صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

نقش عمار در جنگ صفین

روایتی از آیت‌‏الله جعفر سبحانی
کد خبر: ۷۶۸۵۶
| |
10370 بازدید

خانواده یاسر از خانواده‏ های اصیل اسلامی در مكه بود كه در آغاز اسلام همگی به دعوت پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم لبیك گفته ودر این راه متحمل شكنجه‏های شدید شدند وسرانجام یاسر و همسرش سمیه جان خود را در راه آیین توحید و در زیر شكنجه‏های ابوجهل وهمفكران او از دست دادند. عمار فرزند جوان آن دو در سایه شفاعت جوانان مكه وابراز انزجار صوری از اسلام، نجات یافت. خداوند این كار عمار را با آیه زیر بی اشكال اعلام كرد و فرمود:
الا من اكره و قلبه مطمئن بالایمان .(نحل:۱۰۶)

مگر آن كس كه (به گفتن سخن كفر) مجبور گردد، در حالی كه قلب او با ایمان آرام است.
وقتی داستان عمار واظهار كفر او به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گزارش شد آن حضرت فرمود:نه، هرگز. عمار از سرتا پا سرشار از ایمان است وتوحید با گوشت وخون او عجین شده است. در این هنگام عمار فرا رسید، در حالی كه به شدت اشك می‏ریخت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اشكهای او را پاك كرد ویاد آور شد كه اگر بار دیگر نیز در چنین تنگنایی قرار گرفت اظهار برائت كند. (۱)

این تنها آیه‏ای نیست كه در باره این صحابی جانباز فرود آمده، بلكه مفسران نزول دو آیه دیگر را نیز در باره او یاد آور شده‏اند. (۲) او پس از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه، ملازم ركاب او شد ودر تمام غزوه‏ها وبرخی از سریه‏ها شركت جست. پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، با اینكه خلافت رسمی مورد رضایت او نبود، ولی تا آنجا كه همكاری با دستگاه خلافت‏به نفع اسلام بود از یاری وهمكاری با آن دریغ نكرد.

نخستین گامی كه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم پس از ورود به مدینه برداشت، بنای مسجد بود. عمار در ساختن آن بیش از همه زحمت می‏كشید وبه تنهایی كار چند نفر را انجام می‏داد. صداقت وتعهد او به اسلام سبب شده بود كه دیگران او را بیش از تواناییش به كار وادار كنند. روزی عمار شكایت آنان را به حضور پیامبر برد وگفت: این گروه مرا كشتند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آن هنگام كلام تاریخی خود را گفت كه در قلوب همه حاضران نشست، فرمود:

«انك لن تموت حتی تقتلك الفئه الباغیه الناكبه عن الحق، یكون آخر زادك من الدنیا شربه لبن‏». (۳)
تو نمی‏میری تا وقتی كه گروه ستمگر ومنحرف از حق تو را بكشد. آخرین توشه تو از دنیا جرعه‏ای شیر است.

این سخن در میان یاران پیامبر منتشر شد وسپس دهان به دهان انتقال یافت وعمار از همان روز در میان مسلمانان مقام موقعیت‏خاصی پیدا كرد، بالاخص كه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به مناسبتهایی می‏ستود.

در نبرد صفین انتشار خبر شركت عمار در سپاه امام علیه السلام دلهای فریب خوردگان سپاه معاویه را لرزاند وبرخی را بر آن داشت كه در این مورد به تحقیق بپردازند.

سخنرانی عمار

عمار در هنگامی كه تصمیم گرفت گام به میدان نهد در میان یاران امام -علیه السلام برخاست وسخن خود را چنین آغاز كرد: بندگان خدا، به نبرد قومی برخیزید كه انتقام خون كسی را می‏خواهند كه به خویش ستم كرد وبر خلاف كتاب خدا حكم نمود واو را گروه صالح، منكر تجاوز، آمر به معروف كشتند.

ولی گروهی كه دنیای آنان در قتل او به خطر افتاد زبان به اعتراض گشودند وگفتند كه چرا او را كشتند.در پاسخ گفتیم كه به سبب كارهای بدش كشته شد.گفتند:او كار خلافی انجام نداد! آری، از نظر آنان، عثمان كاری بر خلاف انجام نداد. دینارها در اختیار آنان نهاد وخوردند وچریدند. آنان خواهان خون او نیستند، بلكه لذت دنیا را چشیده‏اند وآن را دوست دارند ومی‏دانند كه اگر در چنگال ما گرفتار شوند ازآن خوردنیها وچریدنیها باز خواهند ماند.

خاندان امیه در اسلام پیشگام نبوده‏اند تا از این جهت‏شایسته فرمانروایی باشند. آنان مردم را فریفتند وناله «امام ما مظلومانه كشته شد» سر دادند تا بر مردم ظالمانه حكومت وسلطنت كنند. این حیله‏ای است كه از طریق آن به آنچه كه می‏بینید رسیده‏اند. اگر چنین خدعه‏ای به كار نمی‏بردند دو نفر هم با آنان بیعت نمی‏كرد وبه یاریشان برنمی‏خواست. (۴)

عمار این سخنان را گفت وبه سوی میدان روانه شد ویاران او به دنبالش به راه افتادند. وقتی خیمه عمروعاص در چشم انداز او قرار گرفت وفریاد برداشت كه: دین خود را در مقابل حكومت مصر فروختی.وای بر تو، این نخستین بار نیست كه بر اسلام ضربه زدی. وچون چشم او به قرارگاه عبید الله بن عمر افتاد فریاد زد:خدا تو را نابود سازد.دین خود را به دنیای دشمن خدا واسلام فروختی. وی در پاسخ گفت: نه، من قصاص خون شهید مظلوم را می‏خواهم.عمار گفت: دروغ می‏گویی. به خدا سوگند، می‏دانم كه تو هرگز خواهان رضای خدا نیستی. تو اگر امروز كشته نشوی فردا می‏میری. بنگر كه اگر خدا بندگان خود را با نیت آنان كیفر وپاداش دهد نیت تو چیست. (۵)

آن گاه، در حالی كه گرداگرد او را یاران علی علیه السلام گرفته بودند، گفت: خدایا تو می‏دانی كه اگر بدانم رضای تو در این است كه خود را در این دریا بیفكنم می‏افكنم. اگر بدانم رضای تو در این است كه لبه شمشیر را بر شكم قرار دهم وبر آن خم شوم كه از آن طرف به در آید چنین خواهم كرد.خدایا می‏دانم ومرا آگاه ساختی كه امروز عملی كه تو را بیش از هرچیز راضی سازد جز جهاد بااین گروه نیست، واگر می‏دانستم كه جز این عمل دیگری هست آن را انجام می‏دادم. (۶)

واكنش شركت عمار در سپاه علی (ع)

شخصیت عمار وسوابق انقلابی او امری نبود كه بر اهل شام پوشیده باشد. گفته پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم در باره او عالمگیر شده بود. آنچه بر مردم شام تا حدودی پوشیده بود شركت عمار در سپاه امام علیه السلام بود. وقتی خبر شركت احتمالی او در سپاه علی علیه السلام به درون سپاه شام نفوذ كرد، كسانی كه تحت تاثیر تبلیغات مسموم معاویه قرار گرفته بودند در صدد تحقیق بر آمدند.

یكی از این افراد شخصیت معروف یمنی ذوالكلاع بود كه در بسیج كردن قبایل حمیری به سود معاویه فوق العاده مؤثر بود. اكنون نور حق بر قلب او تافته بود ومی‏خواست‏ حقیقت را دریابد. لذا تصمیم گرفت‏با ابونوح، یكی از سران قبیله حمیر، كه در كوفه سكنی داشت ودر سپاه امام علیه السلام شركت كرده بود، تماس بگیرد. از این جهت، ذوالكلاع خود را به صف مقدم سپاه معاویه رسانید واز آنجا فریاد زد:
می خواهم با ابو نوح حمیری از تیره كلاع سخن بگویم.

ابونوح با شنیدن این فریاد جلو آمد وگفت:تو كیستی؟ خود را معرفی كن.
ذوالكلاع: من ذوالكلاعم. درخواست می‏كنم نزد ما بیا.
ابونوح: به خدا پناه می‏برم كه تنها به سوی شما بیایم، مگر با گروهی كه در اختیار دارم.
ذوالكلاع: تو در پناه خدا ورسول او ودر امان ذوالكلاع هستی. من می‏خواهم در باره موضوعی با تو سخن بگویم. از این رو، تنها از صف بیرون بیا ومن نیز تنها بیرون می‏آیم ودر میان دو صف با هم سخن می‏گوییم.

هر دو از صفوف خود جدا شدند ودر میان دو صف با هم به مذاكره پرداختند.
ذوالكلاع: من به این جهت تو را دعوت كردم كه در گذشته (در دوران حكومت عمر بن الخطاب) از عمروعاص حدیثی شنیده‏ام.
ابونوح: آن حدیث چیست؟
ذوالكلاع: عمروعاص گفت كه رسول خدا فرمود: اهل شام واهل عراق با هم روبرو می‏شوند، حق وپیشوای هدایت در یك طرف است و عمار نیز با آن طرف خواهد بود.

ابونوح: به خدا سوگند كه عمار با ماست.
ذوالكلاع: آیا در جنگ با ما كاملا مصمم است؟
ابونوح: بلی، سوگند به خدای كعبه كه او در نبرد با شما از من مصمم تر است. و اراده شخص من این است كه‏ای كاش همه شما یك نفر بودید وهمه را سر می‏بریدم وپیش از همه از تو آغاز می‏كردم، در حالی كه تو فرزند عموی من هستی.

ذوالكلاع: چرا چنین آرزویی داری، در حالی كه من پیوند خویشاوندی را قطع نكرده‏ام وتو را از اقوام نزدیك خود می‏دانم ودوست ندارم تو را بكشم.

ابونوح: خدا در پرتو اسلام یك رشته از پیوندها را بریده وافراد از هم گسسته را به هم پیوند داده است. تو ویاران تو پیوند معنوی خود را با ما گسسته‏اید. ما بر حق وشما بر باطل هستید، به گواه اینكه سران كفر واحزاب را یاری می‏كنید.

ذوالكلاع: آیا آماده‏ای كه با هم به درون صفوف شام برویم؟من به تو امان می‏دهم كه در این راه نه كشته شوی ونه چیزی از تو گرفته شود ونه ملزم به بیعت گردی، بلكه هدف این است كه عمروعاص را از وجود عمار در سپاه علی آگاه سازی، شاید خدا میان دو لشكر صلح وآرامش پدید آورد.
ابونوح: من از مكر تو ویاران تو می‏ترسم.

ذوالكلاع: من ضامن گفتار خود هستم.

ابونوح رو به آسمان كرد وگفت: خدایا تو می‏دانی كه ذوالكلاع چه امانی به من داد.تو از آنچه در دل من است آگاه هستی؛ مرا حفظ كن. این را گفت وبا ذوالكلاع به سوی سپاه معاویه گام برداشت. وقتی به مقرعمروعاص ومعاویه نزدیك شد مشاهده كرد كه هر دو مردم را به جنگ تحریك می‏كنند.

ذوالكلاع رو به عمروعاص كرد وگفت: آیا مایلی با مردی خردمند وراستگو در باره‏ عمار یاسر مذاكره كنی؟
عمروعاص: آن شخص كیست؟

ذوالكلاع اشاره به ابونوح كرد وگفت: او پسر عموی من و از اهل كوفه است.
عمروعاص رو به ابونوح كرد وگفت: من درچهره تو نشانه‏ای از ابوتراب می‏بینم.

ابونوح: بر من نشانه‏ای از محمد صلی الله علیه و آله و سلم ویاران اوست وبر چهره تو نشانه‏ای از ابوجهل وفرعون است. در این هنگام ابوالاعور، یكی از فرماندهان سپاه معاویه برخاست وشمشیر خود را كشید وگفت: این دروغگو را كه نشانه‏ای از ابوتراب بر او هست ‏باید بكشم كه تا این حد جرات دارد كه در میان ما به ما دشنام می‏دهد.

ذوالكلاع گفت: سوگند به خدا، اگر دست‏به سوی او دراز كنی بینی تو را با شمشیر خرد می‏كنم. این مرد پسر عموی من است و با امان من وارد این جرگه شده است. او را آورده‏ام تا شما را در باره عمار، كه پیوسته پیرامون آن به جدال برخاسته‏اید، آگاه سازد.

عمروعاص: تو را به خدا سوگند می‏دهم كه راست‏بگویی.آیا عمار یاسر در میان شماست.
ابونوح: پاسخ نمی‏گویم مگر اینكه از علت این سؤال آگاه گردم. در حالی كه گروهی از یاران پیامبر با ما هستند كه همگی در نبرد با شما مصمم‏اند.

عمروعاص: از پیامبر شنیدم كه عمار را گروه ستمگر می‏كشد و بر عمار شایسته نیست كه از حق جدا گردد وآتش بر او حرام است.

ابونوح: به خدایی كه جز او خدایی نیست ‏سوگند كه او با ماست واو بر قتال با شما آماده است.
عمروعاص: او آماده‏نبرد با ماست؟!

ابونوح: بلی، سوگند به خدایی كه جز او خدایی نیست كه در نبرد جمل به من گفت كه ما بر اصحاب جمل پیروز می‏شویم ودیروز به من گفت: اگر شامیان بر ما هجوم بیاورند وما را به سرزمین «هجر» برانند دست از نبرد بر نمی‏داریم، زیرا می‏دانیم كه ما بر حق وآنان بر باطلند وكشتگان ما در بهشت وكشتگان آنان در دوزخ‏اند.

عمروعاص: می‏توانی كاری انجام دهی كه من با عمار ملاقات كنم؟
ابونوح: نمی دانم، ولی كوشش می‏كنم كه این ملاقات انجام بگیرد. ازاین جهت، از آنان جدا شد ودر میان سپاه امام علیه السلام به سوی نقطه‏ای كه عمار در آنجا بود رهسپار گردید و سرگذشت ‏خود را از آغاز تا پایان برای او شرح داد وافزود كه یك گروه دوازده نفری كه عمروعاص یكی از آنهاست می‏خواهند با تو ملاقات كنند.

عمار آمادگی خود را برای ملاقات اعلام كرد. سپس گروهی كه همگی سواره نظام بودند به آخرین نقطه از سپاه امام حركت كردند ومردی به نام عوف بن بشر از گروه عمار جدا شد وخود را به قلمرو سپاه شام رسانید وبا صدای بلند گفت: عمروعاص كجاست؟ گفتند: اینجاست. عوف جایگاه عمار را نشان داد.

عمرو درخواست كرد كه عمار به سوی شام حركت كند. عوف پاسخ داد كه از حیله وخدعه شما در امان نیست. سرانجام قرار شد كه هر دو نفر، در حالی كه آن دو را گروهی حمایت كنند، در میان دو خط به مذاكره بپردازند، هر دو گروه به سوی نقطه مورد توافق حركت كردند ولی احتیاط را از دست ندادند وبه هنگام پیاده شدن دستهایشان در حمایل شمشیرها قرار داشت.

عمرو، به هنگام دیدار عمار، با صدای بلند به گفتن شهادتین آغاز كرد تا از این طریق علاقه خود را به اسلام ابراز دارد. ولی عمار فریب او را نخورد وفریاد كشید: ساكت‏شو، تو در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وپس از او، آن را ترك كردی، اكنون چگونه به آن شعار می‏دهی؟ عمروعاص با بی‏شرمی گفت: عمار، ما برای این مسئله نیامده‏ایم. من تو را مخصلترین فرد در این سپاه یافتم وخواستم بدانم كه چرا با ما جنگ می‏كنید، در حالی كه خدا وقبله وكتاب همه‏ما یكی است.

عمار پس از گفتگوی كوتاهی گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به من خبر داده است كه من با پیمانشكنان و منحرفان از راه حق نبرد خواهم كرد. با پیمانشكنان نبرد كردم و شما همان منحرفان از راه حق هستید و اما نمی‏دانم خارجان از دین را درك می‏كنم یا نه. سپس رو به عمرو كرد وگفت: ای عقیم، تو می‏دانی كه پیامبر در باره علی گفت كه: «من كنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏»

مذاكرات هر دو گروه، پس از گفتگویی پیرامون قتل عثمان به پایان رسید وهر دو از هم فاصله گرفتند وبه مراكز خود بازگشتند. (۷)

از این ملاقات روشن شد كه آنچه كه عمروعاص نمی‏خواست كسب آگاهی از شركت عمار در سپاه امام علیه السلام بود، زیرا او سران سپاه علی علیه السلام را به خوبی می‏شناخت ولذا به تسلیم در برابر منطق عمار به جدال وجنجال پرداخت ومسئله قتل عثمان را به میان كشید تا از او اقرار بگیرد كه در قتل خلیفه دست داشته است واز این طریق شامیان ناآگاه را به شورش وادارد.

البته از بخت معاویه وعمروعاص بود كه ذوالكلاع قبل از عمار به قتل رسید، چه اگر بعد از شهادت عمار یاسر او زنده بود دیگر عمروعاص نمی‏توانست‏با حرفهای بی اساس خود او را فریب دهد وخود او در میان سپاه شام مشكل بزرگی برای معاویه وعمروعاص می‏شد. لذا پس از كشته شدن ذوالكلاع وشهادت عمار یاسر، عمروعاص خطاب به معاویه گفت: من نمی‏دانم به قتل كدام یك ازا ن دو باید خوشحال شوم، به قتل ذوالكلاع یا عمار یاسر؟ به خدا قسم اگر ذوالكلاع بعد از قتل عمار یاسر زنده می‏بود تمام اهل شام را به جانب علی علیه السلام بازمی گرداند. (۸)

* مستخرجه از كتاب فروغ ولایت با اندكی تلخیص

۱- تفسیر طبری، ج ۱۴، ص ۱۲۲; اسباب النزول، ص ۲۱۲; ودیگر تفاسیر.
۲- آیات امن هو قانت آناء اللیل ساجدا وقائما یحذر الآخره (زمر:۹) و ولا تطرد الذین یدعون ربهم بالغداه و العشی (انعام:۵۲) . در این مورد به تفاسیر قرطبی، كشاف، رازی ودرالمنثور مراجعه فرمایید.
۳- این حدیث را كه یكی از اخبار غیبی پیامبر است محدثان وتاریخنگاران نقل كرده اند وسیوطی در كتاب خصایص بر تواتر آن تصریح كرده است ومرحوم علامه امینی در الغدیر (ج‏۹، صص‏۲۲- ۲۱) مدارك آن را یاد آور شده است. نیز ر.ك. تاریخ طبری، ج‏۳، جزء۶، ص ۲۱; كامل ابن اثیر، ج‏۳، ص‏۱۵۷.
۴- كامل ابن اثیر، ج‏۳، ص‏۱۵۷; وقعه صفین، ص‏۳۱۹; تاریخ طبری، ج‏۳، جزء۶، ص‏۲۱.
۵- وقعه صفین، ص‏۳۳۶; اعیان الشیعه، ج‏۱، ص‏۴۹۶، طبع بیروت.
۶- تاریخ طبری، ج‏۳، جزء۶، ص ۲۱; كامل ابن اثیر، ج‏۳، ص‏۱۵۷; وقعه صفین، ص ۳۲۰.
۷- وقعه صفین، صص‏۳۳۶- ۳۳۲; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏۸، صص ۲۲-۱۶.
۸- كامل ابن اثیر، ج‏۳، ص‏۱۵۷.

منبع: الف

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱
انتشار یافته: ۰
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۲:۵۲ - ۱۳۸۸/۰۹/۲۸
درود ورحمت خدا بر فقیه و پژوهشکر جهان تشیع ایه الله جعفر سبحانی
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۰:۲۷ - ۱۳۸۸/۱۰/۰۶
سلام خدا بر سبحاني و همداني .
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۵:۴۳ - ۱۳۸۸/۱۰/۰۸
خدايا چنين مرداني را برا اسلام فزوني بخش
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۰:۱۱ - ۱۳۸۸/۱۰/۰۹
این العمار؟
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۰۹ - ۱۳۸۸/۱۰/۱۶
لطفا از اين موضوعات بيشتر استفاده شود با تشكر
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۰۳ - ۱۳۸۸/۱۰/۱۷
بنام خدا سلام:‍وقتي مقاله راخواندم بيشتربه مظلوميت حضرت امير غصه خوردم زيرا مردم نا فهم آنزمان خورشيد بي همتايي چون حضرت امير را نمي ديدندوبراي هدايت خود به ستارگان اسلام التجاء مي كردند.
ناشناس
|
Australia
|
۱۶:۳۵ - ۱۳۸۸/۱۰/۱۹
جالب بود
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟