نگاه شما: فعالیت گلدکوییست در قالب جدید
علی اکبر در مطلب ارسالی برای «نگاه شما» نوشت:
چند وقت پیش از طرف یکی از دوستان قدیمی خودم تماسی داشتم با این عنوان که اگه میخوای امریه سربازیتو جور کنم یه سری اطلاعاتتو بگو تا ثبت نامت کنم.
چند وقت بعد به خاطر مسایل کاری به تهران رفته بودم که تماس گرفت و گفت که با امریه ات موافقت شده و باید بیای به شرکت تا مصاحبه انجام بشه.
میدان فردوسی همدیگرو دیدیم و گفت منتظر باشیم تا یکی از کارکنان شرکت بیاد و با من مصاحبه کنه.
چون این دوستم رو می شناختم شک نکردم.فردی به نام داریوش رو دیدیم و او هم یک سری سوالات پرسید و گفت با فردی به نام امید هماهنگ کرده تا او هم بیاد و مصاحبه کنه.
این آقا امید هم رسید و اینجا بود که اصل ماجرا رو برام گفت.گفت که ما کارمون"بازاریابی شبکه ای"هست و با یک شرکت معتبر خارجی به نام "کیو نت "Q netهمکاری میکنیم و این قضیه امریه بهانه ای بوده تا ما با تو رابطه برقرار کنیم،البته امریه سربازیت هم توسط گروه کاری ما درست میشه.
گفت که چهار اصل کاری اونها"صداقت"،"تعهد"،"صمیمیت" و یک اصل دیگه که یادم نیست.می گفت که 2 تا 4 ساله بازنشست میشی،حقوق ها هفتگی و به صورت دلار واریز میشه،شرکت صاحب مجوز از وزیر بازرگانی دولت سابق هست و یک سری اطلاعات دیگه.
خلاصه اینکه ما(همون گروه کاریشون)چهار روز آموزش می دیم بهت بعد این 4 روز یا گروه با شما موافقت میکنه یا نه،البته خودت هم میتونی انصراف بدی بعد این چهار روز.
می گفت که این یک فرصت طلاییه و به هرکسی از این شانس ها نمی دیم و این حرفها! قرار بر این بود که توی این 4 روز دفاتر کاری رو بهم نشون بدن،یه سری کتاب و جزوه بدن تا بخونیم.
خلاصه من بعد اینکه این حرفارو شنیدم فهمیدم که عجب رودستی از رفیقمون خوردیم ولی به روی خودمون نیاوردیم."امید" حرفهاشو زد و رفت و من با داریوش و دوستم راه افتادیم تا نهار بخوریم و به محل سکونتمون بریم.
مصاحبه این آقایون تا ساعت 3.5 بعدازظهر طول کشید و منم دیدم که این همه وقتم تلف شده گفتم یه ناهاری بخوریم بعدش مخالفتمو بگم.ناهارو که به حساب داریوش خوردیم و حسابی هم چسبید گفتم که من باید امروز فکر کنم تا فردا جوابو بدم بهتون.
ولی مگه ول کن بودن این دوتا(دوستم و داریوش)!!!اونقد قسم و آیه خوردن که داشت باورم میشد اما از طرف دیگه شکم بیشتر شد.چیزی که یادم رفت این بود که مصاحبه ها توی پارک انجام شد و بحث من با داریوش و دوستم کنار خیابون و بغل یه فضای سبز انجام گرفت و این بحث نزدیک به 3 ساعت طول کشید.
جالب این دوست سابق بود که قسم می خورد و میگفت که به من اعتماد کن،تو که منو میشناسی،من اهل خلاف نیستم،اهل نماز و روزه ام و این حرفا.من که دیدم این دوتا دست بردار نیستن یه کم تن صدامو بالا بردم و دادوبیداد کردم و با قهر ازشون جدا شدم.
جدا شدن از این دونفرهمانا و رفتن به خونه دوستم همانا.اولین کاری که کردم یه سرچ اینترنتی ساده بود تا همه چیزو بفهمم،شرکت یه شرکت هرمی بود و کلی از اعضاش توی شهرهای مختلف دستگیر شده بودند،حتی توی آمریکا!و اما جالبتر افرادی بودن که گول این شرکت رو خورده بودن و کلی از پولهاشون رو به باد داده بودن.
بلافاصله شماره دوستمو گرفتم ولی داریوش جواب داد،منم همه چیزرو بهش گفتم و گفتم که الان به پلیس خبر دادم.بعدش 110 رو گرفتم و همه چزرو توضیح دادم و شماره رو بهشون دادم حالا نمیدونم چقدر بخوان پیگیری کنن.یکی دو روز بعد هم امید با شماره دوستم زنگ زد و کلی تهدید کرد که آی فلان میکنمو وای فلان میکنم.
و اما در پایان از همه میخوام که این موضوع رو پخش کنند تا به گوش همه برسه.شگرد این گروه ها دادن وعده کار و قول های مشابهه علی الخصوص به جوانها.پس همه مراقب باشید.
برای من هم این مشکل پیش اومد با این تفاوت که نمیذاشتن ازشون جدا بشم و نزدیک بود بزور منو با خودشون ببرن به خونه تیمی و مجبور شدم خودمو پرت کنم وسط خیابون که حداقل تصادف کنم و برم بیمارستان تا یکی بدادم برسه که شکر خدا ماشینه ترمز کرد و چند نفر آدم جمع شدن و منو نجات دادن
البته بعد برگشتن به شهر خودمون هم به 110 و هم 113 اطلاع دادم که گفتن برگرد تهران شکایت کن
حالا از چی؟؟
من فقط میخواستم فعالیتاشونو گزارش بدم



