قلیان بهانه است
وطن امروز؛ قلیان بهانه است، اینجا هدف چیز دیگری است. از تابلوی قدیمی که سردر قهوه خانه نصب شده شروع کنیم، به زردی خاصی میزند. هنوز نام یکی از نوشابههای قدیمی را تبلیغ میکند. نمای قدیمی قهوهخانه حکایتهای زیادی را در خودش پنهان کرده است. تمام سنگ مرمرهای سفیدی که حالا بیشتر به سیاهی میزنند اتفاقات زیادی را شاهد بودهاند. سماور بزرگی که درست بالای سر صاحب قهوهخانه جا خوش کرده است نیز همین طور.
میزها چوبی و وارفته هستند و با هر بار نشست و برخاست جیرجیر صدا میکنند. مغازه فاقد هرگونه لوله کشی گاز است و سنتی بودن این قهوخانه در این خلاصه میشود که صاحب آن هنوز با گازهای طوسی رنگ پرسی اجاق گاز خود را روشن میکند. چند فانوس قدیمی، یک رادیوی زوار در رفته و کلی اشیای ریز و درشت نه چندان قیمتی وظیفه تزئین آنجا را برعهده دارند.
تنها چیزی که در اینجا با دنیای مدرنیته امروزی برابری دارد ال سی دی بزرگی است که در بهترین نقطه از قهوه خانه نصب شده است، جایی که همه به آن تسلط دارند و از پرتترین گوشه قهوهخانه نیز کاملا مشخص است. احتمالا اشتباهی شده است! اگرنه ال سی دی ویژگی خاصی ندارد که بتواند خودش را به دنیای سنتی دهه 50-40 ربط بدهد. آن تلویزیون چوبی که خاطره بسیاری از مشتریان را پشت قاب چوبیاش پنهان کرده حالا نمایی تزئینی به خودش گرفته است. نکته دیگری که میتوان آن را به سنتی بودن قهوهخانه سنجاق کرد این است که هیچ قلیان میوهای در اینجا سرو نمیشود و همه یا کاشان میکشند یا خوانسار. اینجا قهوهخانهای است در یکی از جنوبیترین محلههای تهران.
کاغذهای وسوسه انگیز
آری قلیان بهانه است. تکتک مشتریانی که هر شب اینجا پاتوق میکنند هدفی مشترک دارند، هدفی که سرانجامش تنها پول است و پول، پولی که از راهی غیر از فعالیتهای معمول به دست میآید و شرطبندی تنها واژهای است که میتوان برایش انتخاب کرد. برگههای سفید رنگی که جدولبندی شدهاند و اسامی آشنایی را در خود گنجاندهاند روی میز مرشد خودنمایی میکند. (مرشد، بزرگتر قهوهخانه و البته صاحب آن است) برگههایی که طول و عرض آنها به بیش از 20 سانتی متر نمیرسد. اینجا غریبهای پیدا نمیشود.
قهوهخانه در محل گذر نیست و آنقدر پرت است که حتی کسی فکرش را هم نمیکند در میان خربارها پول بوی تنباکو به مشام برسد. درست جایی در میانههای بازار مبل تهران. برگهها ردیف روی میز چیده شدهاند. به قیافهها نمیخورد که اهل ورزش کردن باشند اما ورزش را خوب میفهمند بویژه فوتبال را. بهتر از گاس هیدینک و مورینیو ارنج و گاهی بیشتر از آنها حرص میخورند، طوری مسابقات فوتبال را آنالیز میکنند که گویا مدرک معتبری از فدراسیون دریافت کردهاند! آنچه اینجا به غیر از قلیان و تنباکو زیاد است کاغذ است و خودکار. همان کاغذهای معروف 20 سانتی متری. آنها برای این روی میز نیستند که مشتریان لولهشان کنند و در لب گیر قلیان فرو کنند. کاغذها تنها به یک دلیل روی میز مرشد قطار شدهاند، اینکه وسوسهای باشند برای شرطبندی.
پاتوقی فقط برای آشنایان
غریبهای اینجا یافت نمیشود. قیافهها هم به بیشتر از 30 نمیزند و از طرز برخورد و تیپهایشان مشخص است که از قشر متوسط جامعه هستند اما هر بار که یکی از این کاغذها را پر میکنند پول خوبی برای شرطبندی میگذارند. برای خودشان سقف تعیین کردهاند. ورودی برای دریافت برگه 50 هزارتومان است. این پایینترین سقفی است که بیشتر معاملات حول آن شکل میگیرد اما ارقام به میلیون هم میرسد و بودهاند و هستند کسانی که هنوز میلیونی شرطبندی میکنند.
نکته جالب در این میان اختصاص 10درصد از مبلغ شرطبندیها است که به حساب صاحب قهوه خانه واریز میشود. وضعش خوب است. این را میشود از مورانوی آلبالویی رنگی که همیشه مقابل مغازهاش پارک است فهمید. یک دلیل دیگر هم برای این ادعا وجود دارد، اینکه صاحب قهوهخانه که پسرهایش نقش بادیگاردش را بازی میکنند بچه این محله قدیمی است اما حالا در ویلایی در لواسان سکونت دارد. با این حال ترجیح میدهد تا سر و وضع قهوه خانه همچنان مرمرهای سیاه باشد چون اینجا مشتری خودش را دارد!
دور شر را خط بکشید
بعید است در اینجا اختلافی بر سر مسائل مالی پیش بیاید. اینجا قانون خاص خودش را دارد. شرطبندیها نامحدود است. فقط باید طرفین توافق کنند و پول را به صندوقدار مرشد بسپارند. صندوق دو قسمت دارد. یک طرف جایی است که درصدهای مرشد را در آن میریزند و در طرف دیگر پول و برگههای شرطبندی مشتریان که به امانت نزد میزبان میماند.
سابقه جر و بحث در اینجا وجود دارد اما دعوا هرگز. مرام حرف اول را میزند و گاهی حتی پیش آمده که پول طرف بازنده به او پس داده شده است. البته عدم دعوا و درگیری علاوه بر اینکه مرشد بادیگاردهای مخصوصاش را دارد رفاقت است. همه کسانی که به اینجا رفت و آمد دارند بچه محل هستند و اگر غریبهای درجمع باشد خیالی برای شرط بستن ندارد و تنها آمده تا کامی بگیرد و قلیانی دود کند.
قوانین وتوزیع برگه
هیچ کس حق خارج کردن برگهها را از قهوه خانه ندارد. همه چیز باید پیش روی مرشد نوشته شود. پای هر برگه مهری زده میشود که مشخصات قهوه خانه روی آن حک شده است. این مهر هر هفته عوض میشود تا خدای ناکرده تقلبی صورت نگیرد. برای پیشبینی لیگ یک کشور 2 برگه توزیع میشود که یکی اصل و دیگری کپی است. کپی نزد مشتری میماند تا پس از اعلام نتایج با برگه اصلی تطابق داده شود. قیمت پایه 50 هزار تومان است و متناسب با نفراتی که شرکت میکنند به مبلغ یاد شده افزوده میشود. گاهی پیش آمده که امتیاز 2 یا چند نفر با هم برابر شده است. برای این اتفاق هم قانونی نوشته شده است.
تقریبا همه قوانین را حفظ هستند و بخوبی خط قرمزها را رعایت میکنند. در اینجا یا طرفین به صورت توافقی پول را بین هم تقسيم می کنند یا اینکه در هفته آینده و با پیش بینی از بین یکی از لیگهای جهانی که مرشد آن را تعیین میکند فرد برتر انتخاب میشود. پول وارد شده به صندوق مرشد تنها تا 24 ساعت قبل از شروع لیگها قابل استرداد است، در غیراین صورت مبلغ ریخته شده به حساب،در صندوقی ویژه که هنوز هم کسی نمیداند خرج کجا و چه کسی میشود ریخته میشود.
17 میلیون بیشترین گردش مالی
بیشتر طرفدار بارسلونا هستند. اما منچستریها متعصب ترند. سر فینال سال گذشته در لیگ قهرمانان اروپا رقمی معادل 17 میلیون تومان دراینجا جابجا شده است؛ همان شبی که کرکرههای مغازه پایین بود و تنها هواکشهای آن بودند که وظیفه تخلیه دود و تزریق اکسیژن را انجام میدادند. کمترین گردش مالی اینجا هم در یک شب معمولی یک میلیون و 500 هزار تومان است و آن زمانی است که لیگ کشورهای نه چندان معروف در دنیای فوتبال مسابقه دارند، مثل بلژیک و روسیه.
رکورددار خوش شانس در شرطبندیها
خودش میگوید که شانسی نتایج را پیشبینی میکند اما شانس دلیل قانع کنندهای برای این اتفاق نیست. آدم هر چقدر هم که خوششانس باشد بعید است که بتواند خیلی از بازیهای لیگهای نه چندان معروف را درست پیشبینی کند. اسمش میثم است اما بچهها با لقبش صدایش میزنند «جیلی». این اسم برگرفته ازفامیلی میثم است، «جمالی». از اوایل سال 87 که اینجا پاتوق شده 8-7 میلیونی به جیب زده. کار خاصی ندارد و اگر گاهی اوقات پا بدهد با نیسان رانندگی میکند.
خودش دلیل موفقیتش را اینطور توصیف میکند و میگوید: «باور کنید شانسی است. هر وقت خودکار به دست میگیرم انگار که کسی هدایتم میکند و میگوید نتیجه فلان بازی را 2-2 بزن. البته همیشه هم خوش شانس نبودهام. تا به حال زیاد اتفاق افتاده که میلیونی شرط باختهام. امادر کل خوب است».
رقیب نزدیک او دوست صمیمیاش وحید است. جو محله طوری است که اگر دنبال کسی با اسم واقعیاش بگردید سخت بتوانید پیدایش کنید. همه وحید را با اسم وحید اتو میشناسند. آن هم به دلیل اینکه پدر او قدیمیترین اتوشویی و خشکشویی منطقه را دارد. با هم رفیق هستند اما وحید اصلا دوست ندارد در اینباره حرفی بزند. او به گفتن همین چند کلمه بسنده میکند که: «فوتبال را دوست دارم. پول در آوردن هم همینطور. چطور بازیکنان از طریق فوتبال مفت مفت پول در میآورند، این هم راه درآمد من است. البته من در اتوشویی پدرم کار میکنم و منت کسی را هم نمیکشم».


