صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

از منبر خطابت تا سنگر شهادت

یادی از شهدای روحانی دفاع مقدس
کد خبر: ۱۲۱۸۵۵
| |
11126 بازدید
سرویس دفاع مقدس «تابناک»/ سید حبیب حبیب پور ـ جبهه‌های هشت سال دفاع مقدس، میعادگاه عاشقانی شوریده و ولایی بود که سر بر فرمان امام و مراد خویش، خمینی عزیز نهادند و جاودانه‌هایی آفریدند و خود، جاودانه شدند.

این عاشقان سرخوش و سرمست از هر قشری بودند: معلم و دانش‌آموز، استاد و دانشجو، کارگر و کشاورز و در آن میان حضور طلاب و روحانیونی که لباس علم و فضیلت و حوزه و فقه بر تن داشتند، دیدنی‌تر بود. از آن رو که آن‌ها آیه‌های جهاد و شهادت را نه بر منبرها که در سنگرها به تفسیر نشستند و در کنار رزمندگان به قیام علیه متجاوز برخاستند و با حضور خویش، روحیه‌ها را صد چندان کردند.

بسیاری از آن‌ها به فیض عظیم شهادت نایل شدند که بهشت، مبارکشان باد.

در این مجال، یادی می‌کنیم از چند تن از شهدای روحانی که عبا و عمامه‌ خویش را به خون رنگین کردند و به جاودانگی پیوستند.

پیش از آن بخش‌هایی از پیام حضرت روح‌الله را در خصوص این عزیزان با هم مرور می‌کنیم:

امام خمینی(ره) فرمودند: «صلوات و سلام خدا و رسول خدا بر ارواح طیبه شهیدان خصوصا شهدای عزیز حوزه‌ها و روحانیت و درود بر حاملان امانت وحی و رسالت، پاسداران شهیدی که ارکان عظمت و افتخار انقلاب اسلامی را بر دوش تعهد سرخ و خونین خویش حمل نموده‌اند.

سلام بر حماسه‌سازان همیشه جاوید روحانیت که رساله علمیه و عملیه خود را به دم شهادت و مرکب خون نوشته‌اند و بر منبر هدایت و وعظ و خطابه ناس از شمع حیاتشان، گوهر شب‌چراغ ساخته‌اند.

افتخار و آفرین بر شهدای حوزه و روحانیت که در هنگامه نبرد، رشته تعلقات درس و بحث و مدرسه را بریدند و عقال تمنیات دنیا را از پای حقیقت علم برگرفتند و سبکبال به میهمانی عرشیان رفتند و در مجمع ملکوتیان، شعر حضور سروده‌اند.

سلام بر آنان که تا کشف حقیقت، تقیه به پیش تاختند و برای قوم و ملت خود، منذران صادقی شدند که بند بند حدیث صداقتشان را قطرات خون و قطعات پاره پاره پیکرشان، گواهی کرده است و حقا از روحانیت راستین اسلام و تشیع جز این انتظاری نمی‌رود که در دعوت به حق و راه خونین مبارزه مردم، خود اولین قربانی‌ها را بدهد و سرختام دفترش شهادت باشد. آنان که حلقه ذکر عارفان و دعای سحر مناجاتیان حوزه‌ها و روحانیت را درک کرده‌اند در خلسه حضورشان آرزویی جز شهادت ندیده‌اند و آنان از عطایای حضرت حق د رمیهمانی خلوص و تقرب، جز عطیه شهادت نخواسته‌اند ... .

در هر نهضت و انقلاب الهی و مردمی، علمای اسلام، اولین کسانی بوده‌اند که بر تارک جبین‌شان خون و شهادت نقش بسته است. کدام انقلاب مردمی اسلامی را سراغ کنیم که در آن حوزه و روحانیت، پیشکسوت شهادت نبوده‌اند و بر بالای دار نرفته‌اند و اجساد مطهرشان بر سنگفرش‌های حوادث خونین به شهادت نایستاده است؟ در 15 خرداد و در حوادث قبل و بعد از پیروزی، شهدای اولین از کدام قشر بوده‌اند؟

خدا را سپاس می‌گذاریم که از دیوارهای فیضیه گرفته تا سلول‌های مخوف و انفرادی رژیم شاه و از کوچه و خیابان تا مسجد و محراب امامت جمعه و جماعات و از دفاتر کار و محل خدمت تا خطوط مقدم جبهه‌ها و میادین مین، خون پاک شهدای حوزه و روحانیت، افق فقاهت را گلگون کرده است و در پایان افتخارآمیز جنگ تحمیلی نیز رقم شهدا و جانبازان و مفقودین حوزه‌ها نسبت به قشرهای دیگر،‌ زیادتر بوده است.

بیش از دو هزار و پانصد نفر از طلاب علوم دینیه در سراسر ایران در جنگ تحمیلی شهید شده‌اند و این رقم نشان می‌دهد که روحانیت برای دفاع از اسلام و کشور اسلامی ایران تا چه حد مهیا بوده است.»

پیام حضرت امام در 3/12/67 ــــــ صحیفه نور / جلد 21 / صفحه 88


عکس تزیینی است
با همین پا می‌آیم

عاشق و سرمست بود که در لیست عاشقان حق ثبت‌نام کرد و به دوره نظامی بسیج رفت ولی بر اثر تصادف، پایش شکست و از سفر به جبهه، محروم ماند که این اتفاق، موجب تأثر شدید وی شد.

دلش در حال و هوای جبهه‌ها پرواز می‌کرد و با شهادت دوست صمیمی‌اش «آقای مهدیه» دلتنگی او چند برابر شد. او پس از تشییع پیکر پاک شهید مهدیه، به یکی از دوستانش گفت: از دوستم مهدیه، درس شهادت آموختم و در دل به او گفتم: خیال نکن پایم شکسته است، با همین پا به سویت خواهم آمد.

پایش که اندکی بهتر شد و توانست راه برود، هرچند هنوز باید استراحت کند اما عازم جبهه شد و هر لحظه برای شهادت روزشماری می‌کرد. شانزده روز در جبهه بود که در عملیات بزرگ «ثامن الائمه» و در راه شکست حصر آبادان، پس از دلاوری‌های فراوان، دیده به دنیای جاودانه گشود.
او طلبه شهید، «عبدالحسین خانی»، از دلاوران شهر شهیدان نجف‌آباد بود.

پول‌ها را به حساب 100 امام واریز کرد

پیش از عملیات «کربلای 4» که در اردوگاه گردان عمار از شکر 7 ولیعصر(عج) بودیم، از او پرسیدم:  چه شد که این دفعه هم به جبهه آمدی؟ لبخندی زد و پاسخ داد: این بار پدرم به من گفت: پسرم! بمان و درس طلبگی‌ات را ادامه بده، این هم مقداری پول که به جبهه نروی و درست را ادامه بدهی. ولی من یکراست به بانک رفتم و همه آن مبلغ را به حساب 100 حضرت امام واریز کردم و به جبهه آمدم.

او طلبه شهید، «علی محمد خروسی‌نژاد»، از طلاب وارسته دزفول بود که در همان عملیات، به کاروان شهدای روحانیت پیوست.

تهجد پنهانی

نیمه‌شب‌ها تا نزدیکی اذان صبح، با خدا راز و نیاز داشت و در خلوت و تهجد خود، به مناجات می‌پرداخت. نزدیک اذان صبح به رختخواب می‌رفت و خود را به خواب می‌زد و پس از چند دقیقه به همراه دیگران از خواب بلند می‌شد و بدین‌گونه نجوای خود با معبود را از دیگران پنهان می‌داشت.

یازده بار عزیمت به جبهه‌های مختلف و لبیک به رهبرش امام خمینی(ره) او را به عاشقی شوریده مبدل کرده بود که لحظه‌ای طاقت ماندن در این جهان فانی را نداشت و حتی در آخرین دیدار با برادرش، از شهادت خود خبر می‌دهد.

در عملیات با آن‌که مجروح شده بود اما دوباره «آر.پی.جی.7» خود را به دست گرفت و در سماع خون، حماسه آفرید.

او پس از چند دقیقه مجبور شد تا برای جلوگیری از خونریزی دستش، عمامه خود را به آن ببندد اما لحظه‌ای از پایداری‌اش کم نشد تا این‌که با اصابت گلوله مستقیم تانک به قلب پاکش ـ که حریم عشق حق بود ـ پرواز عاشقانه‌ای را آغاز کرد و تا قله دیدار، پر کشید و بدین سان با دست مجروح، عمامه خونین و قلب دریده، به کاروان شهدای روحانیت پیوست.

او، روحانی شهید، «حسین تمکین وش»، از شهدای بزرگوار شهر شهیدپرور ارومیه بود.

تنها فرزند

وقتی مادرش که هفت کودک را از دست داده بود و او تنها پسر و فرزندش بود به قامت جوان خود نگریست که به سوی جبهه‌ها می‌رود، طاقت نیاورد و گفت: «تو تنها بازمانده از هفت کودک در خاک خفته منی. برای رفتن به جبهه‌ها، جوانان فراوانند و تو می‌توانی نروی». او گفت: امروز اسلام در خطر است. برای هرچه رساتر کردن فریاد الله‌اکبر و خمینی رهبر و تقویت اسلام، احتیاج به خون امثال من است».

او راهی جبهه نور شد و پس از مدتی به زادگاهش ـ روسای قارضی از توابع اسفراین خراسان ـ برگشت و با آن‌که همسرش به تازگی پسری به دنیا آورده بود، توقف زیادی نکرد و علاقه پدری، نتوانست او را از رفتن به دیار عشق، باز دارد. نام فرزندش را «علی‌اکبر» نهاد و بلافاصله به جبهه‌ها شتافت.

او، روحانی شهید، «محمدعلی لطفی» بود که در دی ماه 1359، در شط شهادت، شستشو کرد و پاک و مطهر، به خدا رسید.

من شهادتم را با چشمان خود، دیده‌ام

در درگیری با منافقین در سال 1360، دست و سپس دندان‌هایش در مسجد گوهرشاد شکست و یک روز را هم در دستان ناپاک آن کوردلان، زندانی بود که پس از آزادی، بدنش از ضرب و شتم آنان، سیاه شده بود ولی این همه آزار و اذیت، او را از راه حق، بازنداشت.

 او راهی جبهه‌ها شد و از سوسنگرد و بستان گرفته تا چزابه و دیگر جبهه‌ها، یادگارهایی از شجاعت او و همرزشمانش دارند.

او وقتی به سوی جبهه تنگه چزابه می‌رفت، به دوست همسفرش گفت: «من شهادتم را با چشمان خویش دیده‌ام و شهید خواهم شد».

سرانجام او، طلبه شهید، «محمدرضا یعقوبی»، از روستای رکن‌الدین از توابع بیرجند، در نبردی دلیرانه، به مجلس روحانی شهدا، بال گشود.

از برکت مادر

طلبه شهید، «محمود قائمی»، از شهدای پرافتخار کاشان، می‌گفت: «اگر صفت خوبی در من باشد، از برکات تربیت و تغذیه مادرم است که هرگز، نماز شبش ترک نمی‌شود و هر گاه مرا شیر می‌داد، سعی داشت با وضو و طهارت باشد».

گریه‌های عاشقانه و نیایش‌های شبانه او، زبانزد خاص و عام بود و همه را به یقین رسانده بود که عاقبت، او هم به شهادت می‌رسد.

سرانجام چند روز پس از ازدواج و در حالی که هنوز مجروحیت قبلی‌اش مداوای کامل نشده بود به جبهه شتافت و در عملیات «محرم» جان به معشوق داد و به بارگاه قدس، راه یافت.

او از نسل تهجد بود

روحانی شهید، «سیدسعید هاشمی ریزی»، فرماندهی تیپ «المهدی» را بر عهده داشت و خود همواره در خط مقدم، همگام با نیروهای مقاوم و ایثارگر این تیپ، با متجاوزان می‌جنگید.
از خصوصیاتش آن بود که به نماز اول وقت، اهمیت ویژه‌ای می‌داد.

یکی از همرزمانش می‌گوید: در یکی از شب‌ها با گروهی از بچه‌ها، همراه با آن شهید بزرگوار راه را گم کردیم و در تیررس نیروهای عراقی بودیم. برای آن‌که دشمن ما را نبیند، روی زمین دراز کشیدیم. باران گلوله بر سر ما می‌بارید و گلوله‌ها زوزه‌کشان از بالای سرمان می‌گذشتند.

 نمی‌توانستیم سرمان را بلند کنیم و سخت، گرفتار شده بودیم. در این هنگام باران هم شروع به باریدن کرد و تمام لباس‌هایمان خیس شد. خیس و خسته و خاک‌آلود و در آن سرمای شدید، به زمین چسبیده بودیم و توان حرکت نداشتیم.

پس از ساعت‌ها و در حالی که نزدیک اذان صبح بود، بارش باران قطع شد و بارش گلوله‌ها سبکتر، برخاستیم و به هر زحمتی بود، راه را پیدا کردیم و برگشتیم به خط مقدم خودمان. وقتی داخل سنگرها شدیم، چنان خسته و ناتوان بودیم که از پا افتادیم و نای تکان خوردن نداشتیم. پس از دقایقی صدای نازکی به گوشمان رسید که داشت مناجات می‌کرد و از خدا شهادت را می‌طلبید.

وقتی نگاه کردیم، دیدیم که «سید» است که به نماز ایستاده است. وقتی او را دیدیم که به رغم آن همه خستگی به نماز شب و پس از آن نماز صبح در اول وقت ایستاده است، از خود خجالت کشیدیم.

او عاقبت در جبهه شوش و در گرماگرم عملیات «فتح‌المبین» به جاودانگی شهادت دست یافت.

رویای شهادت

از کودکی عشق حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) در جانش ریشه کرده بود. او که از آغاز جنگ حمیلی با منطق حسینی و با عشق شهادت به دفاع می‌پرداخت، خود را برای عملیات «طریق القدس» آماده می‌کرد تا به متجاوزان درس عبرتی بدهد.

او در شب شهادت، با رویی گشاده و چهره‌ای خندان گفت: «دیشب آقا اباعبدالله(ع) را در خواب دیدم که مرا به سوی خویش می‌خواند».

ساعاتی بعد با رمز «یاحسین»، عملیات طریق‌القدس آغاز شد و او با عشق به کربلاییان تاریخ پیوست.

او، طلبه شهید، «بازرگان گریوانی»، از روستای گریوان از توابع بجنورد بود که تنها، هفده بهار از عمرش می‌گذشت.

مسافر عشق

همه چیزش برای خدا بود و لحظه لحظه عمرش را فقط و فقط برای خدا سپری می‌کرد. همواره به دوستانش سفارش می‌کرد که آدمی باید همه حرکاتش و سکناتش برای «الله» باشد حتی بند کفشش را هم باید برای خدا ببندد.

اهل تهجد و گریه‌های نیمه‌شب بود و غربت و گمنامی را دوست داشت. اگرچه بیش از شانزده بهار را پشت سر نگذاشته بود اما هیچ‌گاه دل به دنیا نبست و همواره خود را مسافری می‌دانست که به سوی جایگاه ابدی، کوچ خواهد کرد.

با آغاز جنگ تحمیلی، شوق شهادت در جانش چنگ انداخت و چندین بار با قاطعیت به همرزمانش گفت: «من عاقبت شهید خواهم شد».

او، طلبه شهید، «عبدالله محبی‌پور» از روستای منتگوان، از توابع بهبهان، بود که در جبهه سوسنگرد به هنگام حفر سنگر با ترکش خمپاره دشمن، از ناحیه باز و و دست و پهلو به شدت مجروح شد و در بیمارستان، به آرزوی دیرینه‌اش یعنی شهادت، لبخند زد.

من این پول‌ها را نمی‌گیرم

هرگز سر بر بالش راحت ننهاد و وقتی او را از این کار بازمی‌داشتند، می‌گفت: «می‌خواهم خوابیدن در قبرم را فراموش نکنم». غذایش در نهایت سادگی بود. سبد نان خشک‌ها در حجره‌اش شاهد است. خرما و نان خشک با پنیر، غذای دایم او را تشکیل می‌داد. از مال دنیا، عبایی و عمامه و قبایی داشت و آنقدر وصله داشت که هر بیننده‌ای را به حیرت وا می‌داشت.

شهید محراب، حضرت آیت‌الله دستغیب، درباره شخصیت برجسته شهید بزرگوار، حجت‌الاسلام «منصور بامداد»، می‌گفت: «او هیچ توجهی به مال دنیا نداشت. از این مراحل گذشته بود. حتی اوقاتی که برای تبلیغ به روستاها می‌رفت، بعد از چندی که مبلغی به او می‌دادند، او آن پول‌ها را نمی‌گرفت و حتی یک دفعه 1200 تومان به ایشان داده بودند، نگرفته بود و با زور و فشار در جیبش گذاشته بودند ولی او گفته بود، من این را می‌گیرم و می‌دهم به آقای دستغیب! و آن پول‌ها را آورد و به من داد. هرچه گفتم: برای شما داده‌اند. او گفت: نه، این با اخلاص منافات دارد. من نمی‌گیرم. او نفس خاضعی داشت. تهجد و نوافلش ترک نمی‌شدند. اخلاص او، فوق‌العاده بود».

آن روحانی مخلص که به دست شهید محراب، آیت‌الله دستغیب، به کسوت روحانیت درآمده بود، سرانجام در جبهه سوسنگرد در 31/2/1360 به شهادت لبخند زد و افتخار دیگری برای مردم روحانی‌پرور زادگاه خود، لار فارس، شد.

همدردی با مستضعفان

برادر روحانی شهید «حسن سلیمانی» می‌گوید: در حجره‌ام در مدرسه سعادت قم نشسته بودم که او وارد شد. چنان خسته بود که من به شوخی به او گفتم: مگر کوه کنده‌ای؟ پاسخن را نداد. وقتی لباس‌هایش را درمی‌آورد. پشتش پوشیده از آهک و گچ و گل بود.

گفتم: عملگی‌ت مبارک! خندید و گفت: محتاج پول نبودم. می‌خواستم احساس کنم طبقه ضعیف و مستضعف چه می‌کشند.

او در نخستین روز مهر ماه 1359 یعنی دومین روز جنگ تحمیلی، در جبهه ایلام به شهادت لبخند زد.

سفر به کربلا

طلبه شهید، «حجت‌الله ایران‌پور»، با آغاز تجاوز رژیم بعث عراق، به جبهه جنوب شتافت تا این‌که پس از ماه‌ها دلاوری از ناحیه صورت زخمی شد. نگذاشت هیچ یک از دوستان و یا خانواده‌اش، مطلع شوند. دوران استراحت را به زیارت مرقد مطهر حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) شتافت و همان‌جا در جوار آن امام معصوم،‌ ماندگار شد و پس از بهبود زخم به زادگاهش (مبارکه) و نزد خانواده‌اش بازگشت.

او دوباره راهی جبهه شد و در هنگام حرکت به یکی از بستگان خود، گفت: «این بار حتما به کربلا خواهم رفت».

او راهی شد و تا دیدار حضرت سیدالشهدا(ع) از پای نایستاد و تنها چند ماه بعد، در کربلای جنوب، به عاشوراییان پیوست.

فقط یک خراش ساده است

یکی از همرزمان حجت‌الاسلام «محمدعباس سیف‌الدینی» می‌گوید: در سنگر نشسته بودیم که وارد شد و از سوزش و درد کمرش گلایه داشت. توضیح که داد، متوجه شدیم ترکش ریزی در نزدیکی نخاع او نشسته است. هرچه اصرار کردیم به بهداری لشکر و یا پشت جبهه مراجعه کند، قبول نکرد و گفت که فقط یه خراش ساده است.

بعدها بیشتر او را شناختیم. وقتی گفتیم که حاج‌آقا! قطعا وجود شما در پشت جبهه بسیار مهم است، پاسخ داد: وقتی خواب ببینی و آقا اباعبدالله الحسین(ع) به اینجا دعوتت کند، اگر نیایی، بدبخت و خسرالدنیا و الاخره هستی ... .

چند ماه بعد خبر شهادتش را از بچه‌های واحد تعاون شنیدیم که دعوت مقتدای خود، حضرت سیدالشهدا حسین بن علی(ع) را لبیک گفت و کربلایی شد.

زیارت با پای پیاده

در سال‌های طلبگی در شهر مقدس قم در کنار مبارزه با رژیم منحوس پهلوی، به خودسازی نیز روی آورد و حدود چهارده بار با پای پیاده از قم به مسجد شریف جمکران مشرف شد و همواره سفارش می‌کرد که قدر این مکان مقدس را بدانید که می‌توان حضرت ولی‌عصر(عج) را در این مکان ـ با چشم دل ـ دید.

طعم عبادت شبانه و تهجدهای عارفانه را که در حوزه علمیه قم چشید، به دیگران نیز توصیح می‌کرد و می‌گفت: نماز شب را به پا دارید چون در همین نماز شب‌ها چیزهایی به دست می‌آید که شاید در عبادات دیگر، کمتر یافت شود.

پس از تهاجم همه جانبه رژیم بعثی عراق به ایران اسلامی، چندین بار همدوش دوستان طلبه خود، به جبهه رفت و آخرین بار، مدت نه ماه در جبهه‌های آبادان بود و سرانجام در فتح تپه‌‌های موذنی شرکت کرد و در حالی که ذکر حق را زمزمه می‌کرد، پاسخ راز و نیازهای شبانه را گرفت و شهیدی جاودانه شد.

چهارمین شهید محله شهیدیه میبد، شهید «شیخ یحیی مصلحی» در کنار دوست طلبه‌اش شهید حسین کارگر به خاک سپرده شد، همانگونه که خود وصیت کرده بود.

خوب می‌دانم شهید می‌شوم

در عملیات ایذایی که در ماه مبارک رمضان سال 1365 در محور فله و پیچ انگیزه انجام گرفت، طلبه شهید، «غلامرضا شیرزاد»، در حین پیشروی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به روی زمین افتاد.

برادران رزمنده به بالین او رفتند تا روی برانکار گذاشته و به عقب بفرستند اما شهید شیرزاد در حالی که در آن هوای گرم، لباس رزم و پوتین‌های خود را درآورده و آماده شهادت بود، به بچه‌ها گفت: فایده‌ای ندارد. من به شهادت می‌رسم، چون لحظاتی قبل از شما، شهید عبدالحمید صالح‌نژاد را دیدم که به بالین من آمد. من شهید می‌شوم. خوب می‌دانم.

لحظاتی بعد آن طلبه پاک و مخلص، به دیار یار هجرت کرد و اینک سال‌هاست که مزار مطهرش در گلزار شهدای شهر شهیدپرور دزفول، زیارتگاه عاشقان شهادت است.
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟