روزهای بارانی شهر ما
مهیار عربی
کد خبر: ۲۲۳۴۰۵
| | 2487 بازدید
در يك روز سرد و باراني به قصد تفريح رفتيم پيادهروي! (خاك بر سرمان، از بس تفريح نكردهايم به قدم زدن روي پيادهروهايي كه از ميدان مين هم خطرناكترند، ميگوييم تفريح!)
بگذريم، شال و كلاه كرديم و راهي شديم، تازه وارد خيابان اصلي شده بوديم كه... پاچه شلوارمان خيس شد، به دوروبرمان نگاه كرديم، ديديم خبري نيست، كسي هم نبود! پشت به خيابان داشتيم شلوارمان را بررسي ميكرديم كه يكهو احساس كرديم پشت شلوارمان هم خيس شد.
به گمانم يكي ميخواست شرافت ما را لكهدار كند! خشكمان زده بود و همينجوري زل زده بوديم به خيابان! كه با صداي خودرويي كه از كنار ما رد شد به خودمان آمديم و با ديدن خودرو تازه متوجه شديم كه خيسي شلوار ما به سبب وجود درياچههاي تازه تاسيسي است كه بعد از اين بارشها در چاله، چولههاي خيابان احداث شده بودند! و هر خودرويي كه از كنار ما ميگذشت، بخشي از آنها را روي شلوار ما ميريخت! از آن پس ششدانگ حواسمان به درياچههاي داخل خيابان بود و عبور خودروها را يكي يكي رصد ميكرديم كه ناغافل احساس كرديم زيرپايمان خالي شد، تا به خودمان جنبيديم تا زير زانو داخل يك چاله فرو رفتيم، بهت زده شروع كرديم به داد و فرياد، عربده كشيديم، به زمين و زمان چنگ انداختيم اما كسي به دادمان نرسيد، تا اينكه بعد از كلي دست و پا زدن به هر بدبختياي كه بود، خودمان را از چاله كشيديم بيرون، سرمان را كه بلند كرديم، ديديم خانم نسبتا محترمي هرهر به ما ميخندد! گفتيم اين جاي كمك كردن شماست؟ گفت: «شما هشتمين نفري هستيد كه داخل اين چاله ميافتيد!» خواستيم چيزي بگوييم اما فكر كرديم اعصابمان به هم ميريزد و تفريحمان خراب ميشود! هيچي نگفتيم و به پيادهروي ادامه داديم، اما مچ پايمان بدجوري درد ميكرد، اگرچه در روزهاي غيرآفتابي معمولا تاكسيها كار نميكنند اما بناچار لنگ لنگان رفتيم سر خيابان و با ديدن اولين خودرو گذري گفتيم: دربست بيمارستان.
الان چند روزي است كه با بدني كوفته و پايي گچ گرفته مدام روي تخت دراز كشيدهايم و داستان شهري را ميخوانيم كه...
نقل ميكنند در سرزميني بسيار دور، وسط شهري زيبا چاه بزرگي قرار داشت كه ملت مدام داخل آن ميافتادند و با دست و پاي شكسته راهي بيمارستان ميشدند، بعد از مدتي كه تلفات سقوطكردهها به چاه افزايش پيدا كرد و اعتراضات مردم هم بيشتر شد، مسوولان اين سرزمين بسيار دور، مثل ساير مسوولان در همه جاي دنيا تصميم گرفتند با حضور كارشناسان و فرزانگان خود، سمينارها و ميزگردهاي بسياري براي حل اين مشكل برگزار كنند!
خلاصه، بعد از چند ماه در همايشي با حضور مردم، يكي از كارشناسهاي زبده با صدايي رسا(!) به همه اعلام كرد كه: «حضار محترم، بعد از ساعتها كار كارشناسي! به اين نتيجه رسيديم كه بايد هميشه يك دستگاه آمبولانس در كنار اين چاه آماده باشد تا اگر خداي نكرده كسي داخل چاه سقوط كرد، سريعا به بيمارستان منتقل شود!».
ملت همه هورا كشيدند، آفرين! ايول! دمت گرم! و... در بحبوحه اين همه تشويق، يكي ديگر از كارشناسان پا شد و رو به همه گفت: «الحق كه همتون نفهميد! آخه اينم شد راه حل؟» ملت گفتند: خب، به نظر شما چه كار بايد كرد؟.
كارشناس خبره گفت: «تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بيمارستان، كه بدبخت جون داده، ما بايد كنار اين چاه يك بيمارستان بسازيم!» ملت ديگه خيلي حال كردند، كف زدند، سوت كشيدند، خودشان را به در ديوار زدند، كه ايول عجب كارشناس مخي! كه يكهو يك كارشناس ديگر پا شد و گفت: «آخه اين شد راه حل؟! اين همه خرج كنيم كنار اين چاه يك بيمارستان بسازيم كه چي بشه؟» ملت كه خيلي تعجب كرده بودند، گفتند: خب به نظر شما چه كار بايد كرد؟.
كارشناس محترم فرمود: «اين كه واضحه، ما اين چاهو پر ميكنيم، بعد نزديك بيمارستان يك چاه ديگه ميزنيم!»
جسارت كه نباشد در شرايط فعلي، پيشنهاد اين كارشناس آخري چندان هم بد نيست!
منبع: جامجم
بگذريم، شال و كلاه كرديم و راهي شديم، تازه وارد خيابان اصلي شده بوديم كه... پاچه شلوارمان خيس شد، به دوروبرمان نگاه كرديم، ديديم خبري نيست، كسي هم نبود! پشت به خيابان داشتيم شلوارمان را بررسي ميكرديم كه يكهو احساس كرديم پشت شلوارمان هم خيس شد.
به گمانم يكي ميخواست شرافت ما را لكهدار كند! خشكمان زده بود و همينجوري زل زده بوديم به خيابان! كه با صداي خودرويي كه از كنار ما رد شد به خودمان آمديم و با ديدن خودرو تازه متوجه شديم كه خيسي شلوار ما به سبب وجود درياچههاي تازه تاسيسي است كه بعد از اين بارشها در چاله، چولههاي خيابان احداث شده بودند! و هر خودرويي كه از كنار ما ميگذشت، بخشي از آنها را روي شلوار ما ميريخت! از آن پس ششدانگ حواسمان به درياچههاي داخل خيابان بود و عبور خودروها را يكي يكي رصد ميكرديم كه ناغافل احساس كرديم زيرپايمان خالي شد، تا به خودمان جنبيديم تا زير زانو داخل يك چاله فرو رفتيم، بهت زده شروع كرديم به داد و فرياد، عربده كشيديم، به زمين و زمان چنگ انداختيم اما كسي به دادمان نرسيد، تا اينكه بعد از كلي دست و پا زدن به هر بدبختياي كه بود، خودمان را از چاله كشيديم بيرون، سرمان را كه بلند كرديم، ديديم خانم نسبتا محترمي هرهر به ما ميخندد! گفتيم اين جاي كمك كردن شماست؟ گفت: «شما هشتمين نفري هستيد كه داخل اين چاله ميافتيد!» خواستيم چيزي بگوييم اما فكر كرديم اعصابمان به هم ميريزد و تفريحمان خراب ميشود! هيچي نگفتيم و به پيادهروي ادامه داديم، اما مچ پايمان بدجوري درد ميكرد، اگرچه در روزهاي غيرآفتابي معمولا تاكسيها كار نميكنند اما بناچار لنگ لنگان رفتيم سر خيابان و با ديدن اولين خودرو گذري گفتيم: دربست بيمارستان.
الان چند روزي است كه با بدني كوفته و پايي گچ گرفته مدام روي تخت دراز كشيدهايم و داستان شهري را ميخوانيم كه...
نقل ميكنند در سرزميني بسيار دور، وسط شهري زيبا چاه بزرگي قرار داشت كه ملت مدام داخل آن ميافتادند و با دست و پاي شكسته راهي بيمارستان ميشدند، بعد از مدتي كه تلفات سقوطكردهها به چاه افزايش پيدا كرد و اعتراضات مردم هم بيشتر شد، مسوولان اين سرزمين بسيار دور، مثل ساير مسوولان در همه جاي دنيا تصميم گرفتند با حضور كارشناسان و فرزانگان خود، سمينارها و ميزگردهاي بسياري براي حل اين مشكل برگزار كنند!
خلاصه، بعد از چند ماه در همايشي با حضور مردم، يكي از كارشناسهاي زبده با صدايي رسا(!) به همه اعلام كرد كه: «حضار محترم، بعد از ساعتها كار كارشناسي! به اين نتيجه رسيديم كه بايد هميشه يك دستگاه آمبولانس در كنار اين چاه آماده باشد تا اگر خداي نكرده كسي داخل چاه سقوط كرد، سريعا به بيمارستان منتقل شود!».
ملت همه هورا كشيدند، آفرين! ايول! دمت گرم! و... در بحبوحه اين همه تشويق، يكي ديگر از كارشناسان پا شد و رو به همه گفت: «الحق كه همتون نفهميد! آخه اينم شد راه حل؟» ملت گفتند: خب، به نظر شما چه كار بايد كرد؟.
كارشناس خبره گفت: «تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بيمارستان، كه بدبخت جون داده، ما بايد كنار اين چاه يك بيمارستان بسازيم!» ملت ديگه خيلي حال كردند، كف زدند، سوت كشيدند، خودشان را به در ديوار زدند، كه ايول عجب كارشناس مخي! كه يكهو يك كارشناس ديگر پا شد و گفت: «آخه اين شد راه حل؟! اين همه خرج كنيم كنار اين چاه يك بيمارستان بسازيم كه چي بشه؟» ملت كه خيلي تعجب كرده بودند، گفتند: خب به نظر شما چه كار بايد كرد؟.
كارشناس محترم فرمود: «اين كه واضحه، ما اين چاهو پر ميكنيم، بعد نزديك بيمارستان يك چاه ديگه ميزنيم!»
جسارت كه نباشد در شرايط فعلي، پيشنهاد اين كارشناس آخري چندان هم بد نيست!
منبع: جامجم
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


