یاد آب...بابا... نان به خیر
هر ساله با فرارسیدن ماه مهربان عدهای با دیدن فرشتهها یادی از دوران تحصیل خود میکنند و حتی برای ناظمان عبوس دیروز دلتنگ میشوند، چرا که آنها نیز روزی بچه مدرسهای بودهاند.
لابهلای خاطره همه ما خاطرات شیرین و تلخ بسیاری به چشم میخورد، اما روزهای کودکی و ماه مهربان در میان این خاطرات همیشه زودتر از آنکه فکرش را میکردی فرا میرسید و یک روز دستت در دست فرد دیگری از خانوادهات قرار میگرفت و باید میرفتی به بازار تا خرید مدرسهات را انجام دهی.
همه ما بدون تردید با اینکه میدانستیم باید به مدرسه برویم و دیگر تعطیلات و بازیهای تابستان را ترک کنیم اما این خرید را به عنوان یکی از شیرینترین و لذتبخشترین خریدهای عمر خود میدانیم.
آخر تابستان و راه افتادن پشت سر پدر و مادر و نگاه به کیفها و کفشهای نو مغازهها و انتخاب آن که دوست داریم و البته بعضی اوقات اخم و تلخهایی که بابت داراییها و نداریها پشت اشکها و لبخندها گم میشد و تنها یک لبخندی که با همشاگردیهای مدرسهای بر روی لبان ما نقاشی میشد.
ماه مهربان بسیار مهربانتر از آن بود که به خاطر یک پاک کن و مدادی که خودمان بخواهیم انتخابش کنیم برای ما تلخ شود.
آن روزها پاک کن، همچون نوش دارویی برای ما بود تا غلطهای خود را پاک کنیم و همان هنگام بود که آموختیم بهای هر سیاهی که خود خلق میکنیم گرچه با چیزی شبیه پاک کن قابل پاک کردن است، اما جای سیاهی خود را همواره به جا خواهد گذاشت.
یادش به خیر، جامدادیهایی که از همان ابتدا با صدای «تق» باز میشد و به ما میآموخت هر چیزی جای خاص خود را دارد یا جامدادیهایی که فلزی بود و جامدادیهایی که درشان با آهن ربا به بدنه آن میچسبید.
انواع اقسام مداد و تراشهایی که شمشیرنشان بودند تا مدادتراشهای فلزی که همه در کنار دفتر مشقهایی با آرم فرنو و دفترهای فیلی بزرگ چه روزگار خاطره انگیزی را برای ما آفریدند.
مدادشمعیهایی که ابزار نسبتا گرانی بودند و همه تلاش داشتند با کارکردن آرام کمر آنها نشکند و همین مدادها بود که به ما آموخت رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود اما سرانجام با همان آرام کارکردن هم زوال این مدادها حتمی بود تا بیاموزیم هر چیزی آغاز و پایانی دارد و نباید به هر چیزی در دنیا دل بست.
آن موقع مداد رنگیها در حکم پله ترقی بود و این یک آرزو برای هر دانشآموز بود تا مدادرنگیهایش را از 12 رنگ به 24 رنگ و از 24 رنگ به 36 رنگ و بیشتر برساند و معمولا در دوران راهنمایی بود که همه به مدادرنگی 36 رنگ میرسیدند و این هم یک درس دیگر بود که باید ترقی را پلهپله طی کرد تا به بالاترینها رسید.
اما اینها تنها درس مهر و مدرسه رفتن نبود، آماده شدن برای مدرسه از دو هفته قبل درس دیگری مهر بود و به ما فهماند که همیشه از قبل باید برنامهریزی کرد تا در آینده به مشکل نخورد.
دفترهای 40 برگ، 60 برگ،80 برگ و 100 برگ با قیمتهای متفاوت اما حکایت دیگری داشت و میرساند که باید برای هر چیزی بهای خاص خود را پرداخت.
خطکشهایی که میگفت برای رفتن در راه راست باید هزینه پرداخت و وقت گذاشت و همانطور که باید برای خط راست از خطکش کمک گرفت برای رفتن به راه راست هم باید از خدایی کمک گرفت که خواهان هدایت همه بندگانش است.
ماه مهر را به هیچ عنوان نمیشود از تاریخچه ذهن دانشآموزان دیروز و امروز پاک کرد، زیرا نخستینهای زیادی در این ماه برای خیلی از ما اتفاق افتاده است.
از نخستین حضور در سرکلاس درس و نیکمتهای چوبی کلاس اول ابتدایی که با کنار هم قرار گرفتن درس کنار هم قرار گرفتن واقعی را به ما آموخت تا نیمکتهای یک نفره دانشگاه که آموخت دیگر در این سن و سال باید در کنار دیگران اما مستقل زندگی کرد.
ماه مهر خاطرات زیادی برای همه ما دارد، خاطراتی که باید صبر کنیم و ببینیم گذر زمان گرد قدمت بر روی آنها بپاشد تا اعتبار و ارزشش دست ما بیاید و حالا این ماه به شکل جدیدی فرا رسیده و افرادی که لنگه جورابهایشان را از لابهلای لباسهای شسته و نشسته بیرون میکشیدند و با کتابی زیر بغل به مدرسه میرفتند فرزندان هفت هشت سالهای دارند که باید از امروز آنها را تا مدرسه همراهی کنند و سیب، هویج و شیر زنگ تفریح را در کیفهای آنها بگذارند.
روزهای به دست گرفتن مداد و سختیهای نوشتن آب... بابا...نان و... به همراه دفتر مشقهایی که کاغذ گوشههای آن تا میخورد دیگر برای ما گذشته و حالا بسیاری از ما دیگر در مدارج علمی بالا هستیم یا حتی تحصیل را به پایان رسانده یا ترک کردهایم.
زهرا حسینی یکی از همین قبیل افراد است که در خصوص خاطراتش از اول مهر میگوید: ماه مهر برای من با تقسیم نان و پنیرهای لوله شدهای که مادرم درون کیفم میگذاشت مرور میشود.
وی ادامه میدهد: آن زمان انتظار داشتیم که تا زنگ بخورد و برویم خانه و هر روز تا خانه میدویدم تا به کارتون برسیم و بتوانیم بل و سباستین، پسرشجاع، خانواده دکتر ارنست و... را ببینم.
برای آقای جوادی که اکنون 65 سال دارد و دارای نوه و حتی نتیجه دانشآموز است سالهای دور مدرسه همچون فیلم متحرکی است که به سرعت از جلوچشمانش رژه میرود.
وی میگوید: با رسیدن ماه مهر و دیدن رفتن نوه و نتیجههایم به مدرسه و همچنین دیدن شلوغ کردن بعضی از دانشآموزانی که تاکسیها و اتوبوسها را روی سرشان میگذارند ذوق میکنم و کلی دلم برای اون روزها تنگ میشود.
حسین 35 ساله اما آنقدر عاشق دوران مدرسه است که میگوید: ای کاش یک خورشید داشتم تا همچون فیلم خورشید بتوانم به دوران مدرسه بازگردم.
وی نیز ادامه میدهد: هر ساله با فرارسیدن اول مهر با فرشتهها را در برنامههای تلویزیون میبینم تا بیاد بیاورم که من هم یک روزی فرشته بودم و از زیر قرآن عبور کردم و با چه ذوقی کتابهایم را میگرفتم و بو میکردم و هنوز بوی کاغذ کتابهایم را به یاد دارم.
برای خانم عبداللهی اما مهر بوی خاطرهها و روزهای اول مدرسه را دارد و میگوید: برخی دانشآموزان از این که امروز به مدرسه میروند ناراحت و دلگیر هستند اما من و امثال من امروز دلتنگ کلاس دیروز هستیم، دلتنگ درس خواندن و نخواندن و حتی تنبیه شدنها، دلتنگ تقلبهای شگفتانگیز که گاها هم لو میرفت.
این استاد دانشگاه ادامه میدهد: امروز حتی دلم برای سرصف ایستادنهای تکراری، مشقهای هر روزه و تنبیه از ننوشتن و ناظمان عبوس و خوفناک هم تنگ شده و گمان میکنم خندههای بیامان و تمام نشدنی سرکلاس بسیاری از ما بزرگترها پشت دیوار کلاسها جامانده است.
آقای هاشمی اما از مدرسه خاطره متفاوتی نقل میکند، خاطرهای که از کچلی دوران مدرسه حکایت دارد.
وی میگوید: نزدیک پاییز سلمانیهای محله پراز پدرهایی بود که سربچههایشان را زیر دست سلمونی محل میتراشیدند که اغلب عکسهای آن دوران این مسئله را به خوبی نشان میدهد و هنوز در برخی مناطق محروم کشور این صحنه با آغاز پاییز دیده میشود.
این کارمند یکی از ادارههای دولتی ادامه میدهد: با رسیدن مهر باید سرت را با ماشین شماره 4 میزدی تا بتوانی روز اول مدرسه را بی هیچ دردسری در کلاس حاضر شوی.
وی اضافه میکند: آن زمان بلند نگه داشتن مو برای ما یک آرزو بود و همه سعی میکردند از زیر این کوتاه کردن فرار کنند اما اگر کوتاه نمیکردیم ناظمان مدرسه بودند که موهای ما را میتراشیدند.
با مرور خاطرات همه متوجه میشویم که از خاطراتی دوران مدرسه همه به شیرینی یاد میکنند و کمتر کسی است که دلهرههای شب امتحان، تنبیه شدن و... را در خاطرات اولیه خود از مدرسه بیان کند.
کشیدن عکس معلم برروی تخته، لذت و غرور مبصر بودن، احساس برتری به دیگر همشاگردیها، نوشتن یادگاری بر روی نیکمتهای چوبی و دیوارهای مدرسه دیگر برای هیچکدام از ما تکرار نمیشود پس بیایید به دانشآموزان بگوییم که باید قدر امروزشان را بدانند تا روزی مثل بعضی از افراد امروز حسرت دیروز را نخورند.
خبرگزاری فارس


