علی دایی؛ یک نمونه! / تخته خاکستری
مصطفی جلالی فخر در آخرین یادداتش در وبلاگش تحت عنوان علی دایی؛ یک نمونه! نوشت: دكتر ارسيا تقوا، دوست قدیمی من است. دوست دبیرستان تا حالا که البته هرازگاهی به بهانه عبور ستاره دنبالهدار هالی از نزدیکی زمین، همدیگر را میبینیم. خیلی کم از هم خبر میگیریم اما همچنان این حق را برای خود قائلیم (و از آن استفاده میکنیم) که همدیگر را به نام کوچک صدا کنیم و احیانا شوخی و متلک و دستانداختن و گیردادن به اندک تارهای باقیمانده موهای جاویدانش!
دکتر تقوا روانپزشک است و دستی هم بر سینما و نقد فیلم و هنر دارد. خودش تعریف کرده که در دوران کودکی، بازیگری در یک کار تلویزیونی را هم تجربه کرده و به نظرم هنوز هم این توانایی را دارد... او به رفتارها و واکنشهای اجتماعی هم علاقهمند است و صاحبنظر. کتاب تازهاش چندی پیش توزیع شد. نشر قطره آن را منتشر کرده و نامش "شایعه نفس میکشد".
در تورقی چند دقیقهای به نظرم جالب آمد. طراحی جلدش را ابراهیم حقیقی انجام داده و از این کتابهای به دردبخور باکلاس است کلا!... یکی از سه نفری هم که کتاب را به آنها تقدیم کرده غلامحسین ساعدی ست که احتمالا بیشتر به دلیل ناسیونالیستی/ شغلی است و یادم باشد برایش مضمون کوک کنم!.. بهانه "هالی"گونهی تازهی ارتباط ما پس از ماهها، تبریک سالنو و از این جور کارهای فراموششده نبود (که خب در یک اپیدمی اجتماعی کلا مدفون شده)، بلکه یک پیشنهاد غیرمترقبه بود. گفت یک مطلب نوشته در بارهی رفتار اغراقآمیز جامعه با علی دایی و دوست دارد من آن را در سایتم بگذارم. گفتم :"تخته خاکستری دربست مال شما!".
این دومین نوشته مهمان تخته خاکستری ست که قبلیاش در وبلاگ قبلی بود و این دومیست. در کل با حرف ارسیا موافقم که فاصله زمانی میان غوره و مویز شدن (و بالعکس!) در جامعه ما گاهی یک شب است؛ اما به نظرم نویسنده مطلب هم در دام ستایش زیادی از علی دایی گرفتار شده؛ هرچند خودش آن را کاملا تکذیب میکند. راستش با او موافق نیستم که دایی "قهرمان ملی" ست، و البته همه ميدانند كه له کردن نامآوران هم راه صوابي نيست. به قول مجریان کلیشهای، این شما و این مطلب ارسیاخان که سبیلهایش دارد جوگندمی میشود!
"بازخواني چندسال اخير جایگاه علي دايي، يادآور رفتاری تکراریست در برابر آدم هايي كه آنها را برحسب صلاحديد خود، ميان دو حد بالاترين و پايينترين ميچرخانيم . پانزده سال است كه او را ميشناسيم؛ چه زماني كه یک فوتباليست و لژيونري "سختكوش" بود و چه هنگامي كه مربي سايپا و بعد تیم ملي شد و چه اكنون كه مربي پرسپولیس است که میگویند محبوبترين تيم آسياست. آن روزها را به خاطر بياوريم: افتخار ورزش ايران، شيرمرد آذري، فوتباليست تحصيلكرده، ورزشکار بااخلاق، آقای گل جهان، سرور و اسطوره و... او بود که كره جنوبي را در جام ملتهاي آسيا 1996 با گلهايش به سختي تحقير كرد. در صعود ايران به جام جهاني 98 نقشي غيرقابلانكار داشت. فوتباليست سال آسيا در 1999 شد.
به اروپا رفت و در تيم درجه اول بايرمونيخ حضور يافت. در جام باشگاههاي اروپا، با پيراهن هرتابرلين به چلسي و ميلان گل زد... و آن قدر گلزنی کرد که موفقترين لژيونر ايرانی شد. مردم هم پیشتر و بیشتر از اندازهی موفقیتهای دایی، جامه یک قهرمان ملی را برایش دوختند و تنش کردند و انصافا برازندهاش هم بود... و اين ابتداي ورود به تالار "داستان قهرمانان اين ديار" بود! مگر قهرمانان اين جايي چه داستاني دارند كه ديگران ندارند؟ به نظر ميرسد داستان قهرمانان محبوب افتخارآفرين با "قهرماني" به پايان نميرسد؛ انگار بعد از اين كه به اوج ميرسند بايد داستان ديگري را هم تجربه كنند. داستان فروغلطيدن، به حضيض در آمدن، به گل نشستن و له شدن. خرد و تحقير شدن. جوابگوی مشكلات بسيار بودن. سپربلاي ديگران شدن!
باز یادمان هست که درجام جهاني 2006 كمتر كسي انتظار برد ايران در مقابل مكزيك و پرتغال را ميكشيد. اما پس از پايان بازيها، هجوم انتقادها باريدن گرفت و بر خلاف انتظار، این علی دایی بود که بيش از همه (و مربی) آماج اين انتقادها بود؛ در حدی که اصلا با تيم ملي به ايران برنگشت و رسانهها نوشتند و گفتند که "روي برگشت نداشت!" كسي حاضر نبود به صحبتهاي دايي گوش كند و همه یک صدا، او را عامل اصلي شكست میدانستند. مردم خشمگين بودند و دايي بهترين سپر بلا. زمينزدن او چنان لذتي به همراه ميآورد كه كسي در آن ميانه به ضعفهاي عميقتر نميانديشيد.
چند ماه بعد بود که او زیر سایه سنگین شکست، کارش را در سایپا به عنوان مربی آغاز کرد و برخلاف انتظار افکار عمومی نکوهشگر، سايپا قهرمان جام برتر ششم شد و دوباره دایی اوج گرفت. دوباره ستایشها در فرایندی تصاعدی بالا گرفت و چندی بعد در كمال ناباوري به عنوان سرمربي تيم ملي از جام گردون شانس بيرون آمد... اما انگار شاهد اوج و فرود او بودن مزه كرده بود. آن قدر كه به فاصله چند هفته و پس از شكست در مقابل عربستان، همه صدهزار نفری که هفته قبل ستایشگر او بودند، یک صدا فریاد زدند که:"دائي حيا كن، تيم ملي را رها كن!" اين خواست چنان قوي بود كه فدراسيون به رغم همه حمايتهاي قبلياش، يك روز دیگر هم طاقت نیاورد و راي به اخراج او داد و البته اين پايان كار نبود.
صرف رفتن راضيكننده نبود و بايد با سرو صدا و تحقیر ميرفت. او فقط بيتجربه خوانده نشد بلکه نحوهي تمرينها و اخلاق و رفتار و كجخلقی با بازيكنان و خبرنگاران و لجاجت و... هم به رخش کشیده شد تا اصلا توانی برای پاسخ نباشد. بعد از آن كه مدتها گذشت و ديگر زمين زدن دايي لذتي به همراه نميآورد و خيليها فراموش كردند كه او عامل اصلي نرفتن ايران به جام جهانی آفريقای جنوبي بوده و سپربلاهای بهتری مثل فدراسيون و كفاشيان و قطبی و .. مطرح شدند، علي دايي در كسوت سرمربي پرسپوليس برگشت تا بلکه این پرسپوليس نيمهجان و پاي درگلمانده را نجات دهد.
به نظر میرسد حالا در چند قدمی به دست آوردن جام حذفی، چنین شده است و البته کاملا حس میشود که عدهای او را براي لهشدني ديگر در آبنمك ذهن خود قرار دادهاند تا بلکه دوباره این بازی ادامه یابد. اول خواستند با حاشیهي بزرگی مثل "عابدزاده" چنین کنند که دایی، هوشمندانه در این دام گرفتار نشد. اما شب دراز است و قلندر بیدار!
کسی قربانی دایی نشده . اگر به جایی رسیده تلاش خودش بوده و در ضمن او کمی مغرور است خودخواه نیست.



