بازدید 23505
نگاهی به «جانستان کابلستان» امیرخانی
محمد آقاسی
کد خبر: ۱۶۸۹۵۵
تاریخ انتشار: ۲۲ خرداد ۱۳۹۰ - ۱۷:۵۳ 12 June 2011
سفرنامه‌نویسی را یکی از سبک‌های ادبی که در آن شخصی که به سرزمین‌های دیگر سفر کرده، دیده‌ها، شنیده‌ها، تجربه ها، رخدادها و حتی احساساتش را درباره آنچه دیده و برای آگاه کردن دیگران در قالب کتابی می‌نویسد، گفته اند. اگر از سفرنامه های قدیمی که دارای اطلاعات تاریخی است، بگذریم، این پرسش پیش می آید: چه چیز باعث می شود تا مخاطبی انگیزه پیدا کند و سفرنامه ای را که دیده ها و شنیده های یک نفر در آن است، بخواند؟

علاوه بر کنجکاوی های فردی، یک علت اجتماعی را هم می توان برشمرد. سفرنامه نویسی موفق است که از لاک خاطره نگاری فردی بیرون بیایید و به دنیای «خاطره جمعی» مخاطبانش قدم بگذارد. در این مقام است که مخاطب هم احساس می کند که گام به گام در سفر با نویسنده همراه بوده است.

رضا امیرخانی در جانستان کابلستان به خوبی از عهده این کار برآمده است.

ماری کلر(1994) می گوید که این مفهوم در دهه هفتاد میلادی و در میان جزر و مد فکری تاریخ نگاران و جامعه شناسان شکل گرفته است. خاطره جمعی دو سویه است ،هم می تواند به خاطرات مشترک مردم در برهه ای از زمان اشاره داشته باشد، مثل خاطرات انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی برای مردم ایران و هم می تواند به نمادهای مشترک میان قوم و ملتی اشاره داشته باشد که از گذشته های دورتری به آنها رسیده است. شاید بخش نخست را بشود حافظه جمعی تاریخی و دومی را هم خاطره جمعی تاریخی نامید که در آن نزدیکی و دوری زمان نهفته است. اشاره به اماکن هرات و پیوند آن به جهت معماری برای ایرانیان و نیز دیگر ریشه های مشترک تاریخی میان ملت ایران و افغانستان روی و رویه ای جدید است که نویسنده با پرداختن به آن مخاطب را جلب می کند.

از دیگر سو، باید «قلم استراتژیک» امیرخانی را ستود؛ هنگامی که در جشنواره فیلم فجری که گذشت، فیلم «گلچهره» وحید موساییان را که به نقد طالبانیزم تصویر شده بود، مسرور شدم. درست است که فیلم پیرامون مهجور بودن هنر در نزد طالب ها بود، اشاره متعدد به بنیان های نادرست فکری آنها و نیز اشاره به حمله آنها به سفارت ایران و به شهادت رساندن یک خبرنگار ایرانی و اعضای کنسولگری، مسرورم کرد، چرا که هرچند دیرهنگام، اما کسی وارد میدانی شده بود که منافع ملی ما را به تصویر می کشید و سخن از مباحث استراتژیک به میان می آورد. آن هم با بیان هنر که عامل تعاما با توده های مردم در میان مرز جغرافیایی و خارج از آن است.

این رخداد در جانستان کابلستان هم افتاده است و در زمانه ای که نگاه استراتژیک و فارغ از کوته فکری جناحی و گروهی، کمیاب، بل، نایاب شده، چنین نوشته ای سر ذوق می آورد آدم را و شاید این به قرابت کلمه و تصویر نیز بازگردد. کشور و ملت افغانستان و بسیاری از کشورهای همسایه و غیر همسایه، افزون بر اتصال که به عمق تاریخ ما دارند، ارزش استراتژیک هم پیدا کرده اند، ولی متأسفانه، در هیاهوهای بی اساس سیاست زده امروز، نگاه ها مدهوش امور زودگذری است که آینده در آن جایی ندارد. پرسه های او در خانه همسایه باعث می شود که کشش میان این دو ملت از هم دور افتاده بیش از پیش شود و نگاه هایی که به اشتباه چرخیده، تغییر یابد.

توجه به خاطره جمعی باعث نشده که امیرخانی از خود و نگاه خود غافل بماند. اتفاقا به عکس، سایر کتاب هایش که مخاطب کنجکاو باید کلی تلاش فکری و فلسفی بکند تا بفهمد ارمیا، علی و مهتاب (رمان منِ او)، گاورمنت (رمان بیوتن) و حتی مدیر سه لتی(در مقاله بلند نفحات نفت) چه کسانی هستند، با نویسنده چه رابطه ای دارند و آیا این شخصیت ها، خود نویسنده هستند یا خیر. در این سفرنامه با خود نویسنده روبه رو هستیم. عکسش را در چند جای کتاب می بینم و حتی «لی جی» فرزندش را.

مخاطبان همیشگی کتاب های این نویسنده خلاق ـ که کم هم نیستند ـ در این کتاب با خود او روبه رو می شوند و از این روی، بیشتر با «امرواقع» روبه رو هستند. امیرخانی دیگر در لایه های نویسندگی پنهان و دور از دسترس مخاطبش نیست.

او می ترسد: «طالب باز هم چیزی به خلیفه می گوید. تقریبا از ترسِ جان، بی خیال گونی نان کنجدی شده ام، اما خلیفه اشاره می کند که آن را روی صندلی پشت جا گذاشته ام» (ص342)؛ یعنی به دنبال قهرمان سازی کاذب از خودش نیست و نمی خواهد مخاطبش با هیجان بیهوده با او تا پایان مسیر بیاید.

عاطفه بر او غلبه می کند و می گرید: «گریه ام گرفته است. اشک روی گونه هایم روان شده است. چه تفاوتی هست بینِ این دخترِ هشت ماهه با این چشمان مورب و لی جی من ؟!» (ص234) که مثل و مثالش را در زندگی خودمان و اطرافیانمان دیده ایم.

عصبانی می شود: «جوش آورده ام اساسی ... فریاد می کشم: خیریت یعنی چه! زن و بچه ام منتظرند ... بچه خرد دارم ... می خواستیم برگردیم خیر سرمان به ولایتمان!» (ص 229)
کنجکاوانه تجربه می کند: «وقتی شور بالا می گرفت، با هر بازدمی که در آن هو می کشیدند، بدن، از کمر به سمتِ جلو پرتاب می شد و طبیعتا این رفتار موزون همه ی جمع را به همین حال می کشید. کسی نمی توانست در جمع باشد و همراهِ جمع نباشد». (ص209)

بیمار و مریض می شود: «کمی حال مزاجی ام خراب است. نمی دانم برمی گردد به آن « هویج سیاهی که دیروز در آب میوه فروشی چهارفصل خورده ام یا کچیری ظهر یاس یــا ... » (ص 175) و دیگر مثال هایی که نویسنده را در کنار مخاطب قرار می دهد و این باعث می شود که ماجراها باورپذیرتر شود. هر چند در ورودیه کتاب نوشته شده: «آنچه در این کتاب می آید،از وقایع و امکنته، از اشخاص و ازمنه، از اشربه و اطعمه، همه را خیالی فرض کنید و بدانید آن چه از خیال بیرون است عرضِ ارادتی است شکسته و ناسَخته به هم زبانان هم تبار».

درست است که نویسنده در سفر است اما به فراخور به نقد فضاهای دولتی و غیر دولتی می پردازد. مرگ انصاف و به خاموشی گرویدن روحیه فتوت و جوانمردی در جامعه ایرانی دغدغه اوست و از این روست که در جای جای کتاب و هر جا نشانی از این روحیه می بیند می گوید: «جوان مرد مردمی هستند، مردمِ این دیار...» اما نقد او به فرهنگ عمومی جامعه محدود نمی شود و مدیران سه لتی! هم مورد نقد دلسوزانه، راهبردی و کاربردی او قرار می گیرند: «جوان ایرانی، بالای لیسانس و فوق لیسانس بی کار است. در حالی که کارگر افغانی نمی تواند برای جوان لیسانسه و بی کار ایرانی تولید کار کند.

از آن سو ایران بازارهای کار ناگشوده، فراوان دارد که وظیفه وزیر، گشایش آنهاست؛ جوری که وادار شویم به احترام هم سایه کمک بگیریم برای کار ... » (ص 80) و در جایی نکته ای می گوید که انصافا دل نگارنده این سطور هم خنک می شود: «من هم برای این که حسابی مطمئن شوم، از حسن رفتارِ ایشان ـ مطمئنم معاونِ فرهنگی قطعا کتاب نمی خواند ـ در معرفی سنگ تمام می گذارم ...» (ص 156) و ما در جمهوری اسلامی احتیاج داریم به میدان دادن و پروراندن قشری فرهیخته ـ و پرهیز می کنم که بگویم روشن فکر ـ که منتقد باشند و در عین حال که معتقد هستند. از هر صنفی سینماگر، نویسنده، رزونامه نگار و ... که این نقد منصفانه است که می تواند راهگشا باشد، برای هر مدیر و مسئولی و نه تنها نباید که آنها را محدود کرد و به هر نقد کوچکی برچسبی به پیشانیشان زد که باید تقویت هم نمود.

زیرکی امیرخانی تنها در نوع نگارش و موضوع هایی که انتخاب می کند خلاصه نمی شود. او نویسنده شناخته شده ای است و به طور طبیعی در معرض سوال و نقد. خیلی عجیب نیست که از او هم راجع به پدیده انتخابات 88 پرسش شود: «انتخابات، بدجور حوصله ام را سر برده بود. هر روز باید جوابِ سر بالا می دادم به چند خبرنگار که از دستشان در بروم. از آن طرف هر چه قدر از دستِ خبرنگار می شد در رفت، از دست مخاطب نمی شد در رفت». (ص21) و برای این در نرفتن است که فصلی را در کتاب به «انتخاباتیات» مختص کرده و ایده های جالبی را هم مطرح نموده است. در این فصل به انتخابات ایران، لبنان، عراق و افغانستان اشاره شده و از آنجا که دست بر قضا در سال 88 هر چهار کشور را از نزدیک دیده به مقایسه میان آنها پرداخته است.

نویسنده جانستان کابلستان خیلی منتقد است به مرزهای جغرافیایی که میان ما و افغانستان توسط استعمارگران کشیده شده است: «وقتی از سفری به ایران برمی گردم، دوست دارم سر فرو بیفکنم و بر خاک سرزمینم بوسه ای بیفشانم ... این اولین بار بود که چنین حسی نداشتم ... برعکس، پاره ای از تن مرا به جا گذاشته بودم، پشت خطوط مرزی، خطوط بی راه و بی روح مرزی ... خطوط «مید این بریطانیای کبیر»! پاره ای از نگاه من، مانده بود در نگاهِ دخترِ هشت ماهه ... بلاکش هندوکش... » (ص347)

اما خود در چند جای کتاب درون مرزهای اندیشه ای کتاب گرفتار آمده که فقط به یکی از آنها اشاره می نمایم. امیرخانی در تحلیل انقلاب اسلامی گفته است: «من هرگز انقلاب اسلامی را پدیده ای سنتی و یا حتی سنتگرا نمی دانم. انقلاب اسلامی ایران یک پدیده عمیقا مدرن است». (ص212)

او هرچند با اشغالگران غربی سر موافق ندارد و در جدال با «گادامر» فیلسوف آلمانی که گفته: «مسافر دنیای مدرن وقتی به هتل می رسد، قاب مانیتور تله ویزیون را مهمتر می داند از قابِ پنجره». (ص 56) قرار می گیرد؛ در این تحلیل به دام دوتایی مشهور جامعه شناسی یعنی سنتی / مدرن می افتد؛ همان دوتایی مشهوری که موج نخست جامعه شناسی که در اختیار استعمارگران بود درست کرد و می خواست بگوید که رشد و توسعه تک خطی است. شما سنتی ها باید مثل ما باشید تا ترق کنید، در حالی که به هیچ وجه اینطور نیست.

ما در سنت خود، مدرنترین تجربه ها را داریم که از آن غافلیم. پیروزی منبع شناخت تجربی و یکه تازی آن در سیطره فرهنگی در پی انقلاب سوم در سطح جهان یعنی انقلاب تکنولوژیک، به معنای از میدان به در رفتن هر منبع شناخت دیگری است که تاب رقابت را نیاورده است؛ يعني امروزه تكنولوژی به كمك كسب و بسط دانش آمده و به خلاف آنچه روشنفكران جامعه ايراني مي پندارند، ‌دانش همراه ارزش است و اين يعني گسترش جدي ارزش هاي مادي غربي در دنياي امروز. هسته جهانی شدن نیز همین جاست.

فرهنگ جهانی که پایه های آن تنها بر یک منبع شناخت یعنی منبع تجربی استوار است قرار گرفته؛ منبعی که شالوده دانش جدید را تشکیل می دهد. این دقیقا همان نکته ای است که انقلاب اسلامی را در حیطه نرم افزاری دچار مشکل ساخته. غلبه علم تجربی بر فضای جهان و نیز فضای علمی جامعه ایرانی، باعث شده که بسیاری از نخبگان تنها حس و آنچه را می بینند، به عنوان منبع شناخت قبول نمایند. این در حالی است که به نقل از به نقل از امام خمینی(ره) آورده اند که انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی را دو کتاب ایجاد کرد: اسفار و جواهر.

هیچ کدام از انقلاب های قرن بیستم مثل انقلاب های ایران مردمی و فراگیر نبود؛ اما همه انقلاب ها از طریق علم دنیای مدرن گرفتند، ولی این دو انقلاب برآمده از فرهنگ دینی و فلسفه دینی است، ولی متأسفانه، غلبه علم تجربی که به دانش انسانی هم سرایت نموده، در جامعه علمی ایرانی توان تحلیل و ارایه و تدوین مدل انقلاب اسلامی را ندارد، چرا که تنها منبع شناخت را متناسب با فضای دنیای مدرن، تجربه می داند و چنین کتاب هایی علم نیستند. آنان بهت زده علم غربی قرار گرفته اند و تا معرفت متناسب در جامعه ما ایجاد نشود نخواهد توانست، بهت آن معرفت را شکست و همچنین گفته های کتاب پیرامون توسعه و مدل آمریکایی خارج آمدن از تنگنای انتخاباتی افغانستان بر همین فضا استوار شده است.

اشتراک گذاری
نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.

نام:
ایمیل:
* نظر:
kilid search
برچسب منتخب
کروناویروس کرونا در ایران آزادراه تهران شمال پنومونی ایرج حریرچی محسن طاهری حسنی مبارک نمازهای ماه رجب انواع ماسک و روش استفاده
آخرین اخبار