دختری با مقنعه طوسی
هر روز صبح مسیر آمدنم به اداره از مقابل بیمارستان دکتر شریعتی است. در همان چند ثانیه ای که رد می شوم چهره هایی را که می بینم عمدتا شهرستانی و یا از قشر کم درآمد و یا متوسط جامعه هستند.امروز صبح زود پدری را دیدم که به همراه دختر کوچولویش که لباس خیلی معمولی هم تنش بود و مقنعه طوسی مدرسه سرش بود.می خواستند از عرض خیابان رد شوند.چهره هر دو مغموم و بسیار مظلومانه بود.ترمز کردم تا عبور کنند. نگاهی توام با مهربانی به من نموده و عبور کرند. این داستان کوتاه را تحت تاثیر نگاه این پدر و دختر و از صمیم قلب نوشتم….
" دختر کوچولو فقط هشت سال داشت و فرزند بزرگ خانواده بود.از شهر تهران و بزرگی هایش خیلی چیزها شنیده بود ولی هیچ وقت از نزدیک آن را ندیده بود.این روزها به خاطر بیماری ناشناخته ای که داشت چند روز یکبار سوار اتوبوس می شد و به همراه پدر به شهر می آمد. دیدن اینهمه شلوغی و مغازه های رنگارنگ برایش خیلی جذاب بود. وقتی دکترهای بیمارستان معاینه اش می کردند و سوابق بیماری اش را بررسی می کردند تا دلیل سردردهای وحشتناکش را پیدا کنند همه اش به این فکر می کرد که وقتی به خانه برگشت برای داداش و خواهر کوچولوش هر چی را که دیده تعریف می کند تا آنها هم لذت ببرند.
چند هفته بعد وقتی تمام موهای سر دخترک داستان ما را تراشیدند تا تومور مغزی اش را از سر جدا کنند او باز هم نمی دانست چه آینده ای در انتظارش است.با سرطان و تومور آشنا نبود و کسی هم به او نمی گفت که مشکلش چه بوده است.فقط به او گفته بودندیه چیز اضافی تو سرش بوده که با جراحی برداشته اند و او به زودی خوب خواهد شد.بعضی وقتها می دید که پدر برخی اوقات دور از چشم دختر نازنینش گوشه ای اشک می ریزد. دخترک با دستهای گرم و کوچکش اشکهای پدر را پاک می کرد و پدر لبخندی می زند و دیگر چیزی نمی گفت.برایش عجیب بود که پدر اینگونه مخفیانه اشک می ریزد..
موهای تراشیده شده اش به مرور بلند می شدند و لبخند و شادی به خانواده برگشته بود.هیچ کس نمی دانست قرار است اتفاق وحشتناکی بیفتد.دختر کوچولو از کمپوتهایی که اقوام برایش می آوردند به بچه های کوچکتر خانواده می داد و از شهر شلوغ و پر هیاهوی تهران و بیمارستان بزرگش برایشان تعریف می کرد.آنها خیلی شاد بودند.همه گمان می کردند همه چیز آرام و خوب شده است. موهایش حسابی بلند شده بود و دیگر لازم نبود حتی در خانه مقنعه بپوشد و یا روسری سرش بگذارد و محکم آن را ببندد.بهبودی نسبی دخترک همه را شاد کرده بود.فقط پدر خانواده بود که همچنان دور از چشم همه اشک می ریخت و باز هم دخترکوچولو بود که اشکهای مخفیانه پدر را می دید و او را می بوسید تا آرام شود.هیچ کس معنای گریه های پدر را نمی دانست.هر چند روز یکبار که نتایج رادیولوژی و آزمایش ها و… را به دکترهای بیمارستان نشان می داد خموده تر از قبل بر می گشت و هر چند تلاش می کرد کسی متوجه نشود اما در درونش ذوب می شد و دم نمی زد. تا اینکه چند وقت بعد آن روز تلخ رسید.سر دردهای دخترک تشدید شده بود و همه خانواده نگرانش بودند…
یک روز صبح زود پدر دستش را گرفت و سوار اتوبوس شدند تا مجددا برای چند آزمایش و رادیولوژی به بیمارستان بروند…سه روز بعد آمبولانس بهشت زهرا مقابل خانه شان ترمز کرد در حالی که دخترک به خوابی ابدی فرو رفته بود و پدر رنجورش با کمری خمیده انتظارشان را می کشید…
وحید نوروزی / وبسایت آوای
سبز




