زني که همنام مادر من بود...
طاهره نام مادر من است. اين را «طاهره صفارزاده» نيز ميدانست و ميداند.
اولين بار در کرمان ديدمش. از آن جمع عبدالملکيان هست و احمد زارعي نيست. حاجي فتحالله اسلامي با آن شلوار مشکي پاچه گشاد لري نيست و دکتر عبدالکريم سروش هست. نصرالله مرداني نيست و من تا هنوز هستم. صفارزاده امر و نهي ميکرد به عبدالملکيان و من آن روزها شاعري جوان بودم و تازه دانشجو شده بودم و شهريار هنوز بود و بچههاي جهاد دانشگاهي کرمان رفته بودند پيش شهريار و با پافشاري از او شعري گرفته بودند و شهريار سروده بود:
درود ما به دانشگاه کرمان و جهاد او
که از شعر و ادب داده چهارم کنگره تشکيل
و قافيه کرده بود با چرچيل و اوضاع هردمبيل!
من ناراحت بودم که نکند لابد بچههاي جهاد دانشگاهي، اصرار زيادي کردهاند و شهريار در يک مقاومت منفي و سرکاري، جهاد دانشگاهي را شعرداغ کرده است، وگرنه آن شعر کجا و شعرهاي حافظانه شهريار کجا!
حاجي فتح الله با آن کلاه نمدي و قيافه روستايياش به صفارزاده گفته بود، به من شعر نو ياد بده و همه خنديده بودند و من فيالبداهه سروده بودم:
از چه رو وزن عروضي را تو بر هم ميزني
با لباس سنتي از شعر نو دم ميزني...
و فرداي آن روز حاجي فتحالله، پاسخ بيتم را با قصيدهاي داده بود، به طنز و همين سبب آشنايي من با پيرمرد شده بود.
به يادگار از آن سفر نواري از دکتر سروش مانده؛ سخنراني که سالهاي بعد در آمريکا داشت با نام «عيد فردي و عيد جمعي» و در آن اشارهاي هم به جواني دارد که در سفر کرمان شعري خوانده و بعد آن شعر را ميخواند و سخنان ديگر که بماند که آن جوانک حالا ديگر جوان هم نيست.
بعدها صفارزاده من را به ياد ميآورد و گاه دلم را خوش ميکرد که تو هم شاگرد خوبي هستي. اين عادت صفارزاده بود که به هر کس که ميخواست بگويد شاعر خوبي هستي، ميگفت شاگرد خوبي هستي؛ من اما شاگرد خوبي نبودم.
در هشت سالي که صفحه بشنو از ني روزنامه اطلاعات را سردبيري کردم، بارها و بارها شعرهاي ايشان را چاپ کردم و سيد دعايي چه با احترام از اين شيرزن ياد ميکرد.
اين سه چهار سال آخر اما حضور ايشان را بيشتر احساس ميکرديم. گاه تلفن ميزدم و ساعتها شعرهايم را برايش ميخواندم و حرف ميزد. يادداشت مينوشت و اصلاح ميکرد و نظر ميداد. بعد زنگ ميزد که فلان سطر نباشد يا اين کلمه را عوض کن و من يکي دو بار با همسرم و دو دخترم به خانهشان رفته بودم و بارها به ايشان گفته بودم که من از فرزندان مکتب ادبي صفارزادهام.
من که حضور بسياري از شاعران بزرگ را درک کرده بودم، با اوستا و مشفق و سيد حسن و قيصر و بسياري ديگر دمخور بودم، اما با افتخار همه جا گفتم که من از صفارزاده متأثر بودم. صفارزاده از يک شاعر جوان ديگر نيز هميشه با احترام ياد ميکرد و ميگفت مؤدب هم شاعر خوبي است و بعد متوجه شده بودم که مؤدب نيز فرزند ديگر اين مکتب بود.
بارها او را دعوت کرده بوديم و آمده بود و حتي کرايه تاکسي را خودش داده بود و هيچ چيز نگرفته بود و رفته بود. در نخستين دوره جايزه شعر فجر هم جايزهاش را تا دقيقه نود ميخواست بدهد به من که گفتم نميخواهم و گفت آدم به استادش دستور نميدهد و خواست بدهد به مؤدب که گفتم سلمان و قانع شد و جايزه را داد به خانواده مرحوم سلمان هراتي.
در ماجراي حمله عراق به آمريکا در فرهنگسراي هنر برنامهاي گذاشتيم و ساعتها نشست و شعري به زبان انگليسي گفت و آورد خواند و در روزنامههاي آمريکا هم چاپ شد و خودش ميگفت که بخشي از شعرش را در تظاهرات بر پوستر نصب کرده بودند و ضد دولت بوش شعار دادند. آن روز من هم شعري خواندم با نام «حق با شعر است نه با بمبها». صفارزاده گفت: فردا شعرت را ميآوري ترجمه کنم. مطابق معمول بدقولي کردم و شايد هم نخواستم زحمتش بدهم که درگير کارهاي بزرگتري بود. بعد يک هفته تلفن زدم که حالش را بپرسم. با ناراحتي گفت: چرا شعرت را نياوردي؟
گفت: همين حالا فاکس کن. فردا بعد از نماز ظهر زنگ زد که امروز از اذان صبح تا اذان ظهر وقت گذاشتم و ترجمه شعرت تمام شد، بيا ببر.
شعر را با هادي محمدزاده براي دو سايت مهم شعري آمريکا فرستاديم. يکي در سايت شاعران ضد جنگ و يکي در سايت POETRY.COM که هر دو چاپ شد و در سايت شاعران ضد جنگ حتي شعر ماه نيز شد. و اين به برکت ترجمه ارزشمند صفارزاده بود، نه شعر ناقابل من. شايد در فرصتي آن شعر را با ترجمه چاپ کردم.
کتاب سوره انگور که درآمد ـ يعني همين دو ماه پيش که به ايران آمده بودم ـ نخستين جلدش را برداشتم و رفتم خانه صفارزاده و کتاب را تقديمش کردم. آقاي سالاري و مدير بخش حقوقي وزارت ارشاد هم بودند، گويا آمده بودند مشکلات حقوقي خانم صفارزاده را حل کنند. از هند پرسيد و گفت: بهترين جاي دنياست، اگر قدرش را بداني. گفت که اين روزها خيلي اذيت شده است و ميخواهد بگذارد از اين مملکت برود و خلاصه حسابي ناراحت بود. گفت که بخشي از آثار ارزشمند تاريخي آن مرحوم را با جرثقيل منتقل کردهاند و گاوصندوق را شکستهاند.
حسابي کلافه بود و من آرامش ميکردم که انشاءالله حل ميشود و بعد شماره وکيلش را داد که نامش فروغي بود و ميگفت آدم بدي نيست، اما نميتواند کاري کند. ميگفت باغبان خانه شيراز گناه دارد و دارند حقش را ميخورند. اينها عين سخنان زني بود که هميشه گفتهاند منتخب زنان آفريقا و آسيا و انديشمند نمونه و مفسر قرآن است، اما کسي نپرسيد که اين زن تنها و رنج کشيده که هيچ چيز براي خودش نميخواست، چرا بايد از دست ارباب عدالت اين گونه ناراحت باشد که بماند... هميشه مانده است و هميشه ما خفقان گرفتهايم براي مصلحتها. همين يکي دو هفته پيش، دختر خانمي که من او را نميشناسم، در وبلاگم پيغام گذاشت که حال صفارزاده خوب نيست و کسي هم به فکر او نيست و او با اين وضعيت رفتني خواهد بود و از من خواسته بود کاري کنم.
مي دانستم که ميرود. من هيچ وقت صفارزاده را آنقدر ناراحت نديده بودم. هيچ گاه از عدالت آنقدر نااميد نشده بودم.
بايد چه کار کنم؟ تسليت بنويسم. دروغ بگويم. به بچههاي فارس قول دادهام مطلبم را آنها بزنند. نميدانم اين حرفها را ميتوانند چاپ کنند يا نه. آن زن ميتوانست در محافل روشنفکري آمريکا برود و با بهترين شرايط زندگي کند اما ماند و مترجم قرآن شد و دل به دعا بست و شعر آزادگي سرود. در همان ديدار آخر، باز با معصوميت تمام از خوابش ميگفت که در خواب نوشتههاي قرآني برايش با نور ظاهر شده بود؛ خوابي که چند بار برايم تعريف کرده بود و حالا دارم به تعبير خوابهايش ميانديشم.
من و ما از طاهره صفارزاده همين صراحتها و همين جسارتها را آموختهايم. همين که نترسيم از اين ناقاضيان و ناعادلان. من خود قاضي بودم که به شعر روي آوردم و او شاعري بود که قضاوت ميکرد درباره خوبيها و بديها و نميهراسيد از گفتن حق.
و باز يادم آمد که در ديدار آخر از قيصر و حسيني گفته بود و اين که چرا قيصر را زيادتر از حسيني تحويل ميگيرند و اين اشتباه است و حرفهايي که بماند. حالا سال قيصر است و داغ سيد حسن هم تا هنوز تازه است.
از آن جمع حالا سيد حسن نيست و قيصر نيست و صفارزاده هم نيست.
زيبا بود و تاثيرگذار
كاشكي زودتر ياد اين جور فرشته ها بيفتيم
سالهاي اوج جنگ بود و فرزندان اين آب و خاك چه حماسه ها كه خلق نمي كردند. بگويم از بد حادثه و يا قحط الرجالي، من هم وابسته فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در كشور بنگلادش بودم. حسين محمد ارشاد كودتاگر هم پست رييس جمهوري اين كشور را با كشتن ضياءالرحمان اشغال كرده بود. ژنرال ارشاد علاوه بر قاتل بودن شاعر هم بود مثل خيلي هاي ديگر! ارشاد براي اين كه ثابت كند شاعر است، اولين فستيوال بين المللي شعر آسيايي را در داكا برگزار و شعراي كشور هاي مختلف را براي شركت در اين فستيوال دعوت كرده بود. از جمهوري اسلامي ايران هم خانم صفار زاده حضور داشت. از آنجا كه بنگلادش از حمايتهاي مالي صدام بيشتر بهره مند مي شد، در آغاز كار فستيوال مرحوم صفار زاده را زياد تحويل نمي گرفتند. با اين حال جزو اولين شعرايي بود كه در مراسم افتتاحيه شعر خواند. اشعار انقلابي و حماسي او بسيار مورد توجه شركت كنندگان و رسانه ها قرار گرفت و اغلب روزنامه ها و مطبوعاتي كه اخبار فستيوال را منتشر مي كردند، در صفحه اول خود از صفار زاده به عنوان تنها زن شاعر انقلابي كه از كشوري انقلاب كرده در فستيوال حضور يافته تمجيد زيادي كردند. تسلط ايشان به زبان انگليسي موجب شد كه توجه محافل مطبوعاتي و رسانه هاي گروهي به وي جلب و مصاحبه هاي فراواني با ايشان به عمل آورده و منتشر ساختند. احاطه صفار زاده به مسايل ادبي و استواري شعر هاي ايشان كه توسط خودش به انگليسي ترجمه شده بود، در كنار متانت و وقار و حجابش اورا به ستاره اين فستيوال تبديل كرد، به نحوي كه ژنرال ارشاد از آن پس در تمامي جلسات و ضيافت هايي كه به افتخار شعراي خارجي تشكيل مي شد هميشه از صفار زاده دعوت مي كرد تا در كنار وي و همسرش بنشيند. وقتي من به صفار زاده گفتم الحمدلله سفر شما انعكاس خوبي داشت و نام جمهوري اسلامي ايران و انقلاب اسلامي و حجاب اسلامي را در اين كشور به خوبي مطرح كرد، باهمان متانت و بزرگي پاسخ داد : من كه كاري نكردم هرچه بود فضل خداوند بود و مرا با اهداي يكي از كتابهاي شعرش كه امضا كرده بود مورد لطف خويش قرار داد. يادش گرامي و روحش شاد و جايگاهش در جوار رحمت حق باد.
سابقي



