اعضاي بدن كودكم زنده هستند
کد خبر: ۲۶۳۰۵۷
| | 6156 بازدید

ابوذر جهانگيري، مردي 27ساله و ساكن روستاي قوشعليجان شهرستان سرخس است.
او چندي قبل تنها فرزندش را از دست داد. عسل 2 ساله در پي حادثهاي ناگهاني
و لحظهاي جان باخت و پس از آن ابوذر و همسرش تصميم گرفتند اعضاي بدن
فرزندشان را اهدا كنند. ابوذر در گفتوگو با شرق درباره اين حادثه توضيح
داده است:
حادثه مرگبار براي عسل چگونه اتفاق افتاد؟
ما يك كولر داشتيم كه آن را پشت پنجره حياط نصب كرده بوديم اما بدنه آن به دليل نقص در سيمكشي برق داشت به همين دليل من برق آن را قطع كرده بودم. وقتي كه هوا كمكم گرم شد از پدرم خواستم بيايد اتصالي آن را درست كند. چون عسل كه دو سال و دو ماه داشت و تازه راه رفتن را ياد گرفته بود ممكن بود به آن دست بزند. روز حادثه حدود ساعت 16:30بعدازظهر بود كه پدرم به خانه ما آمد و پس از كمي دستكاري كردن سيمها گفت كولر درست شده، برو برق را وصل كن. من هم همين كار را كردم اما وقتي كولر را امتحان كردم ديدم هنوز برق دارد به همين دليل دوباره برق را قطع كردم، اين در حالي بود كه بچه را داخل خانه پيش پدرم گذاشته بودم و آنها با هم بازي ميكردند. خلاصه چند بار برق را قطع و وصل كردم اما هنوز اتصالي كولر درست نشده بود. در اين اثنا به داخل خانه برگشتم و سراغ عسل را از پدرم گرفتم و متوجه شدم وقتي من به حياط رفته بودم بدون اينكه متوجه شوم پشت من راه افتاده و به آنجا آمده بود. سريع به حياط رفتم و ديدم عسل با آب كولر بازي ميكند همان موقع برق او را گرفت. از روستاي ما تا سرخس پنج كيلومتر فاصله است. از يكي از همسايهها كه ماشين داشت خواهش كردم ما را به شهر ببرد، اما وسط راه بوديم كه احساس كردم بچهام نفس نميكشد و تمام كرده. همانجا بود كه خواستم بگويم برگرديم، اما باز هم پيش خودم گفتم بهتر است به بيمارستان برويم شايد اميدي باشد. وقتي به بيمارستان رسيديم اولين دكتري كه بچهام را ديد گفت تمام كرده. از او خواهش كردم كاري برايش انجام بدهد. اول شوك دادند اما اتفاقي نيفتاد و بعد او را زير دستگاه CPR گذاشتند و گفتند فعلا فقط قلب او كار ميكند، بعد هم گفتند بچهات را ببر مشهد شايد بماند. وقتي به مشهد رفتيم هم شب اول گفتند عسل نميماند. من اصرار كردم هر طور شده بچهام را زنده كنند، گفتم هرچه دارم ميفروشم و مخارج آن را ميپردازم، البته چيز زيادي ندارم از مال دنيا فقط يك خانه دارم كه حاضر بودم آن را براي زنده ماندن بچهام بفروشم. دكترها هم هر كاري از دستشان برميآمد انجام دادند اما در نهايت گفتند بچهام دچار مرگ مغزي شده است. به محض اينكه اين را شنيدم به ذهنم رسيد اعضايش را اهدا كنم اما تصميم گرفتم با زنم مشورت و بعد به بيمارستان اعلام كنم اما هر كاري كردم نتوانستم به همسرم بگويم اعضاي بدن عسل را به نيازمندان بدهيم. موقع خواب دعا كردم خدايا خودت به زنم بفهمان كه من چه تصميمي دارم. خلاصه صبح كه از خواب بيدارشديم زنم خودش پيشنهاد داد اعضاي بدن عسل را اهدا كنيم. با هم به بيمارستان رفتيم و گفتم يك دكتر جديد بالاي سر بچهام بياوريد اگر او واقعا مرگ مغزي را تاييد كند اعضايش را اهدا ميكنيم. دكتر جديد هم مرگ مغزي را تاييد كرد. بعد از آن موي سر بچهام را تراشيدند و يك صبح تا ظهر به سرش دستگاه زدند و بعد هم سيمها را به دستگاه وصل كردند، دست آخر هم ظهر بود كه مرگ مغزي را تاييد كردند و گفتند از بچهتان خداحافظي كنيد و دو روز بعد بياييد او را ببريد اما همسرم تصميم نداشت از بيمارستان بيرون بيايد و اصرار داشت به اتاق عمل برود. مسوولان بيمارستان به او گفتند هيچكس غير از كادر پزشكي اجازه ندارد در اتاق عمل باشد، من هم به او گفتم تو كه آنقدر گذشت داشتهاي كه اعضا را اهدا كني چرا دل نميكني. به همين دليل زنم هم هر طور بود راضي شد بيمارستان را ترك كند. بعد از مدت تعيين شده هم رفتيم، جسد را گرفتيم و به سرخس برديم تا دفن كنيم. تمام اين ماجرا 10 روز طول كشيد.
همان زمان وقوع حادثه با اورژانس تماس نگرفتي؟
قبل از اينكه خودمان عسل را به بيمارستان ببريم با اورژانس تماس گرفتيم اما اصلا نيامد و شايد اگر اورژانس ميآمد بچهام زنده ميماند، چون حدود يك ربع طول كشيد تا او را به بيمارستان برسانيم و وقتي به بيمارستان رسيديم دكترها گفتند اكسيژن به مغزش نرسيده و بافتها فاسد شده است. اگر اورژانس ميرسيد و در مسير احيا انجام ميشد عسل زنده ميماند.
چطور مرگ عسل را به شما اطلاع دادند؟
در سرخس بيمارستان تخصصي و بزرگ نداريم و وقتي پاي يك نفر ميشكند او را به مشهد ميفرستند يا حتي يك مريضي جزيي در اينجا قابل درمان نيست و حتما بايد به مشهد رفت. من هم وقتي دخترم را به بيمارستان سرخس رساندم، يك دكتر بدون تخصص به من گفت نميماند، اما من با همه يأس و نااميدي او را به مشهد بردم و در آنجا هم همان حرف دكترهاي سرخس را به من گفتند.
چه طور شد كه تصميم به اهداي عضو گرفتي؟
به نظر من خواست خدا بود. هيچكس چيزي نگفت، وقتي فهميدم عسل مرگ مغزي شده است به ذهنم رسيد اين كار را بكنم. ما همين يك بچه را داشتيم و او تنها دلخوشي ما در اين دنيا بود.
به هر حال بايد به طريقي با موضوع اهداي عضو آشنا شده باشي. اين پيشزمينه ذهني چطور در شما ايجاد شده بود؟
يكي از اقوام ما كه زني 40ساله است و در مشهد زندگي ميكند مشكل كليه دارد. هر بار كه به خانهشان ميرفتيم و او از دياليز ميآمد براي ما تعريف ميكرد كه وقتي برق قطع ميشود افرادي زير دستگاه دياليز ميميرند و خيليها در صف پيوند اعضا هستند. اولين بار همان فاميلمان بود كه در مورد اهداي عضو به ما گفت، بعدها هم در تلويزيون ديدم كه از افرادي كه اعضاي عزيزانشان را اهدا كردهاند تقدير و تشكر ميشود و به آنها لوح ميدهند. مثلا همين فاميلمان كه گفتم حدود 10، 12 سال است كه منتظر است كليهاي برايش پيدا شود.
شغل شما چيست؟
من كارگر آزاد هستم و نياز مالي هم دارم و از مال دنيا يك خانه 50 متري دارم، اما براي اهداي اعضاي فرزندم يك ريال هم دريافت نكردم. وقتي كه به اقواممان گفتم اعضاي عسل را اهدا كردهام حرفم را باور نكردند و از گوشه و كنار ميشنيدم كه ميگفتند او دروغ ميگويد و بچهاش را فروخته است. هيچكس باور نميكرد.
كدام يك از اعضاي او را اهدا كردي؟
كليهاش را به يك جوان 21ساله مشهدي دادند، كبدش را براي يك كودك 15ماهه به شيراز فرستادند و گفتند قرنيههايش هم در سايت در نوبت پيوند قرنيه است.
هيچكدام از افرادي را كه اعضاي عسل به آنها اهدا شده است ميشناسي يا آنها را ديدهاي؟
نه ما هيچكدامشان را نميشناسيم و هيچكدام را هم نديدهايم، در مورد ديدن آنها هم بايد بگويم اگر خودشان آمدند و پيشنهاد دادند ببينمشان آنها را از جان و دل ميبينم اما خودم پيشقدم نميشوم.
الان كه اين كار را كردهاي چه احساسيداري و به بقيه هم توصيه ميكني؟
بعضي وقتها خوشحالم و بعضي وقتها ناراحت، ناراحت از اين بابت كه بچهام را از دست دادهام اما از يك نظر نوري در دلمان وجود دارد كه اعضاي بدن بچه ما زنده است و نفس ميكشد. صددرصد پيش خدا از او دستگيري ميشود و فقط به آخرتش دلخوش كردهام. البته بايد بگويم به خداوندي خدا هنوز باور ندارم بچهام را از دست دادهام و خيلي كم سر مزارش ميروم. با اين حال به بقيه هم توصيه ميكنم حتما اين كار را انجام دهند.
حادثه مرگبار براي عسل چگونه اتفاق افتاد؟
ما يك كولر داشتيم كه آن را پشت پنجره حياط نصب كرده بوديم اما بدنه آن به دليل نقص در سيمكشي برق داشت به همين دليل من برق آن را قطع كرده بودم. وقتي كه هوا كمكم گرم شد از پدرم خواستم بيايد اتصالي آن را درست كند. چون عسل كه دو سال و دو ماه داشت و تازه راه رفتن را ياد گرفته بود ممكن بود به آن دست بزند. روز حادثه حدود ساعت 16:30بعدازظهر بود كه پدرم به خانه ما آمد و پس از كمي دستكاري كردن سيمها گفت كولر درست شده، برو برق را وصل كن. من هم همين كار را كردم اما وقتي كولر را امتحان كردم ديدم هنوز برق دارد به همين دليل دوباره برق را قطع كردم، اين در حالي بود كه بچه را داخل خانه پيش پدرم گذاشته بودم و آنها با هم بازي ميكردند. خلاصه چند بار برق را قطع و وصل كردم اما هنوز اتصالي كولر درست نشده بود. در اين اثنا به داخل خانه برگشتم و سراغ عسل را از پدرم گرفتم و متوجه شدم وقتي من به حياط رفته بودم بدون اينكه متوجه شوم پشت من راه افتاده و به آنجا آمده بود. سريع به حياط رفتم و ديدم عسل با آب كولر بازي ميكند همان موقع برق او را گرفت. از روستاي ما تا سرخس پنج كيلومتر فاصله است. از يكي از همسايهها كه ماشين داشت خواهش كردم ما را به شهر ببرد، اما وسط راه بوديم كه احساس كردم بچهام نفس نميكشد و تمام كرده. همانجا بود كه خواستم بگويم برگرديم، اما باز هم پيش خودم گفتم بهتر است به بيمارستان برويم شايد اميدي باشد. وقتي به بيمارستان رسيديم اولين دكتري كه بچهام را ديد گفت تمام كرده. از او خواهش كردم كاري برايش انجام بدهد. اول شوك دادند اما اتفاقي نيفتاد و بعد او را زير دستگاه CPR گذاشتند و گفتند فعلا فقط قلب او كار ميكند، بعد هم گفتند بچهات را ببر مشهد شايد بماند. وقتي به مشهد رفتيم هم شب اول گفتند عسل نميماند. من اصرار كردم هر طور شده بچهام را زنده كنند، گفتم هرچه دارم ميفروشم و مخارج آن را ميپردازم، البته چيز زيادي ندارم از مال دنيا فقط يك خانه دارم كه حاضر بودم آن را براي زنده ماندن بچهام بفروشم. دكترها هم هر كاري از دستشان برميآمد انجام دادند اما در نهايت گفتند بچهام دچار مرگ مغزي شده است. به محض اينكه اين را شنيدم به ذهنم رسيد اعضايش را اهدا كنم اما تصميم گرفتم با زنم مشورت و بعد به بيمارستان اعلام كنم اما هر كاري كردم نتوانستم به همسرم بگويم اعضاي بدن عسل را به نيازمندان بدهيم. موقع خواب دعا كردم خدايا خودت به زنم بفهمان كه من چه تصميمي دارم. خلاصه صبح كه از خواب بيدارشديم زنم خودش پيشنهاد داد اعضاي بدن عسل را اهدا كنيم. با هم به بيمارستان رفتيم و گفتم يك دكتر جديد بالاي سر بچهام بياوريد اگر او واقعا مرگ مغزي را تاييد كند اعضايش را اهدا ميكنيم. دكتر جديد هم مرگ مغزي را تاييد كرد. بعد از آن موي سر بچهام را تراشيدند و يك صبح تا ظهر به سرش دستگاه زدند و بعد هم سيمها را به دستگاه وصل كردند، دست آخر هم ظهر بود كه مرگ مغزي را تاييد كردند و گفتند از بچهتان خداحافظي كنيد و دو روز بعد بياييد او را ببريد اما همسرم تصميم نداشت از بيمارستان بيرون بيايد و اصرار داشت به اتاق عمل برود. مسوولان بيمارستان به او گفتند هيچكس غير از كادر پزشكي اجازه ندارد در اتاق عمل باشد، من هم به او گفتم تو كه آنقدر گذشت داشتهاي كه اعضا را اهدا كني چرا دل نميكني. به همين دليل زنم هم هر طور بود راضي شد بيمارستان را ترك كند. بعد از مدت تعيين شده هم رفتيم، جسد را گرفتيم و به سرخس برديم تا دفن كنيم. تمام اين ماجرا 10 روز طول كشيد.
همان زمان وقوع حادثه با اورژانس تماس نگرفتي؟
قبل از اينكه خودمان عسل را به بيمارستان ببريم با اورژانس تماس گرفتيم اما اصلا نيامد و شايد اگر اورژانس ميآمد بچهام زنده ميماند، چون حدود يك ربع طول كشيد تا او را به بيمارستان برسانيم و وقتي به بيمارستان رسيديم دكترها گفتند اكسيژن به مغزش نرسيده و بافتها فاسد شده است. اگر اورژانس ميرسيد و در مسير احيا انجام ميشد عسل زنده ميماند.
چطور مرگ عسل را به شما اطلاع دادند؟
در سرخس بيمارستان تخصصي و بزرگ نداريم و وقتي پاي يك نفر ميشكند او را به مشهد ميفرستند يا حتي يك مريضي جزيي در اينجا قابل درمان نيست و حتما بايد به مشهد رفت. من هم وقتي دخترم را به بيمارستان سرخس رساندم، يك دكتر بدون تخصص به من گفت نميماند، اما من با همه يأس و نااميدي او را به مشهد بردم و در آنجا هم همان حرف دكترهاي سرخس را به من گفتند.
چه طور شد كه تصميم به اهداي عضو گرفتي؟
به نظر من خواست خدا بود. هيچكس چيزي نگفت، وقتي فهميدم عسل مرگ مغزي شده است به ذهنم رسيد اين كار را بكنم. ما همين يك بچه را داشتيم و او تنها دلخوشي ما در اين دنيا بود.
به هر حال بايد به طريقي با موضوع اهداي عضو آشنا شده باشي. اين پيشزمينه ذهني چطور در شما ايجاد شده بود؟
يكي از اقوام ما كه زني 40ساله است و در مشهد زندگي ميكند مشكل كليه دارد. هر بار كه به خانهشان ميرفتيم و او از دياليز ميآمد براي ما تعريف ميكرد كه وقتي برق قطع ميشود افرادي زير دستگاه دياليز ميميرند و خيليها در صف پيوند اعضا هستند. اولين بار همان فاميلمان بود كه در مورد اهداي عضو به ما گفت، بعدها هم در تلويزيون ديدم كه از افرادي كه اعضاي عزيزانشان را اهدا كردهاند تقدير و تشكر ميشود و به آنها لوح ميدهند. مثلا همين فاميلمان كه گفتم حدود 10، 12 سال است كه منتظر است كليهاي برايش پيدا شود.
شغل شما چيست؟
من كارگر آزاد هستم و نياز مالي هم دارم و از مال دنيا يك خانه 50 متري دارم، اما براي اهداي اعضاي فرزندم يك ريال هم دريافت نكردم. وقتي كه به اقواممان گفتم اعضاي عسل را اهدا كردهام حرفم را باور نكردند و از گوشه و كنار ميشنيدم كه ميگفتند او دروغ ميگويد و بچهاش را فروخته است. هيچكس باور نميكرد.
كدام يك از اعضاي او را اهدا كردي؟
كليهاش را به يك جوان 21ساله مشهدي دادند، كبدش را براي يك كودك 15ماهه به شيراز فرستادند و گفتند قرنيههايش هم در سايت در نوبت پيوند قرنيه است.
هيچكدام از افرادي را كه اعضاي عسل به آنها اهدا شده است ميشناسي يا آنها را ديدهاي؟
نه ما هيچكدامشان را نميشناسيم و هيچكدام را هم نديدهايم، در مورد ديدن آنها هم بايد بگويم اگر خودشان آمدند و پيشنهاد دادند ببينمشان آنها را از جان و دل ميبينم اما خودم پيشقدم نميشوم.
الان كه اين كار را كردهاي چه احساسيداري و به بقيه هم توصيه ميكني؟
بعضي وقتها خوشحالم و بعضي وقتها ناراحت، ناراحت از اين بابت كه بچهام را از دست دادهام اما از يك نظر نوري در دلمان وجود دارد كه اعضاي بدن بچه ما زنده است و نفس ميكشد. صددرصد پيش خدا از او دستگيري ميشود و فقط به آخرتش دلخوش كردهام. البته بايد بگويم به خداوندي خدا هنوز باور ندارم بچهام را از دست دادهام و خيلي كم سر مزارش ميروم. با اين حال به بقيه هم توصيه ميكنم حتما اين كار را انجام دهند.
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


