صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

كودكي، قريه و نوروز

کد خبر: ۴۳۱۲۴
| |
6785 بازدید

عبدالواحد رفيعي، از بينندگان «تابناك» در مطلبي چنين نوشته است:
آن روزهاي دور و آن روزهاي سبز، وقتي كودكي بودم و در قريه‌اي در غزني زندگي ميکرديم، هم زمستان‌اش زمستان گونه بود، هم نوروزش نوروز بود و رنگ و بوي تازه و با نشاطي داشت. زمستانش پربرف و نوروزش پرطراوت بود، ولي با گذشت سالها همان طور که کودکي در گذر زمان طي شد، در طبيعت نيز بسيار چيزها رنگ باخته عوض شده است، نه زمستان اين سالها مثل آن سالها پربرف است و نه نوروز اين سالها مثل آن سالهاي شادي آفرين پرباران. قريه ما در كنار قريه جات ديگر در شهر غزني، در آستانه نوروز مراسمي داشت خاص خودش، نوروز درقريه ي ما نوروز خاصي بود كه هيچگاه در هيچ كجا ي ديگر اين دنيا برايم تكرار نخواهد شد. و گاهي احساس مي‌كنم دلم براي آن دوران تنگ مي‌شود....

وقتي ماه حوت نيمه دوم خود را آغاز مي‌كرد، هوا رو به گرمي مي‌رفت و برف‌ها آهسته آهسته تاب مقاومت را از دست مي‌داد و يخ‌ها ي زمين باز مي‌شد، و آن زماني بود كه يخبندانِ زمين مي‌شكست، تفت از زمين بالا مي‌زد و مه غليظ تمام فضا را پر مي‌كرد، به اين حالت مردم مي‌گفتند ؛ "حوت بالا زده است ". مردم احساس مي‌كردند زمستان عمرش به پايان رسيده، برفهاي سنگين زمستان مقاومت اش را ازدست مي‌داد و آب از كوي و كوچه و جوي و جوي بار، راه ميافتاد و همه جا باريكه‌ي باريكي از آب گل آلود سرازير مي‌شد، مردم در درون خود براي بهار انتظاري توام با شادي احساس مي‌كردند. بعد هم كه ميله گلبار (گل بهار) كه مردم به آن "گلبارکردن " مي‌گفتند شروع مي‌شد.

«گلبارانداختن« يك بازي شادي آفرين و مفرحي بود كه براي چند روز در قريه نقل و نُقل اهالي مي‌شد، اين مراسم خصوصا براي اطفال فراموش ناشدني و براي بزرگسالان خاطره انگيز بود. وقتي كه تازه برف‌ها شروع مي‌كرد به آب شدن، و به محض اين‌كه برفهاي روي تپه‌ها خصوصا تپه‌هاي رو به آفتاب شروع مي‌كرد به آب شدن، بچه‌هاي قريه راه مي‌افتاديم به سوي دشت و صحرا، ازروي برفهاي شُل و آبگين، باموزه‌هاي پلاستيكي مان عبور مي‌كرديم، به هر نحوي بود، خودمان را مي‌رسانديم به قسمتي كه از برف پاك شده بود و ما به آن قسمت مي‌گفتيم " سياه شده" و در جاهاي سياه شده به دنبال گلبار مي‌گشتيم و با هم زمزمه مي‌کرديم : بهار شد بهار شد، هوا چه خوشگوار شد، درخت برگدار شد،...... "گلبار" اولين گلي بود كه به محض آب شدن برف سرازخاك در مي‌آورد، و نويد بهار را مي‌داد. گلبار، گلي بود باساقه ي سفيد، و برگ‌هاي سبز كمرنگ با غنچه اي در سر، كه با سه برگ سفيد يا زرد يا سرخ باز مي‌شد، ولي زماني كه ما آنرا از زمين مي‌كنديم، تازه نيش آن برآمده بود و ما فقط براي اثبات بهار آن‌را كارداشتيم و حالا مي‌فهمم كه همين گلبار همان گل لاله بوده است...

وقتي گلبار را پيدا مي‌كرديم، ميله گلبار و مراسم گلباراندازي تازه شروع مي‌شد، بازيي بود كه بيشتر بين بچه‌ها و زنان قريه به وقوع مي‌پيوست. هر كدام براي خود و با دقت اين گل نوشكفته را از ريشه در مياورديم،مي‌دويديم طرف قريه، گل را داخل يك كاغذ گذاشته به صورت زيبايي مي‌پيچانديم، هركس بسته به ذوق و حدس خود، يكي از اين گلها را مي‌برد به درب خانه اي و يكي از اعضاي خانه را كه بيشتر سعي مي‌شد كودك باشد يا زن كه فرار از دستشان ساده باشد صدا مي‌كرد، كاغذ را به دست او ميداد و مثلا مي‌گفت ؛ اين خط از شما است، بده بدست پدرت، يا مادر يا... بعد خودش با چابكي فرار مي‌كرد، در اين صورت اگر طرف موضوع را مي‌فهميد اگر زن بود يا مرد يا هركسي ديگري، صدا مي‌كرد : " گلبار، بدو که گلبار انداخت... بدينصورت ديگراعضاي خانه را خبر مي‌كرد، و خود گلبار بدست به دنبال كسي كه گلبار را به اصطلاح " انداخته بود" مي‌دويد، بدين‌گونه تقعيب و گريز شروع مي‌شد. اين تعقيب و گريز تا زماني ادامه داشت كه يا صاحب گلبار گير مي‌افتاد، يا خودش را به خانه اش مي‌رساند، اگر خودش را به خانه اش ميرساند بازي تمام مي‌شد و كسي كه گلبار را گرفته بود ميباخت و بايد يا مهماني بدهد يا يك پتيرروغني به خانه‌اش روان كند، و اگر او را گير مي‌انداخت، بازي را كسي برده بود كه گلبار روي او انداخته شده بود. واي به حال كسي كه گلبار انداخته بود و در اين تعقيب و گريز گير مي‌افتاد، در حاليكه مهماني را از دست مي‌داد، روي او را سياه مي‌كردند، دست اش را از پشت مي‌بستند گرد قريه مي‌گشتاند، وقتي تعهد ميداد كه يا مهماني يا پتيرروغني بدهد او را رها ميكردند. به اين صورت شيريني سرخودش چبه مي‌شد. بيشتر كساني كه گلبار گرفته بودند، اول سعي مي‌كرد راه خانه صاحب گلبار را ببندد، در آن صورت اين گريز تا مدتها حتي تا آخر روز ادامه مي‌داشت و با وساطت ديگران به يك قسمي فيصله ميافت. ولي با همه اين خطرات اش، اكثربچه‌هاي قريه سالي يك بار در ايام نوروز ياد گلبار ميافتادند و گلبار اندازي و فرار و تعقيب انجام مي‌شد و بعد هم كه پتيرروغني و مهماني گلبار و......اما حيف وصد حيف كه سالها است گلباري سبز نمي‌شود و مراسم گلبار کردن هم نيست و پتيرگلباري نيزپخته نميشود......

شب نوروز هم يک شب پر التهاب براي کودکان بود، از شوق خينه و لباس نو که ما کالاي نو مي‌گفتيم خواب به چشمان مان به آساني نميامد، انگارکه شب چندين برابر طولاني شده است، درطول شب چندين باربه هواي صبح ازخواب مي‌پريديم و هر بار مي‌ديديم که شب از نيمه هم نگذشته است، و باز چشم برهم مي‌گذاشتيم به اميد صبح، تا اينکه دم دماي صبح همراه با زنان خانواده يک جا برمي‌خواستيم، آنها امروز را زود تربه آتش و تنور مي‌پرداختند چرا که مجبور بودند براي صبح عيد حلوا و بسراغ و.... نيز بپزند، و ما با آب گرم شروع مي‌کرديم به شستن دستانمان که فکر مي‌کرديم تازه پيدا کرده ايم و براي اولين دفعه بود که اين همه به دستان مان توجه مي‌کرديم و از سرخي حناي روي آن شوق زده مي‌شديم... و با اشتياق سرخي آنرا به بزرگترها نشان مي‌داديم و از پيش يکي به پيش ديگري خيز ميزديم تا دستانمان را نشان دهيم.... تا اينکه صبح رفته رفته با طلوع آفتاب اولين روز سال نورا نويد مي‌داد...

در روز نوروز هم قريه مراسمي داشت خاص خودش، صبحِ زود با دستان خينه كرده و لباسهاي نو با پتنوس‌هاي چاي و مهمتر از همه سينه‌هاي مملو ازشادي، مي‌رفتيم مسجد، اهالي قريه كلگي، چاي صبح شان را مي‌اوردند به مسجد و در کنارهم ميل مي‌کردند. اين مراسم خاص چاي صبح در مسجد، فقط درروزهاي عيد بود كه هرسال سه دفعه درعيد فطر، عيد قربان و روز نوروز تكرار مي‌شد و البته روز نوروز با رنگ و بوي بهار، لذت خاص خودش را داشت. شيرين ترين چايي بود كه مي‌خورديم، خصوصا براي ما كودكان قريه شايد لذيذترين چاي زندگي مان بود. با دستان خينه شده و تميز، لباس‌هاي نو و دسترخوانِِ مملو ازحلواي سفيد و مسكه و بسراغ و پتيرِ روغني و شيرچاي و قيماق و....... در آخر وقتي چاي‌ها خورده ميشد، پياله‌ها و دسترخوان جمع مي‌شد، مردم همگي در يك آن از جا برميخاستند،شروع مي‌كردند همديگر را در آغوش مي‌گرفتند و با هم به قول ما "بغل كشي " مي‌كردند و عيد يا سال نو و نوروز را به هم ديگر مباركي مي‌دادند. البته كساني كه قهر بودند قبل از اين مراسم توسط كلانهاي قريه آشتي داده مي‌شدند، بعد مراسم عيد مبارکي با بغل كشي انجام مي‌شد. زمزمه گنگي درفضاي مسجد مي‌پيچيد، هر كسي كسي ديگر را به آغوش مي‌كشيد و مي‌گفتند؛ «سال نو مبارك، خدا سال را مبارك كند» اگر عيد فطر يا قربان بود، مي‌گفتند؛" عيد مبارك روزه نماز قبول ".... هرج و مرج و سر درگمي عجيبي در مسجد راه مي‌افتاد.و ما درميان جمعيت گم مي‌شديم ولي با اين وجود، دست كلان‌ها و پيرمردها را بوس مي‌كرديم، اما ما كه كودك بوديم، با همسن و سالهاي خود وقتي در آن حرج و مرج مسجد به هم مي‌رسيديم، با ريشخندي اداي كلانها را در مي‌اورديم،همديگر را بغل مي‌كرديم نوروز را به هم مباركي مي‌گفتيم و مي‌خنديديدم.كلانها كه هميشه با دو و دشنام با ما برخورد مي‌كردند و در زندگي اش هميشه بلد بودند به بچه‌ها ناسزا بگويند، با تعجب در اين روز براي ما لبخند مي‌زدند و روي ما را ماچ مي‌كردند. بعد از اينكه همه به هم مي‌گفتند سال نو مبارك سال نو مبارك و.... آهسته آهسته سر صدا مي‌خوابيد و سكوتي در مسجد حاكم مي‌گشت،و دوباره هركس سرجاي خود مي‌نشست و مراسم سال مباركي تمام مي‌شد.

از مسجد كه مي‌برآمديم، راه خانه‌هاي اقوام از قبيل ماما و خاله و عمه و... را در پيش مي‌گرفتيم، و براي من اولين خانه اي كه يادم بود، خانه مامايم بود و ديدن مادركلان مي‌رفتم، كه خايگنه‌هاي پخته و رنگ شده براي من جدا گذاشته شده بود،خايگينه بود و چارمغز و پولهاي سياه كه جيب ما را سنگين مي‌كرد، بعد هم اين بازي تا چاشت ادامه داشت،و ماكوشش مي‌كرديم هرجا بوديم براي نان چاشت خود را به قريه برسانيم و درخانه بخشي شركت كنيم، چرا كه لذت خانه بخشي را نمي‌شد از دست داد. چند دقيقه مانده به دوازده يا به قول كلانها مانده به توب، مراسم "خانه بخشي " شروع مي‌شد. براي نان چاشت، قريه ما و خيلي از قريه‌هاي همجوار،" خانه بخشي" مي‌كردند. خانه بخشي به اين صورت بود كه همه اهالي قريه در يكجا، پيش قلعه يا پيش مسجد يا جايي كه محل تجمع بود، جمع مي‌شديم و يك نفر ريش سفيد يا ملاي قريه، ما را به خانه‌ها تقسيم مي‌كرد.در اين تقسيم هيچ كسي حق نداشت به خانه خودش برود، بلكه مثلا احمد به خانه محمود ميرفت، محمود به خانه مسعود و همين‌طور...... و هميشه اين‌طور گفته مي‌شد كه تقسيم كننده خانه اي را كه غذاي خوب مي‌داشت، براي خودش نگه مي‌دارد، سر اين موضوع هميشه جنجال و بگومگو مي‌شد، ولي اين بگومگوها بعد ازخانه بخشي بود و تا سال بعد فراموش مي‌شد، يا كه فوقش تقسيم كننده در عيد بعدي عوض مي‌شد.ولي هيچگاه خانه بخشي ترك نمي‌شد، اصلا عيدي بدون خانه بخشي عيد نبود، لذا نمي‌شد آنرا ترك گفت،........

بعد از نان چاشت در حالي كه دختران قريه غاز مي‌انداختند و بيت ميخواندند، ما با ديگر بچه‌ها دسته جمعي مي‌رفتيم بازار كه عيدي‌هاي مان را مصرف كنيم، درخايگنه جنگي يا تشله بازي.دربازار بجول و تشله بازي شروع بود، بازخاك بود و چتلي. خينه دستانمان ازخاك پيدا نبود و كالاي نومان رنگ شان را رنگ خاك ميگرفت. در اين ميان اما كلان‌ها سگ‌هاي شان را مي‌گرفتند راه مي‌افتادند طرف بازار، آنها بعد از چاشت‌هاي نوروز را سگ جنگي داشتند و بعضي هم پودنه بازي........ به اين صورت باز يك روز از نوروز به پايان مي‌رسيد و ما يك سال از دوران شيرين كودكي مان را پشت سرمي‌گذاشتيم..............

يادم آمد شوق روزگار کودکي، مستي بهار کودکي
يادم آمد آن همه صفاي دل که بود خفته در کنار کودکي.... يادم آمد....

بهارتان پايدار

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۷:۵۸ - ۱۳۸۸/۰۱/۲۳
خاطرات بسیار زیبایی بود متشکریم.
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۵۹ - ۱۳۸۸/۰۱/۲۳
نوشته هايتان حال و هواي كودكي را برايم زنده كرد .چه خوب نوشتيد .
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟