ترياق در نان خامهاي!
هميشه دلم ميخواست از علي دايي بپرسم، در ميان ميلياردها تومان پولي كه پيدا كردهاي هيچ اسكناسي طعم ناب آن سه هزار توماني را كه دكتر فخاري(رئيس هيات فوتبال آذربايجان) در دوران اوليه فوتبال تو، در كيسه نايلون مشكي گذاشت و به دستت داد، داشت؟ تو از تبريز تا اردبيل، روي آسمانها راه ميرفتي و كف دستت، هي عرق ميكرد. بگو طعم آن سه هزار توماني كجا و مزه اين ميلياردها كجا؟
به نوشته دنیای فوتبال؛ فوتبال، ابتدا بازي تهيدستان بود. اگر از تك و توكي از كارمندان ايراني بانكهاي انگليسي بگذريم كه همزمان با پيدايش اين بازي جادويي، پا به توپ ميشدند، الباقي جوانان سفيل و سرگردان حومه خندقهاي تهران بودند كه قاپ بازي و يه قل دو قل و قمارهاي ساده را يكباره رها كرده و چند چشم هم قرض گرفته بودند تا به توپ بازي كافران غير بومي شورت بلند بنگرند.
نسل اول ما چنين عاشق فوتبال شد. با دستي كاملا خالي. حتي گاهي گيوهاي هم به پا نداشتند. خوراك اشرافيشان اشكنه و تخممرغ بود. پدران فقير آنها هنوز در طهران توسعه نيافته عملگي ميكردند و به زور شكم خانوادهشان را سير ميكردند. طعم پلو و چلو فقط در عيد نوروز زير زبان توپچيهاي بدوي مزه ميانداخت. نسل اول ما نه تنها هيچ چيز از فوتبال نقاپيد بلكه از پول توجيبي خود نيز پول توپ و پيراهن و كفش را داد، ماهي سه شاهي يا يك قران كه براي آنها صد البته پول كلاني بود. نسل دوم نيز چندان از فوتبال، باري نبست. پولهايي كه باشگاهها ميدادند هنوز صفرهاي زيادي نداشت. لازم بود ستارهها در كنار عشق جادويي فوتبال، به فكر شغلي نيز باشند كه ايشان را محتاج خاص و عام نكند.
از همان اولين سفري كه مليپوشان ايران را 84 سال پيش به بيرون از مرزها هدايت كرد معلوم بود كه مسافران بلوك شرق حتما بايد با خود حنا و آدامس و زعفران و گل سر و خرت و پرتهاي اين جوري ببرند. به همين خاطر هم بود كه چهل و اندي سال بعد از اين سفر، هنگامي كه مليپوشان نسل دوم ايران سفري چهل و هفت روزه به بلوك شرق كردند در ساك همهشان خرتو پرتهايي چون حنا و آدامس و گلسر و جوراب، پُر بود. اگر در سفر اول، صدقياني كاپيتان تيم بود، در سفر دوم، او ديگر پير شده بود و سرپرستي تيم ملي را به عهده داشت.
يك صحنه از دستفروشي مليپوشان ايراني در اين سفر به ياد همه مانده. مدافع خوشخندهاي كه بعدها پرافتخارترين مربي بومي شد در اين سفر، يك ساك پر از ساعتهاي دست دوم- كه از مولوي خريده بود و بعضيهايشان از همان اول به خواب ابدي فرو رفته بودند- را همچون حلقههاي طلا در سراسر دست و بازويش كرده بود و در ورودي مترو، داد ميزد«آي ساعت، آي خروس قندي!» اگرچه رهگذران مترو نميدانستند كه تمام دستفروشان آن حوالي، بچههاي تيم ملي ايران هستند كه چند ساعت پيش تيمهاي ميزبان را درهم كوبيدهاند. اما هر چه بود اين كه بالاخره بچهها خرج داشتند و بايد از راه فروش ساعت و جوراب و حنا و آدامس، پولي به جيب ميزدند تا براي اقربايشان سوغاتي بخرند و صد البته پول بليت برگشت قطار را از جيب مباركشان بپردازند. چرا كه مرحوم صدقياني شب آخر به آنها نهيب زد كه «تنخواهمان تمام شده و بايد زود برگرديم.»
اگر نسل اول و دوم فوتبال ايران، هيچ پولي از فوتبال در نياورد كه در بالشتهاي خود، مخفي كند، نسل سوم آرام آرام فهميد كه بايد در كنار فوتبال، به تجارتهاي كوچكي هم دست بزند. مثلا يك تاكسي بخرد يا مثلا مغازهاي بخرد و اجاره بدهد.
نسل سوم وقتي به پول رسيد بدجوري دستپاچه شد. چنان مثل ريگ پول خرج كرد كه نسلهاي اوليه را با حسد و حرمان مواجه كرد. البته هنوز نسل چهارم به عرصه نيامده بود كه ثابت كند يكپا«بورژواي افسار گسيخته» است. پوستاندازي اين دو نسل آخري و گذار از خرده بورژوازي به بورژوازي، زياد طول نكشيد. در ميان نسل سوم، هنوز بيچارگان و درماندگان بسياري داريم. ستارههايي از نسل سوم را به ياد ميآورم كه در سفرهاي برون مرزي به شرق دور، ديگر حنا و آدامس و ساعت را افت ميدانستند و «طلاي سياه» ميبردند؛ طلاي سياه افيون!
درآمد خالص زيادي داشت. هم كم جا ميگرفت و هم اين كه كسي شك نميكرد به اين كه در ساك ستارهها، طلاي سياه يافت شود. هنوز ياد آن ستاره خليجنشين در سينه ما هست كه رفقايش طلاي سياه افيوني را در شيريني خامهاي جا ميدادند و از فرودگاه شيراز به يكي از شهرهاي امارات ميفرستادند و فرستاده ستاره با گرفتن نشاني پيرمردان و پيرزنان متشخصي كه نان خامهاي در دست، وارد فرودگاه ميشدند به سراغشان ميرفت. ستارهها تا زماني كه طعم پول را نميفهميدند از جان مايه ميگذاشتند اما از روزي كه فهميدند با پول ميتوان، چه «اتوپيا»ها درست كرد فرقي برايشان نداشت كه به تجارت سياه دست بزنند يا تجارت سپيد.
اين كه هشتاد سال طول كشيد تا پرولتارياي خسته جان فوتبال، جاي خود را به بورژوازي عنان گسيخته و اخلاق گريز بدهد، فقط مسئله فوتبال نيست. يكبار براي تهيه مدخلهاي دايرهالمعارف عظيم ورزش ايران، دنبال يك قهرمان المپيك ميگشتم كه اصليت ايراني داشت و سالهاي بسياري بود كه در گوشهاي از كلان شهر بيترحم ما مفقود شده بود. بعد از ماهها پرس وجو آخرش او را يافتم. در يك آژانس مسافركشي نشسته بود و منتظر مسافر بود. يك قلب دست دوم داشت كه با باطري كار ميكرد. نصف دستش فلج بود. يك عينك ته استكاني داشت كه دماغش را با آن نميديد. يك عصاي شكسته قهوهاي داشت كه خسته شده بود بار تن لش او را بكشد. يك كت و شلوار چهارخانه قديمي داشت كه متعلق به عصر پيشداديان بود. سبيلهاي سفيدش هم زرد شده بود از بس كه اشنو ويژه كشيده بود.
زنش هم افليج در گوشهاي افتاده بود. وقتي گفتم آمدهام بيوگرافيات را براي دايرهالمعارف بگيرم چنان نفرتآلود نگاهم كرد كه انگاري من وطنفروشترين آدم جهانم. گفتم چرا؟ گفت گمشو. فقط گم شو.
گفت من قهرمان تو نيستم. پرسيدم مدال نقره المپيك را چكار كردهاي؟ گفت توي مبال انداختهام. به گمانم هيچ كس جز خدا، از او خبر نداشت و ما بعد از ماهها پرس و جو او را يافتيم. در حاشيه شهر داشت مسافركشي ميكرد تا هزينه زندگي و داروهاي زن افليجش را دربياورد.
دقيقا نود و دوسالگياش را ميگذراند. او شرم ميكرد كه بگويد قهرمان المپيك است و من شرم ميكردم بگويم كه روزنامهنگارم. هر دو از همديگر شرمگين بوديم و به گمانم شب را تا صبح، هر دو گريستيم. در مبال گريستيم كه امنترين جاي جهان بود انگار!


