وقتی رهبر شهید به تخت شکنجه بسته شد/آنقدر شلاق زد که از هوش رفتم

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، شهید آیتاللهالعظمی سید علی حسینی خامنهای یکی از مهرههای اصلی نهضت اسلامی ایران بود که برای بیرون راندن آمریکا و یهود بینالملل از ایران به راه افتاد و سال ۱۳۵۷ به ثمر نشست. اینشهید انقلابی از آغاز نهضت اسلامی امام خمینی (ره) در سال ۱۳۴۱ تا پیروزی انقلاب در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، برای ۶ مرتبه بازداشت و زندانی شد. یکبار هم بازداشت و تبعید شد. ایشان به گفته خود، دفعات بیشماری هم برای بازجویی و تحقیق به مقر ساواک فرا خوانده شد.
یکی از ۶ مرتبه زندانیشدن رهبر شهید، مربوط به روزهایی است که به کمیته مشترک ضد خرابکاری در تهران منتقل شد و مورد شکنجه و ضرب و شتم قرار گرفت.
از شروع مراسم وداع با پیکر رهبر شهید انقلاب تا امروز که روز تدفین ایشان در حرم امام رضا (ع) در مشهد است، مطالب زیر را در قالب پرونده مرور خاطراتی که رهبر شهید خود، روایتگرشان بودهاند، منتشر کردیم:
* ««اینها میروند و شما میمانید»/سابقه نداشت اینطور بزنند!»
* «شهیدباهنر را از خانهاش بیرون کردم تا با آقای هاشمی صحبت کنم!»
* «صورت آن سرگرد ارتشی مثل ماه میدرخشید»
* «آنحرف را میزدم مردم تکبیر میگفتند اما .../گرایش انحرافی بیاید، کار مشکل میشود»
* «وقتی قلب و روح رهبر شهید در فشار بود/مراقب نفوذ باشید!»
در ادامه قصد داریم مشروح خاطره اولین ضرب و شتم رهبر شهید انقلاب توسط بازجویان ساواکی و اولینشکنجه ایشان در کمیته مشترک را مرور کنیم؛
مدتی بعد یکی از آنها در سلولم را باز کرد و گفت: شما فلانی هستی؟ گفتم: بله. گفت: با من بیا! همراه او تا انتهای انبار، و سپس تا اتاقی که در یکی از گوشههای آن بود، رفتم. وارد اتاق شدم. در اتاق، شش هفت نفر بودند. چون عینکم را گرفته بودند، آنها را نشناختم. احساس خطر کردم. بنا بر عادت و یا غریزه، حمله کلامی را آغاز کردم. به گرفتن عینکم اعتراض کردم:
- چرا عینکم را گرفتید؟ من بدون عینک نمیتوانم ببینم.
همینطور که من صدایم را به اعتراض بلند کرده بودم، یکی از آنها جلو آمد. وقتی نزدیک شد، او را شناختم. کسی بود که در زندان قبلی من را بازجویی کرده و گزارش مرا به دادگاه داده بود. البته پیش از پیروزی انقلاب به دست مردم کشته شد. من در جلسه دادگاهم او را بدون ذکر نام، محکوم کرده و مورد حمله قرار داده بودم. ازجمله گفتم: نویسنده این گزارش، فردی نادان است!
او به من نزدیک شد و با لحنی خشمگین و تمسخرآمیز گفت:
- گمان میکنی اینجا دادگاه است و به تو اجازه میدهند به اینشکل حرف بزنی؟
سپس با صدایی خشن به سخن گفتن پرداخت و در حالیکه به تمسخر و استهزا صدای مرا تقلید میکرد، نخستین ضربه را به صورتم نواخت. من خودم را کنترل کردم. اما دومینضربه را هم وارد کرد و مرا به زمین انداخت. روی تختی که کنار اتاق بود، افتادم. خواستم برخیزم، اما یکی از آنها گفت: همانجا بمان، خوب جایی افتادی! فهمیدم که اینتخت، تخت شکنجه است.
پایم را به تخت بستند. شلاقهایی با ضخامتهای مختلف به سقف آویخته بودند که ضخامت آنها یکانگشت، دو انگشت و یا بیشتر بود. یکی از آنها شلاقی برداشت و شروع کرد به زدن به پاهایم. آنقدر زد که خسته شد. فرد دیگری شلاق را گرفت. او هم زد و زد تا خسته شد. نفر سوم شروع کرد به زدن. و به همینترتیب ...
هرکدام از آنها فرصتی برای استراحت داشت، بهجز من که نگذاشتند حتی اندکی استراحت کنم! در آنحال که قابل توصیف نیست، از خباثت برخی از آنها به شگفتی میآمدم. وظیفه آنها بود که شلاق را بالا ببرند و به من بزنند – این امری طبیعی است – همچنین وظیفه داشتند مرا آنقدر بزنند تا در برابر آنها از پا در بیایم؛ بنابراین طبیعی بود که پشت سر هم بزنند؛ اما یکی از آنها خباثت خاصی از خود نشان میداد: شلاق را به دست میگرفت، تسمه آن را با دست دیگر از پشت سرش خوب میکشید و بعد ضربه را میزد تا بیشتر دلش خنک شود.
در حین شلاقزدن، یکی از آنها بالای سرم میآمد و میخواست از فلانکس یا از نهضت اسلامی بیزای بجویم. من اظهار مخالفت میکردم و آنها به زدن ادامه میدادند، تا اینکه از هوش رفتم.
در خلال اینتجربه عملی تلخ دریافتم که ضربهزدن به کف پا از سختترین شکنجههاست؛ چون پیش از آنکه شخص بیهوش شود، ضربات میتواند ساعتها ادامه یابد. ضمنا تاثیر وحشتناکی روی اعصاب دارد. شنیده بودم که اینشکنجهگران دورههای شکنجه را زیر نظر کارشناسان اسرائیلی گذراندهاند و لذا در اعترافگرفتن حرفهای هستند و در کار خود مهارت دارند.
جالب اینجاست که من پیش از آنکه با ایننخستین تجربه شکنجه بدنی روبرو شوم، در جلسات خصوصی با دوستان راجع به روشهای شکنجه و راههای مقابله با آن، و نیز راجع به اعتصاب غذا در زندان صحبت میکردم. یکبار گفتم: اعتصاب غذای من خیلی طول نمیکشد، شکنجه شدنم هم طولانی نخواهد بود؛ زیرا من اگر اعتصاب غذا کنم به علت ضعف معدهام سریعا بیمار میشوم و از زندان به بیمارستان انتقال خواهم یافت. بنابراین اعتصاب زود به نتیجه میرسد! همچنان که شکنجه شدن من هم طولانی نمیشود، چون بدنم ضعیف است و زود به حالت اغما میافتم و بنابراین شکنجه قطع میشود! یکی از حاضران در آنجلسه، با اشاره حرکت دست خود، نشان داد که یکلیوان آب به صورتم خواهند پاشید و من به هوش خواهم آمد!
در ایننخستین تجربه شکنجه بدنی، آنچه را که آندوست گفت، عملا به چشم دیدم. احساس کردم که در حال بیهوششدنم و هماکنون از اینجهان به جهان دیگری میروم. در همینلحظات یکباره دیدم یکی از شکنجهگران لیوان آبی در دست دارد و به صورتم میپاشد. به محض آنکه به هوش آمدم، بقیه آب را به پایم پاشید تا ضربهها دردآورتر باشد!





