زن و مرد سردشتی ماند و دفاع کرد
گفتوگو با خانم جانباز شیمیایی 70 درصد
کد خبر: ۱۰۶۴۴۸
| | 22978 بازدید
سرویس دفاع مقدس "تابناک"ـ جانباز 70 درصد شیمیایی «پروین کریمی واحد» در بیست و یکمین سالروز فاجعه شیمیایی سردشت؛
پروین کریمی واحد: زن و مرد سردشتی هیچ گاه شهر و روستایش را ترک نکرد؛ ماند و دفاع کرد...
هنوز همه آن اتفاقات برایش تازگی دارد و چهره معصوم برادران و خواهرانش در مقابل چشمانش رژه میروند. گویی که همین دیروز بود که سردشت زیر بمبهای شیمیایی سوخت و او همه عزیزانش را از دست داد.
یک شهر خاطره از خشم دشمن خاکستر شد و فرزندان سردشت پر پر شدند.
خانم کریمی واحد میگوید:
در آن روز سياه و مرگبار در خانه پدريمان جشنی برپا بود. برادرم به تازگی صاحب دختری شده بود، همه دور هم جمع شديم، چقدر شاد بوديم حتی یکی از برادرانم که تهران بود خودش را به زحمت به سردشت رساند تا در کنار خانواده باشد. در حمام بودم كه هواپيماهای عراقی آمدند.
يكی از بمبها آرام و بدون تخريب به خانه مان بر خورد کرد. خيس خيس لباس پوشيدم و به حياط رفتم.
همه خانواده و همه مردم محل ريختند توی حياط!
الحمدالله همه سالمند.
لحظهای بعد كسی توی كوچه داد میزند، «شيميايی» است.
و ما نمیدانستیم شیمیایی چیست!
کسی گفت حوله خیس جلوی دهانتان بگیرید.
به تندی لباسهای روی بند را با آب حوض خيس كردم و به خانواده و مردم دادم تا جلوی دهانشان بگيرند. «خودم دستمال برنداشتم، من نمیدانستم دارم چكار میكنم، يعنی میخواستم خودم را فدايشان كنم اما نگو که بدتر آلوده شان كردم.» پدر و عمو ماشينها را روشن كردند و خانواده را به بالای كوه بردند.

هيچ اطلاعاتی از شيميايی نداشتيم. تقريباً ساعتی آنجا نشستيم. خواهر و مادرم شروع به استفراغ كردند و من هم چون خيس بودم تنم شروع به خارش كرد و يواش يواش قرمز شد.
مادرم گريه میكرد و ما میگفتيم هيچی نيست. سوار ماشين شديم كه به سمت مهاباد حركت كنيم. در راه پدرم و عموم خسته شدند، چون آلوده بودند. جايی كه آب بود از ماشين پياده شديم تا در آب دراز بكشيم.
حال خيلی وحشتناكی داشتيم. در طول راه به يك پايگاه اورژانس رسيديم. فكر كرديم آنها كه حالشان خيلی خراب است را با آمبولانس به مهاباد بفرستيم.
يك ساعته به مهاباد رسيديم. در بيمارستان مهاباد بیاطلاع از مسائل شيميايی بودند، ما را بردند زير دوش و من را تا وارد حمام شدم، بلافاصله به كما فرورفتم. تا دو ماه در كما بودم.
من دو خواهر و پنج برادر داشتم که همه خانواده ام بجز من و دو برادرم شهید شدند. اولین روز خواهرم شهید شد و همین طور هر روز که میگذشت عزیزی را از دست میدادم و بار غمهایم سنگین تر میشد.
او میگوید که در آن زمان 20 سال داشته و دو ماه بوده که ازدواج کرده بوده و همسرش نیز که در آن روز دو بار شیمیایی شد و همین طور دچار موج گرفتگی شد.
بانوی شیمیایی درباره شرایط کنونی سردشت میگوید:
همه مردم سردشت شیمیایی شدهاند و عده زیادی از عزیرانشان را از دست دادهاند.
مردم ما از لحاظ روحی ضربات شدیدی خوردهاند و بعد از گذشت سالها گرفتار درد ورنج شیمیایی هستند.

او از کمبود امکانات درمانی کافی با توجه به حضور حداقل 3000 مصدوم شیمیایی ابراز نارضایتی میکند و میگوید:مصدومین سردشتی برای درمان مرتبا باید به ارومیه یا شهرهای اطراف بروند و این در حالی است که اکثر مردم توان مالی درمانهایشان را ندارند.
و درخصوص وضعیت درمانی اش میافزاید:
من در کشور بلژیک تحت درمان قرار گرفتم و از آن موقع دائما درگیر درمان هستم در طول سال گاهی شش یا هفت ماه را در بیمارستان بسر میبرم.
در حال حاضر تنها 25 در صد ریه ام کار میکند و دچار کم خونی شدید شده ام به طوری که هفت بار خونم را به طور کامل تعویض کردهاند.
پوکی استخوان آزارم میدهد و 85 در صد پوستم سوخته است...
این مادر رنج دیده ایرانی اینچنین ادامه میدهد:
خداوند بزرگترین هدیهای که به من داده؛ صبر است به طوری که گاهی خودم از این صبوری دچار شگفتی میشوم.وقتی دچار حملههای تنفسی و یا عصبی میشوم، بیشتر از این که نگران خودم باشم دلواپس فرزندان و خانواده ام هستم. اگر من درد میکشم اما آنها زجر میکشند.تنها امید به خداوند مرا زنده نگه داشته است.

پیام این جانباز شیمیایی را میتوان بهترین بیانیه در سالروز شیمیایی باران سردشت نامید:
از هموطنانم میخواهم که مردم سردشت و همه جانبازان را فراموش نکنند؛وقتی که جنگ بود، این مردم حتی نگذاشتند یک متر از خاک ایران از دست برود.زن و مرد سردشتی شهر و روستایش را ترک نکرد و ماند و دفاع کرد.حیف که این مردم را از یاد رفته باشند....
می خواهم که در هیچ کجای دنیا، هیچ کس گرفتار بمبهای شیمیایی نشوند؛ که بسیار دردناک و مصیبت بار است.


هما زحلی - ششم تیر ماه1387
منبع: پایگاه قربانیان سلاح شیمیائی
پروین کریمی واحد: زن و مرد سردشتی هیچ گاه شهر و روستایش را ترک نکرد؛ ماند و دفاع کرد...
هنوز همه آن اتفاقات برایش تازگی دارد و چهره معصوم برادران و خواهرانش در مقابل چشمانش رژه میروند. گویی که همین دیروز بود که سردشت زیر بمبهای شیمیایی سوخت و او همه عزیزانش را از دست داد.
یک شهر خاطره از خشم دشمن خاکستر شد و فرزندان سردشت پر پر شدند.
خانم کریمی واحد میگوید:
در آن روز سياه و مرگبار در خانه پدريمان جشنی برپا بود. برادرم به تازگی صاحب دختری شده بود، همه دور هم جمع شديم، چقدر شاد بوديم حتی یکی از برادرانم که تهران بود خودش را به زحمت به سردشت رساند تا در کنار خانواده باشد. در حمام بودم كه هواپيماهای عراقی آمدند.
يكی از بمبها آرام و بدون تخريب به خانه مان بر خورد کرد. خيس خيس لباس پوشيدم و به حياط رفتم.
همه خانواده و همه مردم محل ريختند توی حياط!
الحمدالله همه سالمند.
لحظهای بعد كسی توی كوچه داد میزند، «شيميايی» است.
و ما نمیدانستیم شیمیایی چیست!
کسی گفت حوله خیس جلوی دهانتان بگیرید.
به تندی لباسهای روی بند را با آب حوض خيس كردم و به خانواده و مردم دادم تا جلوی دهانشان بگيرند. «خودم دستمال برنداشتم، من نمیدانستم دارم چكار میكنم، يعنی میخواستم خودم را فدايشان كنم اما نگو که بدتر آلوده شان كردم.» پدر و عمو ماشينها را روشن كردند و خانواده را به بالای كوه بردند.

مادرم گريه میكرد و ما میگفتيم هيچی نيست. سوار ماشين شديم كه به سمت مهاباد حركت كنيم. در راه پدرم و عموم خسته شدند، چون آلوده بودند. جايی كه آب بود از ماشين پياده شديم تا در آب دراز بكشيم.
حال خيلی وحشتناكی داشتيم. در طول راه به يك پايگاه اورژانس رسيديم. فكر كرديم آنها كه حالشان خيلی خراب است را با آمبولانس به مهاباد بفرستيم.
يك ساعته به مهاباد رسيديم. در بيمارستان مهاباد بیاطلاع از مسائل شيميايی بودند، ما را بردند زير دوش و من را تا وارد حمام شدم، بلافاصله به كما فرورفتم. تا دو ماه در كما بودم.
من دو خواهر و پنج برادر داشتم که همه خانواده ام بجز من و دو برادرم شهید شدند. اولین روز خواهرم شهید شد و همین طور هر روز که میگذشت عزیزی را از دست میدادم و بار غمهایم سنگین تر میشد.
او میگوید که در آن زمان 20 سال داشته و دو ماه بوده که ازدواج کرده بوده و همسرش نیز که در آن روز دو بار شیمیایی شد و همین طور دچار موج گرفتگی شد.
بانوی شیمیایی درباره شرایط کنونی سردشت میگوید:
همه مردم سردشت شیمیایی شدهاند و عده زیادی از عزیرانشان را از دست دادهاند.
مردم ما از لحاظ روحی ضربات شدیدی خوردهاند و بعد از گذشت سالها گرفتار درد ورنج شیمیایی هستند.

و درخصوص وضعیت درمانی اش میافزاید:
من در کشور بلژیک تحت درمان قرار گرفتم و از آن موقع دائما درگیر درمان هستم در طول سال گاهی شش یا هفت ماه را در بیمارستان بسر میبرم.
در حال حاضر تنها 25 در صد ریه ام کار میکند و دچار کم خونی شدید شده ام به طوری که هفت بار خونم را به طور کامل تعویض کردهاند.
پوکی استخوان آزارم میدهد و 85 در صد پوستم سوخته است...
این مادر رنج دیده ایرانی اینچنین ادامه میدهد:
خداوند بزرگترین هدیهای که به من داده؛ صبر است به طوری که گاهی خودم از این صبوری دچار شگفتی میشوم.وقتی دچار حملههای تنفسی و یا عصبی میشوم، بیشتر از این که نگران خودم باشم دلواپس فرزندان و خانواده ام هستم. اگر من درد میکشم اما آنها زجر میکشند.تنها امید به خداوند مرا زنده نگه داشته است.

از هموطنانم میخواهم که مردم سردشت و همه جانبازان را فراموش نکنند؛وقتی که جنگ بود، این مردم حتی نگذاشتند یک متر از خاک ایران از دست برود.زن و مرد سردشتی شهر و روستایش را ترک نکرد و ماند و دفاع کرد.حیف که این مردم را از یاد رفته باشند....
می خواهم که در هیچ کجای دنیا، هیچ کس گرفتار بمبهای شیمیایی نشوند؛ که بسیار دردناک و مصیبت بار است.


منبع: پایگاه قربانیان سلاح شیمیائی
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


