زنم همیشه در مهمانی است، طلاق میخواهم!

به گزارش تابناک به نقل از اعتمادآنلاین، حسام بعد از دو سال ازدواج تصمیم گرفته از همسرش طلاق بگیرد. او میگوید حالا میفهمد چرا مادرش مخالف این ازدواج بود.
*تو و همسرت خیلی زود به بنبست رسیدهاید. چرا؟
مهسا زن زندگی نیست. او میخواهد خوش باشد و اصلاً به زندگیمان و من توجهی نمیکند.
*بیشتر توضیح بده، چه میکند؟
او بیشتر وقتش را در مهمانیها میگذارند. با دوستانش تورهای مسافرتی میرود. مهمانی دورهای میگیرند و اصلاً به من اهمیت نمیدهد. از صبح تا شب کار میکنم. شب که به خانه میروم یک نفر نیست یک استکان چای دست من بدهد. همیشه خودم باید غذا درست کنم و بخورم. وقتی اعتراض میکنم میگوید من وظیفه ندارم به تو غذا بدهم. کارهایت را خودت بکن.
*چطور با هم آشنا شدید؟
با هم به یک سفر رفته بودیم. آنجا آشنا شدیم و ازدواج کردیم.
*مادرت راضی به این ازدواج نبود؟
بله. راست هم میگفت. من اشتباه کردم. مادرم میگفت این دختر از قماش ما نیست. میگفت زن زندگی نمیشود. اگر میخواهی با او دوست بمان اما ازدواج فرق دارد. من توجهی نکردم و گفتم مادرم از روی دوست داشتن اینطور میگوید.
*چطور راضی شد؟
وقتی من اصرار کردم راضی شد. مقاومت نکرد اما راست میگفت من اشتباه کردم.
*بچه هم دارید؟
نه.
*مهریه را چطور میپردازی؟
مهسا قبول کرده قسطی بدهم.
*شغلت چیست؟
من تکنیسین یک مرکز فنی خودرو هستم. درآمد دارم. خیلی خوب نیست ولی بد هم نیست.
*همسرت را دوست نداری؟
خیلی دوستش دارم ولی نمیتوانم با او ادامه بدهم. اگر بچهدار شوم جدایی سختتر میشود. من آرامش میخواهم. همسرم خودخواه است و خودش برای خودش مهم است. من دوست ندارم وقتی به خانه میآیم ببینم ۲۰ نفر در خانهام در حال بگوبخند هستند. میخواهم خانه برایم آرامش بیاورد. دوست دارم زنم در خانه باشد اما او دنبال علاقهمندیهای خودش است. من نمیگویم کارهایی که دوست دارد انجام ندهد. میگویم به زندگی مشترک درست نگاه کند.
*خانوادهات چه میگویند؟
مادرم میگوید خودت انتخاب کردی. راست هم میگوید.
به درد همون مهمونی ها می خوره











