فریب فیسبوکی خانم دکتر
دختری 33 ساله شده بودم، به اصرار پدر و مادرم و برخلاف علاقه خودم در رشته پزشکی تحصیل کردم و سال گذشته پزشک عمومی شدم. در طول تحصیل در دانشگاه چند خواستگار خوب داشتم که چند تن از آنها همدانشگاهی خودم بودند.
به گزارش ایران : پسرهای خوب و ساده و بیآلایشی که من برای ازدواج مناسب میدانستم ولی خانوادهام به بهانههای غیرمنطقی جواب رد میدادند.
همه دختران همسن و سالم ازدواج کرده بودند و زندگی خوبی هم داشتند، آنها نه پزشک بودند و نه مثل من خانواده پولداری داشتند و فقط دلی خوش و جانی روشنبین داشتند.
در سن 33 سالگی به دلیل رفتارهای خودخواهانه خانوادهام در روابط اجتماعیام دچار مشکل شده بودم. پدرم میخواست من طبقه پایین خانهمان را تبدیل به مطب کنم تا بر من نظارت داشته باشد. این رفتار پدرم مرا سخت آزرده کرده بود. به خودم میگفتم آیا فکر میکند تا آخر عمر باید در کنارش باشم؟ یا به من اعتماد ندارد؟
شاید تنها راه ارتباطیام با دوستان قدیم و یافتن دوستان جدید فضای اینترنت و فیسبوک بود. شبها که بیکار بودم چند ساعتی را در فضای فیسبوک میگشتم تا اینکه از این طریق با چند تن از دوستان دبیرستانم ارتباط برقرار کردم.
ابتدا این گشت و گذار برایم دلنشین و سرگرمکننده بود. با چهرههای جدید آشنا میشدم و برای یکدیگر پیام میگذاشتیم و درد دل میکردیم. پس از گذشت چند هفته با پسری جوان به نام «بهنام» آشنا شدم.
در مشخصاتش ذکر شده بود که دانشجوی کارشناسی ارشد متافیزیک است و روحیاتش بسیار شبیه من بود.در ارتباط اینترنتی که با یکدیگر داشتیم از او خوشم آمد و ارتباطمان به ارتباط تلفنی کشید. صدای آرام و دلنشینی داشت.
هر چقدر ارتباط ما بیشتر میشد، احساس میکردم میتوانم به وی اعتماد کنم. قرار ملاقات گذاشتم و وقتی یکدیگر را در یکی از پارکهای شمال تهران دیدیم سر و وضع مرتب و موقرش نظرم را جلب کرد و پیش خودم فکر کردم که مرد آرزوهایم را پیدا کردهام. چند ساعتی با هم گفتوگو کردیم و بعد به یک کافیشاپ رفتیم و یک ساعتی هم آنجا بودیم که تمامی این لحظات برایم بسیار دلنشین بود.
دور از چشم پدرم بعضی از روزها را با «بهنام» میگذراندم بیآنکه به فکر برپا کردن مطبم باشم. «بهنام» وضع مالی خوبی نداشت و به من میگفت هر چند وضع مالی خانوادهاش بسیار عالی است ولی نمیخواهد از آنها پول بگیرد و رابطه خوبی هم با خانوادهاش ندارد و من به دلیل علاقهای که به او داشتم هر گاه به پول احتیاج داشت، در اختیارش میگذاشتم چون فکر میکردم مردی را به دست آوردهام که از هماکنون روی پای خود ایستاده و غرور مردانگیاش اجازه نمیدهد که از خانوادهاش کمک بگیرد. برای اینکه بهنام با تاکسی و اتوبوس به دانشگاه نرود یک خودروی پراید برایش خریدم. کارم روزها این شده بود که با «بهنام» باشم و شبها هم در فیسبوک با یکدیگر گفتوگو کنیم.
دیگر به زخم زبانهای پدر و مادرم اهمیتی نمیدادم و همه چیز برایم عادی شده بود. با وعده ازدواجی که «بهنام» به من داده بود دلخوش بودم که تا چند ماه دیگر به خواستگاریام میآید و از این زندگی پردردسر خانوادگی راحت میشوم.
7 ماه بود که با «بهنام» بودم و در این اواخر احساس میکردم اخلاقش تغییر کرده است. مدام بهانه میگرفت و قهر میکرد.
چند هفته پیش با من تماس گرفت و گفت که خودرويم را قرض میخواهد. خودروی 60 میلیونیام را به او دادم و قرار شد تا شب به من برگرداند ولی آن شب هر چه با تلفن همراهش تماس گرفتم جوابی نشنیدم و از روز بعد فهمیدم تلفنش را خاموش کرده است. چند روزی از این ماجرا نگذشته بود که پدرم سراغ خودرويم را گرفت و من به دروغ گفتم که ماشین را دزدیدهاند.
به اصرار پدرم شکایت کردیم و وکیل خانوادگیمان به دنبال کار پروندهام افتاد ولی نمیتوانستم حقیقت را به خانوادهام بگویم.اگر آنها میفهمیدند آبرویم میرفت، چرا که من خانم دکتر بودم و این کارها از من بعید بود.
در آن چند روز به آدرس و نشانی که از بهنام داشتم سر زدم ولی اثری از او نیافتم حتی در فیسبوک هم اثری از وی نبود. متلکها و سرزنشهای پدرم هر روز بیشتر میشد تا اینکه حقیقت را به افسر پرونده گفتم و به کمک پلیس ردی از «بهنام» را در فرحزاد گرفتیم و هنگامی که با پلیس به پاتوق وی رفتم، بسیار شوکه شدم.
مرد رؤیاهایم با یک دختر دیگر در آلاچیق نشسته بودند و مشغول قلیان کشیدن بودند. باور نمیکردم، جلو رفتم و یک سیلی به صورت «بهنام» زدم. در تصوراتم نمیگنجید که وی با دختر دیگری همراه باشد.
خودرويم را از او پس گرفتم و چند روز بعد برای پیگیری پرونده به کلانتری رفتم و متوجه شدم که «بهنام» با اسمهای مختلف در فیسبوک دختران سادهلوحی مانند من را فریب میدهد و با ادعاهای دروغین از آنها سوءاستفاده میکند و تاکنون چند دختر دیگر از او شکایت کردهاند.
وقتی خانوادهام موضوع را فهمیدند، نمیدانید چه بلایی بر سرم آوردند.
از خجالت 3 روز از اتاق خارج نشدم. پیش خودم فکر میکردم نه این درست است که خانوادهام مرا تحت کنترل شدیدی قرار میدهند و خود را از همه بالاتر میدانند و نه این درست است که در یک فضای مجازی بتوان همسر ایدهآل خود را پیدا کرد. حالا من ماندهام و زخم زبانهای پدرم، آخر من یک خانم دکتر فریبخورده هستم!
فرار از کتکهای 5 ساله شوهر بدرفتار
زنی در دادگاه خانواده گفت: بیش از 5 سال از زندگی مشترکمان میگذرد و شوهرم در این سالها مرا مورد ضرب و شتم قرار داده است. زنی با مراجعه به دادگاه خانواده شهید محلاتی دادخواست جدایی خود را به قاضی شعبه 245 این مجتمع قضایی خانواده ارائه کرد. این زن با اشاره به اینکه حدود 5 سال و نیم از زندگی مشترکمان میگذرد، گفت: شوهرم دست بزن دارد و بارها مرا کتک زده است.
وی ادامه داد: هیچگاه نگذاشتهام کسی از رفتارهای شوهرم باخبر شود و همیشه کارهایش را از دیگران مخفی کردهام. وی بار دیگر در حضور قاضی با بیان اینکه یک بچه 4 ساله داریم، عنوان کرد: شوهرم هنگام عصبانیت نمیتواند خودش را کنترل کند و ناراحتیاش را سر من خالی میکند.
وی افزود: باید هرچه سریعتر از شوهرم جدا شوم چون دیگر تحمل این وضع و عصبانیتهای دائمی وی را ندارم در واقع شوهرم مرد زندگی نیست. این زن بیان کرد: در این همه سال زندگی مشترک، رفتارهای شوهرم را تحمل کردم و وی عادت به سکوتم کرده و تصور میکند که هیچگاه دادخواست طلاق از سوی من ارائه نخواهد شد.
وی افزود: در حال حاضر نیز آثار کتکهای شوهرم در بدنم وجود دارد و من این موضوع را 5 سال تحمل کرده و بروز ندادهام؛ در حال حاضر تنها به جدایی میاندیشم و از دادخواستم منصرف نخواهم شد. قاضی این شعبه بعد از صحبتهای زن حکمی مبنی بر طلاق صادر نکرد و رسیدگی به پرونده را با حضور مرد و گواهی پزشکی قانونی در خصوص اثبات ضرب و شتم از سوی مرد به روزی دیگر موکول کرد.


