من 40 سال است كه قاچاقي زنده ام!
گفت و گوي "تابناك" با عبدالله جاسبي
دكتر عبدالله جاسبي به عنوان يكي از فعالان سياسي و اجرايي در پيش و پس از انقلاب، همواره از جهات گوناگون مورد توجه بوده است كه شايد مسئوليت دفتر سياسي حزب جمهوري اسلامي و رياست دانشگاه آزاد اسلامي را بتوان از مهمترين و شايد بحث انگيزترين آنها به شمار آورد. در اين گفت و گو سعي كرديم برخي از اين مباحث را با وي به گفت و گو بنشينيم.
تابناك: آقای دكتر جاسبی، ممكن است خلاصهای از مبارزات پیش از انقلاب را بیان كنید؟
جاسبي: من در آغاز، اشارهای سریع به گذشته میكنم، چون بنا ندارم راجع به پیش از انقلاب خیلی بحث كنم. ما از كودكی در سیاست و مبارزه بودیم و این هم خواست خدا بود كه محل زندگی ما در تهران در دو محل سیاستخیز و حادثهخیز بود؛ یكی خیابان پامنار بود كه این خیابان به خاطر اینكه محل اقامت و منزل آیتالله كاشانی بود، جریان ملی شدن نفت در آنجا شكل گرفته و مركز سیاسی آن روز بود و دیگر اینكه منزل ما هم در كوچه سرپولك چهار راه سیروس پشت مسجد آیتالله بهبهانی بوده كه آن محل هم یك محل كاملاً سیاسی بود و جریانات انجمنهای ایالتی و ولایتی از آنجا آغاز شد.
خود ما هم از بچگی در هیأتهای مذهبی و از اول در سیاست بودیم. از سال 41، 42 كه حركت و نهضت امام (ره) آغاز شد، ما وارد این جریان شدیم و الحمدالله با تمام جزر و مدهایی كه وجود داشت تا امروز در همین خط داریم حرك میكنیم.
من سالهای دهه چهل را به خوبی درك كردهام. من نخستین دیدارم با حضرت امام سال 42 روز شهادت امام جعفر صادق بود. ما یك گروهی بودیم هفت، هشت نفر، خلاصه از مدرسه فارغالتحصیل شده بودیم و میخواستیم برویم دانشگاه. برای خودمان گروهی شده بودیم؛ گروه سیاسی و مبارزه با شاه و برای همین، تصمیم گرفتیم یك كارهایی بكنیم.
بعد گفتیم مجوز شرعی میخواهیم، دو نفر برای هماهنگی رفتیم خدمت حضرت امام، نخستین باری بود كه من حضرت امام را میدیدم؛ همان روزی بود كه شب به مدرسه فیضیه حمله كردند و ما شاهد آن حوادث بودیم.
ما رفتیم خدمت امام، ولی جسارت این را پیدا نكردیم كه با امام صحبت كنیم و بخواهیم مجوز بگیریم. به هر حال آن روز خیلی برای ما، روز باشكوهی بود.
در دوران زندگیمان تا یك مدت پس از دانشكده و پشت سرگذاردن دوران پر حادثه 15 خرداد و دوره سربازی سیزده هفتهای نظام وظیفه، با آقایان دكتر حداد عادل، شهید دكتر عباسپور، شهید علی باكری و عدهای دیگر میگذراندیم، چون آن موقع دانشگاهها هیأت علمی نداشتند و برای همین، شاگردان ممتاز و اول را میگرفتند. سیزده هفته میفرستادند، به دوره آموزشی در پادگان و بعد به استخدام دانشگاه درمیآوردند.
حداد عادل از شیراز بود، شهید عباس پور از دانشگاه تهران برای صنعتی شریف. خیلی افراد دیگری كه ما دوران سربازی با آنها آشنا شدیم. در آنجا یك زمینهای ایجاد شد برای مبارزه و بحث و آشنایی با نیروهای متدین و در ادامه آن به آشنائی با گروه مؤتلفه و شركت قایم انجامید و من در كتاب از «غبار تا باران»، در این موارد توضیحاتی دادهام.
البته جلد اول این كتاب، تا سال 42 است و جلد دوم ـ اگر دربیاید ـ مربوط به بخش سالهای 47و 48 است كه در آن سالها تشكیلات زیرزمینی ما به وجود آمد و ما با كمك شهید نامجو، شهید اقارب پرست، شهید كلاهدوز، شهید عباس پور، شهید آیت تشكیلاتی ایجاد كردیم.
این تشكیلات در نیروهای مسلح نفوذ كردند و یكی از اینها ـ شهید كلاهدوز ـ در گارد جاویدان بود؛ او كه پس از انقلاب نخستین فرمانده سپاه بود، اهمیت كارش به گونهای بود كه اگر كوچكترین اطلاعاتی پیدا میكردند، همه ما را تا هفت پشت اعدام میكردند، خیلی كار خطرناكی بود؛ یعنی گاه كه این مسائل سالهای اخیر علیه من مطرح میشود، به من میگویند تو چقدر پوست كلفتی؟ میگویم: شما نمیدانید ما چهل سال پیش قرار بوده اعدام بشویم و هماکنون چهل سال است كه قاچاقی زندهایم؛ بنابراین، چیزی نداریم كه از دست بدهیم.
البته تشكیلات ما بعدها به خاطر ارتباطی كه ما با برخی از عناصر اولیه مجاهدین خلق داشتیم، خیلی وضع حساسی پیدا كرد. به همین دلیل، ما كار را متوقف كردیم و یكی از دلایلی كه من به خارج از كشور رفتم اصلاً همین بود كه قرار شد برویم، چرا كه آنهایی كه در مركزیت بودند، نمیتوانستند سرنخها را لو بدهند.
اتفاقاً سرتیپ محمدرضا رحیمی را دستگیر كردند، یك مدتی زندان بود، ولی خوشبختانه به دلایل دیگری دستگیرش كردند و مدتها ایشان زندان بود، منتهی دستگیریاش به خاطر عضویت در تشكیلات ما نبود، خوشبختانه آن موقع كه او دستگیر شد، من در انگلستان بودم.
یكی دو هفته من اصلاً خوابم نمیبرد، میترسیدم یك باره شبكه لو برود، ولی خوشبختانه پس از چند هفته یك پیك برای ما فرستادند كه خیالتان راحت باشد و هیچ اطلاعاتی از ایشان راجع به شبكه درز پیدا نكرده و عامل دستگیریاش هم تشكیلات ما نبوده است.
به هر حال گذشت تا آستانه حضور انقلاب شكوهمند اسلامی كه همه وارد صحنه شدند و در خدمت انقلاب بودند. حالا اینها هم البته دارد نوشته میشود و به صورت یك كتاب درخواهد آمد و خاطرات خود من هم در حال آماده شدن است، چون من خودم فرصت ندارم، همین طوری ضبط میكنم ولی هنوز پیاده و تنظیم نشده است.
خدمت شما عرض كنم، تا رسیدیم به انقلاب و انقلاب پیروز شد و بعدش هم ما در حزب جمهوری اسلامی بودیم كه خوب در زمان شهید بهشتی من مسئول تشكیلات بودم و پس از مدتی، بنا به خواست آیت الله خامنهای جانشین دبیر كل حزب جمهوری اسلامی شدم، تا زمانی كه فتیله حزب پایین آمد و قبل از آن دو كنگره برای حزب برگزار شد.
البته من در حال نوشتن خاطرات حزب جمهوری اسلامی نیز هستم كه سه جلد آن تا كنون منتشر شده، (چهار جلد كه در واقع ابتدا یك جلد منتشر كردیم كه بعد شد همان جلد چهارم) البته فكر میكنم سه جلد دیگر هم منتشر شود و دانشگاه آزاد اسلامی در دفتری كه به نام دفتر مطالعات انقلاب اسلامی دارد، اینها را تدوین و منتشر میكند كه گمان میكنم تا جلد شش و هفت خواهد رسید.
حدود ده سال پیش كه من جلد اول را بردم و خدمت حضرت آیت الله خامنهای تقدیم كردم، ایشان فرمودند شما با این همه كارهایی كه دارید، به اینكار میرسید؟ من گفتم: ما اگر تاریخ این حزب را ننویسیم، بعداً مخالفان و دشمنان ما خواهند نوشت.
هماكنون درباره دانشگاه آزاد اسلامی هم ما نوشتن تاریخ دانشگاه آزاد اسلامی را آغاز كردیم. البته دو سه جلد كتاب راجع به تاریخچه تشكیل دانشگاه آزاد اسلامی و نیز حدود پنجاه جلد هم تاریخ واحدها نوشته شده و به چاپ رسیده و یا در حال چاپ است كه مجموعاً شاید به صد جلد كتاب تا اردیبهشت ماه برسد.
تابناك: نام تشكیلاتی كه پیش از انقلاب تشكیل دادید، چه بود؟
جاسبي: بی نام بود. اصلاً من نامش را در آن خاطرات حزب جمهوری اسلامی هم ننوشتم، چون اصلاً نام نداشت و یكی از مسائل امنیتی ما همین بود كه اصلاً هیچ اثری حتی نام از چیزی هم نباید به جای بگذاریم.
تابناك: پس بهتر است مصاحبه را دو بخش بكنیم؛ بخشی برمیگردد به سوابق شما در پیش از انقلاب و كوران انقلاب و یك بخش هم كه فعالیتهای اجرایی پس از انقلاب.
جاسبي: اجازه دهید خاطرهای را به شما بگویم كه ببینید ما چگونه عمل میكردیم، الان نسل سومیها نمیدانند چه خبر بوده. ما در آن دوران، به ویژه پس از ضربهای كه چریكهای فدایی خلق و مجاهدین خلق از رژیم خوردند، (روابط گوناگونی با آنها داشتیم، مثلاً شهید علی باكری كه عضو هسته اول مجاهدین خلق بود و بسیار انسان وارسته و بزرگی بود و اعدام شد؛ او از نیروهای صمیمی ما بود. یا فرد دیگری كه حسن راهی... بود، البته دستگیر شد و بعد زندانی شد و توی زندان تغییر ماهیت داد... دیگری بهمن بازرگانی بود و دیگری رضا باكری و... )
خوب اینها به خاطر ارتباطاتی كه با ما داشتند و بعد از اینكه دستگیر شدند، وضع ما خیلی شكننده شد. در آن موقع استراتژی این بود كه برای حفظ نیروهایی كه داریم، (چون ما در درون نیروهای مسلح نفوذ كرده بودیم) قرار شد از نظر امنیتی همه چیز را به اصطلاح تحتالشعاع مسائل امنیتی قرار دهیم؛ مثلاً ما حتی یك شماره تلفن از دوستانمان نمینوشتیم و همه را حفظ میكردیم؛ ما كتابهای را كه آن موقع میدادیم دوستانمان مطالعه میكردند، مثل همین كتاب تاریخ بیست ساله ایران و كتابهای دیگر.
آنها را گونهای تنظیم كرده بودیم كه اگر طرف را گرفتند، كتاب را از من نگرفته باشد؛ بنابراین، ما كتاب را میبردیم در این دست فروشیهای كنار خیابان به او میدادیم و میفروختیم و میگفتیم حالا تو برو بخر كه طرف زیر شكنجه هم اگر رفت و راست گفت، بالاخره همان است دیگر؛ یعنی میخواهم بگویم ما روش خاصی داشتیم و بعد هم اصل را بر این گذاشته بودیم كه همیشه تحت تعقیب هستیم، مگر عكس آن ثابت شود؛ یعنی ما اگر میخواستیم جلسهای بگذاریم. اگر از خانه بیرون میآمدیم، فرض میكردیم كه در تعقیب هستیم، كنترل میكردیم و اگر ثابت میشد كه ثابت میشد كه تحت تعقیب نیستیم، آنوقت میرفتیم سر جلسه.
این برای سالهای 48 تا 51 است كه بدترین سالها بود؛ آن هم پس از ضربهای كه مجاهدین خلق و چریكیهای فدایی خلق خورده بودند. خاطرهای كه میخواهم بگویم، این است كه من وقتی به انگلستان رفتم، (میخواهم بگویم چه حالتی داشتیم و خودمان هم خبر نداشتیم)، در آنجا نیز این حالت روحی كه اینجا پیدا كرده بودم، آنجا هم همین حالت را داشتم و فكر میكردم همه مردم جاسوسند، مگر عكسش ثابت شود. مثلاً كسی میآمد و از كنار ما رد میشد، من فكر میكردم او جاسوس است و میخواهد برود و گزارش بدهد. چهار پنج ماهی كه گذشت، تازه فهمیدم ما مشكل پیدا كرده بودیم و اصلاً این خبرها نیست.
تابناك: تشكیلات شما كی به وجود آمد و مركزیت آن چه كسانی بودند؟
جاسبي: اساسنامه ما درسالهای 47 و 48 شكل گرفت. ببینید ما یك هسته مركزی داشتیم؛ من بودم، شهید نامجو بود، شهید عباس پور بود و شهید آیت. این هسته مركزی بود كه بعدش به شاخهها و گروههای دیگر میرسید.
تابناك: آیا شهید كلاهدوز هم در هسته مركزی بود؟
جاسبي: نه. ایشان از طریق شهید نامجو به تشكیلات پیوست. سرتیپ طوطیای یكی دیگر از افراد ما بود كه الان بازنشسته شده است. هماكنون از تشكیلات قبلی ما كه نظامی بودند، هفت هشت نفرشان زندهاند كه این تیمسار رحیمی، یكی ازآنهاست و از كسانی بود كه مستقیم با من ارتباط داشت.
بعد از رفتن من به انگلستان او به هسته مركزی پیوست. چند سال پیش، یك روزی از روزهای عید رفته بودیم خدمت آیت الله خامنهای. ایشان خوب وی را میشناسد، صحبت به پیش از قبل انقلاب كشید. ایشان گفت: من و دكتر جاسبی قبل از انقلاب... شیشههای عمرمان دست همدیگر بود.
تابناك: حالا برویم سراغ راهاندازی دانشگاه آزاد اسلامی؟
جاسبي: درباره دانشگاه آزاد اسلامی ایده دانشگاه آزاد اسلامی را بنده خدمت جناب آقای هاشمی ارایه دادم و ایشان هم استقبال كرد و كار را آغاز كردیم.
تابناك: پس ایده را خود شما پرورش دادید؟
جاسبي: بله، جناب آقای هاشمی به من گفت كه فكر بسیار خوبی است. شما بروید و چیزی تهیه و طراحی كنید. من هم تهیه كردم و آوردم و در جامعه اسلامی دانشگاهیان بحثی روی آن كردیم و بعد دادم خدمت جناب آقای هاشمی. ایشان هم مروری كرد و گفت: حالا كار را شروع كنیم. ایشان اظهار داشت اگر بخواهیم این كار بگیرد ما باید اتصالی به امام داشته باشیم. ایشان فرد باهوشی است.
من گفتم چكار كنیم؟ گفت: یك هیأت مؤسس میخواهیم، چون من چیزی به عنوان اساسنامه نوشته بودم كه به ثبت برسانیم، پنج نفر را ما فكر كردیم كه باشند؛ من و آقای هاشمی، قرار شد كه من با جناب مهندس میر حسین موسوی صحبت كنم. جناب آقای هاشمی هم با مرحوم سید احمد خمینی و آیت الهس خامنهای صحبت كنند و من هم با آیتالله خامنهای صحبت كردم.
خلاصه قرار شد كه شروع كنیم و ایشان با حاج احمد صحبت كردند و من هم با آقای میر حسین موسوی صحبت كردم و ایشان قبول كردند. خلاصه با آیتالله خامنهای صحبت كردیم و ایشان گفتند وقت نداریم و من به آقای هاشمی گفتم ایشان تردید دارند، گفت: من خودم صحبت میكنم و صحبت كردند و ایشان هم قبول كردند و پنج نفری شدیم.
هیأت مؤسس در اساسنامه اول پنج نفر بودیم، بعداً در اساسنامه بعدی جناب آقای موسوی اردبیلی هم پیوست و شدیم شش نفر و آن را به ثبت رساندیم و كار را آغاز كردیم. اساسنامه بعدی... در شورای عالی انقلاب فرهنگی تأیید شد، البته الان 9 نفریم تعداد جدید را پارسال اضافه كردیم، آقایان دكتر حبیبی، دكتر ولایتی، دكتر قمی، حاج سیدحسن خمینی و بعدش هم دكتر میرزاده به عضویت هیأت مؤسس درآمدند؛ یعنی پنج نفر اضافه كردیم با آنها كه 9 نفر شد. (البته حضرت آیتالله خامنهای فرمودند كه از نظر قانونی نمیتوانند عضو باشند.)
تاریخ دانشگاه آزاد اسلامی، بسیار مفصل است. ما خیلی سخنان ناگفته داریم، شاید من اگر همه مطالب را كه میدانم، بخواهم بگویم صد جلد كتاب شود، اما آنچه میخواهم بگویم، هنگامی كه ما كار را آغاز كردیم، یك فضای دولتی شدن همه چیزها بر جامعه حاكم بود؛ یعنی به گونهای شده بود كه اصلاً نمیتوانستیم صحبت از بخش خصوصی كنیم. سال 61 اصلاً افتخار انقلاب اسلامی این بود كه همه چیز را ملی و دولتی میكند، اصلاً خصوصی سازی به نوعی جرم بود. در یك چنین شرایطی، ما حركت دانشگاه آزاد اسلامی را آغاز كردیم و به همین دلیل، اگر عنایت حضرت امام نبود، اینقدر فضا سنگین بود كه اصلاً همان هفته اول به قول معروف دود میشدیم میرفتیم هوا.
سرانجام كار را آغاز كردیم. ما یك ساختمان را در خیابان اسكندری ـ نزدیك میدان توحید، اجاره كردیم و بعداً هم خریدیم، كار از آنجا شروع شد و هنوز هم آن ساختمان موجود بوده و قرار است به موزه تبدیل شود، اما كارشكنیها و مخالفتها و انتقادها هم شروع شد و از همان نخست، یك دسته مخالفتها، مخالفهای سیاسی و غرض ورزی نبود.
واقعاً آدمهایی بودند كه نگران بودند كه ما دانشگاهها را بی اعتبار نكنیم. این حرفها وجود داشت، منتها، چون خود من هم عضو هیأت علمی دانشگاه علم و صنعت بودم، نمیتوانستند من را متهم به بی اطلاع كنند، ولی نگران این بودند كه خلاصه ضربه به دانشگاهها بخورد. این مسألهای شده بود كه برخی مخالفت میكردند كه همینها بعداً متوجه شدند كه كار ما درست است و همه اینها، جزو طرفدارهای دانشگاه شدند و بسیاری از آنها جزو محكمترین و دلسوزترین طرفدارها شدند؛ این دسته اول مخالفها بودند.
اما دسته دوم مخالفان، كسانی بودند كه مشكل سیاسی داشتند. اینها چند دسته بودند؛ یك دسته مخالفان سیاسی حزب جمهوری اسلامی بودند و میگفتند كه شما در حقیقت، شاخهای از حزب جمهوری اسلامی هستید، در حالی كه در واقع اینگونه نبود.
ما اصلا در دانشگاه اسلامی نه بحث حزب و تشكیلات سیاسی را مطرح میكردیم و نه دنبال این حرفها بودیم، اما خوب وقتی كه میدیدند همه اعضای هیأت مؤسس یا بخش عمده آن از سران حزب جهوری اسلامی هستند و من جانشین دبیر كل بودم، پس از سال 61، این مسأله باعث شده بود كه بگویند، آقا این شاخه حزب جمهوری اسلامی است، همه آنهایی كه مخالف حزب جمهوری اسلامی بودند به طور طبیعی مخالف دانشگاه آزاد اسلامی هم بودند.
یك گروه هم مخالفانی بودند كه از روی حسادت و تنگنظری شروع كردن به مخالفت، ولی ما كار را آغاز كردیم. من استراتژی حركت دانشگاه را طراحی كردم و به تأیید جناب آقای هاشمی رساندم، البته هم حمایت آقای هاشمی و هم حمایتهای حضرت امام و حمایت مقام معظم رهبری و به ویژه حمایت آقای هاشمی در بحث این دانشگاه نقش اساسی داشته است، اما استراتژی حركت و اجرای آن را خودم طراحی كردم. برخی جاها هم برخی از آقایان سؤالات و نقدهایی داشتند، ولی وقتی كار را دیدند موافقت كردند و فهمیدند كار من درست است.
دهه نخست برای ما در واقع دهه تثبیت بود، چون در دهه اول تشكیل دانشگاه، میگفتند اصلاً دانشگاه آزاد نباید باشد، اصلاً میخواهیم سر به تن آن نباشد؛ بنابراین، ما تلاش میكردیم كه خودمان را به قول معروف بقبولانیم، حفظ كنیم و تثبیت كنیم و بگوییم هستیم چه بخواهید، چه نخواهید؛ این دهه اول بود.
البته حمایتهای آقای رفسنجانی در نماز جمعه و به طوركلی حمایت معنوی ایشان از دانشگاه خیلی مؤثر بود، اما به شما بگویم كه ما امكاناتی از دولت دریافت نكردیم، بخش خصوصی بیشتر از ما از دولت یارانه میگرفت چون یك ریال بودجه دولتی نداشتیم.
اگر تسهیلاتی بوده، بخش خصوصی بیشتر از ما گرفته است، ولی كار كردیم؛ یعنی من شاید شبانه روز هجده ساعت، بیشتر كمتر كار كردم و همواره هم در حال تغییر و تحول بودیم؛ یعنی این گونه نبود كه یك كار كوچكی باشد، اصلاً دانشگاه آزاد اسلامی وجود نداشت؛ چیز نویی بود و ما دایم در تشكیلات و روشهایمان، نوآوریها، جسارتها داشتیم و تجدید نظر میكردیم؛ مثلاً ما دو حركت كردیم كه البته خود این حركت هم مخالفان زیادی داشت و در عین حال دانشگاه آزاد اسلامی را معتبر كرد؛ یك حركت زمانی بود كه ما دوره دكترا را آغاز كردیم و هنوز دو سه سال نگذشته بود؛ دكترای تخصصی.
در همین دو راهی قلهك ساختمانی داریم كه آنجا كار را آغاز كردیم. وقتی كار را آغاز كردیم، مخالفتها دیگر اوج گرفت كه آقا شما همه چیز را شوخی گرفتید، اول لیسانس و حالا دكترا، برخی از دانشگاههای دولتی هم اصلاً دكترا نداشتند. وقتی ما با وسعت آغاز كردیم، اینها اصلاً شوكه شده بودند كه چه كار بكنند. از یك طرف مخالفت میكردند و از سوی دیگر در درون خودشان پچ پچ و زمزمه افتاده بود كه آقا ما داریم عقب میفتیم، اینها دارند استادهای ما را میبرند و دكترا میگذارند؛ بگذراید كه خودمان دكترا بگذاریم.
استدلال من این بود كه میگفتم ببینید من خودم هم در خارج و هم در دانشگاههای داخل تحصیل كردهام. امكانات اینجا و آنجا را نیز دیدهام؛ بنابراین، دلیلی نمیبینم كه شما نتوانید دكتر بگذارید. مخالفتها و جار و جنجالها زیاد بود و روزنامهها خیلی مقالهها نوشتند و ما هم جواب دادیم، ولی چیزی كه بود اینكه ما دوره دكترا را آغاز كردیم و این در حالی بود كه اینها بحث نفی موجودیت دانشگاه را فراموش كردند و حالا رسیده بودند به اینكه بابا اصلاً دانشگاه را قبول داریم، این دوره دكترا را رها كن.
من به جناب آقای هاشمی گفتم، ما باید وارد سنگر جدیدی بشویم كه اینها سنگر قبلی را رها كنند و بگن بابا همین، یكی را رها كن، ما دیگه به تو كاری نداریم. مدتی از این گذشت و تا حدودی جا افتادیم؛ البته خیلی از دانشگاههای دولتی هم دوره دكترا میگذاشتند، اصلاً توسعه رشتههای تخصصی و دورههای دكترای تخصصی در دانشگاههای دولتی واقعاً مدیون كار دانشگاه آزاد اسلامی بود؛ یعنی اینها دیدند كه دارند عقب میفتند، برای همین گفتند چرا استاد ما بیاید آنجا درس بدهد، خودمان دوره میگذاریم، و كار خوبی هم بود.
اما نكته جالبتر از این رشته پزشكی بود كه برای ما سؤال شد كه چرا ما نباید پزشكی داشته باشیم. اینجا دیگه به قول معروف، اینها فریادشان بلند شد كه آقا شما حالا میخواهید با جان انسانها هم بازی كنید. ما هم گفتیم آقا ما میخواهیم دوره بگذرایم و همه ضوابط شما را رعایت میكنیم. مگر شما نمیگویید تدریس و استاد و بیمارستان و اینها؟ گفتند شما بیمارستان ندارید.
گفتیم میرویم بیمارستان از ارتش و سپاه و... اجاره میكنیم و بعد یواش یواش خودمان میسازیم. گفتند، نه نمیشود، خلاصه دعوا بالا گرفت، البته حسن جناب آقای هاشمی این است كه دل گنده است، یعنی این طرحهایی كه من میدادم، وی جا نمیخورد كه بگوید نه، میگفت: خوبه، ولی جا رو جنجال به پا میكند، میگفتم: شما نگران نباش. این را كه آغاز كردیم، دوباره آن دیگری رو به فراموشی میرود بعد از شروع رشتههای پزشكی گفتند، آقا گور پدر دكترای علوم انسانی و... هر چه میخواهید بگذارید، پزشكی فقط نگذارید، یعنی وقتی در سنگر پزشكی قرار گرفتیم، سنگر دوره دكترا در سایر رشتهها را رها كردند، اما یكی از مشكلات ما نداشتن بیمارستان بود، حالا ما آمدیم چه كار كردیم، البته كار خیلی مشكلی بود، واقعاً مشكل بود.
من یادم هست كه ما را بایكوت كردند و گفتند، استادهای علوم پزشكی با شما همكاری نكنند، شما كار را خراب میكنید، ما از این طرف كارها را آغاز كردیم، اما از طرفی دیگر میخواستیم شكل قانونی كار را درست كنیم، كار مشكلتر میشود. ما با برخی از این استادهای دانشگاههای پزشكی كه با ما رفیق هستند، گفتیم: اگر ما را تحریم كنند، چه كار كنیم؟ گفتند: شما بیایید آقای دكتر آرمین را دعوت كنید.
بیش از بیست سال قبل بود و دكتر آرمین، مثل مرجع تقلید اساتید پزشكی بود. من اول نمیفهمیدم كه اینها اصلاً چی میگویند، بعداً متوجه شدم، به من گفتند اگر شما توافقش را گرفتید و آوردید، اگر همه مملكت بگوید نه و او بگوید آره، اساتید پزشكی قبول میكنند، اصلاً باورم نمیشد. خلاصه آرمین را دعوت كردیم و جلسهای گذاشتیم. او اول صحبتهایی كرد و گفت: آره، این اصل موضوع كار شما هیچ اشكال ندارد.
به نظر من، من خودم دانشگاه شهید بهشتی وقتی میخواست تشكیل شود، من را فرستادند كه بررسی كنم از دانشگاه تهران، رفتم دیدم دو تا پزشك عمومی دارند و آمدم و گفتم آقا دو تا پزشك عمومی دارند، ولی به نظر من میشود شروع كرد، خود آنها گفتند، این چه حرفیه كه میزنی، ولی پس از بحث در نهایت نظر من مورد قبول واقع شد، حالا این مال كی هست؟ داستان برای چهل، پنجاه سال پیش است و الان دانشگاه علوم پزشكی شهید بهشتی، یكی از بهترین دانشگاههای علوم پزشكیهای كشور است، او گفت: مال شما هم میشود، ولی باید به علم توجه كرد و بازیهایی كه در دانشگاه تهران درآوردند و بازیهای سیاسی میكنند نباشد، استاد وقتی میآید در كلاس، یكی از جملاتش این است كه استاد در ورود به كلاس شنل سیاسیاش را باید در بیاورد و آویزان كند و بعد برود سر كلاس.
ما گفتیم: بابا ما مخلص تو هستیم، هر چی تو بگی قبول داریم. گفت: بسیار خوب. گفتم: شما كمك میكنید؟ گفت: بله، كمك میكنیم، ما به اینها گفتیم، اما هنوز باورم نمیشد، یك لیست به من دادند و من آقای دكتر یحیوی را خواستم و گفتم: برو با كمك دكتر لیستی تهیه كن. وی هم یك لیست تهیه كرد، از اساتید دانشگاههای تهران و بهشتی و اساتید هم خیلی كم بودند و اصلاً شما نمیدانید كه چه وضعی بود. مثل حالا فراوانی هیأت علمی نبود.
بعد دعوت كردیم، برخی از آنها نیامدند، ولی افراد مهم آنها آمدند، جلسه اول آنها آمدند دكتر آرمین را كه دیدند جا خوردند. برخی اول مخالفت میكردند و مثلاً میگفتند: اصلاً نباید این كار را بكنید، دكتر آرمین یك جمله میگفت، تمام میشد. گفتم: عجب موجودیه این، من در آن جلسه یك چیز برايم خیلی عجیب بود، موقعی كه جلسه تمام شد و همه میخواستند بروند، من میدیدم كه برخی از اینها كه مثلاً استاد تمام بودند و استاد دانشگاه تهران بودند، دست او را میبوسند و میروند.
دیدم مثل اینكه جدی جدی مرجع تقلید پزشكهاست، میخواهم به شما بگویم اگر ما واقعاً وی را پیدا نكرده بودیم، اصلاً بایكوت میشدیم و نمیتوانستیم رشته پزشكی را راه بیندازیم. خلاصه آغاز كردیم و گفتند كه كنكور بگذاریم. اما جا نداریم.گفتیم: بالاخره جورش میكنیم. ما كنكور گرفته بودیم، دانشجوی پزشكی قبول شده بودند، اما هنوز جا نداشتیم، این آقای دكتر یحیوی میگفت: من آن روز آمده بودم پیش تو و حرص میخوردم و تو آن موقع سرما خورده بودی و لیمو رو قشنگ قاچ میكردی، گاز میزدی اصلاً عین خیالت هم نبود. خلاصه گفتیم خدایا چیكار كنیم، پول نداشتیم برویم ساختمان بخریم، اما یك دوست داشتیم در دادستانی و یك ساختمانی داشت دادستانی كه الان دست واحد جنوب است در خیابان جمال زاده كه آن را از دادستانی اجاره گرفتیم.
بعدا آن را خریدیم، همانجا را راه انداختیم و با سلام و صلوات پزشكی را آغاز كردیم، بعد گفتند بیمارستان. گفتیم: بابا بیمارستان هنوز دو سال مانده، شما پایه را راه بیندازید تا ببینیم چه میشود كه بعد رسیدیم به مسأله بیمارستان. من با جناب آقای هاشمی صحبت كردم و او هم جانشین فرمانده كل قوا بود، خلاصه هماهنگ كرد با چند تا از بیمارستانهای ارتش و خدا رحمت كند مرحوم ستاری فر را؛ اجازه استفاده از بیمارستان نیروی هوایی را به ما داد و كار را آغاز كردیم، بعد گفتند این رشته مصوب نیست و ما فلان و بهمان میكنیم.
آقای دكتر مرندی هم وزیر بود و مصاحبه كرد و گفت ما قبول نداریم این خیلی لطمه میزند در سطح جامعه. خلاصه نامهای نوشتم به حضرت آیتالله خامنهای به عنوان رئیس جمهور و توضیح دادم كه آنها نمیگذارند رشته پزشكی راهاندازی شود. ایشان فرمودند: نامهای بنویسید تا در جلسه رؤسای سه قوه به این موضوع رسیدگی شود، منتها قبلاً خودتان بنشینید بحث كنید. یك جلسه رفتیم سراغ گسترش وزارت بهداشت آقای دكتر مرندی و معاونان او بودند. ایشان گفت: خوب شما چی میگویید؟ گفتیم: ما میخواهیم این رشته را راه بیندازیم؛ تهران، تبریز، تنكابن، فلان، فلان، حدود پانزده شهر. گفت شما شوخی میكنید مگر پزشكی الكی است؟
خلاصه این ور، اون ور استادی پیدا كرده بودیم در دانشگاه تبریز كه بازنشسته شده بود. آمده بود دانشگاه آزاد اسلامی، الان هم هست؛ دكتر طوفانیان. او را هم با خودمان بردیم و گفتیم حالا چی میخواهی؟ گفت: مگه با یك استاد، كار درست میشود؟ خلاصه بعد از كلی حرف، گفت: حالا چون اینطوریه ما دو جا، اون هم خودمان چون میخواهیم به شما كمك كنیم، قبول میكنیم؛ تهران و تبریز، دیگه بقیه را باید تعطیل كنید. ما گفتیم نه پانزده جا، ما آن موقع پانزده جا را در نظر گرفته بودیم و گفتند: نمیشود و خلاصه جلسه سران سه قوه قرار شد تشكیل شود. من دكتر یحیوی معاونم را برداشتم و بردم و آقای دكتر مرندی با آقای دكتر نوحی... معاونش آمده بود.
رفتیم داخل و گفتند توضیح دهید، من توضیح دادم كه ما از بیمارستانهای ارتش میخواهیم استفاده كنیم، اینطور و آنطور، الان پزشكهای بنگلادشی ایران هستند، باید بروند و پانزده جا میخواهیم، رشته پزشكی بزنیم. ظرفیت هم مثلاً 1500 نفر میخواهیم. آقای مرندی گفت: ما به شدت مخالفیم و دلایلش را آورد و گفت فقط برای علوم پایه فعلاً تصویب میكنیم، فقط تهران و تبریز. بحث شد بالاخره با وساطت سران قوا قرار شد حدود ده رشته و حدود هشتصد نفر ظرفیت پذیرفته شود موقعی كه آنها با پزشكی اردبیل مخالفت كردند آقای موسوی اردبیلی گفت ما در اردبیل میگوییم یك روستایی داریم به نام تبریز، حالا تو میگویی تبریز داشته باشه اردبیل نداشته باشه؟
خلاصه رفتیم شام خوردیم و من به آیتالله خامنهای گفتم: چی شد بالاخره؟ گفت: هیچی، همین را كه تصویب شد، مكتوب كنید تا امضا و ابلاغ كنیم. از همان موقع و در ده سال مقالات مینوشتند، برخی روزنامهها همان موقع خیلی مخالف خوانی میكردند و مقاله مینوشتند، از این طرف هم ما تا جایی كه میتوانستیم پاسخ میدادیم. البته دكتر مرندی حسن نیت داشت و جزو مخالفان نبود، منتها باورش نمیشد كه ما بتوانیم اینكار را بكنیم.
كار خیلی سنگین بود، ده سال دوم، ده سال توسعه بود. ما همینطور كه می رفتیم جلو. آنقدر بزرگ شدیم كه وقتی ده سال دوم را تمام كردیم، مجموع دانشگاه آزاد اسلامی ما برابر بود با كل دانشگاههای كشور، اعم از دولتی و غیر دولتی كه هم نظر مقام معظم رهبری كه بعداً به رهبری رسید و هم همه مسئولان نظرشان این بود كه ما باید از این پس بیشتر به كیفیت بپردازیم، و ما هم قبول كردیم، منتهی من استدلالی داشتم كه این استدلال تا حدودی مورد قبول آقایان هم بود و آن اینكه ما باید سراغ توسعه كیفی برویم، اما توسعه كیفی بدون توسعه كمی اصلاً توجیه ندارد.
این كه برخی میگویند یك دیوار بكشیم، دور توسعه كمی و فقط بخواهیم به توسعه كیفی بپردازیم، اصلاً نمیشود. باید یك توسعه كمی بطور طبیعی به توسعه كیفی منجر شود تا توسعه كیفی صورت بگیرد. در دهه سوم، در حقیقت ما وارد توسعه كیفی شدیم و الان كه در اواسط دهه سوم هستیم انصافاً از لحاظ كیفیت كار زیادی كردهایم. كمی آمار و ارقام به شما میدهیم كه ببینید چه خبر است، تا به آن سؤالات شما نیز یك مقداری پاسخ گفته باشم، اولاً شما میدانید كه یكی از مشكلات جدی ما فضای آموزشی بود، ما اصلاً فضا نداشتیم بلكه میرفتیم مدارس را میگرفتیم.
ما را وسط كار از مدرسه بیرون میكردند، مثل این بچههای سر راهی بی سر پناه. من یادم است، در بروجرد تلفن زدند كه آقا وزارت آموزش و پرورش گیر داده و ما را از مدرسه بیرون كرده و اجاره بیشتر میخواهد، حالا ما اجاره میدادیم به اونا، نه اینكه مجانی؛ یك كمی كمك از این، یك كمی كمك از آن و با صحبت، اجاره را تأمین و كار را درست میكردیم، و از این نوع مسائل، برخی جاها كلاسهای ما در حوزه تشكیل میشد، مثلاً واحد محلات، در حوزه علمیه تشكیل میشد.
خدا رحمت كند امام جمعه آنجا را، برخی جاها تو مسجد، بالاخره كار را آغاز كردیم. همین نجفآبادی كه شما میگویید و مال اونجا هستید، روزی رفتم دیدم وسط بیابان دارند ساختمانی میسازند. به آقای سعادت گفتم: مگر عقلت را از دست دادهای كه اینجا وسط بیابان ساختمان میسازی؟ برو یك زمین كوچكتر بگیر ولی در داخل شهر. گفت: شما نگران نباش و همان بیابان الان شده یك دانشگاهی كه واقعاً در حد یك شهر است، همه جور امكانات هست الان كه من با شما صحبت میكنم در كل دانشگاه آزاد اسلامی، چهارده میلیون متر مربع فضای آموزشی برای واحدها ساخته شده است.
تابناك: الان مجموع املاك شما این مقدار است؟ آیا همه آن ساخته شده است یا خریدهاید؟
جاسبي: فضایی كه خریدهایم، خیلی كم است و آن اوایل بود، الان هم میخریم مثلاً ساختمانی برای خوابگاه، اینها همش رقمی نمیشود به پانصد هزار متر هم شاید نرسد. ما چهارده میلیون متر مربع فضای آموزشی ساختهایم، البته این چهارده میلیون را كه میگویم، ممكن است ساختمان حدود دوازده میلیون و بقیه را هم محوطهسازی كردهایم.
البته متراژ محوطه سازی را 20 درصد حساب میكنند و به ساختمانها اضافه میكنند كه بالغ بر چهارده میلیون متر مربع میشود؛ یعنی ما الان در بسیاری از شهرها و شهركها، فضای آموزشیمان از دانشگاههای دولتی جلو زده است. مثلاً همین واحد نجف آباد یا بندرعباس، یا بسیاری از واحدهای دیگر، امكانات وسیع به وجود آمده، آن هم نه تنها در مراكز استانها مثلاً ارسنجان، فیروز آباد، ابركوه، اصلاً امكاناتی كه ساختیم آدم تعجب میكند.
خیلی از شهرها اكنون موجودیتشان در گرو دانشگاه آزاد اسلامی است. مثل نراق، تفرش، فراهان و غیره. الان، حدود 350 واحد و مركز دانشگاهی فعال داریم. میدانید وقتی مركز میگوییم یعنی چه؟ مثلاً 250 تا واحد داریم و بقیهاش هم مركز كه تبدیل به واحد نشده است.
مركز وابسته به یك واحد است؛ یعنی هنوز مثلاً در فلان شهر كه میخواهیم واحد بزنیم، چون رشتههایش تصویب نشده و هنوز امكانات كافی نداریم مركز میزنیم، این میآید زیر نظر یكی از واحدها و هر گاه رشتههایش تصویب شد و كمی جان گرفت و جا افتاد، به واحد تبدیلش میكنیم. یكی دیگر از كارهایی كه من كردم، مربوط به مدیریت و سازماندهی دانشگاه هست، ما بودجه كه نداشتیم، همش هم كه مورد حسادت دولتها و وزارتخانهها بودیم؛ بنابراین، باید انگیزهای ایجاد میكردیم كه اینها مدیران كار داشته باشند و به این ترتیب، آمدیم این انگیزه را ایجاد كردیم؛ یعنی طراحی نمودیم.
مثلاً به من گفتند كه همه شهریه را بگیرید و تقسیم كنید من قبول نكردم، یكی از انگیزهها این بود، تمام شهریه را خود واحدها میگیرند و خودشان خرج میكنند. ما فقط چیكار میكنیم؟ سیاستگذاری میكنیم، بخشنامه میكنیم، نظارت و كنترل میكنیم و میگوییم كه چگونه بگیرید، وگرنه خلاف است؛ این كه طرف پول در دست خودش است و احساس میكند كه مال خودش است، این انگیزه را پدید میآورد كه در مقابل آنها، پاسخگو هم هستند و مرتب ما حسابرس میفرستیم و بررسی میكنیم.
و حال آن كه اگر غیر از این بود دانشگاه آزاد اسلامی نمیتوانست سر پا بماند، مجموعهای میشد مثل دولت. دوم آنكه ما آمدیم گفتیم ما نمیتوانیم مثل سیستم دولت عمل كنیم، عادلانه باید باشد. ما واحدها را درجه بندی كردهایم و میگوییم واحد كوچك داریم، متوسط داریم، بزرگ داریم، خیلی بزرگ داریم و جامع. هر واحد كه میخواهد از متوسط به بزرگ برسد، حق سرپرستیها و اختیارات افزایش پیدا میكند.
قدرت كمیسیون معاملاتش بالا میرود و در كل خیلی امتیاز میگیرد، این است كه همه میخواهند از متوسط بروند بالا، از بزرگ بروند به خیلی بزرگ و همین طور به بالا؛ بنابراین، شرایط گذاشتیم و گفتیم اگر مثلاً از متوسط میخواهید برسید به بزرگ، باید اینقدر امتیاز بیارید. اگر از بزرگ بخواهی برسی به خیلی بزرگ، اینقدر باید امتیاز بیاری.
حال این امتیازات چیست؟ فضای آموزشی، هیأت علمی، تجهیزات، مقاطع تحصیلی و... این درجه بندی در ساخت و ساز اصلاً غوغا كرد، اینكه من میگویم، چهارده میلیون متر مربع اصلاً شوخی نیست، ما به اندازه صد برابر شهریهای كه گرفتیم از اول تا حالا فقط ساختمان و فضای آموزشی و رفاهی داریم. امكانات ساختمانی خیلی بیشتر میارزند؛ از زمانی كه متر مربعی بیست هزار تومان یا متر مربعی ده هزار تومان حتی مترمربعی هشت هزار تومان هم ساختیم، تا الان كه میسازند مترمربعی پانصد هزار تومان، این كار را جلو بردیم.
نمیدانید برای افزایش امتیاز ساختمانی چه غوغایی از سازندگی شده بوده، برای اینكه بتوانند امتیاز بیشتری را به دست آورند. خلاصه رشته تأسیس میكردند، دانشجو میگرفتند، فضا میساختند و بدین گونه در حال پیشرفت بودند و ما هم نظارت، رفع اشكال، كمك میكردیم و حمایت میكردیم.
البته مرتب این ضوابط را هم تغییر میدادیم و این گونه نبوده است كه ضابطه را ما اعلام كنیم و بزنیم به دیوار برای همیشه، ما اصطلاحی داریم در مدیریت مبنی بر این كه PLAN IS NOTHING , planning is important.
Plan: نقشهای است كه بكشیم و بزنیم به دیوار؛ این را میگویند طرح، ولی planning؛ یعنی برنامهریزی و همواره آن را میتوانی تغییر بدهی.
دینامیك باید باشد، ما همه كار كردیم؛ مثلاً ما دهه سوم را كه آغاز كردیم، آمدیم شاخصهای پژوهشی هم به آن اضافه كردیم، گفتیم آقا ما وقتی میگوییم شما مثلاً از بزرگ میخواهید به خیلی بزرگ بروید، باید دستكم اینقدر هیأت علمی داشته باشید كه از این تعداد اینقدر... باید دارای درجه دكترا داشته باشند، اگر نباشند نمیتوانید، آن گاه طرف میرود ساختمانسازیها و كارهای دیگرش را كرده، صد تا دویست تا امتیاز هم بیشتر از آن شاخصها دارد و وقتی به هیأت علمی میرسد، گیر میكند.
نماینده و این و آن میآیند كه آقا شما را به خدا درجه را تغییر دهید، میگویم نمیشود، آقا هیأت علمی باید برسد به آنجا، ندارید بروید، بورسیه كنید، دو تا بورسیه را معادل یك هیأت علمی قبول میكنیم، الان میدانید ما چقدر بورسیه داریم؟ نزدیك پنج هزار نفر در مقطع دكترا، یعنی اصلاً یك رقم عجیب و غریبی است، یعنی هرچی دانشجو تو واحد علوم تحقیقات میآید دكترا، اكثر غریب به اتفاق آنها را بورسیه میكنند، آنهایی كه شرایط را دارند، در دانشگاههای دولتی هم همین طور.
در دانشگاههای دولتی اوایل ناز میكردند و بعد میدیدند كه خود آنها اصلاً نمیتوانند استخدام كنند و مجوز ندارند و بیكار میمانند برای همین، آمدند سراغ ما، الان دو گونه ما از دانشگاههای دولتی هم میگیریم، یكی رایگان، یعنی طرف میآید اصلاً بورسیه میشود، چون آنجا قبول شده، رایگان تحصیل میكند، بورسیه میشود تا عضو هیأت علمی شود و حقوق هم بگیرد، سابقه اش هم حساب شود.
یك عدهای هم چون رشتههایی است كه ما هنوز نیاز داریم و از آنها پول میگیرند، مثلاً در دانشگاه دولتی میگویند آقا ما چهار تا مجانی میگیریم و سه تا پولی، اون سه تا پولیها میآیند میگویند ما را بورسیه كنید.
ما هم میگوییم ما ضابطه داریم، هفت میلیون تومان برای رشتههای خیلی مهم و مورد نیاز میدهیم، مقداری هم وام میدهیم و بقیهاش را خودش باید تأمین كند، قبول میكنند و میآیند بورسیه ما میشوند؛ یعنی الان هم از دانشگاه دولتی، هم از دانشگاه آزاد اسلامی نزدیك 5000 نفر بورسیه داریم. ما شورای بورس داریم، مثلاً فرض كنید واحد اراك درخواست بورسیه میكند، واحد علوم تحقیقات این دانشگاه دكترا دارد، میآیند بررسی میكنند و قبول میكنند... .
تابناك: شما چگونه بر این بورسیه كردنها اشراف دارید؟
جاسبي: هماكنون شورای بورس با آزمون و خطا جلو رفته و خودش را تكمیل كرده و خیلی كارشان دارای كارشناسی دقیقی است؛ مثلاً الان در میان صد تا شاید سه تا چهار تا را من ایراد بگیرم، بقیه درست است. چه جوری است؟ مثلاً میان میگویند آقا نام و مشخصات، دانشگاهی كه فارغالتحصیل شده، معدل، واحدی كه میخواهد بورسیه كند، تمام این اطلاعات میآید در آنجا و بعد واحدی را كه میخواهد بورسیه كند، بررسی میكنیم.
چند تا هیأت علمی تمام وقت دارد؟ چند تا مربی؟ چند تا استادیار؟ چقدر بورسیه؟ چقدر دانشجو دارد؟ بعد نظر میدهند كه در آنجا با بورسیه موافقیم، من هم نگاه كرده و تأیید میكنم و گاه رد میكنم و میگویم این تعداد بس است و نیازی نیست كه ما بیشتر بورسیه كنیم.
ما دو رشته را اجازه دادیم كه در مقطع فوقلیسانس هم بورسیه كنند؛ یكی كامپیوتر و دیگری حسابداری در برخی جاها هم برخی رشتههای دیگر مثل رشته مكانیك و عمران هم هستند البته برای واحدهای دورافتاده. اینكه میگوییم پنج هزار بورسیه شاید تعداد كمی از آن چهل، پنجاه تا از آنها كارشناسی ارشد باشند، ولی بقیه اش دكترای تخصصی است.
الان به جایی رسیدهایم كه میخواهیم و فوق لیسانس را بورسیه نكنیم، منتهی در برخی از مراكز واقعاً نمیشود فوق لیسانس كامپیوتر جذب كرد، مگر اینكه بورسیه كنیم. الان در جاهایی دكترای تخصصی دارند كه اصلاً كسی نمیتواند باور كند، كسی چه میداند چه اتفاقی در این مملكت افتاده. میگویند، جاهایی است كه اصلاً پای دكتر به آنجا نمیرسد، مثلاً ابركوه، سراوان، اما وقتی میروید، میفهمید مثلاً شش تا دكترای تخصصی اونجا داریم، اینها را بورسیه كردند و حالا رفته اند اونجا و دارند كار میكنند، اصلاً تحولی در جامعه ایجاد كرده است.
تابناک: نوعاً اینها بومیان هستند؟ یا نه؟
جاسبي: همه نوع هستند. كسانی كه درخواست میكنند متفاوتند، ولی ما الزاماتی داریم، مثلاً همه میخواهند به تهران بیایند، ولی، تهران نمیخواهیم بورسیه كنیم، اصلاً در تهران نیاز نداریم، در ثانی اگر كسی را بگیریم، بورسیه رایگان میگیریم. یعنی شخصا باید شهریه بدهد و بعد بیاید آنجا استخدام شود و طرف میپذیرد.
برخی حاضرند بیایند اینجا و بورسیه رایگان شوند، ولی به آنجا نروند تا تمام شهریهاش را ما بپردازیم. ما همین طوری هدایت میكنیم. در تهران الان خیلی بورسیه سخت شده. بورسیه كه اصلاً نمیشود، ولی بورسیه رایگانش هم سخت شده، اما اطراف تهران هنوز داریم؛ مثلاً قیام دشت، پرند، رودهن، دماوند، اینها هم دیگه یواش یواش جمع میشود، ولی حالا اینها به سمت اطراف استانها و شهرهای خارج از مركز استانها میروند.
مثلاً فرض كنید ایلام، مثلاً میدانید كه ایلام چقدر بورسیه دارد. زمانی آنجا دكتر نداشت، حالا چقدر دانشجو، چقدر بورسیه، بنابراین ما آمدیم الان دهه سوم را دهه كیفیت نام گذاری كردیم، داریم پیچ و مهرهها را سفت میكنیم، دیروز ما همایشی داشتیم از معاونان پژوهشی واحدهای جامع و خیلی بزرگ.
گفتیم، دیروز معاون پژوهشی از من خواست، ولی خود من هم اعتقاد داشتم و اعلام كردم و گفتم تا كنون جاده ما یكطرفه بود؛ یعنی یك واحدی امتیازات را میگرفته و بزرگ میشد و خیلی بزرگ و از خیلی بزرگ میشد، جامع و برگشت نداشتیم كه واحد جامع را بكنیم واحد خیلی بزرگ. جاده از امروز دیگر دوطرفه میشود؛ یعنی شما باید هیأت علمیتان را درست كنید، ما مقاله علمی پژوهشی، مقاله ISI میخواهیم، اینكه مثلاً واحدی مثل تهران مركز كه واحد جامع بوده و همه امتیازات واحد جامع را داشته باشد و بعد در سال مثلاً صد مقاله برای ما داشته باشد، ما این را قبول نداریم و او را برمیگردانیم به واحد بسیار بزرگ.
ما امروز به این گروه اعلام خطر كردیم. ما الان 5% كل بودجه را گذاشتیم برای كارهای پژوهشی. اگر به فرض 1000 میلیارد تومان دریافتی داشته باشیم، 5% آن میشود پنجاه میلیارد تومان، كه ما بودجه پژوهشی امسالمان بوده و حالا تنظیم كردیم و میپرسیم این بودجه پژوهشی كجاها میتواند مصرف شود؛ برای واحدهایپژوهشی، برای مجلات علمی پژوهشی، فرصتهای مطالعاتی و... كه تمام سرفصلها تعریف شده است.
عرض كنم ما هماكنون نزدیك به پنجاه مركز پژوهشی، 9 پارك فنآوری، و یا مركز رشد داریم. پارك فناوری سرمایهگذاری بیشتری میخواهد كه در حال حاضر یكی راه انداختیم. این بودجه را تخصیص میدهیم به پژوهش، اگر كسی این بودجه را نتوانست مصرف كند، نمیتواند در زمینههای ساختمانی مصرف كند، و ساختمان سازی كند، بلكه باید به صندوقی كه در سازمان مركزی تشكیل دادیم بازگرداند تا ما آن را به واحدهایی كه میتوانند در امر پژوهش مصرف كنند، بدهیم.
تابناک: آقای دكتر چقدر تلاش كردید كه كاربردی شود؟
جاسبي: ما اول از همه میخواهیم انگیزه ایجاد شود. هنگامی كه این كار را آغاز كردیم، برخی فكر میكردند شوخی میكنیم، بعد گفتیم شما چه حقی داشتید این بودجه را آنجا مصرف كنید و باید اینقدر بدهید، فشار كه به آنها وارد شد شروع كردند برخی را واسطه قرار دادند كه آقا ما نمیتوانیم بودجه را برگردانیم.
حیف، ما آخه شهر محروم هستیم شما اجازه بدید كه این كار را نكنیم، گفتیم: خوب یك چند تا تبصره گذاشتیم، ما اجازه میدهیم دستگاههای دقیق و تجهیزات پیشرفته را از بودجه پژوهشی استفاده كنید و بخرید. بعد گفتیم ما تا اینقدر اجازه استخدام هیأت علمی میدهیم كه از بودجه پژوهشی استفاده كنند.
این را میبینید؟ در منطقه محروم، فرد میبیند كه بودجه را نمیتواند در جایی مصرف كند؛ بنابراین، بورسیه میكند و به این ترتیب، میخواهد بودجه برنگردد به سازمان مركزی و خودش را به آب و آتیش میزند كه بودجه را یك جوری مصرف كند كه برگشت نداشته باشد. در این باره اصلاً تردید نكنید، حالا بعداً چه اتفاقی بیفته و من باشم یا نباشم، نمیدانم، ولی با همین روند، چهار، پنج سال دیگر ما از نظر مقالات علمی، اختراعات، اكتشافات، كنفرانسها، همه دانشگاههای دولتی را پشت سر میگذاریم.
ما در سال 81، هشتاد مقاله پژوهش یداشتیم، اما هماكنون به سه هزار مقاله رسیده؛ یعنی سال 86 فكر میكنم هشتصد تا مقاله علمی داشتیم، فكر میكنم هشتصد تا مقاله ISI فقط داشتیم، امسال را نمیدانم، هنوز درنیامده، ولی فكر میكنم هزار مقاله ISI حداقل داشته باشیم؛ یعنی رشد بالای 50 – 60 درصد.
دیروز گفتم، زمانی آمدند و گفتند، دانشگاه تهران بیشترین مقالات ISI را دارد، دانشگاه فلان دوم و سوم، بعد دانشگاه آزاد اسلامی. گفتم: اینها برای من قابل قبول نیست، دانشگاه آزاد اسلامی كه اصلاً یك دانشگاه نیست بلكه هر واحدش یك دانشگاه است، از این به بعد باید بگویند، واحد علوم تحقیقات و مقایسه بشود با دانشگاه تهران، واحد تهران مركز مقایسه شود با پلی تكنیك، این گونه اگر مقایسه كردید و جلو زدید، اون وقت حرف حساب دارید، الان میدانید در مدیریت چه كار كردهایم؟
از نظر اجرایی مستقل هستند از نظر علمی، اما هر چه درجهای كه اینها بالاتر میروند، اختیارات بیشتر میشود، یعنی الان فرض كنید كه مثلاً در واحد جامع، كمیسیون معاملاتش كلی اختیارات دارد؛ خرید، فروش، قرارداد و همه گونه اختیارات... .
در بسیاری از امور، اختیارات بسیاری دارد؛ یعنی بیشتر از یك دانشگاه دولتی تقریباً، پولش هم كه خودش میگیرد و خودش خرج میكند، فقط ضوابط را باید رعایت كند. هماكنون در میان خودشان ولوله افتاده. حالا مثلاً میبینید كه چقدر ما را اذیت كردند، مثلاً ما مجلات علمی پژوهشی كم داریم در این مملكت، تعداد دانشجویان تحصیلات تكمیلی زیاد شده، الان در كشور 160 هزار دانشجوی فوق لیسانس و نزدیك به بیست هزار دانشجوی دكترای تخصصی داریم؛ این یعنی كه ما دستکن باید پانصد تا هزار مجله علمی پژوهشی داشته باشید كه نداریم، اون وقت این طفلكها، دوره دكترا را تمام كرده، باید یك مقاله داشته باشند، تا تأییدش كنیم، مقالهاش را نمیتواند جایی چاپ كند.
فشار میآوریم به وزارتخانه كه بگذارید ما چاپ كنیم. ما الان پنجاه تا مقاله داریم كه باید تأیید بشود؛ البته آقای معاونت مربوطه آدم خوبیه، ولی بدنه مقاومت میكند. خود دانشگاههای دولتی هم البته این مشكل را دارند.
تابناک: شما مجله علم پژوهشی دارید؟
جاسبي: بله داریم، ولی كم است. میدانید چیكار كردیم؟ دیروز یك اخطار كردم. ما به این نتیجه نمیرسیم هر جا كه مقاومت كردند، باید پل بزنیم بالای سرشان، چگونه؟ ما مجلهای داریم به نام مجله محیط زیست كه بهترین درجه ISI را از جامع بینالمللی گرفته. تا ما آنجا را گرفتیم، اینها سریع تأیید كردند كه البته دیگر مهم نبود. الان داریم از تمام دنیا مقاله چاپ میكنیم، پول میگیریم، سیصد دلار میگیریم و اینها همه در حالی است كه در صف ایستادهاند و ما جا نداریم.
تابناك: آقای دكتر جاسبی، ممكن است خلاصهای از مبارزات پیش از انقلاب را بیان كنید؟
جاسبي: من در آغاز، اشارهای سریع به گذشته میكنم، چون بنا ندارم راجع به پیش از انقلاب خیلی بحث كنم. ما از كودكی در سیاست و مبارزه بودیم و این هم خواست خدا بود كه محل زندگی ما در تهران در دو محل سیاستخیز و حادثهخیز بود؛ یكی خیابان پامنار بود كه این خیابان به خاطر اینكه محل اقامت و منزل آیتالله كاشانی بود، جریان ملی شدن نفت در آنجا شكل گرفته و مركز سیاسی آن روز بود و دیگر اینكه منزل ما هم در كوچه سرپولك چهار راه سیروس پشت مسجد آیتالله بهبهانی بوده كه آن محل هم یك محل كاملاً سیاسی بود و جریانات انجمنهای ایالتی و ولایتی از آنجا آغاز شد.
خود ما هم از بچگی در هیأتهای مذهبی و از اول در سیاست بودیم. از سال 41، 42 كه حركت و نهضت امام (ره) آغاز شد، ما وارد این جریان شدیم و الحمدالله با تمام جزر و مدهایی كه وجود داشت تا امروز در همین خط داریم حرك میكنیم.
من سالهای دهه چهل را به خوبی درك كردهام. من نخستین دیدارم با حضرت امام سال 42 روز شهادت امام جعفر صادق بود. ما یك گروهی بودیم هفت، هشت نفر، خلاصه از مدرسه فارغالتحصیل شده بودیم و میخواستیم برویم دانشگاه. برای خودمان گروهی شده بودیم؛ گروه سیاسی و مبارزه با شاه و برای همین، تصمیم گرفتیم یك كارهایی بكنیم.
بعد گفتیم مجوز شرعی میخواهیم، دو نفر برای هماهنگی رفتیم خدمت حضرت امام، نخستین باری بود كه من حضرت امام را میدیدم؛ همان روزی بود كه شب به مدرسه فیضیه حمله كردند و ما شاهد آن حوادث بودیم.
ما رفتیم خدمت امام، ولی جسارت این را پیدا نكردیم كه با امام صحبت كنیم و بخواهیم مجوز بگیریم. به هر حال آن روز خیلی برای ما، روز باشكوهی بود.
در دوران زندگیمان تا یك مدت پس از دانشكده و پشت سرگذاردن دوران پر حادثه 15 خرداد و دوره سربازی سیزده هفتهای نظام وظیفه، با آقایان دكتر حداد عادل، شهید دكتر عباسپور، شهید علی باكری و عدهای دیگر میگذراندیم، چون آن موقع دانشگاهها هیأت علمی نداشتند و برای همین، شاگردان ممتاز و اول را میگرفتند. سیزده هفته میفرستادند، به دوره آموزشی در پادگان و بعد به استخدام دانشگاه درمیآوردند.
حداد عادل از شیراز بود، شهید عباس پور از دانشگاه تهران برای صنعتی شریف. خیلی افراد دیگری كه ما دوران سربازی با آنها آشنا شدیم. در آنجا یك زمینهای ایجاد شد برای مبارزه و بحث و آشنایی با نیروهای متدین و در ادامه آن به آشنائی با گروه مؤتلفه و شركت قایم انجامید و من در كتاب از «غبار تا باران»، در این موارد توضیحاتی دادهام.
البته جلد اول این كتاب، تا سال 42 است و جلد دوم ـ اگر دربیاید ـ مربوط به بخش سالهای 47و 48 است كه در آن سالها تشكیلات زیرزمینی ما به وجود آمد و ما با كمك شهید نامجو، شهید اقارب پرست، شهید كلاهدوز، شهید عباس پور، شهید آیت تشكیلاتی ایجاد كردیم.
این تشكیلات در نیروهای مسلح نفوذ كردند و یكی از اینها ـ شهید كلاهدوز ـ در گارد جاویدان بود؛ او كه پس از انقلاب نخستین فرمانده سپاه بود، اهمیت كارش به گونهای بود كه اگر كوچكترین اطلاعاتی پیدا میكردند، همه ما را تا هفت پشت اعدام میكردند، خیلی كار خطرناكی بود؛ یعنی گاه كه این مسائل سالهای اخیر علیه من مطرح میشود، به من میگویند تو چقدر پوست كلفتی؟ میگویم: شما نمیدانید ما چهل سال پیش قرار بوده اعدام بشویم و هماکنون چهل سال است كه قاچاقی زندهایم؛ بنابراین، چیزی نداریم كه از دست بدهیم.
البته تشكیلات ما بعدها به خاطر ارتباطی كه ما با برخی از عناصر اولیه مجاهدین خلق داشتیم، خیلی وضع حساسی پیدا كرد. به همین دلیل، ما كار را متوقف كردیم و یكی از دلایلی كه من به خارج از كشور رفتم اصلاً همین بود كه قرار شد برویم، چرا كه آنهایی كه در مركزیت بودند، نمیتوانستند سرنخها را لو بدهند.
اتفاقاً سرتیپ محمدرضا رحیمی را دستگیر كردند، یك مدتی زندان بود، ولی خوشبختانه به دلایل دیگری دستگیرش كردند و مدتها ایشان زندان بود، منتهی دستگیریاش به خاطر عضویت در تشكیلات ما نبود، خوشبختانه آن موقع كه او دستگیر شد، من در انگلستان بودم.
یكی دو هفته من اصلاً خوابم نمیبرد، میترسیدم یك باره شبكه لو برود، ولی خوشبختانه پس از چند هفته یك پیك برای ما فرستادند كه خیالتان راحت باشد و هیچ اطلاعاتی از ایشان راجع به شبكه درز پیدا نكرده و عامل دستگیریاش هم تشكیلات ما نبوده است.
به هر حال گذشت تا آستانه حضور انقلاب شكوهمند اسلامی كه همه وارد صحنه شدند و در خدمت انقلاب بودند. حالا اینها هم البته دارد نوشته میشود و به صورت یك كتاب درخواهد آمد و خاطرات خود من هم در حال آماده شدن است، چون من خودم فرصت ندارم، همین طوری ضبط میكنم ولی هنوز پیاده و تنظیم نشده است.
خدمت شما عرض كنم، تا رسیدیم به انقلاب و انقلاب پیروز شد و بعدش هم ما در حزب جمهوری اسلامی بودیم كه خوب در زمان شهید بهشتی من مسئول تشكیلات بودم و پس از مدتی، بنا به خواست آیت الله خامنهای جانشین دبیر كل حزب جمهوری اسلامی شدم، تا زمانی كه فتیله حزب پایین آمد و قبل از آن دو كنگره برای حزب برگزار شد.
البته من در حال نوشتن خاطرات حزب جمهوری اسلامی نیز هستم كه سه جلد آن تا كنون منتشر شده، (چهار جلد كه در واقع ابتدا یك جلد منتشر كردیم كه بعد شد همان جلد چهارم) البته فكر میكنم سه جلد دیگر هم منتشر شود و دانشگاه آزاد اسلامی در دفتری كه به نام دفتر مطالعات انقلاب اسلامی دارد، اینها را تدوین و منتشر میكند كه گمان میكنم تا جلد شش و هفت خواهد رسید.
حدود ده سال پیش كه من جلد اول را بردم و خدمت حضرت آیت الله خامنهای تقدیم كردم، ایشان فرمودند شما با این همه كارهایی كه دارید، به اینكار میرسید؟ من گفتم: ما اگر تاریخ این حزب را ننویسیم، بعداً مخالفان و دشمنان ما خواهند نوشت.
هماكنون درباره دانشگاه آزاد اسلامی هم ما نوشتن تاریخ دانشگاه آزاد اسلامی را آغاز كردیم. البته دو سه جلد كتاب راجع به تاریخچه تشكیل دانشگاه آزاد اسلامی و نیز حدود پنجاه جلد هم تاریخ واحدها نوشته شده و به چاپ رسیده و یا در حال چاپ است كه مجموعاً شاید به صد جلد كتاب تا اردیبهشت ماه برسد.
تابناك: نام تشكیلاتی كه پیش از انقلاب تشكیل دادید، چه بود؟
جاسبي: بی نام بود. اصلاً من نامش را در آن خاطرات حزب جمهوری اسلامی هم ننوشتم، چون اصلاً نام نداشت و یكی از مسائل امنیتی ما همین بود كه اصلاً هیچ اثری حتی نام از چیزی هم نباید به جای بگذاریم.
تابناك: پس بهتر است مصاحبه را دو بخش بكنیم؛ بخشی برمیگردد به سوابق شما در پیش از انقلاب و كوران انقلاب و یك بخش هم كه فعالیتهای اجرایی پس از انقلاب.
جاسبي: اجازه دهید خاطرهای را به شما بگویم كه ببینید ما چگونه عمل میكردیم، الان نسل سومیها نمیدانند چه خبر بوده. ما در آن دوران، به ویژه پس از ضربهای كه چریكهای فدایی خلق و مجاهدین خلق از رژیم خوردند، (روابط گوناگونی با آنها داشتیم، مثلاً شهید علی باكری كه عضو هسته اول مجاهدین خلق بود و بسیار انسان وارسته و بزرگی بود و اعدام شد؛ او از نیروهای صمیمی ما بود. یا فرد دیگری كه حسن راهی... بود، البته دستگیر شد و بعد زندانی شد و توی زندان تغییر ماهیت داد... دیگری بهمن بازرگانی بود و دیگری رضا باكری و... )
خوب اینها به خاطر ارتباطاتی كه با ما داشتند و بعد از اینكه دستگیر شدند، وضع ما خیلی شكننده شد. در آن موقع استراتژی این بود كه برای حفظ نیروهایی كه داریم، (چون ما در درون نیروهای مسلح نفوذ كرده بودیم) قرار شد از نظر امنیتی همه چیز را به اصطلاح تحتالشعاع مسائل امنیتی قرار دهیم؛ مثلاً ما حتی یك شماره تلفن از دوستانمان نمینوشتیم و همه را حفظ میكردیم؛ ما كتابهای را كه آن موقع میدادیم دوستانمان مطالعه میكردند، مثل همین كتاب تاریخ بیست ساله ایران و كتابهای دیگر.
آنها را گونهای تنظیم كرده بودیم كه اگر طرف را گرفتند، كتاب را از من نگرفته باشد؛ بنابراین، ما كتاب را میبردیم در این دست فروشیهای كنار خیابان به او میدادیم و میفروختیم و میگفتیم حالا تو برو بخر كه طرف زیر شكنجه هم اگر رفت و راست گفت، بالاخره همان است دیگر؛ یعنی میخواهم بگویم ما روش خاصی داشتیم و بعد هم اصل را بر این گذاشته بودیم كه همیشه تحت تعقیب هستیم، مگر عكس آن ثابت شود؛ یعنی ما اگر میخواستیم جلسهای بگذاریم. اگر از خانه بیرون میآمدیم، فرض میكردیم كه در تعقیب هستیم، كنترل میكردیم و اگر ثابت میشد كه ثابت میشد كه تحت تعقیب نیستیم، آنوقت میرفتیم سر جلسه.
این برای سالهای 48 تا 51 است كه بدترین سالها بود؛ آن هم پس از ضربهای كه مجاهدین خلق و چریكیهای فدایی خلق خورده بودند. خاطرهای كه میخواهم بگویم، این است كه من وقتی به انگلستان رفتم، (میخواهم بگویم چه حالتی داشتیم و خودمان هم خبر نداشتیم)، در آنجا نیز این حالت روحی كه اینجا پیدا كرده بودم، آنجا هم همین حالت را داشتم و فكر میكردم همه مردم جاسوسند، مگر عكسش ثابت شود. مثلاً كسی میآمد و از كنار ما رد میشد، من فكر میكردم او جاسوس است و میخواهد برود و گزارش بدهد. چهار پنج ماهی كه گذشت، تازه فهمیدم ما مشكل پیدا كرده بودیم و اصلاً این خبرها نیست.
تابناك: تشكیلات شما كی به وجود آمد و مركزیت آن چه كسانی بودند؟
جاسبي: اساسنامه ما درسالهای 47 و 48 شكل گرفت. ببینید ما یك هسته مركزی داشتیم؛ من بودم، شهید نامجو بود، شهید عباس پور بود و شهید آیت. این هسته مركزی بود كه بعدش به شاخهها و گروههای دیگر میرسید.
تابناك: آیا شهید كلاهدوز هم در هسته مركزی بود؟
جاسبي: نه. ایشان از طریق شهید نامجو به تشكیلات پیوست. سرتیپ طوطیای یكی دیگر از افراد ما بود كه الان بازنشسته شده است. هماكنون از تشكیلات قبلی ما كه نظامی بودند، هفت هشت نفرشان زندهاند كه این تیمسار رحیمی، یكی ازآنهاست و از كسانی بود كه مستقیم با من ارتباط داشت.
بعد از رفتن من به انگلستان او به هسته مركزی پیوست. چند سال پیش، یك روزی از روزهای عید رفته بودیم خدمت آیت الله خامنهای. ایشان خوب وی را میشناسد، صحبت به پیش از قبل انقلاب كشید. ایشان گفت: من و دكتر جاسبی قبل از انقلاب... شیشههای عمرمان دست همدیگر بود.
تابناك: حالا برویم سراغ راهاندازی دانشگاه آزاد اسلامی؟
جاسبي: درباره دانشگاه آزاد اسلامی ایده دانشگاه آزاد اسلامی را بنده خدمت جناب آقای هاشمی ارایه دادم و ایشان هم استقبال كرد و كار را آغاز كردیم.
تابناك: پس ایده را خود شما پرورش دادید؟
جاسبي: بله، جناب آقای هاشمی به من گفت كه فكر بسیار خوبی است. شما بروید و چیزی تهیه و طراحی كنید. من هم تهیه كردم و آوردم و در جامعه اسلامی دانشگاهیان بحثی روی آن كردیم و بعد دادم خدمت جناب آقای هاشمی. ایشان هم مروری كرد و گفت: حالا كار را شروع كنیم. ایشان اظهار داشت اگر بخواهیم این كار بگیرد ما باید اتصالی به امام داشته باشیم. ایشان فرد باهوشی است.
من گفتم چكار كنیم؟ گفت: یك هیأت مؤسس میخواهیم، چون من چیزی به عنوان اساسنامه نوشته بودم كه به ثبت برسانیم، پنج نفر را ما فكر كردیم كه باشند؛ من و آقای هاشمی، قرار شد كه من با جناب مهندس میر حسین موسوی صحبت كنم. جناب آقای هاشمی هم با مرحوم سید احمد خمینی و آیت الهس خامنهای صحبت كنند و من هم با آیتالله خامنهای صحبت كردم.
خلاصه قرار شد كه شروع كنیم و ایشان با حاج احمد صحبت كردند و من هم با آقای میر حسین موسوی صحبت كردم و ایشان قبول كردند. خلاصه با آیتالله خامنهای صحبت كردیم و ایشان گفتند وقت نداریم و من به آقای هاشمی گفتم ایشان تردید دارند، گفت: من خودم صحبت میكنم و صحبت كردند و ایشان هم قبول كردند و پنج نفری شدیم.
هیأت مؤسس در اساسنامه اول پنج نفر بودیم، بعداً در اساسنامه بعدی جناب آقای موسوی اردبیلی هم پیوست و شدیم شش نفر و آن را به ثبت رساندیم و كار را آغاز كردیم. اساسنامه بعدی... در شورای عالی انقلاب فرهنگی تأیید شد، البته الان 9 نفریم تعداد جدید را پارسال اضافه كردیم، آقایان دكتر حبیبی، دكتر ولایتی، دكتر قمی، حاج سیدحسن خمینی و بعدش هم دكتر میرزاده به عضویت هیأت مؤسس درآمدند؛ یعنی پنج نفر اضافه كردیم با آنها كه 9 نفر شد. (البته حضرت آیتالله خامنهای فرمودند كه از نظر قانونی نمیتوانند عضو باشند.)
تاریخ دانشگاه آزاد اسلامی، بسیار مفصل است. ما خیلی سخنان ناگفته داریم، شاید من اگر همه مطالب را كه میدانم، بخواهم بگویم صد جلد كتاب شود، اما آنچه میخواهم بگویم، هنگامی كه ما كار را آغاز كردیم، یك فضای دولتی شدن همه چیزها بر جامعه حاكم بود؛ یعنی به گونهای شده بود كه اصلاً نمیتوانستیم صحبت از بخش خصوصی كنیم. سال 61 اصلاً افتخار انقلاب اسلامی این بود كه همه چیز را ملی و دولتی میكند، اصلاً خصوصی سازی به نوعی جرم بود. در یك چنین شرایطی، ما حركت دانشگاه آزاد اسلامی را آغاز كردیم و به همین دلیل، اگر عنایت حضرت امام نبود، اینقدر فضا سنگین بود كه اصلاً همان هفته اول به قول معروف دود میشدیم میرفتیم هوا.
سرانجام كار را آغاز كردیم. ما یك ساختمان را در خیابان اسكندری ـ نزدیك میدان توحید، اجاره كردیم و بعداً هم خریدیم، كار از آنجا شروع شد و هنوز هم آن ساختمان موجود بوده و قرار است به موزه تبدیل شود، اما كارشكنیها و مخالفتها و انتقادها هم شروع شد و از همان نخست، یك دسته مخالفتها، مخالفهای سیاسی و غرض ورزی نبود.
واقعاً آدمهایی بودند كه نگران بودند كه ما دانشگاهها را بی اعتبار نكنیم. این حرفها وجود داشت، منتها، چون خود من هم عضو هیأت علمی دانشگاه علم و صنعت بودم، نمیتوانستند من را متهم به بی اطلاع كنند، ولی نگران این بودند كه خلاصه ضربه به دانشگاهها بخورد. این مسألهای شده بود كه برخی مخالفت میكردند كه همینها بعداً متوجه شدند كه كار ما درست است و همه اینها، جزو طرفدارهای دانشگاه شدند و بسیاری از آنها جزو محكمترین و دلسوزترین طرفدارها شدند؛ این دسته اول مخالفها بودند.
اما دسته دوم مخالفان، كسانی بودند كه مشكل سیاسی داشتند. اینها چند دسته بودند؛ یك دسته مخالفان سیاسی حزب جمهوری اسلامی بودند و میگفتند كه شما در حقیقت، شاخهای از حزب جمهوری اسلامی هستید، در حالی كه در واقع اینگونه نبود.
ما اصلا در دانشگاه اسلامی نه بحث حزب و تشكیلات سیاسی را مطرح میكردیم و نه دنبال این حرفها بودیم، اما خوب وقتی كه میدیدند همه اعضای هیأت مؤسس یا بخش عمده آن از سران حزب جهوری اسلامی هستند و من جانشین دبیر كل بودم، پس از سال 61، این مسأله باعث شده بود كه بگویند، آقا این شاخه حزب جمهوری اسلامی است، همه آنهایی كه مخالف حزب جمهوری اسلامی بودند به طور طبیعی مخالف دانشگاه آزاد اسلامی هم بودند.
یك گروه هم مخالفانی بودند كه از روی حسادت و تنگنظری شروع كردن به مخالفت، ولی ما كار را آغاز كردیم. من استراتژی حركت دانشگاه را طراحی كردم و به تأیید جناب آقای هاشمی رساندم، البته هم حمایت آقای هاشمی و هم حمایتهای حضرت امام و حمایت مقام معظم رهبری و به ویژه حمایت آقای هاشمی در بحث این دانشگاه نقش اساسی داشته است، اما استراتژی حركت و اجرای آن را خودم طراحی كردم. برخی جاها هم برخی از آقایان سؤالات و نقدهایی داشتند، ولی وقتی كار را دیدند موافقت كردند و فهمیدند كار من درست است.
دهه نخست برای ما در واقع دهه تثبیت بود، چون در دهه اول تشكیل دانشگاه، میگفتند اصلاً دانشگاه آزاد نباید باشد، اصلاً میخواهیم سر به تن آن نباشد؛ بنابراین، ما تلاش میكردیم كه خودمان را به قول معروف بقبولانیم، حفظ كنیم و تثبیت كنیم و بگوییم هستیم چه بخواهید، چه نخواهید؛ این دهه اول بود.
البته حمایتهای آقای رفسنجانی در نماز جمعه و به طوركلی حمایت معنوی ایشان از دانشگاه خیلی مؤثر بود، اما به شما بگویم كه ما امكاناتی از دولت دریافت نكردیم، بخش خصوصی بیشتر از ما از دولت یارانه میگرفت چون یك ریال بودجه دولتی نداشتیم.
اگر تسهیلاتی بوده، بخش خصوصی بیشتر از ما گرفته است، ولی كار كردیم؛ یعنی من شاید شبانه روز هجده ساعت، بیشتر كمتر كار كردم و همواره هم در حال تغییر و تحول بودیم؛ یعنی این گونه نبود كه یك كار كوچكی باشد، اصلاً دانشگاه آزاد اسلامی وجود نداشت؛ چیز نویی بود و ما دایم در تشكیلات و روشهایمان، نوآوریها، جسارتها داشتیم و تجدید نظر میكردیم؛ مثلاً ما دو حركت كردیم كه البته خود این حركت هم مخالفان زیادی داشت و در عین حال دانشگاه آزاد اسلامی را معتبر كرد؛ یك حركت زمانی بود كه ما دوره دكترا را آغاز كردیم و هنوز دو سه سال نگذشته بود؛ دكترای تخصصی.
در همین دو راهی قلهك ساختمانی داریم كه آنجا كار را آغاز كردیم. وقتی كار را آغاز كردیم، مخالفتها دیگر اوج گرفت كه آقا شما همه چیز را شوخی گرفتید، اول لیسانس و حالا دكترا، برخی از دانشگاههای دولتی هم اصلاً دكترا نداشتند. وقتی ما با وسعت آغاز كردیم، اینها اصلاً شوكه شده بودند كه چه كار بكنند. از یك طرف مخالفت میكردند و از سوی دیگر در درون خودشان پچ پچ و زمزمه افتاده بود كه آقا ما داریم عقب میفتیم، اینها دارند استادهای ما را میبرند و دكترا میگذارند؛ بگذراید كه خودمان دكترا بگذاریم.
استدلال من این بود كه میگفتم ببینید من خودم هم در خارج و هم در دانشگاههای داخل تحصیل كردهام. امكانات اینجا و آنجا را نیز دیدهام؛ بنابراین، دلیلی نمیبینم كه شما نتوانید دكتر بگذارید. مخالفتها و جار و جنجالها زیاد بود و روزنامهها خیلی مقالهها نوشتند و ما هم جواب دادیم، ولی چیزی كه بود اینكه ما دوره دكترا را آغاز كردیم و این در حالی بود كه اینها بحث نفی موجودیت دانشگاه را فراموش كردند و حالا رسیده بودند به اینكه بابا اصلاً دانشگاه را قبول داریم، این دوره دكترا را رها كن.
من به جناب آقای هاشمی گفتم، ما باید وارد سنگر جدیدی بشویم كه اینها سنگر قبلی را رها كنند و بگن بابا همین، یكی را رها كن، ما دیگه به تو كاری نداریم. مدتی از این گذشت و تا حدودی جا افتادیم؛ البته خیلی از دانشگاههای دولتی هم دوره دكترا میگذاشتند، اصلاً توسعه رشتههای تخصصی و دورههای دكترای تخصصی در دانشگاههای دولتی واقعاً مدیون كار دانشگاه آزاد اسلامی بود؛ یعنی اینها دیدند كه دارند عقب میفتند، برای همین گفتند چرا استاد ما بیاید آنجا درس بدهد، خودمان دوره میگذاریم، و كار خوبی هم بود.
اما نكته جالبتر از این رشته پزشكی بود كه برای ما سؤال شد كه چرا ما نباید پزشكی داشته باشیم. اینجا دیگه به قول معروف، اینها فریادشان بلند شد كه آقا شما حالا میخواهید با جان انسانها هم بازی كنید. ما هم گفتیم آقا ما میخواهیم دوره بگذرایم و همه ضوابط شما را رعایت میكنیم. مگر شما نمیگویید تدریس و استاد و بیمارستان و اینها؟ گفتند شما بیمارستان ندارید.
گفتیم میرویم بیمارستان از ارتش و سپاه و... اجاره میكنیم و بعد یواش یواش خودمان میسازیم. گفتند، نه نمیشود، خلاصه دعوا بالا گرفت، البته حسن جناب آقای هاشمی این است كه دل گنده است، یعنی این طرحهایی كه من میدادم، وی جا نمیخورد كه بگوید نه، میگفت: خوبه، ولی جا رو جنجال به پا میكند، میگفتم: شما نگران نباش. این را كه آغاز كردیم، دوباره آن دیگری رو به فراموشی میرود بعد از شروع رشتههای پزشكی گفتند، آقا گور پدر دكترای علوم انسانی و... هر چه میخواهید بگذارید، پزشكی فقط نگذارید، یعنی وقتی در سنگر پزشكی قرار گرفتیم، سنگر دوره دكترا در سایر رشتهها را رها كردند، اما یكی از مشكلات ما نداشتن بیمارستان بود، حالا ما آمدیم چه كار كردیم، البته كار خیلی مشكلی بود، واقعاً مشكل بود.
من یادم هست كه ما را بایكوت كردند و گفتند، استادهای علوم پزشكی با شما همكاری نكنند، شما كار را خراب میكنید، ما از این طرف كارها را آغاز كردیم، اما از طرفی دیگر میخواستیم شكل قانونی كار را درست كنیم، كار مشكلتر میشود. ما با برخی از این استادهای دانشگاههای پزشكی كه با ما رفیق هستند، گفتیم: اگر ما را تحریم كنند، چه كار كنیم؟ گفتند: شما بیایید آقای دكتر آرمین را دعوت كنید.
بیش از بیست سال قبل بود و دكتر آرمین، مثل مرجع تقلید اساتید پزشكی بود. من اول نمیفهمیدم كه اینها اصلاً چی میگویند، بعداً متوجه شدم، به من گفتند اگر شما توافقش را گرفتید و آوردید، اگر همه مملكت بگوید نه و او بگوید آره، اساتید پزشكی قبول میكنند، اصلاً باورم نمیشد. خلاصه آرمین را دعوت كردیم و جلسهای گذاشتیم. او اول صحبتهایی كرد و گفت: آره، این اصل موضوع كار شما هیچ اشكال ندارد.
به نظر من، من خودم دانشگاه شهید بهشتی وقتی میخواست تشكیل شود، من را فرستادند كه بررسی كنم از دانشگاه تهران، رفتم دیدم دو تا پزشك عمومی دارند و آمدم و گفتم آقا دو تا پزشك عمومی دارند، ولی به نظر من میشود شروع كرد، خود آنها گفتند، این چه حرفیه كه میزنی، ولی پس از بحث در نهایت نظر من مورد قبول واقع شد، حالا این مال كی هست؟ داستان برای چهل، پنجاه سال پیش است و الان دانشگاه علوم پزشكی شهید بهشتی، یكی از بهترین دانشگاههای علوم پزشكیهای كشور است، او گفت: مال شما هم میشود، ولی باید به علم توجه كرد و بازیهایی كه در دانشگاه تهران درآوردند و بازیهای سیاسی میكنند نباشد، استاد وقتی میآید در كلاس، یكی از جملاتش این است كه استاد در ورود به كلاس شنل سیاسیاش را باید در بیاورد و آویزان كند و بعد برود سر كلاس.
ما گفتیم: بابا ما مخلص تو هستیم، هر چی تو بگی قبول داریم. گفت: بسیار خوب. گفتم: شما كمك میكنید؟ گفت: بله، كمك میكنیم، ما به اینها گفتیم، اما هنوز باورم نمیشد، یك لیست به من دادند و من آقای دكتر یحیوی را خواستم و گفتم: برو با كمك دكتر لیستی تهیه كن. وی هم یك لیست تهیه كرد، از اساتید دانشگاههای تهران و بهشتی و اساتید هم خیلی كم بودند و اصلاً شما نمیدانید كه چه وضعی بود. مثل حالا فراوانی هیأت علمی نبود.
بعد دعوت كردیم، برخی از آنها نیامدند، ولی افراد مهم آنها آمدند، جلسه اول آنها آمدند دكتر آرمین را كه دیدند جا خوردند. برخی اول مخالفت میكردند و مثلاً میگفتند: اصلاً نباید این كار را بكنید، دكتر آرمین یك جمله میگفت، تمام میشد. گفتم: عجب موجودیه این، من در آن جلسه یك چیز برايم خیلی عجیب بود، موقعی كه جلسه تمام شد و همه میخواستند بروند، من میدیدم كه برخی از اینها كه مثلاً استاد تمام بودند و استاد دانشگاه تهران بودند، دست او را میبوسند و میروند.
دیدم مثل اینكه جدی جدی مرجع تقلید پزشكهاست، میخواهم به شما بگویم اگر ما واقعاً وی را پیدا نكرده بودیم، اصلاً بایكوت میشدیم و نمیتوانستیم رشته پزشكی را راه بیندازیم. خلاصه آغاز كردیم و گفتند كه كنكور بگذاریم. اما جا نداریم.گفتیم: بالاخره جورش میكنیم. ما كنكور گرفته بودیم، دانشجوی پزشكی قبول شده بودند، اما هنوز جا نداشتیم، این آقای دكتر یحیوی میگفت: من آن روز آمده بودم پیش تو و حرص میخوردم و تو آن موقع سرما خورده بودی و لیمو رو قشنگ قاچ میكردی، گاز میزدی اصلاً عین خیالت هم نبود. خلاصه گفتیم خدایا چیكار كنیم، پول نداشتیم برویم ساختمان بخریم، اما یك دوست داشتیم در دادستانی و یك ساختمانی داشت دادستانی كه الان دست واحد جنوب است در خیابان جمال زاده كه آن را از دادستانی اجاره گرفتیم.
بعدا آن را خریدیم، همانجا را راه انداختیم و با سلام و صلوات پزشكی را آغاز كردیم، بعد گفتند بیمارستان. گفتیم: بابا بیمارستان هنوز دو سال مانده، شما پایه را راه بیندازید تا ببینیم چه میشود كه بعد رسیدیم به مسأله بیمارستان. من با جناب آقای هاشمی صحبت كردم و او هم جانشین فرمانده كل قوا بود، خلاصه هماهنگ كرد با چند تا از بیمارستانهای ارتش و خدا رحمت كند مرحوم ستاری فر را؛ اجازه استفاده از بیمارستان نیروی هوایی را به ما داد و كار را آغاز كردیم، بعد گفتند این رشته مصوب نیست و ما فلان و بهمان میكنیم.
آقای دكتر مرندی هم وزیر بود و مصاحبه كرد و گفت ما قبول نداریم این خیلی لطمه میزند در سطح جامعه. خلاصه نامهای نوشتم به حضرت آیتالله خامنهای به عنوان رئیس جمهور و توضیح دادم كه آنها نمیگذارند رشته پزشكی راهاندازی شود. ایشان فرمودند: نامهای بنویسید تا در جلسه رؤسای سه قوه به این موضوع رسیدگی شود، منتها قبلاً خودتان بنشینید بحث كنید. یك جلسه رفتیم سراغ گسترش وزارت بهداشت آقای دكتر مرندی و معاونان او بودند. ایشان گفت: خوب شما چی میگویید؟ گفتیم: ما میخواهیم این رشته را راه بیندازیم؛ تهران، تبریز، تنكابن، فلان، فلان، حدود پانزده شهر. گفت شما شوخی میكنید مگر پزشكی الكی است؟
خلاصه این ور، اون ور استادی پیدا كرده بودیم در دانشگاه تبریز كه بازنشسته شده بود. آمده بود دانشگاه آزاد اسلامی، الان هم هست؛ دكتر طوفانیان. او را هم با خودمان بردیم و گفتیم حالا چی میخواهی؟ گفت: مگه با یك استاد، كار درست میشود؟ خلاصه بعد از كلی حرف، گفت: حالا چون اینطوریه ما دو جا، اون هم خودمان چون میخواهیم به شما كمك كنیم، قبول میكنیم؛ تهران و تبریز، دیگه بقیه را باید تعطیل كنید. ما گفتیم نه پانزده جا، ما آن موقع پانزده جا را در نظر گرفته بودیم و گفتند: نمیشود و خلاصه جلسه سران سه قوه قرار شد تشكیل شود. من دكتر یحیوی معاونم را برداشتم و بردم و آقای دكتر مرندی با آقای دكتر نوحی... معاونش آمده بود.
رفتیم داخل و گفتند توضیح دهید، من توضیح دادم كه ما از بیمارستانهای ارتش میخواهیم استفاده كنیم، اینطور و آنطور، الان پزشكهای بنگلادشی ایران هستند، باید بروند و پانزده جا میخواهیم، رشته پزشكی بزنیم. ظرفیت هم مثلاً 1500 نفر میخواهیم. آقای مرندی گفت: ما به شدت مخالفیم و دلایلش را آورد و گفت فقط برای علوم پایه فعلاً تصویب میكنیم، فقط تهران و تبریز. بحث شد بالاخره با وساطت سران قوا قرار شد حدود ده رشته و حدود هشتصد نفر ظرفیت پذیرفته شود موقعی كه آنها با پزشكی اردبیل مخالفت كردند آقای موسوی اردبیلی گفت ما در اردبیل میگوییم یك روستایی داریم به نام تبریز، حالا تو میگویی تبریز داشته باشه اردبیل نداشته باشه؟
خلاصه رفتیم شام خوردیم و من به آیتالله خامنهای گفتم: چی شد بالاخره؟ گفت: هیچی، همین را كه تصویب شد، مكتوب كنید تا امضا و ابلاغ كنیم. از همان موقع و در ده سال مقالات مینوشتند، برخی روزنامهها همان موقع خیلی مخالف خوانی میكردند و مقاله مینوشتند، از این طرف هم ما تا جایی كه میتوانستیم پاسخ میدادیم. البته دكتر مرندی حسن نیت داشت و جزو مخالفان نبود، منتها باورش نمیشد كه ما بتوانیم اینكار را بكنیم.
كار خیلی سنگین بود، ده سال دوم، ده سال توسعه بود. ما همینطور كه می رفتیم جلو. آنقدر بزرگ شدیم كه وقتی ده سال دوم را تمام كردیم، مجموع دانشگاه آزاد اسلامی ما برابر بود با كل دانشگاههای كشور، اعم از دولتی و غیر دولتی كه هم نظر مقام معظم رهبری كه بعداً به رهبری رسید و هم همه مسئولان نظرشان این بود كه ما باید از این پس بیشتر به كیفیت بپردازیم، و ما هم قبول كردیم، منتهی من استدلالی داشتم كه این استدلال تا حدودی مورد قبول آقایان هم بود و آن اینكه ما باید سراغ توسعه كیفی برویم، اما توسعه كیفی بدون توسعه كمی اصلاً توجیه ندارد.
این كه برخی میگویند یك دیوار بكشیم، دور توسعه كمی و فقط بخواهیم به توسعه كیفی بپردازیم، اصلاً نمیشود. باید یك توسعه كمی بطور طبیعی به توسعه كیفی منجر شود تا توسعه كیفی صورت بگیرد. در دهه سوم، در حقیقت ما وارد توسعه كیفی شدیم و الان كه در اواسط دهه سوم هستیم انصافاً از لحاظ كیفیت كار زیادی كردهایم. كمی آمار و ارقام به شما میدهیم كه ببینید چه خبر است، تا به آن سؤالات شما نیز یك مقداری پاسخ گفته باشم، اولاً شما میدانید كه یكی از مشكلات جدی ما فضای آموزشی بود، ما اصلاً فضا نداشتیم بلكه میرفتیم مدارس را میگرفتیم.
ما را وسط كار از مدرسه بیرون میكردند، مثل این بچههای سر راهی بی سر پناه. من یادم است، در بروجرد تلفن زدند كه آقا وزارت آموزش و پرورش گیر داده و ما را از مدرسه بیرون كرده و اجاره بیشتر میخواهد، حالا ما اجاره میدادیم به اونا، نه اینكه مجانی؛ یك كمی كمك از این، یك كمی كمك از آن و با صحبت، اجاره را تأمین و كار را درست میكردیم، و از این نوع مسائل، برخی جاها كلاسهای ما در حوزه تشكیل میشد، مثلاً واحد محلات، در حوزه علمیه تشكیل میشد.
خدا رحمت كند امام جمعه آنجا را، برخی جاها تو مسجد، بالاخره كار را آغاز كردیم. همین نجفآبادی كه شما میگویید و مال اونجا هستید، روزی رفتم دیدم وسط بیابان دارند ساختمانی میسازند. به آقای سعادت گفتم: مگر عقلت را از دست دادهای كه اینجا وسط بیابان ساختمان میسازی؟ برو یك زمین كوچكتر بگیر ولی در داخل شهر. گفت: شما نگران نباش و همان بیابان الان شده یك دانشگاهی كه واقعاً در حد یك شهر است، همه جور امكانات هست الان كه من با شما صحبت میكنم در كل دانشگاه آزاد اسلامی، چهارده میلیون متر مربع فضای آموزشی برای واحدها ساخته شده است.
تابناك: الان مجموع املاك شما این مقدار است؟ آیا همه آن ساخته شده است یا خریدهاید؟
جاسبي: فضایی كه خریدهایم، خیلی كم است و آن اوایل بود، الان هم میخریم مثلاً ساختمانی برای خوابگاه، اینها همش رقمی نمیشود به پانصد هزار متر هم شاید نرسد. ما چهارده میلیون متر مربع فضای آموزشی ساختهایم، البته این چهارده میلیون را كه میگویم، ممكن است ساختمان حدود دوازده میلیون و بقیه را هم محوطهسازی كردهایم.
البته متراژ محوطه سازی را 20 درصد حساب میكنند و به ساختمانها اضافه میكنند كه بالغ بر چهارده میلیون متر مربع میشود؛ یعنی ما الان در بسیاری از شهرها و شهركها، فضای آموزشیمان از دانشگاههای دولتی جلو زده است. مثلاً همین واحد نجف آباد یا بندرعباس، یا بسیاری از واحدهای دیگر، امكانات وسیع به وجود آمده، آن هم نه تنها در مراكز استانها مثلاً ارسنجان، فیروز آباد، ابركوه، اصلاً امكاناتی كه ساختیم آدم تعجب میكند.
خیلی از شهرها اكنون موجودیتشان در گرو دانشگاه آزاد اسلامی است. مثل نراق، تفرش، فراهان و غیره. الان، حدود 350 واحد و مركز دانشگاهی فعال داریم. میدانید وقتی مركز میگوییم یعنی چه؟ مثلاً 250 تا واحد داریم و بقیهاش هم مركز كه تبدیل به واحد نشده است.
مركز وابسته به یك واحد است؛ یعنی هنوز مثلاً در فلان شهر كه میخواهیم واحد بزنیم، چون رشتههایش تصویب نشده و هنوز امكانات كافی نداریم مركز میزنیم، این میآید زیر نظر یكی از واحدها و هر گاه رشتههایش تصویب شد و كمی جان گرفت و جا افتاد، به واحد تبدیلش میكنیم. یكی دیگر از كارهایی كه من كردم، مربوط به مدیریت و سازماندهی دانشگاه هست، ما بودجه كه نداشتیم، همش هم كه مورد حسادت دولتها و وزارتخانهها بودیم؛ بنابراین، باید انگیزهای ایجاد میكردیم كه اینها مدیران كار داشته باشند و به این ترتیب، آمدیم این انگیزه را ایجاد كردیم؛ یعنی طراحی نمودیم.
مثلاً به من گفتند كه همه شهریه را بگیرید و تقسیم كنید من قبول نكردم، یكی از انگیزهها این بود، تمام شهریه را خود واحدها میگیرند و خودشان خرج میكنند. ما فقط چیكار میكنیم؟ سیاستگذاری میكنیم، بخشنامه میكنیم، نظارت و كنترل میكنیم و میگوییم كه چگونه بگیرید، وگرنه خلاف است؛ این كه طرف پول در دست خودش است و احساس میكند كه مال خودش است، این انگیزه را پدید میآورد كه در مقابل آنها، پاسخگو هم هستند و مرتب ما حسابرس میفرستیم و بررسی میكنیم.
و حال آن كه اگر غیر از این بود دانشگاه آزاد اسلامی نمیتوانست سر پا بماند، مجموعهای میشد مثل دولت. دوم آنكه ما آمدیم گفتیم ما نمیتوانیم مثل سیستم دولت عمل كنیم، عادلانه باید باشد. ما واحدها را درجه بندی كردهایم و میگوییم واحد كوچك داریم، متوسط داریم، بزرگ داریم، خیلی بزرگ داریم و جامع. هر واحد كه میخواهد از متوسط به بزرگ برسد، حق سرپرستیها و اختیارات افزایش پیدا میكند.
قدرت كمیسیون معاملاتش بالا میرود و در كل خیلی امتیاز میگیرد، این است كه همه میخواهند از متوسط بروند بالا، از بزرگ بروند به خیلی بزرگ و همین طور به بالا؛ بنابراین، شرایط گذاشتیم و گفتیم اگر مثلاً از متوسط میخواهید برسید به بزرگ، باید اینقدر امتیاز بیارید. اگر از بزرگ بخواهی برسی به خیلی بزرگ، اینقدر باید امتیاز بیاری.
حال این امتیازات چیست؟ فضای آموزشی، هیأت علمی، تجهیزات، مقاطع تحصیلی و... این درجه بندی در ساخت و ساز اصلاً غوغا كرد، اینكه من میگویم، چهارده میلیون متر مربع اصلاً شوخی نیست، ما به اندازه صد برابر شهریهای كه گرفتیم از اول تا حالا فقط ساختمان و فضای آموزشی و رفاهی داریم. امكانات ساختمانی خیلی بیشتر میارزند؛ از زمانی كه متر مربعی بیست هزار تومان یا متر مربعی ده هزار تومان حتی مترمربعی هشت هزار تومان هم ساختیم، تا الان كه میسازند مترمربعی پانصد هزار تومان، این كار را جلو بردیم.
نمیدانید برای افزایش امتیاز ساختمانی چه غوغایی از سازندگی شده بوده، برای اینكه بتوانند امتیاز بیشتری را به دست آورند. خلاصه رشته تأسیس میكردند، دانشجو میگرفتند، فضا میساختند و بدین گونه در حال پیشرفت بودند و ما هم نظارت، رفع اشكال، كمك میكردیم و حمایت میكردیم.
البته مرتب این ضوابط را هم تغییر میدادیم و این گونه نبوده است كه ضابطه را ما اعلام كنیم و بزنیم به دیوار برای همیشه، ما اصطلاحی داریم در مدیریت مبنی بر این كه PLAN IS NOTHING , planning is important.
Plan: نقشهای است كه بكشیم و بزنیم به دیوار؛ این را میگویند طرح، ولی planning؛ یعنی برنامهریزی و همواره آن را میتوانی تغییر بدهی.
دینامیك باید باشد، ما همه كار كردیم؛ مثلاً ما دهه سوم را كه آغاز كردیم، آمدیم شاخصهای پژوهشی هم به آن اضافه كردیم، گفتیم آقا ما وقتی میگوییم شما مثلاً از بزرگ میخواهید به خیلی بزرگ بروید، باید دستكم اینقدر هیأت علمی داشته باشید كه از این تعداد اینقدر... باید دارای درجه دكترا داشته باشند، اگر نباشند نمیتوانید، آن گاه طرف میرود ساختمانسازیها و كارهای دیگرش را كرده، صد تا دویست تا امتیاز هم بیشتر از آن شاخصها دارد و وقتی به هیأت علمی میرسد، گیر میكند.
نماینده و این و آن میآیند كه آقا شما را به خدا درجه را تغییر دهید، میگویم نمیشود، آقا هیأت علمی باید برسد به آنجا، ندارید بروید، بورسیه كنید، دو تا بورسیه را معادل یك هیأت علمی قبول میكنیم، الان میدانید ما چقدر بورسیه داریم؟ نزدیك پنج هزار نفر در مقطع دكترا، یعنی اصلاً یك رقم عجیب و غریبی است، یعنی هرچی دانشجو تو واحد علوم تحقیقات میآید دكترا، اكثر غریب به اتفاق آنها را بورسیه میكنند، آنهایی كه شرایط را دارند، در دانشگاههای دولتی هم همین طور.
در دانشگاههای دولتی اوایل ناز میكردند و بعد میدیدند كه خود آنها اصلاً نمیتوانند استخدام كنند و مجوز ندارند و بیكار میمانند برای همین، آمدند سراغ ما، الان دو گونه ما از دانشگاههای دولتی هم میگیریم، یكی رایگان، یعنی طرف میآید اصلاً بورسیه میشود، چون آنجا قبول شده، رایگان تحصیل میكند، بورسیه میشود تا عضو هیأت علمی شود و حقوق هم بگیرد، سابقه اش هم حساب شود.
یك عدهای هم چون رشتههایی است كه ما هنوز نیاز داریم و از آنها پول میگیرند، مثلاً در دانشگاه دولتی میگویند آقا ما چهار تا مجانی میگیریم و سه تا پولی، اون سه تا پولیها میآیند میگویند ما را بورسیه كنید.
ما هم میگوییم ما ضابطه داریم، هفت میلیون تومان برای رشتههای خیلی مهم و مورد نیاز میدهیم، مقداری هم وام میدهیم و بقیهاش را خودش باید تأمین كند، قبول میكنند و میآیند بورسیه ما میشوند؛ یعنی الان هم از دانشگاه دولتی، هم از دانشگاه آزاد اسلامی نزدیك 5000 نفر بورسیه داریم. ما شورای بورس داریم، مثلاً فرض كنید واحد اراك درخواست بورسیه میكند، واحد علوم تحقیقات این دانشگاه دكترا دارد، میآیند بررسی میكنند و قبول میكنند... .
تابناك: شما چگونه بر این بورسیه كردنها اشراف دارید؟
جاسبي: هماكنون شورای بورس با آزمون و خطا جلو رفته و خودش را تكمیل كرده و خیلی كارشان دارای كارشناسی دقیقی است؛ مثلاً الان در میان صد تا شاید سه تا چهار تا را من ایراد بگیرم، بقیه درست است. چه جوری است؟ مثلاً میان میگویند آقا نام و مشخصات، دانشگاهی كه فارغالتحصیل شده، معدل، واحدی كه میخواهد بورسیه كند، تمام این اطلاعات میآید در آنجا و بعد واحدی را كه میخواهد بورسیه كند، بررسی میكنیم.
چند تا هیأت علمی تمام وقت دارد؟ چند تا مربی؟ چند تا استادیار؟ چقدر بورسیه؟ چقدر دانشجو دارد؟ بعد نظر میدهند كه در آنجا با بورسیه موافقیم، من هم نگاه كرده و تأیید میكنم و گاه رد میكنم و میگویم این تعداد بس است و نیازی نیست كه ما بیشتر بورسیه كنیم.
ما دو رشته را اجازه دادیم كه در مقطع فوقلیسانس هم بورسیه كنند؛ یكی كامپیوتر و دیگری حسابداری در برخی جاها هم برخی رشتههای دیگر مثل رشته مكانیك و عمران هم هستند البته برای واحدهای دورافتاده. اینكه میگوییم پنج هزار بورسیه شاید تعداد كمی از آن چهل، پنجاه تا از آنها كارشناسی ارشد باشند، ولی بقیه اش دكترای تخصصی است.
الان به جایی رسیدهایم كه میخواهیم و فوق لیسانس را بورسیه نكنیم، منتهی در برخی از مراكز واقعاً نمیشود فوق لیسانس كامپیوتر جذب كرد، مگر اینكه بورسیه كنیم. الان در جاهایی دكترای تخصصی دارند كه اصلاً كسی نمیتواند باور كند، كسی چه میداند چه اتفاقی در این مملكت افتاده. میگویند، جاهایی است كه اصلاً پای دكتر به آنجا نمیرسد، مثلاً ابركوه، سراوان، اما وقتی میروید، میفهمید مثلاً شش تا دكترای تخصصی اونجا داریم، اینها را بورسیه كردند و حالا رفته اند اونجا و دارند كار میكنند، اصلاً تحولی در جامعه ایجاد كرده است.
تابناک: نوعاً اینها بومیان هستند؟ یا نه؟
جاسبي: همه نوع هستند. كسانی كه درخواست میكنند متفاوتند، ولی ما الزاماتی داریم، مثلاً همه میخواهند به تهران بیایند، ولی، تهران نمیخواهیم بورسیه كنیم، اصلاً در تهران نیاز نداریم، در ثانی اگر كسی را بگیریم، بورسیه رایگان میگیریم. یعنی شخصا باید شهریه بدهد و بعد بیاید آنجا استخدام شود و طرف میپذیرد.
برخی حاضرند بیایند اینجا و بورسیه رایگان شوند، ولی به آنجا نروند تا تمام شهریهاش را ما بپردازیم. ما همین طوری هدایت میكنیم. در تهران الان خیلی بورسیه سخت شده. بورسیه كه اصلاً نمیشود، ولی بورسیه رایگانش هم سخت شده، اما اطراف تهران هنوز داریم؛ مثلاً قیام دشت، پرند، رودهن، دماوند، اینها هم دیگه یواش یواش جمع میشود، ولی حالا اینها به سمت اطراف استانها و شهرهای خارج از مركز استانها میروند.
مثلاً فرض كنید ایلام، مثلاً میدانید كه ایلام چقدر بورسیه دارد. زمانی آنجا دكتر نداشت، حالا چقدر دانشجو، چقدر بورسیه، بنابراین ما آمدیم الان دهه سوم را دهه كیفیت نام گذاری كردیم، داریم پیچ و مهرهها را سفت میكنیم، دیروز ما همایشی داشتیم از معاونان پژوهشی واحدهای جامع و خیلی بزرگ.
گفتیم، دیروز معاون پژوهشی از من خواست، ولی خود من هم اعتقاد داشتم و اعلام كردم و گفتم تا كنون جاده ما یكطرفه بود؛ یعنی یك واحدی امتیازات را میگرفته و بزرگ میشد و خیلی بزرگ و از خیلی بزرگ میشد، جامع و برگشت نداشتیم كه واحد جامع را بكنیم واحد خیلی بزرگ. جاده از امروز دیگر دوطرفه میشود؛ یعنی شما باید هیأت علمیتان را درست كنید، ما مقاله علمی پژوهشی، مقاله ISI میخواهیم، اینكه مثلاً واحدی مثل تهران مركز كه واحد جامع بوده و همه امتیازات واحد جامع را داشته باشد و بعد در سال مثلاً صد مقاله برای ما داشته باشد، ما این را قبول نداریم و او را برمیگردانیم به واحد بسیار بزرگ.
ما امروز به این گروه اعلام خطر كردیم. ما الان 5% كل بودجه را گذاشتیم برای كارهای پژوهشی. اگر به فرض 1000 میلیارد تومان دریافتی داشته باشیم، 5% آن میشود پنجاه میلیارد تومان، كه ما بودجه پژوهشی امسالمان بوده و حالا تنظیم كردیم و میپرسیم این بودجه پژوهشی كجاها میتواند مصرف شود؛ برای واحدهایپژوهشی، برای مجلات علمی پژوهشی، فرصتهای مطالعاتی و... كه تمام سرفصلها تعریف شده است.
عرض كنم ما هماكنون نزدیك به پنجاه مركز پژوهشی، 9 پارك فنآوری، و یا مركز رشد داریم. پارك فناوری سرمایهگذاری بیشتری میخواهد كه در حال حاضر یكی راه انداختیم. این بودجه را تخصیص میدهیم به پژوهش، اگر كسی این بودجه را نتوانست مصرف كند، نمیتواند در زمینههای ساختمانی مصرف كند، و ساختمان سازی كند، بلكه باید به صندوقی كه در سازمان مركزی تشكیل دادیم بازگرداند تا ما آن را به واحدهایی كه میتوانند در امر پژوهش مصرف كنند، بدهیم.
تابناک: آقای دكتر چقدر تلاش كردید كه كاربردی شود؟
جاسبي: ما اول از همه میخواهیم انگیزه ایجاد شود. هنگامی كه این كار را آغاز كردیم، برخی فكر میكردند شوخی میكنیم، بعد گفتیم شما چه حقی داشتید این بودجه را آنجا مصرف كنید و باید اینقدر بدهید، فشار كه به آنها وارد شد شروع كردند برخی را واسطه قرار دادند كه آقا ما نمیتوانیم بودجه را برگردانیم.
حیف، ما آخه شهر محروم هستیم شما اجازه بدید كه این كار را نكنیم، گفتیم: خوب یك چند تا تبصره گذاشتیم، ما اجازه میدهیم دستگاههای دقیق و تجهیزات پیشرفته را از بودجه پژوهشی استفاده كنید و بخرید. بعد گفتیم ما تا اینقدر اجازه استخدام هیأت علمی میدهیم كه از بودجه پژوهشی استفاده كنند.
این را میبینید؟ در منطقه محروم، فرد میبیند كه بودجه را نمیتواند در جایی مصرف كند؛ بنابراین، بورسیه میكند و به این ترتیب، میخواهد بودجه برنگردد به سازمان مركزی و خودش را به آب و آتیش میزند كه بودجه را یك جوری مصرف كند كه برگشت نداشته باشد. در این باره اصلاً تردید نكنید، حالا بعداً چه اتفاقی بیفته و من باشم یا نباشم، نمیدانم، ولی با همین روند، چهار، پنج سال دیگر ما از نظر مقالات علمی، اختراعات، اكتشافات، كنفرانسها، همه دانشگاههای دولتی را پشت سر میگذاریم.
ما در سال 81، هشتاد مقاله پژوهش یداشتیم، اما هماكنون به سه هزار مقاله رسیده؛ یعنی سال 86 فكر میكنم هشتصد تا مقاله علمی داشتیم، فكر میكنم هشتصد تا مقاله ISI فقط داشتیم، امسال را نمیدانم، هنوز درنیامده، ولی فكر میكنم هزار مقاله ISI حداقل داشته باشیم؛ یعنی رشد بالای 50 – 60 درصد.
دیروز گفتم، زمانی آمدند و گفتند، دانشگاه تهران بیشترین مقالات ISI را دارد، دانشگاه فلان دوم و سوم، بعد دانشگاه آزاد اسلامی. گفتم: اینها برای من قابل قبول نیست، دانشگاه آزاد اسلامی كه اصلاً یك دانشگاه نیست بلكه هر واحدش یك دانشگاه است، از این به بعد باید بگویند، واحد علوم تحقیقات و مقایسه بشود با دانشگاه تهران، واحد تهران مركز مقایسه شود با پلی تكنیك، این گونه اگر مقایسه كردید و جلو زدید، اون وقت حرف حساب دارید، الان میدانید در مدیریت چه كار كردهایم؟
از نظر اجرایی مستقل هستند از نظر علمی، اما هر چه درجهای كه اینها بالاتر میروند، اختیارات بیشتر میشود، یعنی الان فرض كنید كه مثلاً در واحد جامع، كمیسیون معاملاتش كلی اختیارات دارد؛ خرید، فروش، قرارداد و همه گونه اختیارات... .
در بسیاری از امور، اختیارات بسیاری دارد؛ یعنی بیشتر از یك دانشگاه دولتی تقریباً، پولش هم كه خودش میگیرد و خودش خرج میكند، فقط ضوابط را باید رعایت كند. هماكنون در میان خودشان ولوله افتاده. حالا مثلاً میبینید كه چقدر ما را اذیت كردند، مثلاً ما مجلات علمی پژوهشی كم داریم در این مملكت، تعداد دانشجویان تحصیلات تكمیلی زیاد شده، الان در كشور 160 هزار دانشجوی فوق لیسانس و نزدیك به بیست هزار دانشجوی دكترای تخصصی داریم؛ این یعنی كه ما دستکن باید پانصد تا هزار مجله علمی پژوهشی داشته باشید كه نداریم، اون وقت این طفلكها، دوره دكترا را تمام كرده، باید یك مقاله داشته باشند، تا تأییدش كنیم، مقالهاش را نمیتواند جایی چاپ كند.
فشار میآوریم به وزارتخانه كه بگذارید ما چاپ كنیم. ما الان پنجاه تا مقاله داریم كه باید تأیید بشود؛ البته آقای معاونت مربوطه آدم خوبیه، ولی بدنه مقاومت میكند. خود دانشگاههای دولتی هم البته این مشكل را دارند.
تابناک: شما مجله علم پژوهشی دارید؟
جاسبي: بله داریم، ولی كم است. میدانید چیكار كردیم؟ دیروز یك اخطار كردم. ما به این نتیجه نمیرسیم هر جا كه مقاومت كردند، باید پل بزنیم بالای سرشان، چگونه؟ ما مجلهای داریم به نام مجله محیط زیست كه بهترین درجه ISI را از جامع بینالمللی گرفته. تا ما آنجا را گرفتیم، اینها سریع تأیید كردند كه البته دیگر مهم نبود. الان داریم از تمام دنیا مقاله چاپ میكنیم، پول میگیریم، سیصد دلار میگیریم و اینها همه در حالی است كه در صف ایستادهاند و ما جا نداریم.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۲۵
ارجمند ، در نهایت آدمها از دیدن فیلمهای سینمایی تکراری خسته و دلزده میشوند. امیدوارم جنابعالی که انسان متفکری هستید پیش از آنکه کار از کار بگذرد به این تشخیص برسید که دل کندن از پست ریاست دانشگاه منافع بسیار بیشتری را برای شما و برای جامعه ایران به بار خواهد آورد. سربلندی وعزت نخبگان میهن ما ضرورتی است که متاسفانه هنوز جامعه ما به آن پی نبرده است. امیدوارم خود نخبگان ایرانی این شان و مرتبه را حفظ کنند

