خانه، آوار بود
ساسان آقايی
کد خبر: ۲۶۵۳۳۸
| | 2998 بازدید
آنها هفت مرد بودند، در كنار تنها بناي سالم روستا دو زانو زده بودند و به آهنگ موزون محزوني شيون مي كردند. هفت مرد جوان و نيمه جوان كه در چند ثانيه، همه چيز خود را از دست داده بودند. پيش از آنكه در پنج بعدازظهر 21 مرداد ويراني بر خانه و كاشانه شان آوار شود، مي شد گفت كه آنها مردان خوشبختي بودند، نه تنها آنها كه تمام مردم «ميرزاعلي كندي» و نه تنها مردم اين روستا كه مردم ده ها آبادي ديگر منطقه «ورزقان» در استان آذربايجان شرقي.
مردمان ساده يي كه از زندگي چيز زيادي نمي خواستند، جز مراتع سرسبز خطه پهناور آذربايجان كه رونق دامداري آنها را تداوم بخشد و روزگار زندگي بر وفق مراد شود. اين را مي شود از همان راهي فهميد كه از پايتخت ايران به اين سو مي آيد. از مرز استان زنجان كه به سوي غرب برانيد، با دشت هاي پهناور، تپه هاي كوهپايه يي رنگ و وارنگ و مراتع سرسبزي روبه رو مي شويد كه خبر از كسب و كار آبادي هاي اين منطقه مي دهد. و چقدر ناخوشايند است كه اين زيبايي خيره كننده را با دل آشوب يك زلزله وا گذاريد و پيش آييد و مداوم درگير اين باشيد كه حيف و افسوس بر اين زمين چنين زيبا و گاه چنين بي رحم. وقتي در تهران خبر «زلزله در آذربايجان شرقي» شنيده شد، به جز صدا و سيما كه در كمال خونسردي به پخش عادي خود ادامه مي داد، تمامي دست اندركاران خبر و رسانه، به فوريت دست به كار شدند تا ببينند كه در آنجا دقيقا چه خبر است.
جنب وجوشي كه به يك باره در چند ساعت در فضاي مجازي به راه افتاد بيانگر ميزان حساسيت عمومي و بار رواني زلزله در ايراني است كه با وجود حافظه تاريخي كوتاه مدت، هرگز تجربه وحشتناك زلزله هايي چون بويين زهرا، رودبار و بم را به دست فراموشي نسپرده است. وقتي كه افكار عمومي پيگير و كنجكاو و كمي هراسيده از خبر زلزله با كم توجهي خبري راديو و تلويزيون روبه رو شدند، دوباره زمان نياز به خبرنگاران و روزنامه نگاران غير دولتي فرا رسيد. تنها چند ساعت پس از انتشار خبر، در بيم و اميد بسته شدن راه هاي ارتباطي به منطقه زلزله ديده گروه هايي از روزنامه نگاران و خبرنگاران به سوي تبريز به حركت درآمدند، براي آنها نداشتن «معرفي نامه» آخرين پرسش پيش روي اين سفر به نظر مي رسيد. آيا به حضور ما نيازي هست؟ آيا مي توانيم كاري انجام دهيم؟
قرار است خبرنگار باشيم يا امدادرسان يا چيزي بين هر دو و آيا راهي به منطقه يي كه آن را خوب هم نمي شناسيم، مي يابيم. وقتي كه بار رواني واژه «زلزله» را ساعت دو بامداد روز جمعه، در چهره هراسان نسخه فروش يك داروخانه شبانه روزي ديدم كه گويا خبر از ماجرا نداشت، نياز به وجود روايتگران مستقل از منطقه كاملابرايم اثبات شد. دليل ديگر اين سفر را وقتي يافتيم كه در برخورد با مغازه داران بين راهي، كارگران پمپ بنزين و ديگر مسافران راه، متوجه شديم كه به تقريب تا صد كيلومتر مانده به تبريز، هنوز هيچ كس از رخدادي كه جان صدها تن از هم ميهنان مان را گرفته، خبر ندارد.نخستين نشانه هاي زلزله براي ما، تازه ساعت ها پس از خروج از تهران آشكار شد. آمبولانس هايي كه بعد از پليس راه زنجان، به سوي استان همجوار مي رفتند و در توقف بامدادي در يك كافه كوچك بين راهي، با تصاوير و گزارشي از شبكه محلي «سهند» روبه رو شديم كه براي يك طلوع زيبا در آذربايجان شرقي اصلاخوشايند نبود. هشت ساعت بعد، بدون آنكه هشدار نيروهاي امدادي «پليس راه بستان آباد» درباره «بسته بودن راه» رنگ واقعيت بگيرد، ما به «هريس» رسيديم: نخستين توقف ما در شمال شرقي آذربايجان شرقي كه زلزله را زير پاي خود احساس كرده بود. به تبريز نرفتيم چون كانون زلزله در جايي صد كيلومتر آن سوتر از مركز استان قرار داشت. اوضاع در نخستين شهري كه توقف داشتيم، براساس پيش بيني بود.
مردم در گرماي تقريبا بي سابقه آذربايجان شرقي، از ديشب چادر زده بودند و به خانه نرفته بودند. «بار رواني زلزله» آنها را در آفتاب گرم اين ظهر مردادي در خيابان نگه مي داشت. كمي از تجربه «وحشت زلزله» براي ما گفتند و ما راهي «اهر» شديم: شهري كه نزديك ترين به مركز زلزله به شمار مي رفت. آنجا جماعتي انبوه تر از هريس در ميدان شهر چادر زده بودند. دستگاه شايعه درباره كشته ها در اينجا كاركرد بهتري يافته بود و پيراهن هاي مشكي نشان مي داد كه نزديك ترين شهر به كانون زلزله در شمال شرقي آذربايجان شرقي سوگوار است. مقصد نهايي ما، شهرستان «ورزقان» در 40 كيلومتري اهر بود.
هر چه بيشتر در مسير پر پيچ و خم ورزقان پيش مي رفتيم، نشانه هاي زلزله هويدا مي شد. دو آبادي كوچك ويران شده بودند. حجم چشمگير نيروهاي امدادي و آمبولانس ها كه در جاده اهر رفت وآمد داشت، در نزديكي ورزقان تبديل به كاروان شده بود و در خود شهرستان، هر جا كه چشم مي انداختي، اثري از اين جنب وجوش امدادرساني به چشم مي خورد. اين بار جزو اندك زمان هايي بود كه نيروهاي امدادي از ما پيشي گرفته بودند. ساعت يك ظهر جمعه، به نظر مي رسيد كه كار آواربرداري، انتقال مجروحان و اسكان موقت زلزله زدگان در نزديك به تنها 20 ساعت به پايان رسيده است. اين زلزله يي بود كه به جاي شهرها، روستاها و آبادي ها را نشانه رفته و در حقيقت پيامد فاجعه بار زلزله در يك مكان متمركز نبود. چنين پراكندگي گسترده يي بي شك كار امدادرساني را دشوار مي كرد. برخي از آبادي ها داراي دسترسي هاي نامناسب بودند و برخي ديگر بعد مسافتي زيادي نسبت به شهر ورزقان داشتند كه تبديل به ستاد بحران زلزله شده بود.
در يك برآورد كلي در حدود 100 آبادي، با زلزله دست به گريبان هستند، روستاهايي مانند «هيبت بگلو» شانس بيشتري داشتند كه از تخريب كامل در امان مانده بودند اما چند روستا را نيز ديديم كه به طور كامل زير آوار مدفون شده بودند. مقام هاي رسمي، ميزان تلفات جاني زلزله را «تا 300 نفر» مي دانستند. روستاهايي را نظاره مي كرديم كه هر كدام گاهي به تعداد انگشت دو دست انسان قرباني داده بودند و اين براي آبادي هايي كه 200 تا 500 نفر جمعيت داشتند، يك تلفات بالابه شمار مي رود. تلفاتي كه مي شد، بسيار كمتر هم باشد. به هر روستا و آبادي كه رسيديم، بناهاي معمولي داراي اسلكت هاي ساختماني، پابرجا مانده بود، آجرها و آهن ها در برابر زلزله 2/6 ريشتري مقاومت نشان دادند و آنچه آوار شد، مشتي خاك و گل و كاهگل و بناي قديمي و چوبي بود. بافت هاي فرسوده، جان آن صدها نفر را گرفت!
و حالابي شك براي تسلاي 30 تا 40 هزار انساني كه در چند ثانيه با يك «زندگي زير و رو شده» روبه رو شدند، كار زيادي نمي توان كرد. براي صدها قرباني پنجشنبه دردناك يكي از زيباترين گستره هاي طبيعي كشور هم نمي توان ديگر كاري كرد اما شايد براي آنها كه زنده اند، هنوز كارهاي زيادي باشد كه بتوان انجام داد. نيروهاي امدادي تلاش چشمگيري انجام داده اند اما مردم بي پناه، زنان، مردان و كودكان معصوم در چادرهاي بي كيفيتي جا داده شده اند كه در گرماي اين روزهاي كشور به نقطه جوش مي رسد و در سرماي طبيعي شبانگاهان منطقه، در نقطه انجماد قرار مي گيرد اما مشكل بزرگ تر و حياتي تر از چادر هم هست. دارو، غذا و آب، نيازهاي فوري زلزله زدگان آذربايجان شرقي است.
در هر روستايي كه وارد مي شديم، با هجوم مردمي روبه رو بوديم كه به راستي چيزي براي خوردن و آشاميدن نداشتند. براي نمونه در روستاي «جيقه» به هر دو خانوار، تنها يك كنسرو رسيده بود! آنها مردمي هستند سختكوش، در 24 ساعت خانه و زندگي خود را از دست داده اند و در هراس از پس لرزه هاي پياپي، كابوس يك زلزله بزرگ ديگر را مي بينند. اگر مي خواهيم دوباره به تماشاي تلاش آنها در اين دشت هاي بزرگ و پهناور بنشينيم، بايد بدانيم كه آنها نيازمند اميد هستند و اميد براي آنها اين روزها در هديه هاي كوچك مردم سراسر ايران چكيده مي شود، در دست هايي كه دست آنها را مي فشارد. آنجا مردي بود كه بر ويرانه خانه اش به من گفت: «صداي مرا به مسوولان عاليرتبه برسانيد». من به او قول دادم كه در عوض خواسته اش، صدايش را به «مردم ايران» مي رسانم.
منبع: اعتماد
مردمان ساده يي كه از زندگي چيز زيادي نمي خواستند، جز مراتع سرسبز خطه پهناور آذربايجان كه رونق دامداري آنها را تداوم بخشد و روزگار زندگي بر وفق مراد شود. اين را مي شود از همان راهي فهميد كه از پايتخت ايران به اين سو مي آيد. از مرز استان زنجان كه به سوي غرب برانيد، با دشت هاي پهناور، تپه هاي كوهپايه يي رنگ و وارنگ و مراتع سرسبزي روبه رو مي شويد كه خبر از كسب و كار آبادي هاي اين منطقه مي دهد. و چقدر ناخوشايند است كه اين زيبايي خيره كننده را با دل آشوب يك زلزله وا گذاريد و پيش آييد و مداوم درگير اين باشيد كه حيف و افسوس بر اين زمين چنين زيبا و گاه چنين بي رحم. وقتي در تهران خبر «زلزله در آذربايجان شرقي» شنيده شد، به جز صدا و سيما كه در كمال خونسردي به پخش عادي خود ادامه مي داد، تمامي دست اندركاران خبر و رسانه، به فوريت دست به كار شدند تا ببينند كه در آنجا دقيقا چه خبر است.
جنب وجوشي كه به يك باره در چند ساعت در فضاي مجازي به راه افتاد بيانگر ميزان حساسيت عمومي و بار رواني زلزله در ايراني است كه با وجود حافظه تاريخي كوتاه مدت، هرگز تجربه وحشتناك زلزله هايي چون بويين زهرا، رودبار و بم را به دست فراموشي نسپرده است. وقتي كه افكار عمومي پيگير و كنجكاو و كمي هراسيده از خبر زلزله با كم توجهي خبري راديو و تلويزيون روبه رو شدند، دوباره زمان نياز به خبرنگاران و روزنامه نگاران غير دولتي فرا رسيد. تنها چند ساعت پس از انتشار خبر، در بيم و اميد بسته شدن راه هاي ارتباطي به منطقه زلزله ديده گروه هايي از روزنامه نگاران و خبرنگاران به سوي تبريز به حركت درآمدند، براي آنها نداشتن «معرفي نامه» آخرين پرسش پيش روي اين سفر به نظر مي رسيد. آيا به حضور ما نيازي هست؟ آيا مي توانيم كاري انجام دهيم؟
قرار است خبرنگار باشيم يا امدادرسان يا چيزي بين هر دو و آيا راهي به منطقه يي كه آن را خوب هم نمي شناسيم، مي يابيم. وقتي كه بار رواني واژه «زلزله» را ساعت دو بامداد روز جمعه، در چهره هراسان نسخه فروش يك داروخانه شبانه روزي ديدم كه گويا خبر از ماجرا نداشت، نياز به وجود روايتگران مستقل از منطقه كاملابرايم اثبات شد. دليل ديگر اين سفر را وقتي يافتيم كه در برخورد با مغازه داران بين راهي، كارگران پمپ بنزين و ديگر مسافران راه، متوجه شديم كه به تقريب تا صد كيلومتر مانده به تبريز، هنوز هيچ كس از رخدادي كه جان صدها تن از هم ميهنان مان را گرفته، خبر ندارد.نخستين نشانه هاي زلزله براي ما، تازه ساعت ها پس از خروج از تهران آشكار شد. آمبولانس هايي كه بعد از پليس راه زنجان، به سوي استان همجوار مي رفتند و در توقف بامدادي در يك كافه كوچك بين راهي، با تصاوير و گزارشي از شبكه محلي «سهند» روبه رو شديم كه براي يك طلوع زيبا در آذربايجان شرقي اصلاخوشايند نبود. هشت ساعت بعد، بدون آنكه هشدار نيروهاي امدادي «پليس راه بستان آباد» درباره «بسته بودن راه» رنگ واقعيت بگيرد، ما به «هريس» رسيديم: نخستين توقف ما در شمال شرقي آذربايجان شرقي كه زلزله را زير پاي خود احساس كرده بود. به تبريز نرفتيم چون كانون زلزله در جايي صد كيلومتر آن سوتر از مركز استان قرار داشت. اوضاع در نخستين شهري كه توقف داشتيم، براساس پيش بيني بود.
مردم در گرماي تقريبا بي سابقه آذربايجان شرقي، از ديشب چادر زده بودند و به خانه نرفته بودند. «بار رواني زلزله» آنها را در آفتاب گرم اين ظهر مردادي در خيابان نگه مي داشت. كمي از تجربه «وحشت زلزله» براي ما گفتند و ما راهي «اهر» شديم: شهري كه نزديك ترين به مركز زلزله به شمار مي رفت. آنجا جماعتي انبوه تر از هريس در ميدان شهر چادر زده بودند. دستگاه شايعه درباره كشته ها در اينجا كاركرد بهتري يافته بود و پيراهن هاي مشكي نشان مي داد كه نزديك ترين شهر به كانون زلزله در شمال شرقي آذربايجان شرقي سوگوار است. مقصد نهايي ما، شهرستان «ورزقان» در 40 كيلومتري اهر بود.
هر چه بيشتر در مسير پر پيچ و خم ورزقان پيش مي رفتيم، نشانه هاي زلزله هويدا مي شد. دو آبادي كوچك ويران شده بودند. حجم چشمگير نيروهاي امدادي و آمبولانس ها كه در جاده اهر رفت وآمد داشت، در نزديكي ورزقان تبديل به كاروان شده بود و در خود شهرستان، هر جا كه چشم مي انداختي، اثري از اين جنب وجوش امدادرساني به چشم مي خورد. اين بار جزو اندك زمان هايي بود كه نيروهاي امدادي از ما پيشي گرفته بودند. ساعت يك ظهر جمعه، به نظر مي رسيد كه كار آواربرداري، انتقال مجروحان و اسكان موقت زلزله زدگان در نزديك به تنها 20 ساعت به پايان رسيده است. اين زلزله يي بود كه به جاي شهرها، روستاها و آبادي ها را نشانه رفته و در حقيقت پيامد فاجعه بار زلزله در يك مكان متمركز نبود. چنين پراكندگي گسترده يي بي شك كار امدادرساني را دشوار مي كرد. برخي از آبادي ها داراي دسترسي هاي نامناسب بودند و برخي ديگر بعد مسافتي زيادي نسبت به شهر ورزقان داشتند كه تبديل به ستاد بحران زلزله شده بود.
در يك برآورد كلي در حدود 100 آبادي، با زلزله دست به گريبان هستند، روستاهايي مانند «هيبت بگلو» شانس بيشتري داشتند كه از تخريب كامل در امان مانده بودند اما چند روستا را نيز ديديم كه به طور كامل زير آوار مدفون شده بودند. مقام هاي رسمي، ميزان تلفات جاني زلزله را «تا 300 نفر» مي دانستند. روستاهايي را نظاره مي كرديم كه هر كدام گاهي به تعداد انگشت دو دست انسان قرباني داده بودند و اين براي آبادي هايي كه 200 تا 500 نفر جمعيت داشتند، يك تلفات بالابه شمار مي رود. تلفاتي كه مي شد، بسيار كمتر هم باشد. به هر روستا و آبادي كه رسيديم، بناهاي معمولي داراي اسلكت هاي ساختماني، پابرجا مانده بود، آجرها و آهن ها در برابر زلزله 2/6 ريشتري مقاومت نشان دادند و آنچه آوار شد، مشتي خاك و گل و كاهگل و بناي قديمي و چوبي بود. بافت هاي فرسوده، جان آن صدها نفر را گرفت!
و حالابي شك براي تسلاي 30 تا 40 هزار انساني كه در چند ثانيه با يك «زندگي زير و رو شده» روبه رو شدند، كار زيادي نمي توان كرد. براي صدها قرباني پنجشنبه دردناك يكي از زيباترين گستره هاي طبيعي كشور هم نمي توان ديگر كاري كرد اما شايد براي آنها كه زنده اند، هنوز كارهاي زيادي باشد كه بتوان انجام داد. نيروهاي امدادي تلاش چشمگيري انجام داده اند اما مردم بي پناه، زنان، مردان و كودكان معصوم در چادرهاي بي كيفيتي جا داده شده اند كه در گرماي اين روزهاي كشور به نقطه جوش مي رسد و در سرماي طبيعي شبانگاهان منطقه، در نقطه انجماد قرار مي گيرد اما مشكل بزرگ تر و حياتي تر از چادر هم هست. دارو، غذا و آب، نيازهاي فوري زلزله زدگان آذربايجان شرقي است.
در هر روستايي كه وارد مي شديم، با هجوم مردمي روبه رو بوديم كه به راستي چيزي براي خوردن و آشاميدن نداشتند. براي نمونه در روستاي «جيقه» به هر دو خانوار، تنها يك كنسرو رسيده بود! آنها مردمي هستند سختكوش، در 24 ساعت خانه و زندگي خود را از دست داده اند و در هراس از پس لرزه هاي پياپي، كابوس يك زلزله بزرگ ديگر را مي بينند. اگر مي خواهيم دوباره به تماشاي تلاش آنها در اين دشت هاي بزرگ و پهناور بنشينيم، بايد بدانيم كه آنها نيازمند اميد هستند و اميد براي آنها اين روزها در هديه هاي كوچك مردم سراسر ايران چكيده مي شود، در دست هايي كه دست آنها را مي فشارد. آنجا مردي بود كه بر ويرانه خانه اش به من گفت: «صداي مرا به مسوولان عاليرتبه برسانيد». من به او قول دادم كه در عوض خواسته اش، صدايش را به «مردم ايران» مي رسانم.
منبع: اعتماد
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


