گرهزدن دو جهان متفاوت و بازیگران نسلهای مختلف در «هزار و یک شب»

به گزارش سرویس فرهنگی تابناک، قالب سریال «هزار و یک شب»، قالب مناسبی برای روایت داستانهای موازی دارد که مصطفی کیایی از آن سود برده است. در یک سو، داستانکهایی قرار دارند که باید به موازات یکدیگر پیش رفته و به تنه اصلی فیلمنامه گره زده شوند و در سوی دیگر، جهانی موازی قرار دارد که زمان و آشیان حلقه اتصال آن با جهان امروز هستند. پیش بردن همه اینها در کنار یکدیگر و جا انداختن آن برای مخاطب، نیاز به زمان داشته و هزار و یک شب نیز از این قاعده مستثنی نیست. اتفاقی که از قسمت ششم تا دهم با شیبی ملایم رخ داده و سریال با ریتم بهتری پیش می رود.
علاقه عجیب و نامعقول سمیر تجنگی به نیلوفر که در پایان قسمت پنجم به یک نقطه عطف درخشان با درونمایه پاپوش دوختن و خیانت ختم میشود، پیچ مناسبی به فیلمنامه هزار و یک شب بخشیده و آن را وارد فضای متفاوتی میکند. چه به لحاظ داستانی و چه از نظر جغرافیایی که برای مخاطب، جذابیتهای بصری هم دارد. طاها نیز به عنوان شخصیتی مکمل، نقش پررنگتری پیدا کرده و همراه عمویش تجنگی و نیلوفر یک مثلث عشقی را میسازند که با اضافه شدن سروش به یک مربع تبدیل میشود. طاها از آن دسته شخصیتهای خاکستری است که زندگی پرنوسانی داشته و سبک زندگیاش نیز شباهتهایی به قماربازها دارد. فرار او و نیلوفر به ترکیه و تلاش طاها برای آن که نیلوفر را در مشت خود نگه دارد، داستانکی را شکل میدهد که با فرار نیلوفر از دست طاها به یک نقطه عطف میرسد. سمیر هم با استفاده از روابط و نفوذش در استانبول سر در پی همسر خود گذاشته و میزان هیجان سریال را بالا میبرد. برای مثال هم میتوان به مراجعه پلیس به خوابگاهی که نیلوفر به آن پناه برده اشاره کرد.
مرگ مسعود مدبر در بیمارستان در حالی که سمیر چند دقیقهای بالای سرش بوده، نقطه عطف مهم قسمتهای اخیر سریال هزار و یک شب به حساب میآید که روی سرنوشت دیگر شخصیتهای کار تاثیر میگذارد. نبی یکی از آنها است که به عنوان شخصیت مکمل از قسمت نخست حضور داشته و به خاطر حضور دختر جوان خود در زندان ترکیه با سمیر همکاری میکند. سکته قلبی نبی، عطف دیگر سریال به حساب میآید که با غم ناشی از مرگ مدبر،گم شدن نیلوفر و ... گره خورده و منحنی تنش فیلمنامه را بالا میبرد. با ورود سمیر به استانبول و فرار نیلوفر از دست طاها، هزار و یک شب سروشکل بهتری گرفته و با شتاب بیشتری هم پیش میرود. حضور سروش در کنار استادش دکتر سارا پرنیان، به داستانک آنها عمق بیشتری بخشیده و وجوه معمایی آن را پررنگتر میکند. به ویژه در قسمت دهم و ویدئویی که برای بدنام کردن سارا پرنیان در فضای دانشگاه پخش میشود. در عین حال، این دو به سرنخهایی هم در پرونده دختر در حال اغما میرسند که جبهه آنها را از منظر مخاطب تقویت میکند.
قصه مشهور هزار و یک شب، ستون فیلمنامه سریال به حساب میآید که گره زده شدن آن به جهان معاصر کنجکاوی را برمی انگیزد. هر چه سریال جلوتر میرود، این بخش پررنگتر شده و خط و ربط میان دو جهان نیز روشنتر میشود؛ به ویژه در قسمتهای نهم و دهم و حضور آشیان در قصر شاهزاده زمان برادر پادشاه. یکی از نکات سریال، حضور نغمه ثمینی به عنوان یکی از نویسندگان فیلمنامه است که پژوهشهای زیادی در رابطه با هزار و یک شب انجام داده و حتی پایاننامه آکادمیکاش نیز در همین رابطه است. این علاقه به اندازهای است که نام شهرزاد را روی یکی دیگر از مهمترین فیلمنامههای خود در مدیوم سریال گذاشته که از نام قهرمان کار گرفته شده است. همه اینها نیز دست به دست هم داده و بخشهای مربوط به گذشته را متقاعدکننده از آب درآوردهاند.
مصطفی کیایی به عنوان کارگردان، تلاش زیادی برای باورپذیر کردن جهان اثر و فانتزی حاکم بر آن کرده که در این زمینه نیز تا حدودی موفق بوده است. به ویژه در قسمتهای اخیر که شکست زمان بیشتری صورت گرفته و میزان فانتزی حاکم بر آن نیز افزایش پیدا میکند. کیایی در انتخاب بازیگر نیز تلاش کرده تا تیمی از نسلهای مختلف بازیگری را گردهم بیاورد؛ از پرویز پرستویی و خسرو شهراز و هدیه تهرانی تا پانتهآ پناهیها، بهرام رادان و سحر دولتشاهی و در نهایت پدرام شریفی، سوگل خلیق و محسن کیایی. از این میان، پرستویی به خوبی در قالب شخصیت سمیر تجنگی قرار گرفته و لحظات خوبی را خلق کرده است. هدیه تهرانی هم شمایل همیشگی خود را به نقش دکتر سارا پرنیان اضافه کرده است. پناهیها نیز در یک نقش مکمل نوشته شده، چندلحظه خوب دارد.
به نظر میرسد هزار و یک شب پس از فرازوفرودهای بسیار در قسمتهای اولیه، سرانجام در دهمین قسمت راه خود را پیدا کرده و در مسیر مورد نظر کارگردان قرار گرفته است.
محمد جلیلوند




