نامه مهران دوستی به رادیو
خبرآنلاین: برای خودم یک لیوان چای میریزم و از کنار پنجره به خودروهای در حال عبور از اتوبان، خیره می شوم...هر ماشینی گذشت سالی را نشان میدهد... 4سال، 10سال، 20سال، 30سال... و همین طور می شماری و مرور میکنی سالهای رفته و نیامده را...خاطرات در ذهن مانده و رسوب کرده را...خاطراتی که با جان تو عجین شده است...مانند حضور باشکوه هلال ماه در آسمان شب.
با خودم گفتم بیایم هر هفته برای رادیو، نامهای بنویسم...کنار همان پنجره مشرف به اتوبان نشستم و شروع به نوشتن کردم.
رادیو جان سلام!
خوبی؟! تو نمیخواهی پیر شوی؟
ماشاالله ماشاالله هفتاد و اندی سال از عمرت میگذرد اما همچنان جوان و سرزنده و شادابی. بعضی وقت ها فکر میکنم تو در عالم رسانهها بنجامین باتن آنهایی. هر لحظه و هر زمان بر میگردی به دوران کودکیات و جوان و جوان تر میشوی! برای ما بگو راز ماندگاریات در چیست؟ این کار گوش ماست یا لالایی شب و روز تو که ما را در گهواره زمان، آرام آرام به خواب میبرد و بیدار میکند؟
رادیوجان!
بعضی وقتها میخواهم بنشینم و سیر برایت درد دل کنم...نمیخواهم حرفهایم را تلفنی بگویم؛ تو وقت آنچنانی نداری که یک نفر مثلا 10دقیقه بنشیند و با تو حرف بزند، گوش دیگران خسته میشود... میگویند جذابیت برنامههایت در این است که این روزها که همه چیز فست فودی شده تو را هم فست فودی کردند. تندتند، باشتاب، حرفی زده شود و تو هم تندتند بشنوی، هضم کرده و نکرده بروی سراغ زندگیات!
عجیب است رادیو جان! این با ذات گوش جور نیست، ممکن است با ذات معده آدمی جور باشد که همه چیز را تندتند میبلعد اما فکر نکنم گوش آدمی بتواند به برنامه های فست فودی عادت کند.
رادیو جان!
چند روز پیش آقایی آمده بود ادای تو را در در تلویزیون در میآورد! یعنی این روزها همه در تلویزیون ادای تو را در می آوردند! حرفهای قشنگی میزد؛ میگفت تو یک جوان 70سالهای که پیر نمیشوی اما پیرت میکنند! میگفت: این روزها بخاطر همان شیوه زندگی فست فودی، مخاطب شناسی در زمان و مکان برنامه های تو وجود ندارد.
میگفت: اجزای تو کیفی نیستند! و تو فقط به کمیت برنامههایت فکر میکنی! میگفت تو در لحظه زندهای و نفس میکشی اما لحظات ناب زندگیات با حضور پدیده های دیگر کم رنگ شده... میگفت: تو روشن هستی اما کسی گوش سپارت نیست؛ میگفت آن قدر این آدم ها گرفتارند که دیگر کسی نمیتواند وقت بگذارد و ساعت10 « داستان شب» را گوش دهد... میگفت: توجه کنید به عنصر زمان و مکان در رادیو؛ این جوان برنای70ساله نیاز به آدم های باتجربه و کارکشته و عاشق دارد نه کارمند دفتری.
رادیوجان!
راستش را بخواهی این آقا کمی عصبانی بود، وقتی این حرفها را در تلویزیون میزد؛ کمی هم برافروخته میشد و صورتش گُر میگرفت! انگار خیلی حساس بود و دلش برایت میسوخت... اما از حق نگذریم یک حرفش به دلم نشست! بگویم برایت؟
آخر حرفهایش گفت: آقا این رادیو جوانی کردن یادش رفته!
رادیوی عزیز!
بگذار جوانهای این مملکت با برنامههایت جوانی کنند...
حالا من یک سوال از تو دارم:
واقعا تو جوانی کردن یادت رفته؟
رادیو جان!
بعضی وقت ها با خودم درباره تو حرف میزنم، شبیه دیوانهها! دیدی بعضی ها در خیابان با خودشان حرف میزنند و سر و دست برای کسی تکان می دهند که اصلا وجود ندارد؟ من هم در مورد تو این طور میشوم! با خودم میگویم آخر این حرفهایی که تو میگویی چه ربطی به زندگی من دارد؟! چرا پیام هایت این طور شده؟ یا من گوشم ایراد دارد یا ارکستر تو بد میزند؟! با خودم میگویم آخر تو چرا این قدر شعار میدهی؟ شعارهایی که شبیه آن ها در جامعه، خانواده و فرهنگ ما یا دیده نمی شود و یا اگر هست خیلی کمرنگ شده!
رادیوجان!
فکر نکن که من آدم بدبینی هستم! نه. اتفاقا خیلی هم خوشبینم... من می گویم تو که میتوانی این همه در روح و جان ما تاثیر بگذاری چرا کارت را با این شعارها خراب میکنی؟ مثلا صبحها میگویی: پنجره ها را باز کنید...خورشید تابیده...هوا عالیست...بلبلان مست آوازخوانیاند و از این دست حرف ها...
اما همان روز گرد و غبار و ریزگرد عربی، پدر سینههای مردم را درآورد... یا شبها موقع استراحت و آرامش، یک بنده خدایی فریاد میزد: به به عجب نسیمی... عجب آرامشی... بعد ارکستر تو در آن ظلمات شب، برای ما تکنو پخش کرد که از خواب بپریم و 2 بامداد ورزش کنیم!
رادیوجان!
نمیخواهم سرت را درد بیاورم و حرفهای بی خود بزنم... اما من فکر میکنم بعضیها که با تو کار میکنند عاشقت نیستند! ناراحت نشویها اما کارمندند! آخر با ذات تو کارمندی جور نیست.
نمیخواهم از من دلخور شوی و با خودت بگویی این که در اولین نامهاش این قدر به ما توپ و تشر زد، نه! اگر این حرف ها را گفتم بخاطر این است که واقعا دوستت دارم و گرنه از تو تعریف بیهوده میکردم.
یک ایراد بزرگ دیگرهم از تو می گیرند! بگویم؟
میگویند: تو خیلی از خودت تعریف میکنی... هی میگویی من، بهترینم! از من بهتر نیامده! برنامه های مرا تلویزیون ندارد، سینما ندارد، روزنامه ندارد، مجله ندارد! اصلا اگر من نباشم همه تفریحات تعطیل است...من وقت خالی مردم را پر میکنم و خیلی تعریف های دیگر...
می خواهم بگویم: رادیو جان تو خیلی خوب هستی، خیلی عالی هستی اما چرا این را فریاد میزنی؟ می دانم که تقصیر تو نیست و آن ها که دارند با تو کار می کنند این فریاد را میکشند و گرنه تو همان رادیوی خوب و دوست داشتنی و آرام و شیطان و جوان و پیر خودم هستی!
فدای تو ...تا نامه بعدی.


