صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
تابناک ورزشی موبایل خبر

شب عاشوراست و ما کربلاییم

در راه نجف به کربلا مرتضی یادداشتی داد دستم و گفت بخوانش. خواندمش. نرسیده به نیمه متن، بلند بلند گریه کردم. آن موقع فکر کرده بودم که  قلم مرتضاست. که این بشر باکلماتش جادو کرده. ولی من از مرتضی متن‌های قوی‌تر و شاید ویران کننده تر از این خوانده‌بودم. چه شد که این متن اینگونه ویرانم کرد؟ 
کد خبر: ۱۳۸۱۵۷۶
| |
284 بازدید
شب عاشوراست و ما کربلاییم

شب عاشوراست و ما کربلاییم. 
عاشورا اینجا یک روز دیرتر است. انگار برای کسانی که تا کربلا آمده‌اند یک شب اضافه گذاشته‌اند. دهه اول امسال ما‌ن یازده روز است. یک شب بیشتر با حسین. یک شب بیشتر قبل از فردایی که می‌دانی چه اتفاقی خواهد افتاد و نمی‌توانی جلویش را بگیری. 

از غروب دیروز انگار مرد سنگین‌وزنی با دو پا روی سینه‌ام نشسته است. 
والشمر جالس ..همش توی سرم می پیچد.  نفسم بالا نمی‌آید. دلم چیزی می‌خواست. چه میخوست؟ نمی‌دانستم .
بی هدف فقط در بین‌الحرمین می‌چرخیدم. به صورت آدم‌ها نگاه می‌کردم. به چشم‌هایشان. انگار دنبال آشنا می‌گشتم.چه کسی؟ آن را هم نمی‌دانستم. 

صدایی آمد،
وسط آن شلوغی ، تعدادی شمشیر دیدم ، بالا و پایین می رفتند ، بند دلم پاره شد. اَلسَّلامُ عَلَی الْمَقْطُوعِ الْوَتین

گفتم از دیروز غروب، دیروز غروب نجف که بودیم، مرتضی پیشنهاد عجیبی داد. گفت برو و کنار ضریح، یک خط روضه بخوان. گفت لازم نیست بلند بخوانی. زمزمه کن. ایستادم. آرام. زیر لب: 
پدرِ خاک، کجایی ….
مادرِ آب، کجایی ….

دو نفر کنارم بودند. نمی‌شناختمشان. شنیدند. یکی شان با دو دست چشمانش را گرفت و  آن یکی همان‌طور که صورتش را به ضریح چسبانده بود، هر دو شروع کردند بلند بلند گریه کردن. انگار ساعت‌ها منتظر بودند کسی شروع کند. برایم عجیب بود.

در راه نجف به کربلا مرتضی یادداشتی داد دستم و گفت بخوانش. خواندمش. نرسیده به نیمه متن، بلند بلند گریه کردم. آن موقع فکر کرده بودم که  قلم مرتضاست. که این بشر باکلماتش جادو کرده. ولی من از مرتضی متن‌های قوی‌تر و شاید ویران کننده تر از این خوانده‌بودم. چه شد که این متن اینگونه ویرانم کرد؟ 

و حالا شب عاشورا، کربلا، بین الحرمین
در میان جمعیت زنی که  دختر بچه ای را در بغل داشت دیدم. دختر بچه فقط به بهانه افتادن کفشش زیر گریه زد. مادر کفش را به زحمت از روی زمین برداشت و حتی وقتی کفش را پای دخترش کرد، گریه های دختر بند نیامد که نیامد. مادر هم زد زیر گریه و بعد دیگر در شلوغی جمعیت چشمم پیدایشان نکرد. 

ناگهان صدایی آشنا شنیدم.
دستهٔ سینه‌زنی بود. 
دو دمه میخواندند:
 ای اهل حرم، میر و علمدار نیامد 

سقای حسین، سید و سالار نیامد 
همین. دو خط. همین دو خطی که از بچگی هزاران بار شنیده‌ام. شاید هم بیشتر. خیلی وقت‌ها با همین گریه‌ کرده بودم. بعضی وقت‌ها هم شاید  اصلا حواسم هم نبوده. 
امشب اما نیم ساعت تمام گریه کردم و فهمیدم داستان از چه قرار است.
دنبال روضه می‌گشتم. 
دلم روضه می‌خواست.
نه فقط من ، عاشورا در کربلا همه دنبال روضه هستند. 

ساعت نُه و نیم با بچه‌ها قرار گذاشته بودیم برگردیم موکب. 
نگاه کردم به ساعت. 
نگاه کردم به حرم. 
حرم بُرد. 

به رسول  گفتم میخواهم بمانم. خدا خیرش بدهد. از آن باتجربه‌های کربلارو است. همین دیروز صبح توی نجف مرا بُرده بود جایی که می‌گفت تنها مکانی است که گنبد و هر دو گلدستهٔ حرم امیرالمؤمنین از آنجا به صورت کامل دیده می‌شود. بعد یک چیزهایی گفت در مورد ماهیت گنبد ها و گلدسته ها. اینکه  گلدسته‌ها همیشه بلندتر از گنبدند. همه‌جا بجز اینجا. گلدسته‌های حرم علی از گنبد کوتاه‌ترند. انگار در بارگاه علی حتی لازم نیست دستت را بالا بیاوری برای حاجت خواستن.راستی آنجا هم گریه کرده بودم.

حالا اینجا پشت حرم حضرت عباس وقتی به رسول گفتم می‌خواهم بمانم و او حال پریشانم را دید ،  در آغوشم گرفت. آرام، زیر گوشم زمزمه کرد: برو از باب‌القبلهٔ حضرت عباس. وارد کوچه‌پس‌کوچه‌ها شو. آرام برو. عجله نکن. برو تا باب‌القبلهٔ امام حسین. 

رفتم٫
کوچه‌ها تنگ بودند و کم‌نور. 
بوی عود و گلاب و عرق آدم‌ها قاطی شده بود. هر چند قدم یک فانوس بود و آدم‌هایی دورش نشسته بودند. بعضی نوحه‌ای زیر لب. بعضی فقط اشک. پیرمردی تکیه داده بود به دیوار و مُهرش روی زانویش بود و آرام نماز می‌خواند. جوانی پیشانی‌اش را گذاشته بود روی خاک و صدایش درنمی‌آمد. 

راه رفتم. آرام. بی‌شتاب. همانطور که رسول گفته بود. رسیدم به بازار.
مردهایی نشسته بودند. قمه‌هایشان جلویشان بود. داشتند تیزشان می‌کردند. سنگ روی فلز. آرام. با حوصله. کِش. کِش. کِش.

کنارشان مردهای دیگری سرهایشان رامی‌تراشیدند. با تیغ. بی‌حرف. بی‌شتاب. انگار دارند آماده می‌شوند برای جنگ.
ایستادم. به صدای سنگ روی فلز گوش دادم. و روضه‌ای که از صبح دنبالش می‌گشتم پیدایم کرد. آن مرا پیدا کرد، نه من.

روضه ای شبیه باز این چه شورش است که در خلق عالم است 

روضه‌ای برای تمام تاریخ 

هر چه چشم گرداندنم همه فقط داشتند قمه تیز می کردند. هیچ کس حتی یک خنجر هم برای تیز کردن نیاورده بود. 
و آنجا ایستادم و با تمام وجودم آرزو کردم

که ای کاش شمر لااقل خنجرش را تیزتر کرده بود.

*محمد فراهانی

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
تابناک ورزشی موبایل خبر
اشتراک گذاری
برچسب ها
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# جام جهانی ۲۰۲۶ # آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا