اگر مولانا زنده بود

دکتر احسان اقبال سعید
کد خبر: ۱۳۹۶۶۹۶
| |
1466 بازدید
|
۲
شاعر

 

هشتم مهرماه در تقویم روز مولانا نام گرفته است و به رسم آسان و نه ارزان بزرگداشت، همایش و البته نمایش برقرار است و هر کس از گمان خود مولانا را راویتی میانه می‌کند تا نه سیخ داغ شود و نه کباب کسی از دهان بیفتند و عاقبت هم "هر کسی از زن خود شد یار من/ از درون من نجست اسرار من".

والبته تاریخ و چهره هایش با مرگ تمام نمی‌شوند و یک روایت دامنه دارند برای انسان امروز که تنها صاحب عقل و حافظه است که تاریخ می‌ورزد و ازگذشته اسطوره، هویت، حسرت و البته من امروزی می‌سازد، بی اعتنا به اینکه خود متوفی یا مکتوبه اش دقیقا چه بوده و چگونه می‌اندیشیده است. به روایتی انگار تفسیر از حقیقت مهم‌تر است و دعوی‌های اناالحق همه بر سر تفسیر این زمانی و متناسب برای منکوب نمودن مدعیان است که ببین از قدیم هم همین را می‌گفته‌اند.

هیچ گاه دلبسته تام و تمام تاریخ نبوده‌ام و گذشته را اکسیری زرساز و مردگان را آدمیانی منزه و بری از سهو، لغو و لهو نمی‌شمردم که برای نبودشان حسرت بخورم و بر امروزیان طعن زنم، که آدمی بنده‌ی آموختن و ارشاد است و البته همیشه ممکن الخطا! همین مولانا، شمسی یا نوری و یا خیالی می‌بیند و تمام باور و پیشه و پیشینه را فرومی نهد و کار دیگر می‌کند و می‌گویند شمس هم خود به شرط وجود جسمانی، اهل عادات رکیکی بوده است..

در این نوشتار، اما فارغ از تمجید و تحریف می‌خواهم مولانا را به همین اکنون و میانه‌ی جنگ وطنی اخیر بیاورم و بدانم اگر ناظر و حاضر و البته کارگزار بود چگونه می‌اندیشید و در انیشکده اش کدام راهبرد را صادر می‌کرد:

-احتمالا گزاره‌های جهان وطنی و وحدت وجود گزینی مولانا باز هم دچار ترک و تردید می‌شد و مولانا با ملاحظه کشتار بی رحمانه‌ی کودکان میناب و مردمان عادی بر این نکته تامل می‌کرد که براستی "تو مگو همه به جنگ‌اند و ز صلح من چه‌اید/تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز؟ ". پدر مولانا از هراس رسیدن صدای سم ضربه ستواران مغول بلخ را نهاد و تا قونیه تاخت که در امان بماند و حالا می‌بیند که مغولیت تنها در آن عصر نبوده و تا امروز و در پوششی تازه مغولان عبران و گاوچران چگونه در حق سرزمین اش جنایت می‌کنند و نه مهاجرت و پرداختن به درون که ایستادن و ساختن و جانبازی کردن است که سرزمین و امروز و البته فردا را ضمانت می‌کند.

از برداشت‌های گا‌ها مخرب و ملت سوز از اندیشه‌ی مولانا همین ترویج یلگی و سماع و پرداختن به درون و بی اعتنایی به برون است و آدمی که اجتماعی است و حتی نام و نان و تصویر خویش را از ذهن و دهان دیگران می‌گیرد مگر کناره خویی و لختی می‌تواند راهی نه به خرابات که بر خرابی و مغول زدگی و ترامپ زدگی ببرد؟

آری مولانا شاید حالا به افتخار ایران و دلاوری اش در برابر مغولان مدرن داستان خالکوبی و شیر را بار دیگر می‌خواند و برای آنانکه نسخه صلح و جهان بی موشک و دالایی لامایی می‌نویسند با عتاب و اخم می‌خواند "شیر بی دم و سر و اشکم که دید؟ / این چنین شیری خدا خود نافرید..

بله شیر برخاسته‌ی ایران شاید شمس دیگر مولانای برخاسته از دل قرون و اسیر در اذهان تفاسیر می‌شد..

اول‌ای جان دفع شر موش کن/وانگهان در جمع گندم کوش کن:

مولانا سرمایه مادی و معنوی را بی فکر نگاهداری اش که یکی بارو و نگهبان است و دیگری تهذیب، بی حاصل می‌داند و در معرض باد مخالف و مغول و البته مغبچه... پس نخست باید صیانت و حافظت کرد و کلاغ با مترسک می‌رود واما دشمن با نصیحت خیر... مولانا این روز‌ها دقیق در می‌یافت که تا دفع فتنه و شرارت ترامپ و نتانیاهو و تامین امنیت قطعی کشور هیچ پیشرفت و زندگی معمولی و فراتر از آن رخ نخواهد داد و هر صاحب اولاد شدنی پیشترش به ازدواجی نیاز دارد. ساده دلانه است که باور کنیم برابر شیر ایران دشمنان با موعظه و روایت جهان وطنی و صلح کل دست برمی داشتند، شاید مولانا و شمس هر دو این روز‌ها جانفدا می‌شدند برای ایرن..

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/کز دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست:

جستجوی انسان در پی معنی و متعالی همیشه آرمان و البته ارمغانی کمیاب بوده است، وقتی شیر خدا مولا علی سر در چاه می‌برد و راز دل و سخن را نجوا و نوحه می‌کند مگر جز برای روی گرداندن از اشباح الرجالیست که همیشه کت را رها کرده و دکمه را چسبیده‌اند و عبور کانتینر را نمی‌بینند و بر دانه بر پشت مور مالیات می‌بندند!.. بلی حکایت همچنان باقیست و همین روز‌ها کسانی برای بمباران مردم و سرزمینشان شادی کردند و از عمو ترامپ و نتانیاهو خواستند تا ایران را به عصر حجر برگرداند، گفتند جنایت میناب تعمدی نبوده و یانکی‌ها لطیف‌تر از برگ گل‌اند و هر عیب که هست از مسلمانی ماست! بلی مولانا شاید اگر بود نخست نکوهش می‌کرد که ببین بعد از نزدیک به هشتصد سال بسیاری هنوز همان دد و دام‌اند و کمتر از آن و گذر زمان و ابزار جدید تنها در حکت کتاب‌هایی هستند که بر پشت حمارند و بردانشش هیچ نیفزوده و از خریت اش هیچ نکاسته‌اند... حر‌ام آرزوست که که به دیدن یوسوفی، چون حسین به آنی صاحب آن می‌شود... مولانا هم احتمالا مبعوث و در میدان برای همین مردمان بی توقع وطن دوست دستار از سر باز می‌کرد و می‌گفت" شمس و خدای منید...

گر تو خواهی وطن پر از دلدار/خانه رو تهی کن از اغیار:

البته شیخ قونوی برای خانه دل دوست شدن اندرون و نمودن نور خدا در خویش خانه تکانی از افکار و افواه و اشخاص را تجویز می‌کند، اما همانگونه که در خطوط نخست همین نوشتار آمد داستان تفسیر است و این قلم می‌خواهد بگوید اگر مولانا کنون می‌زیست شاید این شعر را این گونه و با تفسیر امروز ایران در جنگ می‌خواند و به قول اهل خنیا، قطعه را در شور بازتنظیم می‌کرد و حماسه‌ای فراتر از نیت اولیه می‌آفرید... گاهی افسانه از حقیقت و نیت  فراتر می‌رود... دختر حسین گل گلاب شاعر قطعه ماندگار‌ای ایران می‌گوید داستان‌ها درباره تعدی افسر اجنبی به بانوی ایرانی و انگیزه شدن آن برای سرایش شعر ساخته‌ی ذهن ملول از اشغال ایرانیان بود و در حقیقت ریشه نداشت و البته پیرامون مراببوس حیدر رقابی و گلنراقی هم قوت افسانه فراتر از نیت و واقعیت است و تا باد چنین بادا...

اشتراک گذاری
برچسب ها
گزارش خطا
مطالب مرتبط
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۵
انتشار یافته: ۲
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۴:۳۴ - ۱۴۰۵/۰۷/۰۸
ظن
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۴:۳۷ - ۱۴۰۵/۰۷/۰۸
اگر مولانا زنده بود دیگه نمی‌توانست شعر بگه،چون اول معیشت درست نداشت،ضمنا حتما باهاش برخورد میشد متاسفانه
نظرسنجی
با کدام نرخ بنزین موافقید؟