«سید» فقط می گفت: یازهرا، یازهرا (س)
يكي از بچهها ميگفت: روي تخت بيمارستان افتاده، رگهاي دستش پاره شده بود و از بينياش خون ميريخت. ساعاتي بعد، بيفريادرس چشمها را بست و از دنيا رفت. چند روز بعد، نامه مادرش به اردوگاه رسيد. يكي از بچهها آن را خواند، در سكوتي سنگين كه همراه با اشك بود: «فرزندم عبدالمهدي! چقدر آرزو دارم كه تا زندهام تو را دوباره ببينم».
سرویس دفاع مقدس ـ به مناسبت سالگرد درگذشت سید آزادگان ایران اسلامی مرحوم حجت الاسلام والمسلمین سید علی اکبر ابوترابی، یادواره سید آزادگان و 1500 شهید آزاده در دهم خرداد سال جاری، با حضور آزادگان و خانواده های آن شهدا، مسئولین عالی رتبه نظام و نمایندگان مجلس شورای اسلامی در تالار اندیشه حوزه هنری برگزار می شود.
به گزارش «تابناک»، در این کنگره، یاد و نام آزادگان سرافرازی که در اوج غربت و شهامت و در نهایت عزت و مظلومیت به شهادت رسیدند، گرامی داشته می شود؛ عزیزانی که حسرت یک آخ را بر دل بعثیون نهادند و سرانجام به جرم وفاداری به امام خمینی (ره) و آرمان های بلند انقلاب اسلامی به دیدار خدا شتافتند تا سند دیگری بر تنهایی فرزندان عاشورایی ایران اسلامی باشند.
به همین مناسبت و با گرامیداشت یاد و خاطره آن بزرگمردان شهید، خاطراتی از آنان را تقدیمتان می کنیم؛ باشد که دستگیر ما در روز حساب باشند:

«سید» فقط می گفت: یازهرا، یازهرا(س)
همان روز نخست، پس از ورود آقاي ابوترابي به اردوگاه موصل 2 و شادي اسرا، بعثيها تصميم گرفتند تا شادي بچهها را خراب كنند، مسئول اردوگاه «ضابط احمد» پس از دستور بستن دربهاي آسايشگاهها، دستور حمله را صادر كرد و عراقيهاي آماده، با كابل و چوب و نبشي و مشت و لگد به اسراي تازه وارد يورش بردند، آن قدر زدند كه خودشان هم خسته شدند و همه را خونآلود كردند.
اما اين مرحله اول بود. در مرحله دوم، ضابط احمد فرياد زد: «ابوترابي كيست؟» حاج آقا با آن چهره آرام و چشمان محجوب و بدني لاغر استخواني، ايستاد و گفت: «من هستم» و بعثي بيادب، او را به جلو فرا خواند و با يك سوت، سربازانش را به حمله دوباره دستور داد. آنها هم هيچ كم نگذاشتند در ميان ضربه هاي فراوان و نامنظم، ميگفتند: «به خميني توهين كن» و سيد سكوت كرده بود و بچهها هم با چشماني اندوه بار او را مينگريستند.
وقتي فشارها زياد شد. سيد فرياد زد: «يا زهرا يا زهرا». كابلها بر پيكر نحيف او فرود آمد و او تنها فرياد ميزد: «يا زهرا». در اين ميان، به يكباره خون از سينه سيد فوران زد و لباس او پر از خون شد. عراقيها با دیدن پيكر خونآلود او دست از شكنجه وي برداشتند.
هجده سال بيشتر نداشت. تركش به سرش خورده بود و شنوايي نداشت. سردرد او را كلافه ميكرد. گاهي تا مرز بيهوشي ميرفت كه همه از او قطع اميد ميكردند. وقتي به هوش ميآمد، با لبخند ميگفت: اشكالي ندارد! به زودي آزاد ميشويم و پيش دكتر «رضاي» خودمان ميروم. او مرا شفا ميدهد.
يك روز كه حالش خيلي بد شد، او را به بيمارستان شهر موصل بردند. دو ماه بعد كه او را برگرداندند، بر مچ دست هايش اثر طناب ها هنوز باقي بود. تمام مدت، دستانش را با طناب بسته بودند.
روزي از او ماجرا را پرسيديم. سرش را با حيا پايين انداخت و گفت: آخر، ما اسيريم. همين كه تا اندازهاي سرنوشتمان به آقا موسيبن جعفر (ع) شبيه شده، سعادت است.
بار ديگر حالش وخيم شد. مدتي گذشت. منتظر بازگشت يا خبر بهبودش بوديم؛ اما خبر شهادتش به ما رسيد.
يكي از اسيران مجروح كه در اتاقش بود، ميگفت: آخرين حرف هايش در اين دنيا اين بود:
«يا امام رضا! اگر به سراغم نيايي من به حضورت ميآيم». شهادتين را گفت و چشمها را بست.

«بابا علي»
تازه من را عمل كرده بودند و روي تخت بيمارستان موصل بستري بودم. سر شب، «علي» مرا صدا زد. درد ميكشيد. آهسته آهسته خود را به او رساندم و كنار تختش قرار گرفتم. داشت از سوز دل گريه ميكرد.
«علي جان! از درد مينالي يا از اسارت؟». هق هق گريه امانش نميداد. كمي كه آرام شد گفت: :«از هيچ كدام. افتخار ميكنم كه مثل امام سجاد(ع)، اسير و بيمارم؛ اما از اين گريه ميكنم كه دارم در غربت شهيد ميشوم».
هر چه كردم تا دلدارياش دهم نشد. عكسي از جيب خود درآورد و به آن خيره شد. اشك هم يك ريز از گوشههاي چشمانش ميريخت. «اين عكس دختر من است. وقتي به وطن برگشتيد به دخترم بگوييد بابا علي شهيد شد».
بغض گلويم را گرفته بود. ديگر، نه ميتوانستم خودم را نگه دارم و نه ميدانستم چگونه او را دلداري دهم. تا پاسي از شب بر بالين «علي عزتور» بيدار ماندم.
از نيمه شب گذشته بود كه خوابم برد. صبح تا چشم باز كردم، او را نگاه كردم؛ آرام و غريب، شهيد شده بود. هق هق گريه امانم نميداد. ديگر وقتي نامههاي خانواده علي با عكس دختر كوچكش به دستمان ميرسيد، نامههايشان بيپاسخ ميماند.
آب شدن شمع
او يازده ماه ارشدمان بود. از پا نميافتاد؛ نهضت سوادآموزي را راه انداخت. كلاس قرآن گذاشت. گروه سرود درست كرد و ... شده بود، چهره دوست داشتني همه بچهها.
رمضان سال 68 كه بيماري واگيردار افتاد به جان اردوگاه، او هم مريض شد. عراقيها كه او را ميشناختند، بيتوجهي كردند. هر روز بر شدت بيماري «عبدالمهدي» افزوده شد.
وقتي او را به بيمارستان صلاحالدين بردند كه آب بدنش كشيده شده بود. يكي از بچهها ميگفت: روي تخت بيمارستان افتاده، رگهاي دستش پاره شده بود و از بينياش خون ميريخت. ساعاتي بعد، عبدالمهدي نيكمنش، بسيجي دارابي، بيفريادرس چشمها را بست و از دنيا رفت.
چند روز بعد، نامه مادرش به اردوگاه رسيد. يكي از بچهها آن را خواند، در سكوتي سنگين كه همراه با اشك بود. «فرزندم عبدالمهدي! چقدر آرزو دارم كه تا زندهام تو را دوباره ببينم!».
معتكفين حرم
«حاج منصور»، ايمان و عمل را در خود جمع كرده، براي ما شده بود الگو. همان روز ششم مرداد 67 كه نمايندگان صليب سرخ به اردوگاه رماديه 13 آمدند، براي نام نویسی اسرا و صدور كارت شناسايي، حال حاج منصور خيلي خراب بود.
آمپول عوضي به او زده بودند. نماينده صليب سرخ در كنار او داشت مشخصات فردياش را مينوشت: «زرنقاش، منصور»... .
يكباره حاج منصور در جلو چشمان بهتزدهي صليبيها به شهادت رسيد و همه اردوگاه در غم و اندوه فرو رفت.
چند ماه بعد كه ميخواستند اسرا را به كربلا ببرند، شبي كه نوبت به بچههاي اردوگاه 17 رسيد، «محمد رحيم موزه»، دوست و همشهري حاج منصور، اين خواب را ديد كه بعدها براي حاج آقا سيدعلي اكبر ابوترابي تعريف كرد:
خواب ديدم در حرم آقا امام حسين (ع) هستيم. خيلي از شهدا هم بودند. در ميان آنها «حاج منصور زرنقاش» را ديدم. خوشحال شدم. صورتش را بوسيدم و گفتم: حاجي! اينجا چه كار ميكني؟
گفت: از همان شب اول، حضرت فاطمه زهرا (س) مرا آورد در حرم فرزندش امام حسين(ع).
به گزارش «تابناک»، در این کنگره، یاد و نام آزادگان سرافرازی که در اوج غربت و شهامت و در نهایت عزت و مظلومیت به شهادت رسیدند، گرامی داشته می شود؛ عزیزانی که حسرت یک آخ را بر دل بعثیون نهادند و سرانجام به جرم وفاداری به امام خمینی (ره) و آرمان های بلند انقلاب اسلامی به دیدار خدا شتافتند تا سند دیگری بر تنهایی فرزندان عاشورایی ایران اسلامی باشند.
به همین مناسبت و با گرامیداشت یاد و خاطره آن بزرگمردان شهید، خاطراتی از آنان را تقدیمتان می کنیم؛ باشد که دستگیر ما در روز حساب باشند:

«سید» فقط می گفت: یازهرا، یازهرا(س)
همان روز نخست، پس از ورود آقاي ابوترابي به اردوگاه موصل 2 و شادي اسرا، بعثيها تصميم گرفتند تا شادي بچهها را خراب كنند، مسئول اردوگاه «ضابط احمد» پس از دستور بستن دربهاي آسايشگاهها، دستور حمله را صادر كرد و عراقيهاي آماده، با كابل و چوب و نبشي و مشت و لگد به اسراي تازه وارد يورش بردند، آن قدر زدند كه خودشان هم خسته شدند و همه را خونآلود كردند.
اما اين مرحله اول بود. در مرحله دوم، ضابط احمد فرياد زد: «ابوترابي كيست؟» حاج آقا با آن چهره آرام و چشمان محجوب و بدني لاغر استخواني، ايستاد و گفت: «من هستم» و بعثي بيادب، او را به جلو فرا خواند و با يك سوت، سربازانش را به حمله دوباره دستور داد. آنها هم هيچ كم نگذاشتند در ميان ضربه هاي فراوان و نامنظم، ميگفتند: «به خميني توهين كن» و سيد سكوت كرده بود و بچهها هم با چشماني اندوه بار او را مينگريستند.
وقتي فشارها زياد شد. سيد فرياد زد: «يا زهرا يا زهرا». كابلها بر پيكر نحيف او فرود آمد و او تنها فرياد ميزد: «يا زهرا». در اين ميان، به يكباره خون از سينه سيد فوران زد و لباس او پر از خون شد. عراقيها با دیدن پيكر خونآلود او دست از شكنجه وي برداشتند.
برگرفته از كتاب «پيام آوران عشق و ايثار»
عشق حضورهجده سال بيشتر نداشت. تركش به سرش خورده بود و شنوايي نداشت. سردرد او را كلافه ميكرد. گاهي تا مرز بيهوشي ميرفت كه همه از او قطع اميد ميكردند. وقتي به هوش ميآمد، با لبخند ميگفت: اشكالي ندارد! به زودي آزاد ميشويم و پيش دكتر «رضاي» خودمان ميروم. او مرا شفا ميدهد.
يك روز كه حالش خيلي بد شد، او را به بيمارستان شهر موصل بردند. دو ماه بعد كه او را برگرداندند، بر مچ دست هايش اثر طناب ها هنوز باقي بود. تمام مدت، دستانش را با طناب بسته بودند.
روزي از او ماجرا را پرسيديم. سرش را با حيا پايين انداخت و گفت: آخر، ما اسيريم. همين كه تا اندازهاي سرنوشتمان به آقا موسيبن جعفر (ع) شبيه شده، سعادت است.
بار ديگر حالش وخيم شد. مدتي گذشت. منتظر بازگشت يا خبر بهبودش بوديم؛ اما خبر شهادتش به ما رسيد.
يكي از اسيران مجروح كه در اتاقش بود، ميگفت: آخرين حرف هايش در اين دنيا اين بود:
«يا امام رضا! اگر به سراغم نيايي من به حضورت ميآيم». شهادتين را گفت و چشمها را بست.
برگرفته از كتاب «شهداي غريب»

«بابا علي»
تازه من را عمل كرده بودند و روي تخت بيمارستان موصل بستري بودم. سر شب، «علي» مرا صدا زد. درد ميكشيد. آهسته آهسته خود را به او رساندم و كنار تختش قرار گرفتم. داشت از سوز دل گريه ميكرد.
«علي جان! از درد مينالي يا از اسارت؟». هق هق گريه امانش نميداد. كمي كه آرام شد گفت: :«از هيچ كدام. افتخار ميكنم كه مثل امام سجاد(ع)، اسير و بيمارم؛ اما از اين گريه ميكنم كه دارم در غربت شهيد ميشوم».
هر چه كردم تا دلدارياش دهم نشد. عكسي از جيب خود درآورد و به آن خيره شد. اشك هم يك ريز از گوشههاي چشمانش ميريخت. «اين عكس دختر من است. وقتي به وطن برگشتيد به دخترم بگوييد بابا علي شهيد شد».
بغض گلويم را گرفته بود. ديگر، نه ميتوانستم خودم را نگه دارم و نه ميدانستم چگونه او را دلداري دهم. تا پاسي از شب بر بالين «علي عزتور» بيدار ماندم.
از نيمه شب گذشته بود كه خوابم برد. صبح تا چشم باز كردم، او را نگاه كردم؛ آرام و غريب، شهيد شده بود. هق هق گريه امانم نميداد. ديگر وقتي نامههاي خانواده علي با عكس دختر كوچكش به دستمان ميرسيد، نامههايشان بيپاسخ ميماند.
برگرفته از كتاب «شهداي غريب»
آب شدن شمع
او يازده ماه ارشدمان بود. از پا نميافتاد؛ نهضت سوادآموزي را راه انداخت. كلاس قرآن گذاشت. گروه سرود درست كرد و ... شده بود، چهره دوست داشتني همه بچهها.
رمضان سال 68 كه بيماري واگيردار افتاد به جان اردوگاه، او هم مريض شد. عراقيها كه او را ميشناختند، بيتوجهي كردند. هر روز بر شدت بيماري «عبدالمهدي» افزوده شد.
وقتي او را به بيمارستان صلاحالدين بردند كه آب بدنش كشيده شده بود. يكي از بچهها ميگفت: روي تخت بيمارستان افتاده، رگهاي دستش پاره شده بود و از بينياش خون ميريخت. ساعاتي بعد، عبدالمهدي نيكمنش، بسيجي دارابي، بيفريادرس چشمها را بست و از دنيا رفت.
چند روز بعد، نامه مادرش به اردوگاه رسيد. يكي از بچهها آن را خواند، در سكوتي سنگين كه همراه با اشك بود. «فرزندم عبدالمهدي! چقدر آرزو دارم كه تا زندهام تو را دوباره ببينم!».
برگرفته از كتاب «شهداي غريب»
معتكفين حرم
«حاج منصور»، ايمان و عمل را در خود جمع كرده، براي ما شده بود الگو. همان روز ششم مرداد 67 كه نمايندگان صليب سرخ به اردوگاه رماديه 13 آمدند، براي نام نویسی اسرا و صدور كارت شناسايي، حال حاج منصور خيلي خراب بود.
آمپول عوضي به او زده بودند. نماينده صليب سرخ در كنار او داشت مشخصات فردياش را مينوشت: «زرنقاش، منصور»... .
يكباره حاج منصور در جلو چشمان بهتزدهي صليبيها به شهادت رسيد و همه اردوگاه در غم و اندوه فرو رفت.
چند ماه بعد كه ميخواستند اسرا را به كربلا ببرند، شبي كه نوبت به بچههاي اردوگاه 17 رسيد، «محمد رحيم موزه»، دوست و همشهري حاج منصور، اين خواب را ديد كه بعدها براي حاج آقا سيدعلي اكبر ابوترابي تعريف كرد:
خواب ديدم در حرم آقا امام حسين (ع) هستيم. خيلي از شهدا هم بودند. در ميان آنها «حاج منصور زرنقاش» را ديدم. خوشحال شدم. صورتش را بوسيدم و گفتم: حاجي! اينجا چه كار ميكني؟
گفت: از همان شب اول، حضرت فاطمه زهرا (س) مرا آورد در حرم فرزندش امام حسين(ع).
برگرفته از كتاب «شهداي غريب»
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۲
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱۰۹
به کسانی که یا زهرا گویان و یا حسین زنان به دیدار مولایشان شتافتند
بر هر کسی که خون این پاکان را لگد مال میکند لعنت ابدی و دایمی خود را نازل فرما و در دنیا و اخرت ذلیل شان نما
امین
خدایا خودت همه اسیران دربند اسلام را هر چه زودتر در سراسر گیتی ،رهایی بخش.(امین) و در خصوص شهدای گرانقدر و عزیزمان نیز ضمن ارزوی علو درجات ،نام و یادشان را همیشه زنده نگه داریم و از رهروان واقعی انها باشیم .و یاد داشته باشیم ، انها که رفتند کاری حسینی کرده اند و انها که مانده اند باید کاری زینبی کنند.انشاءالله
وای برما که چگونه میخواهیم جواب شهدا را بدیم!وای برما ...
پاسخ ها
ناشناس
| ۲۰:۴۹ - ۱۳۹۰/۰۳/۱۰
در این مواقع آدم با خودش می گوید کاش شهدا و ایثارگران نبودند و فقط این آدمها در این سرزمین ساکن بودند تا دشمن دمار از روزگارشان در می آورد!
اگر متدين نيستيم حداقل بعلت اينکه براي خاک وناموس ما جان فشاني کردن براشون احترام قائل باشيم.
براي بعضي از خبرها آقايون ميليوني ميان پيام ميذارن که کلا ارزشش به اندازه خاک کف پاي آقاي ترابي نيست.
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟




