باد بر خاکستر آتشقدیمی
وطن امروز؛ 1- مدیران سپاهان هوشمندانه شرایط آشتیکنان قلعهنویی و مایلیکهن را فراهم کردند تا دستکم تا پایان لیگ نهم،دیگر بیانيه و جملهای از سوی توپخانه خستگیناپذیر مایلی به سوی آنها مایل نشود.
برای تیمهایی مثل سپاهان که همواره با چراغ خاموش و با سرعت بالا رو به جلو حرکت کردهاند، تیتر یک شدن در مطبوعات ورزشی اصلا خوشایند نیست. این همان ویروسی است که به جان سرخابیها افتاده و مدیریت این تیمها را مبدل به یکی از سختترین کارهای ممکن کرده است.
روزی که عمادرضا در قم به نشانه اعتراض به امیر قلعهنویی (که پنالتی را به او نداده بود) زمین مسابقه را به سوی رختکن ترک کرد، حواس رسانهها روی داربی پرت بود و کسی یادش نماند بعدا بپرسد چگونه این بازیکن معترض در دیدار با سایپا از ابتدا در ترکیب اصلی قرار گرفت و از قضا 2 گل زد و بهترین بازیکن میدان لقب گرفت.
این فرق بزرگ سپاهان و دیگر تیمهای شهرستانی با استقلال و پرسپولیس است؛ قهر کردن یک ستاره در آن تیمها گم است اما در سرخابیها سوژه چند روزه مطبوعات.
2- با نزدیک شدن به پایان لیگ نهم از اینک زمزمههایی دال بر بازگشت امیر قلعهنویی به استقلال شنیده میشود اگرچه سرمربی حال حاضر سپاهان قویا میگوید دوست دارد دستکم یک فصل دیگر را در نصف جهان بگذراند، اما کیست که نداند هیچ کجا برای امیر استقلال و ورزشگاه آزادی نمیشود.
سفر حج واعظی و دعوت قلعهنویی به مراسم ولیمه او، تصوری را به وجود آورد که واعظی و قلعهنویی اختلافات گذشته را کنار گذاشتهاند و احتمال همکاری مجدد این 2 در لیگ دهم وجود دارد اما احتمال این حادثه رو به صفر میل میکند چرا که آشتیانی نشان داده برای مصلحت خودش حاضر به گذر از اصولهایش نیست که اگر چنین بود در آغاز لیگ نهم او به هر قیمتی حاضر به توافق با قلعهنویی میشد و او را کادوپیچ تقدیم محمدرضا ساکت نمیکرد.
بنابراین اگر عدهای از بازیکنان ناراضی دیروز که با قلعهنویی رابطه چندان خوبی هم نداشتند این روزها به واعظی و مشاورانش حمله میکنند تا مقدمات بازگشت خود را فراهم کنند، تلاششان به مثابه ساختن آدم برفی زیر تیغ آفتاب اواخر زمستان است. بر خلاف مایلیکهن که خیلی زود همه چیز را از یاد برد و آشتی خودش و قلعهنویی را به پایان جنگ ایران و عراق مرتبط ساخت (مغفول از اینکه این وسط حق و باطل کدام بود) آشتیانی هرگز تن به مسامحه نخواهد داد.
3- آرایش مصاحبههای این روزهای فوتبال، متبین استراتژی جدیدی است. قسمت ورزشی یکی از خبرگزاریها به یکباره سراغ مهره های قدیمی و غالبا سوخته آبیها میرود تا جریانی را علیه مدیریت فعلی استقلال به راه بیندازد؛ همانهایی که وقتی آشتیانی را میبینند در چشمانش نگاه میکنند و هنگام فشردن دستانش به او میگویند، با همین استحکام به جلو برو اما باخت داربی سبب میشود در طرفهالعینی رنگ عوض کنند.
از سوی دیگر رضا عنایتی که قطعا یکی از خریدهای بد آبیها در ابتدای فصل بود، مصاحبهای را علیه مشاور جوان واعظی انجام میدهد تا با شلیک غیرمستقیم، مدیریت استقلال را نشانه برود. اما پازل وقتی تکمیل میشود که یک روز پس از حرفهای عنایتی، همان خبرگزاری با قلعهنویی مصاحبه میکند و سرمربی سپاهان با حمایت قاطع از مهاجم سابق استقلال میگوید: «قول ميدهم اگر عنايتي را در تركيب تيمم داشتم او با عمادرضا در كورس گلزني بود و حتي ميتوانست آقاي گل ليگ برتر شود».
نتیجهگیری نخست از این مصاحبه چنین است که مدیریت استقلال استراتژی استفاده از عنایتی را نمیدانست، سپس میتوان استنباط کرد که قلعهنویی با خیلی از حرفهای عنایتی درباره مشاور واعظی هم عقیده است.
4- بزودی شاهد واکنش باشگاه استقلال و شخص آشتیانی در قبال این تحرکات هماهنگ اما ناپیوسته خواهیم بود. نه فشار رسانهای میتواند روی برکنار کردن مرفاوی کارگر باشد و نه این مصاحبهها و حرفها قادر است اسباب بازگشت قلعهنویی به استقلال و همکاری دوباره او با آشتیانی را سبب شود.
قیاس مع الفارق پایان جنگ 2 کشور برای آشتی 2 مردی که یکی برای پاکی فوتبال قصد افشای ناپاکی های دیگری را داشت، تنها کلاف فوتبال خاکستری ما را پیچیدهتر میکند. آتشبس مایلیکهن و قلعهنویی از این حیث که 2 سرمربی فوتبال علیه هم دیگر فحاشی نمیکنند و بیانیه نمینویسند قابل ستایش است و زیبا اما وقتی ابتدای این فیلم یادمان میآید که پلیسی و کارگاهی بود اما انتهایش خانوادگی و عاشقانه، آن وقت میفهمیم که کارگردان چگونه فیلممان کرده است.
شاید قلعهنویی هم میداند که تصور حضور دوباره او و آشتیانی زیر سقف استقلال قابل اجرا نیست چرا که مدیرعامل فعلی استقلال به مثابه دیگر مدیران سابق که محکوم به اجرای خواستهها بودند، هیچ نرمشی در اینباره ندارد. اگر دنبال دلیل میگردید که چرا با قاطعیت میگوییم وصلت دوباره امیر و واعظی امکان ندارد، تنها یک هفته صبر کنید. باخت در داربی و فشارهای پراکنده اما همسو، خاکستر یک آتش قدیمی را کنار زده است.


