خودسوزي
سرمايه سوزي، مهمترين رويكرد منفي مديراني است كه وقتي با آن روبهرو ميشوند، جز توجيه و فرار از پاسخگويي و بخصوص انداختن بار قصور خود بر شانههاي ديگري، با راه حلي روبهرو نميشوند. آيا امروز كه بوضوح ميبينيم ورزش و در چارچوبي كوچكتر، فوتبال كشور دچار ركودي واضح و عقبگردي ملموس شده است، نشانههايي از همين سرمايهسوزي را در فوتبال كشور نميبينيم؟
به نوشته جام جم، آنچه بر تيمهاي ملي و باشگاهي ما طي سالهاي اخير گذشته، فقط به نتيجهاي كه در پايان روي اسكوربرد ورزشگاهها به ثبت رسيده خلاصه نميشود. نوار ناكاميها را ميتوان از جام ملتهاي آسيا جستجو كرد. از روزي كه مقابل كره در بازي سراسر انفعالي و ضعيف شكست خورديم و در نهايت از رسيدن به مرحله نيمه پاياني باز مانديم تا فقط ادعاي كادر فني آن تيم براي ادامه در دست داشتن سكان هدايت تيم ملي باقي بماند، از آنجا اين سير نزولي آغاز شد. حذف تحقيرآميز تيم المپيك ايران در مرحله اول انتخابي المپيك، صعود ناپلئوني به دور نهايي مقدماتي جام جهاني، عملكرد ضعيف نمايندگان باشگاهي در رقابتهاي آسيايي و بخصوص امروز قرارگرفتن تيم ملي روي پله چهارم در گروهي پنج تيمي، همگي نشانههايي واضح از سقوط دارد. اما سوال اين است كه آيا متوجه از دست رفتن داشتههايمان شدهايم؟ نه تنها نوبرانه تازهاي را به ركوردهاي خود نيفزودهايم، بلكه آنچه جمع كرده بوديم را نيز به سهولت از دست داديم.
مهمترين ريزش و سوزش سرمايهها را ميتوان در نيروهاي انساني فوتبال كشور ديد. عناصر مديريتي، مربيگري و حتي بازيكنان و تماشاگران خود را به اشكال مختلف در آتشي سوزانديم كه خود به خود شعلهور نشده بود. شايد بهتر است فوتبال را به عنوان نمونهاي از كليت ورزش انتخاب كرد و نمونههايي از سرمايه سوزي در ورزش كشور را ديد.
محمد دادكان
رئيسي بود با خصيصههاي مثبت و منفي كه بيشك نمرات مثبت او بر پارامترهاي منفياش برتري داشت. او نظم را به فدراسيون برگرداند و حداقل نشان داد براي يك سال آينده خود برنامهريزي دارد. محمد دادكان در تصميمگيري خودراي بود، اما زير بار فشار هيچ مقام بالاتري نميرفت. انتقادپذير نشان نميداد، ولي در عين حال هر رفتارش گوياي صداقت بود. آيا زحماتي كه او براي فوتبال ايران كشيد را به ياد نداريد؟ او تيم ايران را سوم جام ملتهاي آسيا كرد، به جام جهاني رساند و تا يك نفسي المپيك هم پيش رفت. به همين گناهان و البته استقلال راي مقابل مقام بالاتر خود در سازمان خلع شد او را سوزانديم.
حبيب كاشاني
خيلي پيشتر هم بحث حضور او در فدراسيون فوتبال مطرح بود. سال 81 كه صفايي فراهاني استعفا كرد، او مهمترين گزينه محسوب ميشد كه به دلايلي غيرورزشي به اين سمت نرسيد. سال 83 هم ميتوانست به پرسپوليس بيايد، ولي حضور ديرهنگام او با قهرماني اين تيم همراه شد. كاشاني پس از گذشت 6سال پرسپوليس را قهرمان ليگ كرد و چون ميخواست همان طور كه خودش در سال اول كادر فني تيم را براي قهرماني تعيين كرده بود، باز هم همين استقلال عمل را داشته باشد، از سمت خود كنار رفت تا تيم قهرمان او فصل بعد تحقيرآميز پنجم شود. بازگشت او به مديريت فوتبال به اين زودي نخواهد بود. لااقل فعلا او را برنميتابند.
محمد قريب
نمي توان از امير قلعه نويي انتظار داشت او را تمجيد كند. دكتر قريب، سال 82 و در حالي كه اولين سال مديريت خود را در استقلال تجربه ميكرد، قراردادي سه ساله با قلعه نويي جوان بست. امير فقط در استقلال اهواز و برق تهران چند ماه مربيگري كرده بود و با دورانديشي قريب براي نيمكت استقلال انتخاب شد. محمد قريب البته يكي از مديراني است كه در تمام عرصههاي مديريتي خود دورنمايي 4ساله را براي مجموعهاش ترسيم ميكند. با اين همه، او پس از قهرمان كردن استقلال از اين تيم جدا شد. امروز بسياري از داشتههاي استقلال، محصول دورانديشي و ساخت فكري قريب است. او محو شد. دليلاش را ميدانيد؟
داريوش مصطفوي
نميتوان با قاطعيت ادعا كرد او مديري موفق بوده. داريوش مصطفوي همواره حواشي و شايعاتي را پيرامون خود در مورد موفقيتهايش داشت. اما همين كه آخرين حضور او به عنوان مدير با صعود به جام جهاني همراه شد، يكي از نقاط روشن پرونده او محسوب ميشود. قرار گرفتن مصطفوي در پست مدير عاملي باشگاه پرسپوليس نيز با ادلهاي عجيب همراه بود. تصور كنيد عابديني مديرعامل استقلال شود و ساكت در پرسپوليس مديريت كند... انتخاب او عين باطلكردن نام وي در دفتر فوتبال كشور بود. مصطفوي به تلخي با اين فوتبال وداع كرد. چيزي كه حقش نبود. او هم سوخت!
علي دايي
اسطورهاي كه بسختي ساخته شده بود، براي فراركردن مديران فوتبال ايران زير تازيانه ناجوانمرد فوتبال قرار گرفت.
عناصر مديريتي مربيگري و حتي بازيكنان و تماشاگران خود را به اشكال مختلف در آتشي سوزانديم كه خود به خود شعلهور نشده بود
علي دايي كه سالها براي فوتبال كشور افتخار آفريد و خود را به عنوان اول گلزن تاريخ معرفي كرد، در بيموقع ترين زمان ممكن سرمربي تيم ملي شد و در حالي كه هيچ تجربه بزرگ سرمربيگري را در كارنامه خود نميديد، شكست خورد. شكست برابر عربستان، فقط براي تيم ملي نبود. فوتبال ملي ايران وقتي باخت كه تماشاگرنماها عليه اسطوره خود الفاظي ركيك به زبان آوردند. مديران ارشد فدراسيون و سازمان، دايي را سپر بلاي خود كردند و پشت او سنگر گرفتند. دايي را سوزانديم تا چند ماهي بيشتر مديريت كنيم!
محمد مايليكهن
در اين كه او هميشه معترض و ناراضي است، نميتوان ترديد داشت. مايلي كهن البته روي كاغذ دومين مربي برتر تاريخ فوتبال كشور به حساب ميآيد و نميتوان نتايج درخشان وي را ناديده گرفت. مايلي كهن كه سالها براي فوتبال ايران نيروهايي ارزشمند ساخته بود، ناگهان زير آوار فوتبال كشور خراب شد. مايليكهني را كه امروز برافروخته و عصباني ميبينيد، همان مردي است كه فقط 15روز سرمربيگري تيم ملي را عهدهدار بود. مايليكهن هرچند در ويرانياش نقشي كليدي ايفا كرد، اما باور كنيم بيتدبيري مديران ايران در مهار مشكلات و فراري شدن آنها در روز شكست و سنگر گرفتن پشت شخصيتها از او يك ياغي تمام عيار ساخت.
علي پروين
ميتوانستيم نشانههاي از بين رفتن ابهت او را از ماهها قبل هم احساس كنيم، ولي او براساس پروسهاي از پيش تعيين شده از پرسپوليس رانده شد. پروين كه ميتوانست در فوتبال ايران يك مدير واقعي براي ورزش باشد، در پرسپوليس با خالي شدن زير پايش از سوي مديران، هيچ فرصتي را براي جبران ناكاميهايش نيافت. هرچند ديگر كسي نام او را در ورزشگاهها فرياد نميزند، اما فراموش نكنيد او پرافتخارترين عنصر تاريخ فوتبال باشگاهي ايران است. پروين درست در مقطعي از فوتبال ايران كنار رفت و خانهنشين شد كه بسياري مانند او در همين دوره زماني حذف شدهاند. حتي بسياري براي حذف پروين از پرسپوليس، نام پرونده عبور از پروين را براي تلاش مديران وقت آن باشگاه انتخاب كردند. آيا از دست دادن كامل پروين خودزني نيست؟
علي فتحاللهزاده
داستان او هم مانند مصطفوي و پروين است. علي فتحاللهزاده مديري بود كه استقلال را از بحرانيترين شرايط دهه 70 بيرون كشيد و زماني به استقلال آمد كه اين تيم انواع مديران گمنام را تجربه كرده بود. فتحاللهزاده اما شكست خورده مطلقي بود كه مجبور ميشد براي محكم كردن پايههاي متزلزل مديريتياش رفتاري خلاف اعتقادات خود را انجام دهد. اين كه در يك فصل سه مربي را اخراج كرد، خودگوياي اين حقيقت است كه مديرعامل استقلال براي از دست ندادن كرسي رياست خود، همان شكل رفتاري مديران ارشد ورزش و فوتبال ايران را تكرار ميكرد. يعني اخراج زيردست و زير مجموعه براي بقاي خود آيا زماني را براي بازگشت او متصور ميشويد؟
ناصر حجازي
هرچند القاب او براي مربيگري برازنده نيست و فرياد زدن او با عنوان كاپلو بيشتر به دليل پرستيژ و تيپ پوششي اوست، اما آنقدر فراموشكار نيستيم كه از ياد ببريم ناصر حجازي در 2 سال مربيگري استقلال، يك قهرماني ليگ و يك نايب قهرماني آسيا را به كلكسيون اين باشگاه اضافه كرده بود. هرچند گذر زمان حجازي را به جرگه مربيان كهنهكار و سنتي فرستاد اما بايد قبول كرد شكست او در استقلال چهره واقعي مربيگري حجازي نيست. او در حالي مانند يك ناكام استقلال را ترك كرد كه ديگر هيچ هوادار آبي دوستي بازگشت احتمالي او به نيمكت اين تيم را تخمين نميزد.
... و اين چند نفر!
اين پايان سياهه خودسوزيهاي فوتبال ايران نيست. ميتوانيم نگران باشيم و براي كساني كه ممكن است بزودي در اين آتش بسوزند تب كنيم. افشين قطبي يكي از همين سرمايههاست كه خيلي زود و بموقع جذباش كرديم، اما حالا او را هم تبديل به سيبلي براي فرار از تركشهاي ناكامي بزرگ در راه جام جهاني كردهايم. امير قلعه نويي هرچند زرنگ تر از آن است كه به سادگي دم به تله دهد، اما بايد باور كرد كه او نيز همين خطر را احساس ميكند. در كنار تمام مديران و مربيان، تماشاگرانمان را هم از دست دادهايم. به جو كنوني ورزشگاهها دقت كنيد. ما به سوي هتاكي و بيحرمتي و فحاشي پيش رفتهايم. هواداران رفته اند تا ادبيات چاله ميداني وارد فوتبال شود.


