صداي ضجه تاريخ مي آيد، آقاکريم!
1 ) گوش بده؛ صداي ضجه تاريخ مي آيد! تاريخ فوتبال اين کشور، شوربختانه حتي يک اسطوره بزرگ هم در دلش ندارد.
به نوشته قدس؛ براي پيدا کردن يک سمبل، نهاد، چهره و اسطوره، بايد وجب به وجب خاک اين فوتبال را شخم بزني. بايد چنگ بيندازي به اعماق اين لعنتي، تا شايد اسم يک مشت «متوسط» را بيرون بياوري.
روزي يکي از ورزش نويسان قهار کشور که ديرينه دستي روي آتش تاريخ و تاريخ بازي هم دارد، اعتراف جالبي کرد: «ببين، ما مجبوريم براي اينکه فوتبالمان يتيم نباشد، آنهايي را که به پله هشتم مي رسند، تا پله صدم ببريم بالا و اسطوره شان کنيم...»
بله، حقيقت تلخي است؛ توي اين فوتبال، کسي خود به خود به پله صدم نمي رسد. چندي پيش پائولو مالديني ، براي هميشه با لباس روسونري وداع کرد.
همين حالا رايان گيگزي روي نيمکت منچستر يونايتد آرام گرفته که 10 سال پيش در بازي بزرگداشتش در اولد ترافورد، 65 هزار نفر فرياد «گيگز، گيگز» سر دادند. در فلورانس، هنوز وقتي خورشيد بالا مي آيد، نور آفتاب قبل از هر چيز ديگري صورت مجسمه زيباي باتيستوتا را نوازش مي دهد. فوتبال ما اما، بايد التماس کند تا يک نام، فقط يک نام بزرگ از دل هشتاد سال ماجرايش بيرون بيايد؛ که بدبختانه نمي آيد!
2 ) کريم باقري، بازيکن متفاوتي است. وقتي در پرسپوليس درخشيد و تيم ملي روي کاکل او چرخيد، خيلي ها چشم به ساقهايش دوختند تا معجزه کند. روزگاري که جوانکهاي فرنگ نديده و بي جنبه اي که بعدتر مقيم سنگفرش پياده روهاي خارجه شدند و شب را در هرزگي به صبح متصل کردند، حتي نمي توانستند اسم «اروپا» را هجي کنند، کريم براي خودش در بيله فيلد و چارلتون، کيا و بيايي داشت.
بعدتر هم که به پرسپوليس برگشت، آن قدر مقتدرانه و البته متواضعانه در ميانه ميدان خراميد که در يک عصر دلکش بهاري، صد و بيست هزار حنجره، آواز قهرماني اش را همراهي کردند.
کريم باقري، چهره متفاوتي است. بزرگتر از همه بزرگها، آرام مي آيد، آرام مي رود، آرام مي بندد، آرام مي درخشد و آرام دلبري مي کند. براي اين کريم باقري متفاوت که مي رود تاريخ بي اسطورگي اين فوتبال را به زانو درآورد، اما اتفاقاتي اخيراً رخ داده که همين تک چهره را هم اندک اندک به محاق زوال مي برد. اينک، با لحني مملو از دلهره و اضطراب، از ستاره شماره ششي که وقتي به تيم ملي برگشت، ستاره پمپلونايي لاليگا پيراهنش را با افتخار پيشکش او کرد، مي پرسيم: «تو را چه شده است، آقاکريم؟! »
3 ) نه، باورمان نمي شود. باورمان نمي شود که پرسپوليس در روزهاي بحراني اش براي اندکي ديرتر زنده ماندن با مرگ پنجه در پنجه افکنده، اما ستاره اش بي هيچ علتي در VIP نشسته بود تا به يک مجادله کودکانه ادامه بدهد.
باور نمي کنيم کاپيتاني که پروين، آري هان، دنيزلي و قطبي از «آقا» کمتر صدايش نمي زدند، در مقطعي که تيمش آرام آرام جان مي سپرد، ميدان را ترک کرده و به خاکريز گله و شکايت پناه برده باشد.
در باورمان نمي گنجد که ميدان دار همه حلقه هاي دوستي در اين سالها، حالا از در دشمني درآمده است. اي کاش نمي گذاشتي باورهايمان خشک شود، آقا کريم!


