صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

آينده مرجعيت

گفت‌وگو با رسول جعفريان
کد خبر: ۹۴۷۸
| |
13295 بازدید
• مرجعيت آينده چه اندازه با مرجعيت كنوني متفاوت خواهد بود؟
واقعيت اين است كه تاريخ آينده مرجعيت با تاريخ گذشته آن، چندان تفاوتي نخواهد داشت. اگر هم تفاوتي باشد بيش از همه به تغييراتي بازمي‌گردد که در موضوعات پديد خواهد آمد و مرجعيت را وادار خواهد کرد بر حسب آنها در برخي از فتاوي خود بازنگري کرده يا توسعه‌اي در آن بدهد، اما ماهيت قضيه مرجعيت، چندان تفاوت و تغييري نخواهد کرد. دليل آن نيز اين است که چهارچوب دين يکسان باقي خواهد ماند و هر گونه تغييري در آن دشوار خواهد بود.

انقلاب‌هايي که به طور معمول درباره تحولخواهي در بينش‌هاي ديني رخ مي‌دهد و سبب تغيير در بينش ديني جاري مي‌شود، بيش از آن که مرجعيت ديني را تحت تأثير قرار دهد، بخشي از بدنه جامعه را که آن تغيير رويه را پذيرفته، از مجموعه جدا مي‌کند. بازگشت اين بخش به بدنه چندان بعيد نيست. نگاهي به گذشته مرجعيت تا وضعيت امروز آن، نشانگر يکنواختي آن در بستري است که تقريبا اديان ديگر هم همان راه را پيموده و مي‌پيمايند. دنياي جديد هرچند از سر نفرت از دين پديد آمد، اما با همه امکاناتش نتوانسته است تغيير عمده‌اي در ساختار کليساي مسيحيت يا مسجد مسلماني بدهد، زيرا همان گونه که مي‌بينيم مرجعيت پاپ يکسره باقي مانده است.

روشن است که قدرت پاپ به دليل تقويت جناح‌هاي غير ديني يا لائيک در غرب کاهش يافته، اما سيستم و نظم دستگاه واتيکان و بينش‌هاي آن تفاوت چنداني نکرده است، اين يعني اين که مرجعيت سنتي باز هم در همان راه ادامه خواهد داد.

پس تفاوت ميان مرجعيت‌ها در برخي از ادوار گذشته چه توجيهي خواهد داشت؟
اين تفاوت‌ها در اصل به ويژگي‌هاي شخصي برخي از مراجع از يک سو و نوع نگاه آن به دين که البته ظرفيت آن از يک حدي فراتر نخواهد رفت، باز مي‌گردد. به طور معمول، بايد هر دو مورد در يک مرجع ديني محقق شود تا انعکاسي در موضعگيري متفاوت او نسبت به ديگران پديد آيد. از اين دو، دومي مهمتر است، چون تنها در افراد بسيار معدودي يافت مي‌شود؛ براي مثال، مرجعي مانند آيت‌الله بروجردي، نمونه‌اي است که تا اندازه زيادي منحصر به فرد است. تقريبا همه چيز او منهاي مرجعيت سنتي با همان چهارچوبه‌هايش متفاوت با ديگران است. اگر بنا بود کسي راه مرجعيت را عوض کند، او بود.

اما آن تفاوت بينش هم چهارچوب را تغيير نمي‌دهد؛ يعني نمي‌تواند تغيير بدهد، چون اين تغيير بيش از حد شدني نيست. به نظر من، ساختن يک مذهب تازه، گاه راحت‌تر از تغيير چهارچوبهاست. درواقع همين استواري چهارچوب است که برخي از تجديدنظر طلبي‌ها را به خلق مذهب و حتي دين مي‌کشاند، چون احساس مي‌کنند در بدنه مرجعيت نمي‌توانند وارد شوند. البته راه‌هاي ديگري هم براي خلاصي از مرجعيت طراحي مي‌شود؛ براي نمونه، رد نگاه شريعت‌گرايانه به دين و جايگزيني نگرش‌هاي عارفانه و صوفيانه. اين امر البته منحصر به جريان‌هاي نوگرا نيست. برخي از مدافعان نگره‌هاي صوفيانه و قطب‌گرايانه به مرجعيت با ديد يک مانع مي‌نگرند و آن را کنار مي‌گذارند تا بتوانند تغييرات مورد نظر را پديد آورند. محور بحث من اين قبيل تلاش‌ها نيست، بلکه براي نشان دادن اين نکته هست که مرجعيت ديني به سادگي قابل تحول نيست، چون مطلوب هم نيست.

مرجعيت امام خميني را با تفاوت‌هايي که در آن پديد آمد، چگونه با آنچه گفته شد، تحليل مي‌کنيد؟
يک تفاوت مهم بين امام با مرجعيتي ديني ـ سنتي که از آغاز تاکنون بوده، وجود دارد. البته وضع ايشان تا اندازه‌اي شبيه محقق کرکي است و اين مطالب را تا اندازه‌اي بر او هم مي‌توان صادق دانست. امام مرجعي است که به قدرت سياسي دست يافت. اين را اصلا نبايد فراموش کرد، چرا كه سبب مي‌شود يک مرجع ديني با واقعيات موجود درگير شود و مانند امام واقع‌بين باشد؛ نخست اين كه از صحنه کنار نرود و دوم آنكه بپذيرد که شرايط متفاوت است. اين وضعيت را مراجع ديگر ما منهاي آيت‌الله خامنه‌اي که مشابه همان وضعيت را دارد، ندارند. ببينيد اين تجربه مهمي است. شما وقتي در درس و بحث شرکت مي‌کنيد، ايده‌آل را در نظر مي‌گيريد. مدينه فاضله ترسيم مي‌کنيد، اما وقتي در عمل و برابر واقعيات هستيد، خيلي هنر کنيد، همچنان بر مدينه فاضله و ايده‌آل‌ها تأکيد مي‌کنيد، ولي از سوي ديگر به واقعيات تن مي‌دهيد و تحقق کامل آن ايده‌آل‌ها را به آينده حواله مي‌کنيد. مرجعيت امام از نوعي است که درگير واقعيات شد. مراجع ديگر امکان چنين تجربه‌اي را نداشتند و حتي تصور چنين صحنه‌اي براي کسي که صرفا در مدرسه به مباحث تئوريک مي‌پردازد، تا حدي دشوار است. اين وضعيت، بسيار حساس و به گونه‌اي است که تنها در درگير شدن عملي با آن تصور مي‌شود؛ بنابراين، وضعيت امام خميني و مرجعيت ايشان را نمي‌توان با سير طبيعي مرجعيت سنتي تطبيق کرد. خود امام نيز تا آنجا که به مباحث فقهي و ديني مربوط مي‌شد، همان چهارچوب سنتي را رعايت مي‌کرد. ضمن آن که به دليل درگير شدن با واقعيات، بحث زمان و مکان را مطرح کردند، اما اين امر چشم‌انداز گويايي در زمينه استنباط حوزوي دست‌کم تاکنون نداشته است. البته کساني اين راه را رفته‌اند و برخي از فتاوي جديد هم دادند، اما مقبول بستر عمومي قرار نگرفت. شايد يکي از نزديکترين افراد به اين نوع استنباط آقاي آيت‌الله جناتي بود. البته نوع ديگري از برداشت‌هاي فقهي هم از سوي برخي مراجع مانند آيت‌الله صانعي مطرح شد که توهم همسويي گسترده با خط نوگرايانه داشت و به همين دليل، آنها هم عمومي نشده و مقبول واقع نشد.

مي‌ماند تحقيقات فردي برخي از طلاب فاضل در زمينه‌هاي فقهي که چيزي بيش از قيل و قال مدرسه‌اي نيست و اين را که در آينده بتواند وضعيت عمومي‌تري به خود بگيرد، اکنون نمي‌شود پيش‌بيني کرد. به هر حال، همين که حکومت دست مرجعيت آمد، مي‌توان تصور کرد تفاوت‌هايي پديد آيد. اين يک امتياز است، اما روشن است که اگر اين امر جدي‌تر شود، راه مرجعيت ديني سنتي را از حکومت جدا مي‌کند. به نظرم ما قدري به اين محور نزديک شده‌ايم و اين البته چيز خوبي نيست. بايد راهكاري براي آن يافت.

چرا آيت‌الله بروجردي مورد کاملا متفاوتي است؛ آيا در آينده مانند آن خواهد بود؟
به نظرم اگر بگوييم شرايط موجود آن زمان، مرجعيت شيعه را وادار کرده بود تا مانند آيت‌الله بروجردي ظهور يابد، بايد پس از انقلاب هم مرجعيت سنتي شيعه در حوزه‌ها، همان گونه ظهور مي‌کرد که تقريبا نکرد. اساسا رفتارهاي متفاوت آيت‌الله بروجردي بايد به ويژگي‌هاي خود او مربوط باشد؛ هم از حيث رفتاري و هم از حيث علمي و نگاه فرهنگي. مثلا فتوايي که شيخ شلتوت داد، شگفت و در تاريخ شيعه و سني بي‌سابقه است. بايد آنها چيزي در آيت‌الله بروجردي ديده باشند که اين گونه فتوايي داده باشند. در آن سال‌ها البته نمونه‌هاي محدودي در سرزمين‌هاي عربي مانند ايشان بود که آن هم باز به ويژگي‌ها و فضاي زندگي خاص آنان بازمي‌گشت؛ مثل سيد محسن امين و مرحوم شرف‌الدين، اما اصولا ساختار عمومي حوزه نه در نجف و نه در قم بر پايه نوعي تغيير و دگرديسي در مفهوم مرجعيت بنياد نشده بود. آيت‌الله بروجردي، نمونه‌اي منحصر به فرد بود که ويژگي‌هاي منحصر به فردش، اسباب تفاوت او با ديگران را فراهم آورده بود. به نظرم هم‌اكنون در چهارچوب مرجعيت حوزه‌اي ـ نه مرجعيت سياسي ـ آن هم به نسبت زمانه که الزامات فراواني براي فراخ‌انديشي دارد، وضع مطلوبي نداريم؛ اين به معناي آن نيست که تعيين تکليف مي‌کنيم چون ما مقلديم، بلکه در مقايسه ميان ادوار گوناگون به اين نتيجه مي‌رسيم.

بالاخره اين تغييراتي که در عالم رخ داده، تأثيرش را خواهد گذاشت يا نه؟‌
اين آرزويي بوده که پيرامون مشروطه وجود داشته، اما اتفاق نيفتاده است. اين که يک آرزو مداوم بوده، دليلش آن است که در حول و حوش مشروطه همه مترصد بودند همه چيز عوض شود. اصلا تغيير و عوض شدن اصل بود، اما اين آروز محقق نشد، چون اولا همان گونه که گفتم، چهارچوب خيلي محکم است و ديگر اين که بسياري از اين تغييرات، در ظاهر مهم و لازم مي‌نمايد، نه در الواقع. باز هم تأکيد مي‌کنم. هيچ امر تازه‌اي رخ نمي‌دهد. تغييرات مختصري که ديده مي‌شود، بنيادي نيست؛ يعني نسبت به آن چهارچوبه‌اي که مرجعيت ستون‌هايش بر آن است، بنيادي نيست.

برخي گمان مي‌کنند چون کامپيوتر در حوزه آمده، مرجعيت متحول مي‌شود. مگر قرار است چه اتفاقي بيفتد؟ اشتباهي كه مي‌شود، اين است که دين با ايدئولوژي‌هاي جاري مقايسه مي‌شود. اصطلاح تجديدنظرطلبي که باب ميل ايدئولوژي‌هاست، براي دين استفاده مي‌شود، در حالي که اين اتفاق از اساس افتادني نيست. اگر دين به اين روز بيفتد، اعتبارش به کلي از ميان مي‌رود، در حالي که در ايدئولوژي‌هاي روز اين اتفاق ميمون و مبارک است و حتي اگر کل ايدئولوژي هم عوض شود، چيز مقدسي نبوده و نيست که نگراني کسي را در پي داشته باشد. کساني که دين را از تقدس مي‌اندازند، اميد دارند آن را در حد يک ايدئولوژي تنزل دهند تا بتوانند راحت‌تر تغييرش دهند. کساني که مانع را «شريعت گرايي» مي‌دانند، اميد دارند با ترديد‌هاي هرمنوتيکال يا ترديد در نص وحي، راه را براي سست کردن ابزارهاي مرجعيت که تمسک به نصوص ديني است، فراهم کنند.

اين درست است که اگر پايه‌هاي شريعت سست شود، مرجعيت به طور بنيادي فلسفه وجودي‌اش را از دست مي‌دهد، اما اين ترديد انجام شدني نيست. اين بحث‌ها مدرسي خواهد ماند و به حوزه دينداري عمومي دست کم به اين سادگي نخواهد رسيد. دين در هر حال بايد وضعيت ثابت داشته باشد تا حالت دين بودن آن حفظ شود. تمسک به اين که برداشت‌ها مختلف است، پس مفهوم دين متغيير است و به اين ترتيب بايد مثلا مرجعيت هم نظام جديدي يابد با کارکرد جديد، يک مغالطه است. بنياد دين يکي است، براي همين تغيير دادن آن هم کار آساني نيست. اين مغالطه مثل همان مغالطه بلاشر ـ قرآن شناس غربي ـ است که مي‌گويد: چون اختلاف قرائات قرآني هست، پس کتاب مسلمانان تحريف شده‌ترين آنهاست، در حالي که اين استدلال نيست، مغالطه است. اين قرائات بر سر اعراب کلمات است، نه تفاوت‌هاي بنيادي که مثلا ميان اناجيل هست.

تغييراتي که در عرصه فتاوي جديد شاهد آن هستيم چيست؟‌ آيا اينها نشانگر آن نيست که روش‌ها و متدهاي متفاوتي وجود دارد و احتمال دارد که در آينده، زاويه اين اختلافات و تفاوت‌ها بيشتر شود؟
به نظرم بايد پرسيد: وظيفه مرجعيت چيست و انتظارات از آن تا کجاست؟ وظيفه مرجعيت بر پايه قاعده و پايه قانون تقليد، همان رجوع جاهل به عالم است که يک اصل عقلايي است. البته در دين به دليل سازمان ديني که هم در مسيحيت و اسلام از هر دو نوع سني و شيعه آن هست، نوعي حکومت محدود هم در اين مرجعيت پيش بيني مي‌شود، اما اساس اداره علمي مقلدان است. بخشي از اين حکومت به مختصر پولي برمي‌گردد که به عنوان زکات، خمس يا موقوفات براي مصارف ديني مي‌رسد و معمولا نمي‌تواند تغيير عمده‌اي در مناسبات اقتصادي جامعه پديد آورد؛ بنابراين نبايد انتظار تغيير اساسي در مرجعيت در تعامل با نظام جاري داشت. اين که گاهي تصور مي‌شود مرجعيت در يک دوره با دوره ديگر متفاوت است، مبنايي دارد؛ به واقع چون اعتبار دين و مقدسات احکام آن به اندازه‌اي است که حتي با تغيير يک فتوا چنين تصور مي‌شود که گويي يک تفاوت مهمي رخ داده است. مثلا وقتي مي‌شنويد که آيت‌الله بروجردي به مرحوم ميرزا محمد تقي قمي که از طرف ايشان دارالتقريب مصر را گسترش داد، اجازه داده است که اگر در مجلسي دست ندادن با يک زن نامحرم، نوعي هتک حرمت تلقي شود، دست دادن ايرادي ندارد، (صرف نظر از اين که اين انتساب درست باشد يا نه و بايد در اين باره تحقيق کرد) مسأله آن قدر مهم مي‌شود که صداي آن به همه جا مي‌رسد و گويي، مرجعيت نگاهش را عوض کرده است. اين در حالي است که امر مي‌تواند يک مبناي فقهي معمولي داشته باشد، حال آن که در مجموعه فقه، اين امر جاي مهمي را اشغال نمي‌کند. در واقع با صدور چنين فتوايي حتي اگر درست باشد، اتفاق مهمي نخواهد افتاد. دليلش آن است که ما در مقايسه با زمان مشروطه، همچنان همان ديدگاه‌ها را داريم. شايد حتي برخي بگويند که شماري از علماي آن دوره، نگاه بازتري در مقايسه با علماي عصر ما داشتند. در اطراف مشروطه سخنان مهمي زده شد. شاگردان آخوند خراساني که درگير با مشروطه بود، نگاه بازتري داشتند، اما به نظر من، حتي کسي مانند آيت‌الله سيدابوالحسن اصفهاني که متعلق به اين مکتب بود، همان خط مرجعيت سنتي را ادامه داد. دليلش آن است که ما در يک مدار دور مي‌زنيم و بيرون از آن که خط قرمز دين ناميده مي‌شود، نخواهيم رفت. مرجعيت حصار اين دايره است و برخي از تفاوت‌ها نبايد ما را به اشتباه بيندازد.

به همان تفاوت بينش برگرديم. دو جا تغيير و تفاوت را پذيرفتيد؛ يکي در عرصه مرجعيتي که در سياست دستي دارد و ديگري مرجعي که بينش بازتري مانند آيت‌الله بروجردي دارد. جز اين به نظر شما تغيير مهمي رخ نخواهد داد؟
به اين سادگي تغييري رخ نخواهد داد. يک رشته تحول و تفاوت به همان نگاه و بينشي بر مي‌گردد که اشاره کردم، اما آن هم به اين معنا نيست که ممتد و مستمر و رو به بالا باشد. اشاره کردم دايره نگاه آيت‌الله بروجردي در مقايسه با بسياري از کساني که پس از ايشان آمدند، بازتر بود. اين تفاوت جدي هم بود، نه آن که تحميلي يا براي نشان دادن باشد. ايشان دايره تشيع را باز مي‌ديدند، نه آن که آن را به صورت فرقه‌اي ببينند. روي وجه بيروني تشيع، بيش از شعاير دروني آن توجه و تأکيد داشتند. اين در حالي است که هم‌اكنون برخي دقيقا عکس اين فکر را دارند.

آيت‌الله بروجردي به طور بنيادي و جدي چنين مي‌انديشيد که تشيع بايد در کنار مذاهب ديگر اسلامي، يک کل را تشکيل دهد. در عين حال، براي ترويج دانش اهل بيت و نام آنها فعاليت مي‌کرد. دوستي دانشمند مي‌گفت ايشان به يکي از علماي شيعه که در مصر بود مي‌فرمود: لازم نيست کسي مثل مصطفي عقاد براي شما کتاب در موضوعات مذهبي مورد علاقه شما بنويسد، بلكه همين قدر که در داستاني که مثلا مي‌نويسد، يک ضرب‌المثل به کار ببرد که نام علي و حسين در آن باشد، کفايت مي‌کند. در اين موارد هم بايد به او کمک کنيد تا همين قدر اين ارزش‌ها را وارد کتاب‌هايش کند.

آقاي بروجردي بدون ترديد، تحت تأثير استادانش در نجف يا حتي آن گونه که گفته مي‌شود اصفهان بوده است. هم‌اكنون آيت‌الله سيستاني بر پايه همين تجربه سياسي که از ايشان سراغ داريم، به نظر مي‌رسد همين بينش فراخ را دارد. ايشان خيلي مطالعه مي‌کند و دقيقا جريان‌هاي فکري را مي‌شناسد. شما از هر کسي که با آيت‌الله سيستاني ديدار کرده بپرسيد، خواهيد شنيد که ايشان فلان کتاب و فلان کتاب را خوانده است. متأسفانه، به تازگي ديدم خانمي گفته بود که چون کتاب من را خوانده، پس من را تأييد کرده است. در حالي که ايشان يکسره مطالعه مي‌کند. نتيجه‌اش هم همين است که شرايط سياسي عراق و سياست جهاني را درست درک مي‌کند و جايي را با جايي اشتباه نمي‌گيرد.

يک بار يکي از دوستان نجفي بنده مي‌فرمود که فضاي نجف و سنت فکري در آنجا، بسيار بازتر از فضاي فکري قم بوده است. طبيعي است وقتي يک مرجع در چنين حوزه‌اي تربيت شود، چنين نگاهي را خواهد داشت. فهم سختگيرانه از مذهب و تنگ کردن دايره آن دشواري‌هاي خاص خود دارد که ما کم و بيش درگير آن هستيم.

به ترديدهايي که درباره مرجعيت صورت مي‌گيرد، اشاره کرديد و به ويژه روي خط صوفيانه تأکيد کرديد. گمان مي‌کنيد اين وضعيت در آينده چه مسيري را پشت سر خواهد گذاشت؟
به نظرم من چند جريان از درون اين نگاه برآمده است. نخستين آنها همان نزاع کهنه صوفيان و فقيهان است که در تاريخ وجود داشته است. صوفيان هميشه فقيهان را مانع عمده در راه خويش مي‌ديده و آنان را به عنوان علماي قشري محکوم مي‌کردند. متقابلا فقيهان نيز آنان را از دايره دين خارج يا روي مرز دانسته و حجيتي براي سخنان آنان قايل نبودند.

دوم جريان نوگرايي که اصل «اجراي شريعت» را که از شعارهاي اصلي اسلامگرايان در پنجاه ـ شصت سال گذشته بود، قبول ندارد و با انگيزه‌هاي گوناگون از جمله مخالفت قاطع آن با برخي از اصول حقوق بشري غرب آن را نمي‌پذيرد. اين جريان مرجعيت ديني را مبتني بر نوعي نگرش انتظار حداکثري از دين مي‌داند. تکيه روي اسلام عرفاني با اين زاويه ديد، ربطي به تقويت جريان صوفيانه قديمي ندارد، بلکه از سر ارادت به نظام حقوق بشري جديد است که در تعارض آشکار با برخي از قوانين شريعت و نصوص قرآن دارد.

سال‌ها پيش، آقاي اکبر گنجي اين بحث را مطرح کرد و اکنون هم کساني راهكاري پيدا کرده‌اند که با انکار حجيت ظواهر کتاب در قالب يک بحث هرمنوتيکي مي‌توان آن مسير را تقويت کرد.

سومين جريان، نه صوفيانه است و نه نوگرايانه، بلکه نوعي تلفيق قطب‌گرايانه و غيب‌گويانه است. کساني هم که اين طرز فکر را مي‌پذيرند، راهي ميان رمالي قديم و قطب‌گرايي صوفيانه و شيخ‌پروري را برگزيده‌اند. گاهي هم اين مطالب را با گفتماني ويژه از مباحث مهدويت گره زده و مرجعيت را دور مي‌زنند.

بابيتي که سيدعلي محمد باب در حوالي سال 1260 ق درست کرد، با انکار مرجعيت آغاز شد. وقتي سيد محمدعلي باب، خود مستقيم با منبع شريعت ارتباط دارد، ديگر چه نيازي به مرجعيت است؟ اين مطالب را نخست شيخ احمد احسايي، استاد سيد کاظم رشتي باب کرد. حديث که نقل مي‌کرد، مستقيم از امام معصوم روايت مي‌کرد و مي‌گفت، نيازي به ذکر مشايخ اجازه‌اش ندارد، چون با مبدأ در تماس است. اين نگره به بابيت منجر شد. ما همواره رشته‌هاي ضعيفي از اين ماجرا را به عنوان تهديدي براي مرجعيت شيعه داشته‌ايم.

به هر حال، مجموعه‌اي از اين نگرش‌ها براي آينده مرجعيت، خطرناک هستند و ممکن است مشکلاتي را به طور جدي ايجاد کنند. با اين حال، باور من اين است که مرجعيت سنتي امروز همانند گذشته نيرومند است، به ويژه مرجعيت سنتي که توانسته است رشته سياست را در دست داشته باشد، پشتوانه استواري براي مرجعيت به شمار مي‌رود.

به نظرم اين درست است که امام اجازه دادند شرط اجتهاد براي رهبري کافي باشد، اما دست کم، بايد اين اجتهاد به اندازه‌اي نيرومند باشد که مرجعيت سنتي را ولو در کنار ديگر مراجع همراه خود داشته باشد. اين حلقه وصلي ميان مرجعيت سنتي و مرجعيت سياسي خواهد بود و اين امتياز جمهوري اسلامي است.

منبع: كتابخانه تاريخ ايران و اسلام
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟