دردی، فرود دست یکی را شنیده بود...
کد خبر: ۹۸۴۱۸
| | 5321 بازدید
کوچه..!در کوچهای که آینهاش زنگ بسته بود
بغضی در انتظار شکستن نشسته بود
آهی در اوج، مرثیهای را کشیده بود
دردی، فرود دست یکی را شنیده بود!
یک دشت لاله سوگ گلی را خمار بود
چیزی گلوی شاعریام سوگوار بود!
فر و شکوه لشکری از دل شکسته بود
شوری به جای قافیه در خون نشسته بود!
مردی غریب و بیکس آن سوی ماجرا
بیکستر از صداقت و تنهاتر از خدا
شرمنده از بیان بزرگیش واژهها
زانو به غم گرفته در آغوش، بیصدا!
مردی که آفرینش از او سر گرفته بود
عشق از کبوتر نفساش پر گرفته بود
باب ولایت و ادب آموز آفتاب
بنیانگذار شور امامت ابوتراب!
......
برگرد ای قلم به سر سوگوار غم
طی کن شعاع مرثیه را در مدار غم!
با یاد آن فرشته بیسرزمین عشق
بالا بزن به بیکسیاش آستین عشق!
دست شکستهای که جهان نقش بند اوست
چیزی بگو که عاشقیام مستمند اوست!
بانوی بینظیر دو عالم، بتول عشق!
تنها سلاله گل باغ رسول عشق!
چشمش شکوه را به غلامی خریده بود
دستی بر آفرینش ریحان کشیده بود!
لرزیده بود قلب خدا از محبتش
شاید که ناز عاشقیاش را خریده بود!
.....
در کوچهای که آینهاش زنگ بسته بود
اشکی به پای لاله سرخی شکسته بود
ابلیس راه کوچه به نیرنگ بسته بود
دنیا در انتظار قیامت نشسته بود!
یک کوچه درد!، مادر و فرزند در کنار
میثاق دست مادر و فرزند استوار!
طفلی که حسن را به غلامی نخوانده بود
حسنی که در طراز نگاهش نشانده بود!
زیباترین قصیده غربت به نام او
دنیا به کام دوزخ و جنت به نام او
آن رهبری که صبر ز نامش وضو گرفت
آب شهادت از جگرش آبرو گرفت
بر چشم آفتابی او ماه مشتری
یوسف گدای جاذبهاش!، پور حیدری
سبط غزلترین طرب جاودانگی
با عشق خو گرفته به رسم یگانگی
هین! آخرین منادی تسبیح گوی وحی
هان! مست چشم باده فروشش سبوی وحی!
ختم تمام آن چه بگنجد به دفتری
برده دل تمام غزل را به دلبری!
منجی ترین اقامه سلطان بی نشان
اقرا به نام عشق و محبت!، بخوان! بخوان!
روشن ترین چراغ به تعبیر آفتاب
ای آفتاب عشق!، به شیدایی ام بتاب!
میثاق بسته با نگه مست آسمان
ابروی بندگی ش کمر بسته از کمان!
توفان نشانده بر دل بی باک عاشقی
تو! با توان جمله خوبان موافقی!؟
زیبا و بیبدیل، طنین محبتش
دریا نشسته تشنه به خوان کرامتش
آغوش عشق، باز به ناز نگاه او
مایوس برنگشته کس از بارگاه او!
رقص تبر همیشه عالم به دست او
تندیس بت شکستهترین پای بست او
من کیستم که صحبت سنگ و تبر کنم؟
بهتر که شرح عاشقی ام مختصر کنم!
...
برگرد ای قلم به سر سوگوار غم
طی کن شعاع مرثیه را در مدار غم!
صحبت ز حسن طفل سزاوار عشق بود
زیباترین نشانه پرگار عشق بود
در کوچهای که آینه اش زنگ بسته بود
میثاق دست مادر و طفلی گسسته بود!
ناقوس غم، به حزن، درآمد گزیده بود
بر پلک عشق سرمهای از خون کشیده بود!
افتاده روی خاک به قاموس آفتاب
اشکی که در ردیف گلوسوز اضطراب
میجوشد از صحیفه کوثر به گونهاش
چشم فلک سراغ ندارد نمونهاش!
دستی به گونه دارد و چشمی به آسمان
خورشید رخ گرفته به سرخی ش بی گمان
افتاده روی عرش زمین گوش وار عشق
استاده اشک بر رخ پروردگار عشق
بغضی شکست و اشکی از آه خدا چکید
خون نبوت از دل ابر حیا چکید
از غنچهای شنیده شد: ای وای مادرم!
ای مادر شهادت! بانوی بی حرم!
در کوچهای که ...!
سالار عبدی
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
یعنی چه؟سراینده که قطعا" نمیدونه چی میگه اگه شما چیزی از این مصرع فهمیدید به ما هم بگید.
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟




