اگر تیمها فیلم بودند...
حالا که پپ گوآردیولا فاش کرده پیش از آخرین فینال لیگ قهرمانان اروپا در رم شاگردانش را با صحنههایی از فیلم «گلادیاتور» تهییج کرده، تصورش را بکنید که... اگر تیمها فیلم بودند چه میشد؟
به نوشته وطن امروز؛ آن وقت هريك از باشگاههای فعلي لیگ برتر انگلستان کدامیک از شاهکارهای سینمایی را تداعي میکردند؟حتی شاید میشد خیلی از این تیمها را به جای فیلمسینمایی روی پرده برد.
ماهنامه Four Four Two (چهار چهار دو) چاپ انگلستان در آخرین شماره خود (ماه دسامبر 2009) در این رابطه دست به قیاسی فانتزی زده و هر يك از تيمهاي حالحاضر ليگبرتر را به يك شاهكار سينمايي تشبيه كرده است.
پدرخوانده: منچستریونایتد
یک شاهکار فراموشنشدنی همیشه تسخیرکننده که با بخت بلند یک مرد ترشرو که همیشه انگشت به شقیقه دارد همخوانی میکند، مردی که مدام دارد به هر کس گوشزد میکند که چه باید بکند. آخر این فیلم چه کسی قدرت را قبضه میکند؟ و آیا این مرد (چه سرالکس باشد، چه دن کورلئونه) میتواند پیشنهادی در حدود 80 میلیون پوند را رد کند؟
11 یار اوشن: چلسی
یک باند شهری تبهکار بخوبی جفت و جور شده متشکل از نامآوران جهان که توسط یک خرپول مغرور خاکستریپوش هدایت میشوند تا بلکه آخرین کارشان بزرگترین سرقتشان باشد (یعنی ربودن لیگ قهرمانان اروپا) و اگر این سرقت به سرانجام برسد رئیس و دار و دستهاش شايد برای آخرین کار بعدیشان به قطر هم سری بزنند.
جنگ ستارگان 2؛ حمله کلونها: لیورپول
خاطرهای ماندگار از دهههای 1970 و 80 که فقط به درد یادآوری شکوه گذشته میخورد آن هم با لطف بینهایت زیاد یک زوج علاقهمند انگلیسی و خرواری از ستارههای چشمکزن و بازیگران الههگونه جزیره. ولی هر کاری میکنیم متاخرترین آنها «یار الظهر» (آخرین خرید تین ایجری و عجیب و غریب بنیتس از ناکجاآباد) به وصله ناجور آن نامها و ستارهها بدل شده. گرچه این تریلر هنوز عاشقان سینهچاک خودش را دارد ولی مثل جنگ ستارگان 2 هیچوقت بخوبی نسخه اورژینالش نیست.
چارلی و کارخانه شکلاتسازی: آرسنال
پشت دروازههای کارخانه واقع در محله لیسلینگتون یک مریخی به نام «آقای ونگکا» به لطف هافبکهای زحمتکش اریترهای و مواد خام کشدار سوییسی برای خودش دنیای منحصر به فردی ساخته که ارزش سرک کشیدن را دارد و یک روز هواداران آقای «ونگکا» این شانس را پیدا میکنند که به جای او زمام امور کارخانه را به دست بگیرند. تنها چیزی که آنها نیاز دارند یافتن «بلیت طلایی» است (یا همان سوخت فسیلی دوران پس از فروپاشی شوروی که استراتژی واگذاری حریصانه سهام باشگاه به هواداران است).
شجاعدل: اورتون
دارودسته درودهاتی منقش به رنگ آبی که به رهبری پادشاه نامتعارف جنگجویان موجب عذاب بعضیها میشوند، نبردهایی را که حداقل شانس را در آنها دارند با پیروزی پشت سر میگذارند و معمولا نتایجی میگیرند که از آنها انتظار نمیرود. شعار باشگاه این است: «آنها میتوانند لسکات را از ما بگیرند ولی هرگز نمیتوانند جایگاه افتخارآمیز پنجم در پایان فصل گذشته را از ما بگیرند به این امید که با آن در لیگ اروپا کاری صورت دهیم!»
گذرگاه ميلنر: استون ویلا
یک توطئهچینی گنگستری تودرتوی ایرلندی- آمریکایی که حقیقتا به نظر نمیرسد به این زودیها جواب بدهد. در پایان همه چیز به یک صحنه اکشن واقع در مسیر «سانتر ميلنر» (بازی نویسنده مطلب با معانی دوگانه واژه crossing هم به معنای گذرگاه و هم معادل سانتر در فوتبال) ختم میشود: ميلنر هافبک کناری ویلا مردی است که با بالاترین دقت توپ را به سمت سر یک مرد قدبلند (جان کارو در نقش خودش) شلیک میکند یا شاید هم یک دیلاق دیگر (امیل هسکی در نقش هسکی) آن وقت به دنبال این اثر شاهد کمدی کلاسیک «خیزش آگبونلاهور» خواهیم بود.
بلوای تپه اسطوخودوس: فولام
یک رئیس لندنی دوستداشتنی و نه چندان متوقع که توسط همراهانش جلو انداخته شده تا صدای یک دزد بانک دهه 60 را با افتخار تقلید کند (کنایه به گذشته مبهم محمد الفاید رئیس مصری فولام و موضوع فیلم) همچنین شاهد نقشآفرینی سید جیمز در پشت پرده هستیم. اما نقش اصلی را جیمی بولارد بازی میکند که به خاطر پیشنهادی بهتر این خانواده مهربان و کمتوقع را خوش و خرم کنار رودخانه رها میکند و میرود.
کشتی شکسته (cast away): ویگان اتلتیک
روایت یک استادیوم پرتافتاده فوتبال در لانکشایر با فقط یک عدد توپ ناقابل، چند هوادار میهمان و گروهی از بازیکنان فراموش شده و کشتی شکسته که سعی میکنند تنهاییشان را با آن توپ قسمت کنند. خنده، اندوه، خمیازه و ادا و اطوار به اندازه کافی در این تیم که آرزوی رسیدن به نیمه بالایی جدول را دارد دیده میشود اما در نهایت آنها اوقاتشان را با رویای نجاتیافتن از انتهای جدول میگذرانند.
یک دو جینش ارزانتر است: تاتنهام هاتسپور
یک کمدی ملایم پینگپنگی بر اساس پافشاری بیاثر اما سرگرمکننده یک مرد بر اینکه نه فقط 3 یا 4 هافبک ملیپوش درجه 2 بلکه یک دو جین از آنها را دور هم جمع کند. تازه او خودش پیوسته معترف است که «کارد به استخوانش رسیده است!» هری ردنپ در نقش این مرد علاقهمند به سرگرم کردن دیگران نقشآفرینی میکند.
آواتار (2009): منچسترسیتی
روایت پرهزینه مخلوقات آبیرنگ سرهمبندی شدهای که میآیند تا دنیا را تسخیر کنند، یک پروسه آیندهنگر عظیم با بودجهای عظیمتر که میخواهد همه قوانین موجود را با رویای «بزرگ بودن» دوبارهنویسی کند و همینطور پول روی صحنه میپاشد. فیلمبرداری شده در استودیوی «3 بیلیون دالرویژن» (منظره 3 میلیارد دلاری). تنها مشکل این پروژه بزرگ این است که رنگ پول در آن جلوهای را که باید داشته باشد، ندارد.
شغل ایتالیایی: وستهام یونایتد
متاثر از آثار میانوزن موردعلاقه طبقه متوسط ایتالیا که حالا در لوکیشنی در لندن بزرگ به کارگردانی جان فرانکو زولا بازآفرینی میشود. آیا بچهها میتوانند خانواده را حفظ کنند؟ چرا همهاش دارند با هم کلنجار میروند؟ کدامشان واقعا شغلی دست و پا میکنند؟ و بالاخره اینکه آیا آنها تا به حال واقعا پول دندانگیری به جیب زدهاند؟ البته به نظر نمیرسد دکان این بیم و امیدها و کلنجارها به این زودی تخته شود.
باشگاه مشتزنی: بلکبرن روورز
اولین قانون باشگاه مشتزنی این است: وقتی که میتوانی با فرستادن توپهای بلند برای بچههای هیکلی آن جلو قمار کنی نباید به چیز دیگری بیندیشی. دومین قانون باشگاه مشتزنی هم درست مثل قانون اول است با این تفاوت که جای بچههای هیکلی آن جلو با کریستوفر سامبا عوض میشود.
فارست گامپ: هال سیتی
یک بت کمدی احمق اما خوشبین که مشتی از نقشهای نامتجانس را به شکلی باورنکردنی تا طبقات بالایی فوتبال انگلیس به پیش میبرد. آیا او حقیقتا یک نابغه است؟ یا شاید هم نه! عبارت ماندگار او این است: «با این اسپری بیخاصیت (رنگ) آستری قهوهای به زحمت میتوان یک جعبه شکلات را تداعی کرد!»
مظنونين همیشگی: ساندرلند
سرهمبندی گرانقیمت یک مشت مردان ماجراجو که خودشان را ناگهان برای آخرین کار کنار هم مییابند. با درخشش «دارنبنت» در نقش یک رفیق و کایرون ریچاردسون در نقش آن یکی رفیق. آیا چنین برنامه بلندپروازانهای در هنگام عمل گیجتان نمیکند؟ آیا استیو بروس که ایده یک نفر دیگر را دزدیده میتواند نقشی دوستداشتنی را ایفا کند؟ یا اینکه او خودش فکر بکر دیگری در سر دارد؟ اوهومممممم... .
اسپید (سرعت): استوکسیتی
یک تریلر تمام اكشن بر دوش یک مرد بانبوغ شیطانی و کلاه بیسبال. این تیم با لباس هری پاتریشان مگر شعبدهبازی کنند تا برای حفظ موجودیت خود در لیگ برتر نگذارند تا آخر فصل سرعتشان از 180 کیلومتر بر ساعت پایینتر بیاید. آنها هر بار برای یک بازی فوتبال دستپاچه 90دقيقهاي که بیشتر توسط سرهایشان انجام میشود تا پاهایشان آماده» ميشوند و به دنبال راهی هستند تا از «انفجار» ضربات ایستگاهی چیزی نصیبشان شود.
خواب اندیوار هول: بولتون واندررز
ماجرایی پایانناپذیر اما بیحادثه از یک مرد عضلانی تنها (کوین دیویس در نقش کوین دیویس) که بدون اینکه کار خاصی انجام دهد هرگز از میدان به در نمیشود.
حادثه پوزیدون (غول دریایی): پورتسموث
سناریوی تراژیک پرهزینه از غرق شدن تدریجی یک واترکرافت که قهرمانانش به جای آنکه به اطراف خود نگاه کنند انگشت اتهام به سوی یکدیگر دراز میکنند. پلهارت نقش کاپیتان دوستداشتنی اما ناکارآمد شناور را بازی میکند که مدام خودش را سرزنش میکند، در حالی که وسط جمعی از رفقای مشکوک خارجی و در یک وضع مالی تردیدآمیز گیر افتاده است و همه اینها به معنی زلزله زیرآبی آخر کار است که همه آنها را در کام میکشد.
محلهای تجاری: بیرمنگامسیتی
یکجور کمدی کلاسیک از نوع «ماهی بیرون آبی» از آن نوع داستانهایی که ماجرای مشترک هر روزه باشگاههای لیگ برتری و دسته اولی هستند. یک شهر بزرگ بیرون از لیگ برتر و یک شهر کوچک درگیر
لیگ برتر.
میلیونرهای زاغهنشین: برنلی
افسانهای باورنکردنی اما دلنشین از یک پاپتی که دست بر قضا به هدف میزند و در کوتاهترین زمان ممکن با شهرت تلویزیونی و ثروت در پر قو میخوابد. بر پایه یک «بازی بریتانیایی»: چه کسی میخواهد توسط رسانههای جنوبی جزیره به بالا بجهد؟
با گرگها میرقصد: ولوورهمپتون
یک اثر ادبی ظریف از مواجهه نامأنوس یک منطقه در مبارزه با نیروهای تازه از راه رسیده و همینطور در مبارزه با خطر حذف شدن آن هم با تکیه به اسلحه پاسهای مناسب به یکدیگر. آیا او شاهد پیروزی گمشدهاش را در آغوش خواهد کشید؟ و آیا در زمان باقیمانده میتواند بیشتر از 15 امتیاز جمع کند؟ بله، به شرطی که وقتی با گرگها میرقصد، طعمه آنها نشود.


