صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

مهر رویا

صدای سکوت
کد خبر: ۲۴۱۷۰۹
| |
3283 بازدید
هنوز یکمی مونده بود تا خورشید به وسط آسمون برسه. چند تکه ابر زیبا وسط آسمون جا خوش کرده بود. حامد گوشی رو برداشت گفت: الو ... سلام// پدر گفت: سلام حامد جون.. چطوری؟ خوبی پسرم؟ چه خبر؟ خوش احوالی؟//حامد گفت: خوبم باباجان..شما چطوری؟ بچه ها چطورند؟ هادی، هانیه؟ همه حالشون خوبه؟// پدر گفت: اونا همه خوبند. سلامتی. خداروشکر .. فقط دوری تو اذیتشون میکنه. دیگه چه خبر؟ //حامد گفت: هیچی.. نفسی میاد و میره .. میگذرونیم دیگه.// پدر گفت: ببینم چرا اینقدر صدات گرفته؟

حامد گفت: هیچی بابا!! از غم و غصه است .. چیکار میتونم کنم؟ این آوارگی و بدبختی هَمَش از خریّت خودمه.. نمی دونم چرا اینطوری شد؟ چرا اون روزها حرفت رو گوش ندادم؟ چقدر بهم گفتی حامد! این خانواده به درد وصلت نمیخورند .. دین و ایمون درست و حسابی ندارند .. اما من کور و کر شده بودم و فقط زیبایی های رویا رو میدیدم. رویا تمام دنیام شده بود.

پدر همینطوری که سیم گوشی رو دور انگشتاش می پیچوند با ناراحتی گفت: حامد جون چقدر گفتم دختری که این شکلی وارد زندگیت شده، این شکلی زندگی میکنه، نمیشه خیلی بهش اعتماد کرد.. تو گفتی این خرافات و امل بازیها چیه؟ دیدی زندگیتون به یک ماه نرسیده مهریه اش رو گذاشت اجرا و تو رو بیچاره کرد. بعدا فهمیدیم این خانم چند ساله کار و کاسبیش همینه و تا حالا چند نفر رو همینطوری بدبخت کرده// حامد از پشت گوشی گفت: پدر تورو خدا یادم نیار.. این دوری و بیچارگی همش تقصیر خودمه. من نباید این همه سکه رو قبول میکردم.

پدر که از فرط ناراحتی سرخ شده بود، گوشی رو از دست راستش به دست چپش داد و سفت اون رو توی دستش فشار داد و گفت: قرص و محکم باش.. نباید صدات بلرزه.. کاریه که شده ...توکلت به خدا باشه.. آرزوم اینه که یکروزی برگردی پیشم.. تموم شه این همه دربه دری و بدبختی..// حامد با همون صدای گرفتش گفت: خوشحالم اینا رو میشنوم.. خیلی بهت مدیونم بابا.

پدر گفت: این حرفها چیه .. حالا بگو ببینم چرا اینقدر رنگت پریده و زیر چشمهات گود افتاده!!؟ مریض شدی نکنه!!؟// حامد سری تکون داد و گفت: نه مریض نشدم .. فقط فکر و خیال داره دیونه ام میکنه... برام دعا کن.. فقط دلم به همین خوشه به خدا.// سرباز زد روی شونه حامد و گفت: پاشو داداش.. پاشو وقت ملاقات تمومه...حامد گوشی رو سر جاش گذاشت و از صندلیش بلند شد. نگاه سردی از پشت شیشه به پدر انداخت و آهسته قدم زد و رفت. پدر همینطوری که رو صندلی نشسته بود رفتن پسرش رو با چشمهای نگرانش دنبال میکرد... دیگه خورشید به وسط آسمون رسیده بود و خبری از اون تکه ابرهای زیبا نبود.

وهاب / وبلاگ صدای سکوت
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟