عهد كردهام نشكنم...
کد خبر: ۱۱۹۶۵۵
| | 13190 بازدید
سرويس دفاع مقدس ـ كتاب «خاطرات فاطمه آباد همسر سردار شهيد علي بينا» به قلم محمدرضا محمدي پاشاك در 60 صفحه و قطع رقعي، با شمارگان 2500 نسخه و قيمت 10000 ريال از سوي انتشارات سوره مهر وابسته به سازمان تبليغات اسلامي، بهچاپ رسيده است.به گزارش خبرنگار «تابناك»، سردار شهيد علي بينا، در اسفند سال 1341 در پشتكوه دوساري، واقع در منطقه عشايرنشين جبال بارز جيرفت به دنيا آمد. پدرش همزمان با تولد علي از كوچنشيني دست برداشت و در لوت سوزان ماندگار شد.
بينا، در زماني كه سال سوم اقتصاد را ميخواند، جنگ شروع ميشود و او روانه ميدان رزم ميشود. در عمليات خيبر ميجنگد و در عمليات بدر به فرماندهي گردان حسين بن علي(ع) از لشكر 41 ثارالله ميرسد. در فاو و مهران هم حضور داشت و سرانجام كنار نهر جاسم ـ عمليات كربلاي 5 در تاريخ 29 / 10 / 65 به شهادت ميرسد.
يكي از ويژگي هاي اين كتاب، نثر روايي ساده و پاكيزه آن است كه از حشو و زوايد به دور است. اين بخش از كار را مي توان حاصل دقت و هنر نويسندگي «محمدرضا محمدي پاشاك» دانست كه سعي كرده با بهره گيري از يك نثر صيقل خورده و داستاني (كه يكي از مناسب ترين گزينهها براي روايت خاطرات است) زبان روايت در اين كتاب را به يك نثر شيوا و خواندني براي مخاطبان تبديل كند. او در اين راه، از بسياري از عناصر روايي مانند: تلخيص، ايجاز و ايجاد لحن خاص در روايت استفاده كرده و كليت كار اكنون به يك زبان ويژه دست يافته است كه همين موضوع، آن را در رديف يكي از آثار قابل لمس و به ياد ماندني در حوزه خاطرات هشت سال دفاع مقدس قرار داده است.
پيش از اين کنگره بزرگداشت سرداران شهيد استانهاي کرمان و سيستان و بلوچستان و لشکر 41 ثارالله در سال 1376، به قلم محمدرضا محمدي پاشاك، كتابهاي «نان سرخ» و «تل آتشين» را درباره سردار شهيد علي بينا منتشر كرده است.
در بخشهايي از كتاب آمده است:
1
بعد از ظهر بود. از مدرسه آمدم و ديدم يك جفت پوتين سربازي دم در خانه ماست. رفتم اتاق كناري و از مادرم پرسيدم:« اين پوتين مال كيست؟»
گفت: «بچه دختر خالهام آمده پيش ما. رزمنده است و در جنوب خدمت ميكند.»
پرسيدم: «سرباز است؟»
جواب سرراست به من نداد. رفتم پي درس و مشق. علي با مادرم صحبت ميكرد. صدايش آشنا بود...
2
بعد از سه روز، روانه مهمانيهاي دوست و آشنا شديم و وقتي علي صدايم ميكرد، احساس ميكردم سالها پيش اين صدا را شنيدهام. در تقلا بودم به ياد بياورم كجا و چه وقت آن را شنيدهام. تازه به اول نظري رفته بودم. گرم درس و مشق بودم كه يكي صدايم كرد. جوابش را دادم و از اين اتاق به آن اتاق رفتم. جز مادرم، كسي را نديدم. ماجرا را گفتم، گفت: «صداي بختت بود».
3
فرداي عروسي مان، نامه اي از طرف «عباس حسين زاده» آمد.نوشته بود: «برادر و سرور ما، علي بينا! به ميمنت و مباركي. بهتر است زندگيتان را سر و سامان دهيد و بياييد به منطقه كه بي صبرانه منتظرتان هستيم.»
علي گفت:«مي بيني؟»
گفتم:«من آمادهام. احتياج نيست مدام يادآوري كني.»
4
در شيراز بوديم. ترمينال شلوغ بود. وقت نماز ظهر بود. ديدم شرايط مناسب نيست و نمي توانم نماز را آنجا بخوانم. علي اصرار كرد. گفتم:« نمي توانم.» تشر زد، ناراحت شدم. گفتم:« اينجا جوري نيست كه بتوانم وضو بگيرم.»
گفت:« مي خواهي مستحب را فداي واجب كني؟ از تو توقع نداشتم.»
رفت نمازش را خواند. سوار شديم. گريه مي كردم. از من دلجويي كرد. از اين نارحت بودم كه چرا كاري كردم كه او اين طور به من تذكر داده.
5
طولانيترين روز زندگي ام به سر رسيد. به خود گفتم:« قرار ما اين نبود.» راديو را چسباندم به گوشم. تا مارش نظامي ميزد، وجودم ميلرزيد. چشم از در حياط بر نمي داشتم. ميخواستم پيش پدرم عادي جلوه كنم، نذر كردم به اسم زهراي اطهر كه صبوريام دهد.
گفتم: «تو را به جان حسينت، نگذار بشكنم. اين راه را خودم انتخاب كردم؛ ولي نمي دانستم اين قدر سخت است. پشيمان هم نيستم به اسمت قسم؛ فقط حيران شده ام. دلم را بزرگ كن. مي دانم ضعيفم؛ ولي تنهايم نگذار. دستم را بگير.
6
گفته بود: فاطمه شب اول قبر بيا سر مزارم. بلند شدم كمد را باز كردم. مانتويي كه برايم هديه خريده بود، پوشيدم. اين آخرين هديهاش بود و آرام بيصدا روانهي گلزار شهدا شدم. آرام كنار قبرش ايستادم. بغض گلويم را گرفت. گفتم: «علي! عهد كردهام پيام تو را به همرزمانت برسانم. عهد كردهام نشكنم. علي ! از من راضي باش...
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟




