در نيمه سوخته...!
چند داستانك به مناسبت ايام فاطميه
کد خبر: ۱۵۹۰۵۵
| | 7935 بازدید
1
داشتی خودت را به خاطر من به کشتن می دادی عزیزم! راستی حال «محسن» چطور است؟
کودک، نفس نفس می زد: «بابا سلام... فضه گفت: بیا!» مرد از هوش رفت ...
(منبع: بحارالانوار، جلد 43، ص 214 - 215)
3
به نجّار گفت: مي تواني دري برايم بسازي؟
نجار پرسيد: براي كجا؟
مرد پاسخ داد: براي در ورودي خانه ام.
نجار پرسيد: مگر در خانه ات چه شده؟ مرد گريست ...
4
مانده بود چه بگوید. حرفی برای گفتن نداشت. از خجالت سرش را پایین انداخته بود و اشک می ریخت. چاره ای نبود ... دو دستی امانتی را تحویل داد و گفت: «ببخشید! امانتدار خوبی نبودم؛ پهلویش شکست ...»
محمد ممبيني
داشتی خودت را به خاطر من به کشتن می دادی عزیزم! راستی حال «محسن» چطور است؟
****
2کودک، نفس نفس می زد: «بابا سلام... فضه گفت: بیا!» مرد از هوش رفت ...
(منبع: بحارالانوار، جلد 43، ص 214 - 215)
****
3
به نجّار گفت: مي تواني دري برايم بسازي؟
نجار پرسيد: براي كجا؟
مرد پاسخ داد: براي در ورودي خانه ام.
نجار پرسيد: مگر در خانه ات چه شده؟ مرد گريست ...
****
4
مانده بود چه بگوید. حرفی برای گفتن نداشت. از خجالت سرش را پایین انداخته بود و اشک می ریخت. چاره ای نبود ... دو دستی امانتی را تحویل داد و گفت: «ببخشید! امانتدار خوبی نبودم؛ پهلویش شکست ...»
محمد ممبيني
گزارش خطا
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟


