تراژدی غربت و انتظار
فاطمه رحیمی
کد خبر: ۹۹۹۵۷
| | 5531 بازدید
پرده اول
به نظر میآید که پنجاه و دو سه سالی سن دارد. همیشه او را میبینم که ساکت و سربهزیر میرود و میآید. دیرسالی هست که او را میشناسم و از همان سالها دیدهام که گاهی اهالی محل برایش دل میسوزانند و دست بر دست میزنند با حسرت، که ای کاش انتظارش پایان یابد. اما او از ترحم خوشش نمیآید و به وفاداری و انتظارش افتخار میکند. دختر بزرگ خانواده است و 7 برادر کوچکتر از خود دارد همه ازدواج کردهاند و همه دلخوشی مرضیه سر و کله زدن با برادرزادههای بازیگوش است. شنیدهام که سی سال پیش برای او شیرینی خوردند و حلقه زردی دستش کردند، نامزدش سرباز بود رفت و دیگر حتی خبری هم از او نیامد. عملیات «بیت المقدس» بود. همه یادگاری غلام ـ نامزد مرضیه ـ برای او چند عکس، یک انگشتری طلا و یک چادر توری سفید است که حالا دیگر آنقدر در چمدان مانده که زرد شده اما مرضیه هنوز آن را ندوخته است. به ابروهای بکر و درهم کشیدهاش که نگاه میکنم نگفته حرفم را میخواند و میگوید: «زیباییم بماند برای آن دنیا کنار غلام» میگویم: از کجا میدانی بهشت میروی؟ قصدم مزاح است؛ میگوید: «غلام شفاعتم میکند میدانم...»
مرضیه یک دلخوشی دیگر هم دارد، به قول خودش پنجشنبهها عصر که میشود یکی از برادر یا برادرزادههایش را گیر میاندازد که او را به بهشت زهرا ببرند، یکراست میرود قطعه شهدا... چشمهای سبزش تار شدهاند و موقع حرف زدن آنقدر پلک میزند که تمرکزت را از دست میدهی، شنیدهام جوان که بود به زیباییاش مثال میزدند، آنقدر گریه کرد که اینطور شد... میگوید: «هر بار که بهشت زهرا میروم، ناخودآگاه کشیده میشوم سمت مزار شهید گمنامی که در «فاو» شهید شده. میان این همه شهید با نام و نشان و گمنام نمیدانم چرا تا سر خاک او مینشینم آرام میشوم. حرفی هم نمیزنم فقط گلاب میریزم و دعا و قرآن میخوانم بعد آنقدر سبک میشوم که میتوانم پرواز کنم... بلند میشود تا چادر توری سفید زرد شده را به چمدان بازگرداند، زانوهایش میلرزد خنده تلخی میکند میگوید: «روزگار پیرمون کرد!»
پرده دوم
به سفیدی سنگ خیره میشود و حرف میزند: «مدتهاست که کارم شده همین؛ تنها و بیحوصله که میشوم به اینجا میآیم. یکروزهایی اصلاً نمیفهمم چطور سر از اینجا در میآورم. مینشینم روی این سکو و به هزار علامت سوالی که در ذهنم سمفونی میزنند جواب میدهم، بعد همه را مرور میکنم، انگار امتحان ریاضی است و من بلد نیستم هیچکدام از معادلات را درست حل کنم» همینطور که حرف میزند انگشت سبابهاش خطوط روی سنگ را بازنویسی میکند: «آرامگاه شهید گمنام/ محل شهادت: عملیات بیتالمقدس».
سالهای عمرش به سی نمیرسد، سالها پیش وقتی که خیلی کوچک بود پدرش در «جزیره مجنون» مفقود شد. آن روزها نرگس و مادرش خرم آباد زندگی میکردند اما چند سال بعد مادر نرگس به اصفهان آمد و ازدواج کرد. با مکث و تأمل خاصی حرف میزند انگار نه انگار که کسی روبرویش نشسته فکر میکنی دارد با خودش حرف میزند و جملاتش که حاصل ذهن مشوش و پر سوال اوست تقریباً ربطی به هم ندارند: «نمیدانم از بین این همه شهید چرا احساس بستگی عجیبی به این شهید دارم... یکبار هم خوابش را دیدم... صورتش یادم نیست... شوهر مادرم را دوست دارم بالأخره این همه سال من را بزرگ کرده و برایم زحمت کشیده... من حق دارم بدانم پدر واقعی ام چه کسی بود... عمههایم را چهار پنج بار بیشتر ندیدم... گرفتار مشکلات خود هستند... حسین آقا ـ شوهر مادرم ـ دوست ندارد با آنها رفت و آمد کنیم... به احترام مادر سکوت کردهام... ولی سهم من چه میشود؟! همه میراث پدر برای من چند عکس و چند خاطره محو است، همین.
گلزار شهدای اصفهان و مزار شهید گمنامی که در «بیت المقدس» شهید شده حالا تنها مأمن بیملال نرگس است: «اینجا که میآیم، فکر میکنم یک دنیا حرف دارم اما تا روی این سکو مینشینم انگار همه حرفهایم را برای شنواترین و آشناترین گوش دنیا گفتهام و سبک میشوم آنقدر که میتوانم پرواز کنم...
پرده سوم
پیرزن پیوسته مویه میکند و زیر لب میگوید: «شما غریب نیستید... مادر دارید... من مادرتان... هر شب جمعه با همین پای لنگم میآیم... پریزاد و پریزاد و پریزاد/ عجب رسمیست رسم آدمیزاد/ که مادر زاد و شیر محنتم داد/ بزرگم کرد و دست دشمنم داد...»
جمعیت عاشق، مشتاق، تنها، هر چه که میخواهید اسمش را بگذارید، بر مزار دو شهید گمنام غوغا کردهاند. یکی صورت و دست را با خاک آنها تبرک میکند و دیگری آش نذری آورده است. اینجا مجتمع مس سرچشمه در جنوب غرب کرمان و جنوب رفسنجان است و ساکنین این منطقه شبهای جمعه که میشود سربالایی کوه را میگیرند و بالا میآیند تا به مزار دو شهید گمنام برسند که تقریباً در بالاترین نقطه این منطقه به خاک سپرده شدهاند.
حرفه اغلب مردم این منطقه به نوعی با معدن مس مرتبط است. یا در بخشهای مختلف کارخانه، معدن، آزمایشگاه و تعمیرگاه و... کار میکنند یا کارمند بخشهای اداری هستند. در تنهایی و حال هوای خاص مردمی که در جوار معدن زندگی میکنند تردیدی نیست چه اگر غیر از این بود نمیگفتند کار کردن در معدن سخت ترین کار جهان است. زندگی کردن در جوار معدن هم سخت ترین نوع زندگی کردن است. مردم این منطقه از آب و رنگ موجود در شهرهای بزرگ و کوچک برخوردار نیستند. حتی از صمیمیت و سادگی و نزدیکی روستاها هم در اینجا خبری نیست. هر چه باشد مردم در ارتفاع بالای 2600 کیلومتری زندگی میکنند و زیستن و کار در این شرایط ویژگیهای خاص خود را دارد.
سرچشمه در دوران جنگ بیست و چهار شهید داد اما همه این بیست چهار نفر چون محل اصلی زندگیشان شهرهای دیگر بود، در مناطق بومی خود به خاک سپرده شدند. در سرچشمه قبرستان و امامزادهای هم وجود ندارد، همه زندگی در کار و کار و کار خلاصه میشود. مردم تا چند ماه پیش تنهایی و واگویههای درونی خود را به روستایی در این نزدیکی ـ روستای مانی ـ میبردند بر مزار شهید گمنامی که حالا دیگر همه او را «شهید مانی» صدا میزنند. مینشستند و با او حرف میزدند و گاهی هم به قول خود حاجت میگرفتند. تا اینکه با با خاکسپاری دو شهید گمنام در این منطقه موافقت شد و دو شهید بیست و سه ساله و هجده ساله که یکی در جزیره مجنون و دیگری در عملیات فاو به شهادت رسیده بودند، در مجتمع مس سرچشمه به خاک سپرده شدند.
آدمها از قصهها و افسانههای پریان بسیار گفتهاند... از قصه غربت و تنهایی آدمیزاد، پریزادگان چه میدانند؟ آدمی اگر میدانست که داستان گمگشتگی، شیدایی و تنهایی خودش بسیار شورانگیزتر و شگفت تر از افسانه پریان است، باز هم از آنها قصه میگفت یا اینکه راوی صادق دردهای خود میشد؟
در ارتفاعی پایینتر از مزار دو شهید، زنی زندگی میکند که شوهرش را هنگام رفتن به جبهه بدرقه کرد، اما سالهاست که چشم به راه بازگشت اوست. علی ایرانمنش شوهر این زن در «عملیات فاو» مفقود شد. وقتی که میرفت چهار فزرند داشت که بزرگترینشان پنج ساله بود و کوچکترینشان چهل روز داشت. حالا علی ایرانمنش نوه هم دارد و همسرش به همراه فرزندان، عروس، داماد و نوه هایش به مزار این دو شهید گمنام میرود، زن میگوید: «احساس میکنم گمشدهام را پیدا کردم... به آرامش رسیدم... سربالایی کوه راهی نیست وقتی که میدانی بالا که میروی میتوانی روحت را صیقل بدهی... ما ز بالاییم بالا میرویم... من هر بار که به مزار این دو شهید میروم سبک میشوم، آنقدر که میتوانم پرواز کنم...»
ما ز بالاییم بالا میرویم...
پرده آخر
خیال است دیگر میتوانی آن را ببافی و داستان سرایی کنی، میتوانی تصور کنی که هر شب جمعه خانم ایرانمنش به مزار پدر نرگس میرود، نرگس برای نامزد مرضیه فاتحه میخواند و مرضیه مزار شوهر خانم ایرانمنش را گلاب پاشی میکند. فرقی نمیکند بهانه چه باشد؛ غربت و تنهایی ما آدمها یا قربت و آشنایی شهدا. هرچند دوستی میگفت: «بازیگران اصلی تراژدی غربت و انتظار ما هستیم وگرنه این شهیدان گمنام در خاک پذیرنده هر شهری که آرامش یافتند به شهریاری رسیدند. این ما هستیم که وقتی در شهر و دیار خویش غریب و تنها میشویم غربت آنها را بهانه میکنیم و سراغشان میرویم.»
به نظر میآید که پنجاه و دو سه سالی سن دارد. همیشه او را میبینم که ساکت و سربهزیر میرود و میآید. دیرسالی هست که او را میشناسم و از همان سالها دیدهام که گاهی اهالی محل برایش دل میسوزانند و دست بر دست میزنند با حسرت، که ای کاش انتظارش پایان یابد. اما او از ترحم خوشش نمیآید و به وفاداری و انتظارش افتخار میکند. دختر بزرگ خانواده است و 7 برادر کوچکتر از خود دارد همه ازدواج کردهاند و همه دلخوشی مرضیه سر و کله زدن با برادرزادههای بازیگوش است. شنیدهام که سی سال پیش برای او شیرینی خوردند و حلقه زردی دستش کردند، نامزدش سرباز بود رفت و دیگر حتی خبری هم از او نیامد. عملیات «بیت المقدس» بود. همه یادگاری غلام ـ نامزد مرضیه ـ برای او چند عکس، یک انگشتری طلا و یک چادر توری سفید است که حالا دیگر آنقدر در چمدان مانده که زرد شده اما مرضیه هنوز آن را ندوخته است. به ابروهای بکر و درهم کشیدهاش که نگاه میکنم نگفته حرفم را میخواند و میگوید: «زیباییم بماند برای آن دنیا کنار غلام» میگویم: از کجا میدانی بهشت میروی؟ قصدم مزاح است؛ میگوید: «غلام شفاعتم میکند میدانم...»
مرضیه یک دلخوشی دیگر هم دارد، به قول خودش پنجشنبهها عصر که میشود یکی از برادر یا برادرزادههایش را گیر میاندازد که او را به بهشت زهرا ببرند، یکراست میرود قطعه شهدا... چشمهای سبزش تار شدهاند و موقع حرف زدن آنقدر پلک میزند که تمرکزت را از دست میدهی، شنیدهام جوان که بود به زیباییاش مثال میزدند، آنقدر گریه کرد که اینطور شد... میگوید: «هر بار که بهشت زهرا میروم، ناخودآگاه کشیده میشوم سمت مزار شهید گمنامی که در «فاو» شهید شده. میان این همه شهید با نام و نشان و گمنام نمیدانم چرا تا سر خاک او مینشینم آرام میشوم. حرفی هم نمیزنم فقط گلاب میریزم و دعا و قرآن میخوانم بعد آنقدر سبک میشوم که میتوانم پرواز کنم... بلند میشود تا چادر توری سفید زرد شده را به چمدان بازگرداند، زانوهایش میلرزد خنده تلخی میکند میگوید: «روزگار پیرمون کرد!»
پرده دوم
به سفیدی سنگ خیره میشود و حرف میزند: «مدتهاست که کارم شده همین؛ تنها و بیحوصله که میشوم به اینجا میآیم. یکروزهایی اصلاً نمیفهمم چطور سر از اینجا در میآورم. مینشینم روی این سکو و به هزار علامت سوالی که در ذهنم سمفونی میزنند جواب میدهم، بعد همه را مرور میکنم، انگار امتحان ریاضی است و من بلد نیستم هیچکدام از معادلات را درست حل کنم» همینطور که حرف میزند انگشت سبابهاش خطوط روی سنگ را بازنویسی میکند: «آرامگاه شهید گمنام/ محل شهادت: عملیات بیتالمقدس».
سالهای عمرش به سی نمیرسد، سالها پیش وقتی که خیلی کوچک بود پدرش در «جزیره مجنون» مفقود شد. آن روزها نرگس و مادرش خرم آباد زندگی میکردند اما چند سال بعد مادر نرگس به اصفهان آمد و ازدواج کرد. با مکث و تأمل خاصی حرف میزند انگار نه انگار که کسی روبرویش نشسته فکر میکنی دارد با خودش حرف میزند و جملاتش که حاصل ذهن مشوش و پر سوال اوست تقریباً ربطی به هم ندارند: «نمیدانم از بین این همه شهید چرا احساس بستگی عجیبی به این شهید دارم... یکبار هم خوابش را دیدم... صورتش یادم نیست... شوهر مادرم را دوست دارم بالأخره این همه سال من را بزرگ کرده و برایم زحمت کشیده... من حق دارم بدانم پدر واقعی ام چه کسی بود... عمههایم را چهار پنج بار بیشتر ندیدم... گرفتار مشکلات خود هستند... حسین آقا ـ شوهر مادرم ـ دوست ندارد با آنها رفت و آمد کنیم... به احترام مادر سکوت کردهام... ولی سهم من چه میشود؟! همه میراث پدر برای من چند عکس و چند خاطره محو است، همین.
گلزار شهدای اصفهان و مزار شهید گمنامی که در «بیت المقدس» شهید شده حالا تنها مأمن بیملال نرگس است: «اینجا که میآیم، فکر میکنم یک دنیا حرف دارم اما تا روی این سکو مینشینم انگار همه حرفهایم را برای شنواترین و آشناترین گوش دنیا گفتهام و سبک میشوم آنقدر که میتوانم پرواز کنم...
پرده سوم
پیرزن پیوسته مویه میکند و زیر لب میگوید: «شما غریب نیستید... مادر دارید... من مادرتان... هر شب جمعه با همین پای لنگم میآیم... پریزاد و پریزاد و پریزاد/ عجب رسمیست رسم آدمیزاد/ که مادر زاد و شیر محنتم داد/ بزرگم کرد و دست دشمنم داد...»
جمعیت عاشق، مشتاق، تنها، هر چه که میخواهید اسمش را بگذارید، بر مزار دو شهید گمنام غوغا کردهاند. یکی صورت و دست را با خاک آنها تبرک میکند و دیگری آش نذری آورده است. اینجا مجتمع مس سرچشمه در جنوب غرب کرمان و جنوب رفسنجان است و ساکنین این منطقه شبهای جمعه که میشود سربالایی کوه را میگیرند و بالا میآیند تا به مزار دو شهید گمنام برسند که تقریباً در بالاترین نقطه این منطقه به خاک سپرده شدهاند.
حرفه اغلب مردم این منطقه به نوعی با معدن مس مرتبط است. یا در بخشهای مختلف کارخانه، معدن، آزمایشگاه و تعمیرگاه و... کار میکنند یا کارمند بخشهای اداری هستند. در تنهایی و حال هوای خاص مردمی که در جوار معدن زندگی میکنند تردیدی نیست چه اگر غیر از این بود نمیگفتند کار کردن در معدن سخت ترین کار جهان است. زندگی کردن در جوار معدن هم سخت ترین نوع زندگی کردن است. مردم این منطقه از آب و رنگ موجود در شهرهای بزرگ و کوچک برخوردار نیستند. حتی از صمیمیت و سادگی و نزدیکی روستاها هم در اینجا خبری نیست. هر چه باشد مردم در ارتفاع بالای 2600 کیلومتری زندگی میکنند و زیستن و کار در این شرایط ویژگیهای خاص خود را دارد.
سرچشمه در دوران جنگ بیست و چهار شهید داد اما همه این بیست چهار نفر چون محل اصلی زندگیشان شهرهای دیگر بود، در مناطق بومی خود به خاک سپرده شدند. در سرچشمه قبرستان و امامزادهای هم وجود ندارد، همه زندگی در کار و کار و کار خلاصه میشود. مردم تا چند ماه پیش تنهایی و واگویههای درونی خود را به روستایی در این نزدیکی ـ روستای مانی ـ میبردند بر مزار شهید گمنامی که حالا دیگر همه او را «شهید مانی» صدا میزنند. مینشستند و با او حرف میزدند و گاهی هم به قول خود حاجت میگرفتند. تا اینکه با با خاکسپاری دو شهید گمنام در این منطقه موافقت شد و دو شهید بیست و سه ساله و هجده ساله که یکی در جزیره مجنون و دیگری در عملیات فاو به شهادت رسیده بودند، در مجتمع مس سرچشمه به خاک سپرده شدند.
آدمها از قصهها و افسانههای پریان بسیار گفتهاند... از قصه غربت و تنهایی آدمیزاد، پریزادگان چه میدانند؟ آدمی اگر میدانست که داستان گمگشتگی، شیدایی و تنهایی خودش بسیار شورانگیزتر و شگفت تر از افسانه پریان است، باز هم از آنها قصه میگفت یا اینکه راوی صادق دردهای خود میشد؟
در ارتفاعی پایینتر از مزار دو شهید، زنی زندگی میکند که شوهرش را هنگام رفتن به جبهه بدرقه کرد، اما سالهاست که چشم به راه بازگشت اوست. علی ایرانمنش شوهر این زن در «عملیات فاو» مفقود شد. وقتی که میرفت چهار فزرند داشت که بزرگترینشان پنج ساله بود و کوچکترینشان چهل روز داشت. حالا علی ایرانمنش نوه هم دارد و همسرش به همراه فرزندان، عروس، داماد و نوه هایش به مزار این دو شهید گمنام میرود، زن میگوید: «احساس میکنم گمشدهام را پیدا کردم... به آرامش رسیدم... سربالایی کوه راهی نیست وقتی که میدانی بالا که میروی میتوانی روحت را صیقل بدهی... ما ز بالاییم بالا میرویم... من هر بار که به مزار این دو شهید میروم سبک میشوم، آنقدر که میتوانم پرواز کنم...»
ما ز بالاییم بالا میرویم...
پرده آخر
خیال است دیگر میتوانی آن را ببافی و داستان سرایی کنی، میتوانی تصور کنی که هر شب جمعه خانم ایرانمنش به مزار پدر نرگس میرود، نرگس برای نامزد مرضیه فاتحه میخواند و مرضیه مزار شوهر خانم ایرانمنش را گلاب پاشی میکند. فرقی نمیکند بهانه چه باشد؛ غربت و تنهایی ما آدمها یا قربت و آشنایی شهدا. هرچند دوستی میگفت: «بازیگران اصلی تراژدی غربت و انتظار ما هستیم وگرنه این شهیدان گمنام در خاک پذیرنده هر شهری که آرامش یافتند به شهریاری رسیدند. این ما هستیم که وقتی در شهر و دیار خویش غریب و تنها میشویم غربت آنها را بهانه میکنیم و سراغشان میرویم.»
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


