تماشا میکنم. خیابان پر تردد و شلوغ است. دوران کودکی در ذهنم شکل میگیرد. دروازه فوتبال میگذاشتیم و از صبح گل کوچک بازی میکردیم. هر ساعتی شاید یک بار اتوموبیل یکی از اهالی آهسته آهسته نزدیک میشد تا مزاحم بازی ما نباشد و عبور کند. دروازه را کنار میکشیدیم تا برود و دوباره سر جایش میگذاشتیم. الان بعد از ۳۲ سال همان کوچه به خیابانی تبدیل شده که بسیار شلوغ است. پارک بیملاحظه در دو طرف خیابان ترافیک کاذبی را بوجود میآورد که تا خیابانهای اطراف و سپس به خیابانهای اصلی و حتی تا بزرگراه کشیده میشود. گاهی فکر میکنم که این بار ترافیکی سنگین، چه راحت بوجود میآید و چه راحتتر میتوان پیشگیری و آنرا رفع کرد اما بنظر میرسد ارادهای برای این کار وجود ندارد. ناگهان یادم میافتد که باید جایی بروم و قرار مهمی دارم. بیست و پنج دقیقه گذشته که فردی سلانه سلانه و با اطوار از راه میرسد. باید خودش باشد و هست. کنترل در بازکن را میزند.
نگاهش که به نگاه عصبی من تلاقی میکند، جریان را متوجه میشود. با خونسردی میپرسد منتظر من بودی؟ میگویم دوست عزیز، این کار درسته؟ من بیست و پنج دقیقه اینجا ایستادهام. طلبکارانه میگوید: «من دو دقه نیس اینجا واسّادم». بطرفش میروم و در حالیکه تابلویی که رویش نوشته: «پارک = پنچری» نشانش میدهم و میگویم: اینجا نوشته پارک نکن آقای عزیز. من نیم ساعت است اینجا ایستادم. (از تابلوهای چاپی که رویش نوشته ایستادن ممنوع و پارک = پنچری. پنچریش را با ماژیک سیاه کردهام. چون خودم میدانم این کار را نمیکنم. پس نوشتنش مانند تابلوهای راهنمایی و رانندگی فلسفه وجودی و مفهومش را از دست داده است) صدا بلند میکند که: «خوب مگه چی شده حالا؟» چیزی نمیگویم. ادامه دادنش بیفایده است. یا باید سر بسر بگذارم و یا باید دست به یقه بشوم که هر دو موردش جلوی در و همسایه صورت زیبایی ندارد. سر تکان میدهم و راه میافتم که صدا را بلندتر میکند و با همان لحن لمپنیسم پشت سرم داد میکشد: «واس چی سر تکون میدی؟» چیزی نمیگویم و طرف غرغر کنان سوار میشود و با صدای زیاد گاز میدهد و میرود. بوی لاستیک آزارم میدهد.
از خانه که بیرون میآیم از درمنزل در ترافیک گیر میکنم. مجبورم که با وسیله شخصی بروم. حتی الامکان از مترو و اتوبوس استفاده میکنم اما گاهی مجبورم. مسیر ۱۵ دقیقهای حدود ۴۵ دقیقه طول میکشد. باز هم یک ربع تأخیر دارم. با شرمندگی عذر میخواهم و کارم را انجام میدهد. بعد به بانک میروم و دکمه دستگاه نوبت گیری را میزنم و شماره نوبتم را میگیرم. شماره ۳۶۴ است. نگاهی به تابلوی آخرین شماره میاندازم، شماره ۲۹۳ است. حساب میکنم باید کار ۷۱ نفر انجام شود. از اتلاف وقتم حرص میخورم اما چارهای نیست. شماره خوان اعلام نمیشود. تعداد معدودی که دارند کارشان را انجام میدهند و دیگر باجهها یا خالی است و یا کار دیگری میکنند و یا با دوستانشان گپ میزنند. یکبار که اعتراض کرده بوم با لحن طلبکارانه جواب دادند که خوب مگه نمیبینی کار دارم. الان هم چیزی نمیگویم. در همین اثنا، در باز میشود و مرد میانسالی وارد میشود و مستقیم بطرف یکی از گیشهها میرود. دوستانه سلام میکند و به مسؤل باجه میگوید، اون فیش را بده بینیم و میگیرد و همانجا میایستد و شروع به نوشتن میکند. تمام که میشود میدهد به مسؤل باجه. او هم میگیرد و کارش را انجام میدهد. در حال کار هم با هم صحبت میکنند و میخندند. سه چهار دقیقه بعد کارش تمام میشود و خداحافظی میکند و میرود. کسانی که در نوبت ایستادهایم بهم نگاه میکنیم و بعضی هم سر تکان میدهند.
دوباره همان آرامش و صدای آرام برقرار میشود. یک نفر کارش تمام میشود و میرود شماره ۳۶۵ اعلام میشود. کسی نیست. همه خوشحال میشوند. ۳۶۶ و ۳۶۷ را که میخواند یکنفر که نزدیک ایستاده جلو میرود و فیش بانک را به مسؤل باجه میدهد. چند دقیقه بعد در باز میشود یکی از هنرمندان سینما و تلویزیون وارد میشود و بطرف یک باجه میرود. طرف سر بلند میکند و میخندد و بلند میشود و دست میدهد و با خنده و خوشرویی سلام علیک گرمی میکند و مدارک کسی که ایستاده بود به کناری میگذارد و مدارک آقای هنرپیشه را میگیرد و با خنده و گفتوگو کار را انجام میدهد و ظرف دو سه دقیقه آقای هنرپیشه میرود. دوباره مشغول کار نفر قبلی میشود. بلند میشوم و بطرفش میروم و معترضانه میگویم: آقای محترم، اینهمه آدم پیر و جوان تو نوبت نشستهاند و شما کار دوستانتان را خارج از نوبت انجام میدهید. اینطوری که نمیشود. پس این دستگاه نوبت دهی مال چیست؟ بدون اینکه سر بلند کند آهسته میگوید خوب دارم کار ایشون را انجام میدم و اشاره به آقای در نوبت میکند. میگوید این بنده خدا که نوبت داشت اونهایی را میگویم که از بیرون آمدند و کارشون را انجام دادین و رفتند. با پررویی میگوید: کدام دوستم؟ دیگران هم صدایشان در میآید. خوب همون آقای... من هم ادامه دادم اون نفر قبلی که اومد و شما با اسم صداش میکردین. خونسرد گفت: اون نوبت داشت. کفرم درآمده بود. گفتم خوب اینجا بنویسین «برای دوستان خارج از نوبت». سر بلند کرد و با صدای بلند گفت بله ما دوستانمون را خارج از نوبت راه میندازیم. اونهایی که گردش مالیشون بالاست هم راه میندازیم.
ناراحتید برید بانک دیگه. اعصابم بشدت متشنج شده بود. فکر کردم برم پیش رئیس بانک. سر گرداندم دیدم ایشان از ابتدا شاهد ماجرا بوده و خونسرد نگاه میکند. پیرمردی گفت اینو ولش کن. همشون با همن. نشستم. یکساعت و سی و پنج دقیقه منتظر شدم تا نوبتم رسید. از قضا کارم به همان مسؤل افتاد. با اوقات تلخی کارم را انجام داد و این بار کمی آرام گفت: آقا اگه ناراحتین برین بانک دیگه. گفتم گزارش میکنم پوزخندی زد و گفت هر کار میخوای بکن. راه افتادم از بانک که اومدم بیرون اذان ظهر شنیده میشد. از صبح تا حالا فقط جنگ اعصاب و برای یک کار چند دقیقهای؟
راه میاقتم و بطرف ماشین میروم و در یک خیابان فرعی بن بست که رفت و آمدی ندارد و فقط اتومبیل پارک است و ماشین را در انتهای بن بست پارک کردهام. به آخر خیابان که میرسم خودرو دیگری پارک کرده است. دور و بر را نگاه میکنم و کنترل را چند بار میزنم تا شاید پیدا کنم اما نیست. دلم هری میریزد. پیش خود میگویم: یعنی ماشین را بردند؟ جای خالی اتومبیلم حالیام میکند که: بلی، دزدیدند. گوشی را درمیآورم و به برادرم زنگ میزنم و ماجرا را میگویم. آرامم میکند و شماره ماشین را میخواهد. میگویم و پیاده بطرف خیابان اصلی راه میافتم. دو دقیقهای میگذرد که برادرم زنگ میزند و میگوید: نگران نباش. دزدیده نشده. فقط جرثقیل راهنمایی و رانندگی برده. خوشحال میشوم. به اداره راهنمایی منطقه مربوطه میروم و مدارک لازم را ارائه میکنم و درخواست تحویل اتومبیلم را میکنم.
افسر مربوطه میگوید: امروز که نمیشود. فردا میآیی و عوارض و کرایه حمل جرثقیل و پارکینگ و خلافی را میدهی و میروی جنوب تهران اسلامشهر و اتومبیلت را تحویل میگیری. خوشحال بودم که دزدیده نشده و ناراحت بودم که در یک کوچه پرت و دورافتاده و بن بست جرثقیل هست اما در بزرگترین میادین و خیابانهای اصلی که خلافهای مشهود و علل اصلی راه بندانهای شدید، به کرات انجام میشود، نیست. خسته راه افتادم. سوار مترو شدم در زمان تعطیل شدن ادارات و کارخانجات بود. یعنی شلوغترین زمان ممکن که همیشه اجتناب میکردم. در هر ایستگاه ۵۰ نفر فشار میدهند که پیاده شوند و ۶۰ نفر زور میآورند که سوارشوند. در این میان داد و فریاد که «برو کنار» یا «آقا جا موندم» وبعضآ کلمات رکیک و براستی خیلیها نمیتوانستند پیاده و خیلیها نمیتوانستند سوار شوند. هر جور شده سوار شدم و در حالی که دستانم را به لباسم چسبانده و جیبهایم را گرفته بودم، در لابلای مسافران ایستادم. یواش یواش خلوت و خلوتتر شد تا بوضع عادی درآمد. به ایستگاه مقصدم رسیدم و پیاده شدم خسته بودم و تمام بدنم کوفته شده بود. از ساختمان مترو که بیرون آمدم، هوا تاریک شده بود. پیاده بطرف منزل راه افتادم.
کار دیگری داشتم که دیگر حوصلهاش را نداشتم دنبالش بروم. در اندیشه که براستی در کشور ما، قوانین و مقررات، مفهوم و کارکرد خود را از دست داده است. تابلوی «توقف ممنوع» و «توقف مطلقآ ممنوع» و «در صورت توقف با جرثقیل حمل میشود» هر سه خاصیت خود را از دست داده است. بیشتر اتوموبیلها در زیر تابلوها میایستند و میروند دنبال کارشان. این خودروها برای ساعتها مسبب بسیاری از شلوغیها و ترافیکهای سنگین و اتلاف وقت مردم و هزینههای کارشناسی مربوطه و از همه مهمتر آلودگیهای هوا و صوتی میشوند اما از مآمور اجرایی راهنمایی خبری نیست. جالب آنکه در ابتدای ورودی یکی از بزرگراههای پر تردد و در زیر تابلوی بسیار بزرگ «در کنار بزرگراه توقف مطلقآ ممنوع است» یک وانت هر بعد از ظهر میایستد وشروع به هندوانه فروشی و میوههای دیگر نوبرانه میکند و تا اواخر شب موحب بسیاری از خطرات جانی و مالی است. نکته مهم آنکه در ۲۰-۳۰ متر پایینتر از بار فروشی روزانه این وانت، میدانی قرار دارد که محل ایستادن مآموران راهنمایی است و همیشه ۳-۴ ماشین پلیس با چراغ گردان ایستاده است. و یا در منطقه محل سکونت خودم که بخوبی شاهد هستم که بعد از ظهرها چه ترافیک سنگینی ایجاد میشود و چقدر راحت میشود از بروز این ترافیک بسیار سنگین جلوگیری کرد. با نصب تعدادی از قیفهای مخصوص، براحتی از اتلاف وقت و هزینه و اعصاب و روان رانندگان و ساکنین جلوگیری میشود. این سؤالی است که همیشه در ذهنم هست که چــــرا؟؟ چــرا اینقدر بیتفاوتی؟ از سوی دیگر با تردد خودروهای فرسوده که بشدت مسبب ایجاد آلودگی است ونیز نصب بعضی بوقهای براستی وحشتناک که صدای آن بشدت تحریک کننده اعصاب و روان انسانهاست، و از برابر دیدگان افسران پلیس راهنمایی میگذرند، هیچ واکنشی صورت نمیگیرد؟ اعمال قانون درموارد اینچنینی از حداقل اموری است که در راستای حمایت از حقوق شهروندان بدون هیچ هزینه جانبی میتوان انجام داد.
غروب بود که به منزل رسیدم. با کپه شدن تعداد زیادی از کیسههای زباله در کنار خیابان خشکم زد. درست در روبهرو و در آنطرف این خیابان ۶ متری، سطل بزرگ شهرداری در محل مخصوص خود قرار دارد. اصلا قابل درک نیست که میتوان از ۵-۶ قدم، ابا کرد و زباله خود را در جلوی منزل دیگران گذاشت و گریخت! دور و بر را که نگاه میکنم خبری نیست. کیسههای زباله را که از حمله گربههای ولگرد دریده شده و محتویات آن بیرون ریخته با اکراه جمع آوری میکنم و به آن طرف میبرم و داخل سطل مخصوص میاندازم. با صورت درهم کشیده به منزل میروم و مستقیم به دستشویی میروم تا اثر شاهکار شهروندان جدید را از دستانم بشویم. خیلی خسته شدهام در حالیکه از صبح کار مهمی انجام ندادهام و آنچه انجام دادهام تنها نیاز به یکساعت زمان داشته است و اضافه بر آن را نمیدانم چه نامی بر آن میتوان گذاشت.
روز بعد که با مدارک لازم به اداره راهنمایی و رانندگی مراجعه میکنم سر جمع مبلغ چند صد هزار تومان پرداخت میکنم که در میان آنها، هزینه جرثقیل و پارکینگ بیش از همه برایم آزار دهنده است.
این داستان یک روز زندگی در ابر شهر تهران با تمام درد سرها و رنجهایش است. زمان آن چندان مهم نیست زیرا این داستان بسیاری از روزهای سال ماست. اما همچنان این سؤال برایم باقی است که آیا نمیشود از اتلاف این همه وقت و انرژی و هزینه جلوگیری کرد؟ مگر نمیگویند که پیشگیری بهتر از درمان است ؟
* برای آشنایی با شرایط و نحوه همکاری با «نگاه شما» اینجا را کلیک کنید.
جایی که همه ما از انجام دادن کار غیرقانونی و خلاف در جهت اهداف شخصی خودمان خوشحال می شویم ولی اگر فرد دیگری این کارها را انجام دهد ناراحت میشویم.
اخلاق، وجدان، انسانیت و قانونمداری مدتهاست که از بین رقته.
آب از سرچشمه گل آلود است....
مدرسه های ما بی خاصیت ترین مدرسه های دنیا هستن!
.
من 3 ماه در تهران کار کردم + دوران سربازی و نتیجه گرفتم که این شهر، جای همه کاری است الا زندگی کردن!
پس دودستی شهر کوچکم را چسبیدم و همینجا دارم با آرامش هم کار می کنم هم زندگی!!
خداوند به شما تهرانیها صبر جزیل عنایت فرماید. انشاءالله
داداشت مرتضی
به خدا راست مي گويد...
تازه پليس راهور بدليل عدم استخدام كادر مجرب و استفاده از سربازهاي بي تفاوت و بي تجربه هر روز به مشكلات ترافيكي شهر تهران افزوده كه كم نمي كند، واقعا متاسفم!؟




