طنز: سکه بهار آزادی در گلستان سعدی!
کد خبر: ۲۱۷۷۴۶
| | 18307 بازدید
سرویس اقتصادی- بالاخره این فروش سکه بانکی هم مساله ای شد تا طنز نویسان هم دست به دامان سعدی شوند و بلاگ کج راهه با تاسی از سعدی نثری نبشته مثلا مسجع و آراسته به ابیات در حراج سکه:
در باب حراج سکه
رییس خزانه را شنیدم که چون قیمت زر فزونی یافت، امر همی کرد که سکه های فراوان ضرب همی کنند ، که خلایق تا توانند بخرند و انبان از آن پرکنند تا قیمت زر بکاهد و غم نیفزاید . که گفته اند : هر که را زر در ترازوست زور در بازوست و آنکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد.
تا توانی زری بدست آور زر ندیدن هنر نمی باشد
مردمان چون از این خبر آگاه شدند به در بانکها هجوم بیاوردند و صفها ببستند و لحاف بگستردند و از برای سکه ی زر از کت و کول یکدگر بالا همی رفتند که زین سبب چند دست بشکست و چند پای قلم گشت و اینها همه از شوق زر بود چنانکه عرب گوید :یا ذهب یا لیت بینی و بینک قربا سریعا
عمر گران مایه در این صرف شد تا که خرم سکه و ارز وطلا
روزی طمع در دلم اوفتاد تا به بانکی روان شوم و قدری زر بخرم . چون به آنجا رسیدم صفی طویل دیدم که از هیبتش خوف در دلم افتاد مدتی در صف ایستادم که نا گاه جوانی فریاد زد که : آی داداش بی نوبتی نکن که میزنم دهنتو آسفالت میکنما" او را گفتم" با ادب سخن گوی که من در نوبت خویش ایستادم و حق کس ضایع ننمودم . جوان چون این بشنید ، دشنام همی داد و سنگ برداشت و مشتی بر دهانم کوفت که دو دندان از سی و چند دندانم بشکست. آنگاه بود که این حکایت مرا به یاد آمد:
بزرگی دیدم اندر کوهساری قناعت کرده از دنیا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نیایی که باری بندی از دل بر گشایی
بگفت آنجا حراج سکه باشد چو آن را من ببینم دل بلغزد
منبع: گلستان سعدی، باب سوم (البته از جلد دوم)
در باب حراج سکه
رییس خزانه را شنیدم که چون قیمت زر فزونی یافت، امر همی کرد که سکه های فراوان ضرب همی کنند ، که خلایق تا توانند بخرند و انبان از آن پرکنند تا قیمت زر بکاهد و غم نیفزاید . که گفته اند : هر که را زر در ترازوست زور در بازوست و آنکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد.
تا توانی زری بدست آور زر ندیدن هنر نمی باشد
مردمان چون از این خبر آگاه شدند به در بانکها هجوم بیاوردند و صفها ببستند و لحاف بگستردند و از برای سکه ی زر از کت و کول یکدگر بالا همی رفتند که زین سبب چند دست بشکست و چند پای قلم گشت و اینها همه از شوق زر بود چنانکه عرب گوید :یا ذهب یا لیت بینی و بینک قربا سریعا
عمر گران مایه در این صرف شد تا که خرم سکه و ارز وطلا
روزی طمع در دلم اوفتاد تا به بانکی روان شوم و قدری زر بخرم . چون به آنجا رسیدم صفی طویل دیدم که از هیبتش خوف در دلم افتاد مدتی در صف ایستادم که نا گاه جوانی فریاد زد که : آی داداش بی نوبتی نکن که میزنم دهنتو آسفالت میکنما" او را گفتم" با ادب سخن گوی که من در نوبت خویش ایستادم و حق کس ضایع ننمودم . جوان چون این بشنید ، دشنام همی داد و سنگ برداشت و مشتی بر دهانم کوفت که دو دندان از سی و چند دندانم بشکست. آنگاه بود که این حکایت مرا به یاد آمد:
بزرگی دیدم اندر کوهساری قناعت کرده از دنیا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نیایی که باری بندی از دل بر گشایی
بگفت آنجا حراج سکه باشد چو آن را من ببینم دل بلغزد
منبع: گلستان سعدی، باب سوم (البته از جلد دوم)
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


