نقد میشوند اما نفی نمیشوند
گفتوگو به مناسبت سالمرگ هیتلر
کد خبر: ۲۴۱۴۸۵
| | 2714 بازدید
20 آوريل 1889 به دنيا آمد و 30 آوريل 1945 تن به مرگ سپرد و امروز شصتوهفتمين سالمرگ اوست، ديكتاتوري كه هنوز تاريخ در وصف جنايات او درمانده است. «آدولف هيتلر» كه به عنوان يك كهنهسرباز نشاندار جنگ جهاني اول در سال 1920 ميلادي به حزب نازي پيوست در سال 1933 صدراعظم آلمان شد و در جنگ جهاني دوم بر مبناي تفكر «نازيسم» جناياتي را مرتكب شد كه هزاران صفحه كتاب نوشته شده و نوشته نشده و هزاران فيلم ساخته شده و ساخته نشده نتوانسته است گوياي تمامي ابعاد شوم آن باشد. اگرچه هيتلر در 30 آوريل 1945 خودكشي كرد و جهان را ترك گفت اما انديشههاي نژادپرستانه او همچنان هواخواهاني داشت و اكنون نيز دارد. گفتوگوي من با «هوشنگ ماهرويان» 10 روز پيش از اين و به مناسبت تولد هيتلر با موضوع «حيات تفكر نئونازيسم» انجام پذيرفت و امروز در سالمرگ اين «ديكتاتور بزرگ» پيشروي شماست.
امروز سالمرگ «هيتلر» است، تفكر نازيسم در چه شرايطي زاده شد؟
اتمام جنگجهاني اول با قرارداد «ورساي» همراه بود. براساس اين قرارداد آلزاس- لورن از آلمان جدا و به فرانسه اضافه شد. درواقع اين قرارداد منافع حياتي آلمان را زير پا گذاشت. در چنين شرايطي پس از جنگ جهاني اول شرايط سياسي خاصي بر جامعه آلمان حاكم شد كه جامعه، آماده پذيرش شعارهاي افراطي راديكال و توتاليتر شد و اين شعارها شرايطي ايجاد كرد كه جامعه آلمان آمادگي اعتدال خود را از دست داد و عملا راديكاليسم در شرايطي قرار گرفت كه توانست به حاكميت برسد. اگرچه ليبرال دموكراسي بهترين راه براي عدم رشد راديكاليسم است - چه چپ آن و چه راست آن- اما با فشاري كه با قرارداد «ورساي» به آلمان آمد شرايط اين اعتدال از دست رفت و از اين شرايط هيتلر سود جست و به قدرت رسيد و در مدت كوتاهي نازيسم به اوج قدرت خود رسيد.
درباره نازيسم بسيار گفته شده، اما اطلاعاتمان از «نئونازيستها» كه پس از هيتلر حيات يافتند، چيست؟
خود من چون در انگلستان درس خواندهام با نئونازيستها آشنايي دارم. نئونازيهاي آنجا تحتعنوان «جبهه ملي» (National Front) فعاليت ميكنند. جبهه ملي در انگلستان فعال است اما نميتواند كل فضا را تحتتاثير خود قرار دهد و توانايي گسترش خود را به دليل اعتدالي كه ليبرال دموكراسي همراه خود دارد ندارد، اين نكته هم حايز اهميت است كه نشنال فرانتها در جامعه حضور دارند، نقد ميشوند اما سركوب نميشوند!
ليبرال دموكراسي توانسته است با حفظ حقوق اقليتها اعتدال جامعه را حفظ كند تا آن حد كه نئوفاشيستها هم بتوانند در گوشهاي از اين جامعه سخن خود را بگويند، نقد شوند و به امر مقدس هم تبديل نشوند. نشنال فرانت در انگلستان مخالف مهاجران خارجي است اما باوجود اين تفكر ميتوان بهعينه ديد كه ليبرالدموكراسي چه ميزاني از احترام و توجه را براي مهاجران به ارمغان آورده است، چه آنكه ميتوانيد آن را با رفتاري كه ما با مهاجران افغان داريم مقايسه كنيد و عرق شرم بر پيشانيتان بنشيند. چنانكه تاكيد كردم ليبرال دموكراسي پيشينه فخرآوري دارد كه توانسته با قدرت مقابل راديكاليسم بايستد و پيروزمندانه هم بايستد.
مزيتهاي ليبرال دموكراسي به جاي خود اما نئونازيستها بر روي چه زميني ريشه دواندهاند كه در چند سال اخير شاهد حركتهاي تازهشان هستيم؟
در نظر داشته باشيد كه نئونازيستها الان قدرتي ندارند، همين چند روز پيش محاكمه كسي بود كه 77 نفر را در نروژ به قتل رساند. برويد ببينيد كه چگونه در آرامش محاكمه شد. اگر اينها قدرتي داشتند اين آرامش هيچوقت وجود نداشت. به نئونازيستها هم مثل هر گروه ديگري اجازه حيات داده شده و همين امر قدرت كنترل آنها را هم به همراه آورده.
يعني معتقديد رفتار دموكراتيك حتي با نئونازيستها به آرامش جامعه ميانجامد؟
دقيقا! به علت اينكه اگر سركوب شوند مثل هر حركت ديگري به زيرزمين ميخزند و حركتشان راديكال ميشود. كما اينكه نشنال فرانت هيچوقت به مهاجرين صدمهاي نرسانده.
در حال حاضر نئونازيستها در چه كشورهايي پايگاه اجتماعي دارند؟
در آلمان، در انگليس و...! اما تعداد محدودي هستند.
در واقع پايگاه اجتماعي خاص و مهمي برايشان متصور نيستيد؟
همانطور كه گفتم براي نئونازيستها هم اين فضا وجود دارد كه گوشهاي باشند و حرفشان را بزنند و ميزنند.
در ساختار سياسي كشورهاي آلمان و انگليس جايگاهي دارند؟
اصلا! جايگاهي براي جولان اين انديشههاي راديكال در ساختار سياسي ليبرال دموكراسي وجود ندارد.
در حوزه انديشگي، «نئونازيسم» بر چه اصولي پافشاري ميكند؟
اصولشان بر مبناي «نژاد پاك» است و اينكه مهاجران نژاد پاك ما را از بين ميبرند، در واقع همان حرفهايي را كه امثال هيتلر و موسيليني ميزدند تكرار ميكنند.
پرچمداران انديشگي تفكر نازيسم وقتي با اهالي تفكرات و جهانبينيهاي ديگر روبهرو ميشوند چه ابزاري براي دفاع از انديشه خود دارند؟
ابزارشان همان آزادي انديشه است كه ليبرال دموكراسي به آنها هديه داده است، حرفهايشان را ميزنند اما به دليل قانع نشدن جامعه، محدود ميمانند.
به عنوان سوال آخر، نازيها در سال 1933 فاجعه كتابسوزي را رقم زدند كه شش سال بعد به آدمسوزي رسيدند، آيا حضور و حيات تفكر نئونازيسم ميتواند ديگربار چنان فاجعهاي را رقم بزند؟
خوشبختانه امروز وقتي از اروپاييها و آلمانيها ميپرسيم كه چرا اين همه فيلم و كتاب درباره نازيسم و جنگ جهاني دوم ميسازيد، ميگويند بايد آنقدر اين رفتار نقد شود تا ديگر هيچكسي اجازه تكرار آن را به خود ندهد و اين گفته اروپاييها در شرايطي است كه روشنفكري ايران هيچوقت توانايي و فرصت نقد گذشته را نداشته و يا به خود نداده است و اگر يك كلام درباره آدمي كه 40 سال پيش حياتي داشته حرف بزنيد و نقدش كنيد، فرياد وااسفا برميآيد كه چه و چه!
منبع: شرق
امروز سالمرگ «هيتلر» است، تفكر نازيسم در چه شرايطي زاده شد؟
اتمام جنگجهاني اول با قرارداد «ورساي» همراه بود. براساس اين قرارداد آلزاس- لورن از آلمان جدا و به فرانسه اضافه شد. درواقع اين قرارداد منافع حياتي آلمان را زير پا گذاشت. در چنين شرايطي پس از جنگ جهاني اول شرايط سياسي خاصي بر جامعه آلمان حاكم شد كه جامعه، آماده پذيرش شعارهاي افراطي راديكال و توتاليتر شد و اين شعارها شرايطي ايجاد كرد كه جامعه آلمان آمادگي اعتدال خود را از دست داد و عملا راديكاليسم در شرايطي قرار گرفت كه توانست به حاكميت برسد. اگرچه ليبرال دموكراسي بهترين راه براي عدم رشد راديكاليسم است - چه چپ آن و چه راست آن- اما با فشاري كه با قرارداد «ورساي» به آلمان آمد شرايط اين اعتدال از دست رفت و از اين شرايط هيتلر سود جست و به قدرت رسيد و در مدت كوتاهي نازيسم به اوج قدرت خود رسيد.
درباره نازيسم بسيار گفته شده، اما اطلاعاتمان از «نئونازيستها» كه پس از هيتلر حيات يافتند، چيست؟
خود من چون در انگلستان درس خواندهام با نئونازيستها آشنايي دارم. نئونازيهاي آنجا تحتعنوان «جبهه ملي» (National Front) فعاليت ميكنند. جبهه ملي در انگلستان فعال است اما نميتواند كل فضا را تحتتاثير خود قرار دهد و توانايي گسترش خود را به دليل اعتدالي كه ليبرال دموكراسي همراه خود دارد ندارد، اين نكته هم حايز اهميت است كه نشنال فرانتها در جامعه حضور دارند، نقد ميشوند اما سركوب نميشوند!
ليبرال دموكراسي توانسته است با حفظ حقوق اقليتها اعتدال جامعه را حفظ كند تا آن حد كه نئوفاشيستها هم بتوانند در گوشهاي از اين جامعه سخن خود را بگويند، نقد شوند و به امر مقدس هم تبديل نشوند. نشنال فرانت در انگلستان مخالف مهاجران خارجي است اما باوجود اين تفكر ميتوان بهعينه ديد كه ليبرالدموكراسي چه ميزاني از احترام و توجه را براي مهاجران به ارمغان آورده است، چه آنكه ميتوانيد آن را با رفتاري كه ما با مهاجران افغان داريم مقايسه كنيد و عرق شرم بر پيشانيتان بنشيند. چنانكه تاكيد كردم ليبرال دموكراسي پيشينه فخرآوري دارد كه توانسته با قدرت مقابل راديكاليسم بايستد و پيروزمندانه هم بايستد.
مزيتهاي ليبرال دموكراسي به جاي خود اما نئونازيستها بر روي چه زميني ريشه دواندهاند كه در چند سال اخير شاهد حركتهاي تازهشان هستيم؟
در نظر داشته باشيد كه نئونازيستها الان قدرتي ندارند، همين چند روز پيش محاكمه كسي بود كه 77 نفر را در نروژ به قتل رساند. برويد ببينيد كه چگونه در آرامش محاكمه شد. اگر اينها قدرتي داشتند اين آرامش هيچوقت وجود نداشت. به نئونازيستها هم مثل هر گروه ديگري اجازه حيات داده شده و همين امر قدرت كنترل آنها را هم به همراه آورده.
يعني معتقديد رفتار دموكراتيك حتي با نئونازيستها به آرامش جامعه ميانجامد؟
دقيقا! به علت اينكه اگر سركوب شوند مثل هر حركت ديگري به زيرزمين ميخزند و حركتشان راديكال ميشود. كما اينكه نشنال فرانت هيچوقت به مهاجرين صدمهاي نرسانده.
در حال حاضر نئونازيستها در چه كشورهايي پايگاه اجتماعي دارند؟
در آلمان، در انگليس و...! اما تعداد محدودي هستند.
در واقع پايگاه اجتماعي خاص و مهمي برايشان متصور نيستيد؟
همانطور كه گفتم براي نئونازيستها هم اين فضا وجود دارد كه گوشهاي باشند و حرفشان را بزنند و ميزنند.
در ساختار سياسي كشورهاي آلمان و انگليس جايگاهي دارند؟
اصلا! جايگاهي براي جولان اين انديشههاي راديكال در ساختار سياسي ليبرال دموكراسي وجود ندارد.
در حوزه انديشگي، «نئونازيسم» بر چه اصولي پافشاري ميكند؟
اصولشان بر مبناي «نژاد پاك» است و اينكه مهاجران نژاد پاك ما را از بين ميبرند، در واقع همان حرفهايي را كه امثال هيتلر و موسيليني ميزدند تكرار ميكنند.
پرچمداران انديشگي تفكر نازيسم وقتي با اهالي تفكرات و جهانبينيهاي ديگر روبهرو ميشوند چه ابزاري براي دفاع از انديشه خود دارند؟
ابزارشان همان آزادي انديشه است كه ليبرال دموكراسي به آنها هديه داده است، حرفهايشان را ميزنند اما به دليل قانع نشدن جامعه، محدود ميمانند.
به عنوان سوال آخر، نازيها در سال 1933 فاجعه كتابسوزي را رقم زدند كه شش سال بعد به آدمسوزي رسيدند، آيا حضور و حيات تفكر نئونازيسم ميتواند ديگربار چنان فاجعهاي را رقم بزند؟
خوشبختانه امروز وقتي از اروپاييها و آلمانيها ميپرسيم كه چرا اين همه فيلم و كتاب درباره نازيسم و جنگ جهاني دوم ميسازيد، ميگويند بايد آنقدر اين رفتار نقد شود تا ديگر هيچكسي اجازه تكرار آن را به خود ندهد و اين گفته اروپاييها در شرايطي است كه روشنفكري ايران هيچوقت توانايي و فرصت نقد گذشته را نداشته و يا به خود نداده است و اگر يك كلام درباره آدمي كه 40 سال پيش حياتي داشته حرف بزنيد و نقدش كنيد، فرياد وااسفا برميآيد كه چه و چه!
منبع: شرق
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


