مرض برقي (شعر طنز)
مرض برقي
قبض برق پیرزنی را به بیمارستان فرستاد- (آفتاب)
رفت پیری بس مریض و بس غمین نزد دکتر با دو صد آه حزین
که خدایا مردم از دردی چنین هم مثالش را ندیدم در زمین
روحم از جسم وتنم بیرون شده دیده هایم پر زاشک وخون شده
گفت دکتر اندکی آرام گیر پس زبانت راکمی درکام گیر
درد خود را یک به یک تو شرح کن تا مداوایت کنم از بیخ وبن
قند وچربی تو بس بالا زده قلب تو ناگه کمی در جا زده؟
اوره ات پس اندکی افزون شده یا فشارت قاتلی مجنون شده؟
گفت آن زن درد من باشد بتر کرده من را بس پریشان ،دربه در
برق من بالا زده بس ای طبیب برده جانم برلبم آن نا نجیب
همچو قبض برق قاتل پس که دید این تن مارا بلرزاند چو بید
در زمستان گاز ما بالا زند فصل گرما برق ما افزون شود
دیگر ایام خوشیها شد تمام باد کولر ،روشنیهای مدام
یا بباید ساخت با هرم هوا یا بگیرد جانمان را برق ما


